نوستراداموس!
مینویسی بدون آنکه بدانی آینده را مینویسی.
ترسیم میکنی لحظهای را که رخ میدهد، اتفاقی که خودش میافتد و تو تنها به تماشایش مینشینی. به تماشای لحظهای که هنگام نوشتن شاید رخ دادنش را بسیار کودکانه و یا دور از ذهن میدانستی، اما رخ میدهد. دیر یا زود اتفاق میافتد.
باید با دقت بیشتری بنویسم. آینده را قشنگتر، هر چند دور از ذهن اما زیباتر: شاید روزی رخ داد و اتفاق افتاد، بگذار زیبا باشد، درست مثل همین یکی... .
دلتنگیهای شبانه
میدانم باور نمیکنی و میخندی
اما
خانه بوی تو را گرفته است
بانو
عطر تو پیچیده در پیراهنم
رد نگاهت مانده بر پنجرهی کوچک
برای همین دلتنگم
جای تو خالی است... .
میدانم دفترخاطراتم نیست اما
مینویسم که یادم بماند
دهمین روز از پنجمین ماه ِ سال
و دهمین روز بود شاید
تقریبآ
که باران قشنگ میبارید
دوباره
نمنم
و من نوشتم
تا به یاد آورم
روزی
دهمین روز از پنجمین ماه سال را
که دهمین روز بود شاید... .
