دور از چشم خدا

گاه‌نوشتهای من درباره‌ی هیچ چیز و همه چیز!

نوستراداموس!

می‌نویسی بدون آنکه بدانی آینده را می‌نویسی.
ترسیم می‌کنی لحظه‌ای را که رخ می‌دهد، اتفاقی که خودش می‌افتد و تو تنها به تماشایش می‌نشینی. به تماشای لحظه‌ای که هنگام نوشتن شاید رخ دادنش را بسیار کودکانه و یا دور از ذهن می‌دانستی، اما رخ می‌دهد. دیر یا زود اتفاق می‌افتد.

باید با دقت بیشتری بنویسم. آینده را قشنگتر، هر چند دور از ذهن‌ اما زیباتر: شاید روزی رخ داد و اتفاق افتاد، بگذار زیبا باشد، درست مثل همین یکی... .

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٧:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳۸۸/۳/٩
تگ های این مطلب :روزانه و تگ های این مطلب :یادمانهای روزانه
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


دلتنگی‌های شبانه

می‌دانم باور نمی‌کنی و می‌خندی
                                 اما
خانه بوی تو را گرفته است
                                    بانو
عطر تو پیچیده در پیراهنم
رد نگاهت مانده بر پنجره‌ی کوچک
 برای همین دلتنگم
                   جای تو خالی است... .

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٥:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳۸۸/۳/٢
تگ های این مطلب :روزانه و تگ های این مطلب :یادمانهای روزانه
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


 

می‌دانم دفترخاطراتم نیست اما
می‌نویسم که یادم بماند

دهمین روز از پنجمین ماه‌ ِ سا‌ل
و دهمین روز بود شاید
                      تقریبآ
که باران قشنگ می‌بارید
دوباره
نم‌نم
و من نوشتم
تا به یاد آورم
روزی
دهمین روز از پنجمین ماه سال را
که دهمین روز بود شاید... .

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٤:٥٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳۸۸/٢/٢۱
تگ های این مطلب :یادمانهای روزانه
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh