دور از چشم خدا

گاه‌نوشتهای من درباره‌ی هیچ چیز و همه چیز!

بهشت گمشده: پارس از فراز

 

نمی‌دانم قبلآ این عکس را دیده‌اید یا نه؟ و آیا می‌‌توانید حدس بزنید این بهشت در میانه‌ی کویر در کجا قرار دارد؟
من که وقتی دیروز آنرا در روزنامه دیدم تا وقتی که نوشته‌های زیر عکس را نخوانده بودم نتوانستم حدس بزنم اینجا ایران است، اما سی سال قبل!
داستان از این قرار است که آقای گئورگ گرستر                       عکاس معروفی که تخصص‌اش عکسهای هوایی است سی سال پیش به ایران سفر کرده و در  حدود صد پرواز ( گویا با حمایت فرح پهلوی) در طی دو سال یعنی از سال ١٣۵۵-١٩٧۶ تا ١٣۵٧-١٩٧٨ از نقاط مختلف ایران عکاسی نموده است و اکنون بعد از سی سال این عکسها را در کتابی با نام بهشت گمشده: ایران از فراز Paradise Lost: Persia From Above منتشر نموده است. البته پیشتر این عکسها در نمایشگاهی در نیویورک به نمایش گذاشته شده بودند.
با کلیک بر اینجا می‌توانید عکسهای آن نمایشگاه و عکس ایشان به همراه فرح‌پهلوی را ببینید.

پ ن٢: این را همین الان پیدا کردم. گزارش بی‌بی‌سی از نمایشگاه بهشت گمشده در نیویورک که همچنان برپاست.
به گمانم یکی دو سال پیش هم نمایشگاهی از تعدادی از کارهای همین عکاس ( و تعدادی دیگر) در همین شهر خودمان برگزار شد که البته هیچکدام از این عکسها در آن مجموعه نبودند.
به هر حال در نوشته‌ی پای این عکس در روزنامه این توضیح آمده است: باغ شاه در نزدیکی ماهان. اینکه امروز چه بلایی بر سر این باغ آمده است من نمی‌دانم. اگر کسی می‌داند ما را نیز بی خبر نگذارد.
( پ ن.عزیزی در کامنتها اشاره کرده است که درستش باغ شازده است در نزدیکی کرمان و هنوز پابرجاست! من نمی‌دانستم)
این مجموعه شامل عکسهای بی‌نظیری مانند منظره‌ی هوایی ارگ بم و یا شهر همدان و تخت‌جمشید و مقبره‌ی کوروش است.
برای اطلاعات بیشتر درباره‌ی عکاس  و کتاب و دیدن تعدادی از عکسها به دنباله‌ی مطلب رجوع کنید، لطفآ


ادامه مطلب   
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ۳:٥٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳۸۸/۱/٢۸
تگ های این مطلب :عکس و تگ های این مطلب :لینک و تگ های این مطلب :کتاب
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


نفس‌کش!

ما زنده‌ایم و هنوز نفس می‌کشیم. این یکی دو هفته کمی درگیرم و سرم شلوغ. اگر خطی ننوشتم٬ گفتنی‌هایش بماند برای هنگام که باز می‌گردم.

برای اینکه حوصله‌تان سر نرود اینها را بخوانید:

سنگی به گور فریدون گله!
هنوز در جا میزنیم٬ مزخرف٬ مزخرف!

این هم آخرین سفر زرتشت٬ کتاب تازه‌ی فرهاد خان کشوری که چند سالی بود که با وسواس بر رویش کار می‌کرد و همیشه خبر آخرین بازنویسی‌اش را می‌شنیدیم و اکنون چاپ شده است.
 باید منتظر بمانم تا کسی از ایران بیاید و روزبه یک نسخه‌اش را برایم بفرستد.
به هر حال
تبریک!

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٦/۸/۱٤
تگ های این مطلب :کتاب و تگ های این مطلب :روزانه و تگ های این مطلب :لینک
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


برای رحیم٬ اکنون که کاملن هوشیارم...

آنچه که در پی می‌آید بخشی از گفتار ده فرمان برای نویسندگان نوشته‌ی استیفن ویزینسکی و ترجمه‌ی مینو مشیری است. مدتها پیش خوانده بودمش و گفتگویی با عزیزی به یادم آوردش. بد ندیدم اینجا بخشی از آن را باز چاپ کنم( البته با اجازه‌ی صاحبان اثر). به گفتگوی آن شب ما و حال امروزمان بسیار نزدیک است. هرچند شاید به زبانی حدیث بسیاری باشد.

¤ در بیست‌وچهار ساله‌گی پس از شکستِ شورشِ بوداپست در سالِ ۱۹۵۶، با فقط پنجاه واژه دانشِ زبانِ انگلیسی خود را در کانادا یافتم. وقتی که درک کردم که من‌بعد نویسنده‌یی بی‌بهره از زبانی برایِ نوشتن شده‌ام، با آسانسور به بالاترین طبقه‌یِ ساختمانی بزرگ در خیابانِ منچستر در شهرِ مونترال رفتم. می‌خواستم از آن بالا خوداَم را در خلا پرتاب کنم. وقتی از بالایِ بام پایین را نگریستم، از تصورِ مردن بیش از حد ترسیدم، اما ترسِ بیش‌تری از شکستنِ ستونِ فقرات‌ام و سپری کردنِ مابقیِ عمر رویِ صندلیِ چرخ‌دار گریبان‌ام را گرفت. تصمیم گرفتم به زبانِ انگلیسی بنویسم. کاشف به عمل آمد که آموختنِ نوشتن به زبانی دیگر به مراتب آسان‌تر از خودِ نوشتن است. در نتیجه شش سالِ آزگار را در مرزِ فقر سپری کردم، تا توانستم سرانجام کتابِ “در تحسینِ زنانِ جاافتاده” را بنویسم. اگر هوش و حواس‌ام را به البسه و اتومبیل داده بودم بی‌تردید از عهده‌یِ این کار بر نمی‌آمدم، یعنی اگر تنها انتخابِ دیگراَم بامِ آن آسمان‌خراشِ کذایی نبود. از نویسنده‌گانِ مهاجری که می‌شناختم، تعدادی به دنبالِ کارهایِ کوچکی چون فروشنده‌گی یا پیش‌خدمتی رفتند تا به گفته‌یِ خوداِشان نخست دارایِ یک پایه‌یِ اقتصادی شوند و سپس با نویسنده‌گی امرارِ معاش کنند. یکی از آن‌ها هم‌اکنون صاحبِ رستوران‌هایِ زنجیره‌یی است و ثروت‌مندتر از آن‌چه من هرگز خواب‌اش را ببینم. اما نه او و نه سایرین دیگر هرگز دست به قلم نبردند. این شما هستید که باید تصمیم بگیرید، کدام برایِ‌تان اهمیتِِ بیش‌تری دارد؛ زنده‌گیِ خوب و مرفه یا خوب نوشتن. خود را اسیرِ جاه‌طلبی‌هایِ متضاد نکنید.¤

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٦/٦/۱٢
تگ های این مطلب :روزانه و تگ های این مطلب :کتاب
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


 

نمی‌دانم تا کنون از اکبر سردوزامی چیزی خوانده‌اید یا نه؟ لینک وب‌سایتش همین بغل در بخش داستانی‌ها قرار دارد(آخر او داستان‌نویس است در اصل!).
سردوزامی از آنهایی است که در نوشته‌هایش از واژگان ممنوعه یعنی همینها که معمولن با نوشتن دو یا سه نقطه سانسورشان می‌کنیم زیاد استفاده می‌کند٬ و البته به عمد. اینکه بعضی وقتها زیاد از حد است( به اعتقاد من) چیز دیگری است.
به هر حال٬ من یکی گهگاه سری به کشکولش( یعنی همان وب‌سایتش) می‌زنم. اگر رفتید خودتان می‌بینید که از شیر مرغ در آن یافت می‌شود تا جون آدمیزاد٬ از عکس‌های لخت‌و پتی تا تصاویر و شاهکارهای هنری.
همه‌اش به کنار این یک مطلبش را من خیلی خوشم آمد٬ این داستان پناهندگی‌اش را. فقط بگویم برای بالای هجده سال است٬ و البته دوستان بسیار مبادی آداب نیز نخوانند بهتر است.
همه‌ی مطلب به کنار آن گفتگوی نهایی سردوزامی و گلشیری٬ آنجا که گلشیری به او می‌گوید اکبر برو و دل سیری از عزا در آور.... یکی از باحال‌ترین بداهه جواب‌دادن‌‌ها است که اگر گفتگو به راستی به همین شکل بوده باشد٬ جنبه‌ی دیگری از شخصیت گلشیری را نشان می‌دهد. خودتان بخوانید:

گوشه‌ای از روایت فرار اکبر ما

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٦/٤/٢٥
تگ های این مطلب :کتاب و تگ های این مطلب :لینک و تگ های این مطلب :زبان قارسی
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


کتاب به سبک ایرانی۲

دیروز وقت نشد تا مطلب را کامل بنویسم٬ این چند خط ادامه‌ی یادداشت قبلی است:
اول از همه دوباره لینک این مصاحبه‌ی عباس معروفی با روزنامه‌ی اعتماد را اینجا می‌گذارم٬ به کار می‌آید. فقط وقتی وارد صفحه‌ی تازه شدید بروید به پایین صفحه تا مصاحبه را بیابید.

از نایابی بعضی کتابها می‌گفتم. بخشی گویا به علت مسائل دیدگاهی است. یعنی بالطبع صاحب کتابفروشی دیدگاهی دارد و کتابهای مخالف با آن را نمی‌آورد.
یک بخش دیگر مربوط به کتابهای سیاسی می‌شوند٬ کتابهایی که می‌توانند دردسر ساز بشوند. و البته این مشکل درباره‌ی کتابهای ضدمذهب و نقد مذهب نیز صدق می‌کند. البته از دیدگاه خودم به گردانندگان این کتابفروشی‌ها حق می‌دهم. به هر حال او هم قصد دارد سالی یک بار سری به ایران بزند٬ پس قاعدتآ برایش نمی‌ارزد تا با گذاشتن یک کتاب در ویترین مغازه‌اش برای مدت طولانی( آخر اینگونه کتابها از آنجا که ضاله‌اند٬ در میان ما خریداری هم ندارند٬ نه اینکه غیر ضاله‌هایش دارند!) سابقه و آینده‌اش را خراب کند و برای خودش دردسر بسازد(لازم به توضیح است در این مورد به هیچ وجه منظورم فرهنگسرای لندن نیست که دست کم کتابهایی را می‌شد در آنجا یافت که در دست داشتنشان به تنهایی در ایران جرم است!).
البته این تنها شامل کتابها نمی‌شود. سایر محصولات فرهنگی نیز به همین درد دچارند. در همان هزار سی‌دی فروشگاه که می‌گردی به زور چهارتا کار به دردبخور پیدا می‌کنی. آنها هم معمولآ کارهای قدیمی هستند و باقی-متناسب با سلیقه‌ی روز- آهنگهای تلق‌تولوق آبکی است که ماشاءالله٬ هزارماشاءالله خوب هم فروش دارند. 
از پرویز صیاد صمدهایش را می‌توانی پیدا کنی٬ بی‌ بو و بی خاصیتهایش  فراوانند اما آنها که باید در دسترس باشند نیستند. خبری از فروخزاد نیست. هرچه بگردی کمتر می‌یابی‌اش. باز دم‌ ِ این داش مهران ما گرم که سی‌دی خاطره‌ها‌یش را از آن سر دنیا برایمان فرستاد. باقی به همین شکل!

نکته‌ی دیگر اینکه باز همین کتابفروشی‌ها به همت کسانی راه افتاده‌اند که متعلق به نسل قبل می‌باشند٬ نسلی که با کتاب بزرگ شد٬ می‌خواند٬ درک می‌کرد و به جهان اطرافش اهمیت می‌داد. چه آنها که در آمریکا هستند٬ چه اینجایی‌ها. از نسل جدید هیچکس چنین کاری نمی‌کند. اگر دوزار سرمایه هست بهتر است تا با آن دست‌کم یک پیتزایی راه بیاندازند یا شغلی مشابه. و ابته باز هم حق دارند. این واقعیتی است که هرچه نسلهای نخست مهاجران ایرانی دلایل مهاجرتشان فرهنگی و سیاسی بود٬ نسلهای آخر دلایلشان تنها اقتصادی است و بس. یعنی همه برای پولدار شدن به اینجا آمده‌اند. از ایرانش اهل خواندن وفهمیدن نبودند٬ بالطبع اینجا هم به دنبالش نیستند.
خدا آخر و عاقبت نسل بعد را به خیر کند!

اما چرا این همه روده درازی؟
برای اینکه همین جماعتی که کوچکترین رابطه‌ای با کتاب-اولین نماد فرهنگی- ندارند٬ وقتی به دور یکدیگر جمع می‌شوند فریادشان بلند است که ما الیم و بل! فرهنگ ما یک سر و گردن بالاتر از اینوری‌هاست. ما فهمیده‌تریم. با دانش‌تریم٬ آگاه‌تریم٬ باسوادتریم و هزار مزخرف مشابه!
من یکی ملتی را که بالاترین تیراژ کتابش و اوج شاهکارش ۳۰۰۰ نسخه است با فرهنگ نمی‌دانم! فرهنگ مظاهر خودش را دارد٬ این چه ملت با فرهنگی است؟ فرهنگش را از مزخرفات فهیمه‌رحیمی‌وار گرفته و به آن می‌نازد؟ یا از میان آهنگهای اندی؟ و بعد این فرهنگ را بالاتر می‌داند؟ ملت‌ بی کتاب ملت با فرهنگی نیست!
به سوادی می‌نازند که از بساطهای پامنقلی٬ از چهار کلمه نصفه و ناقص از این و آن شنیدن سر هم کرده‌اند؟ دست کم این جامعه اگر رفتگرش نمی‌تواند مثل ایرانیان درباره‌ی همه‌چیز اظهار نظر کند٬ کارش را که درست انجام می‌دهد. دانش لازم و کافی برای انجام کارش را دارد. آنرا آموخته است. ما چه؟ یکی‌مان در یک رشته به تمام متخصص هستیم؟ در همه‌چی سر می‌کنیم و از همه‌چیز نصفه ونیمه می‌دانیم و گمان می‌کنیم این یعنی باسوادی! یعنی همان حکایت یک ده آباد و صد شهر ویران! این تفکر صد شهر ویرانی غالب بر ما (که برمان شبهه شده خیلی هم درست است!) نمودش در شکل عینی جامعه‌مان نیز پیداست. براستی صد شهر داریم که تنها از شهریت اسمش را به ارمغان برده‌اند. از همان تهران شروع کنید و بروید به سایر شهرها و شهرستانها. همه ویران. همه درندشتهایی بی سامان٬ بی ساختار٬ شلوغ با شهرسازی غلط!
حال بیایید همین‌ور را نگاهی بکنید٬ دهاتهایی می‌بینید از صد شهر ما زیباتر و آبادتر و حساب‌شده تر. از آن تفکر آن بر می‌خیزد و از این یکی این!
تا دیروز سال به سال بود و دریغ از پارسال٬ امروز باید بگوییم نسل به نسل و دریغ از نسل پیش! نسل کتابخوان و با فرهنگ و فهمیده‌مان اوج کار درست کردن و سازندگی‌اش شد آن انقلاب اسلامی٬ وای اگر این نسل جدید ِ پرمدعای بی سواد بخواهد کاری کند! خداوند همه‌مان را عاقب به خیر کند.

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٦/۳/٢۳
تگ های این مطلب :لینک و تگ های این مطلب :کتاب و تگ های این مطلب :نقد
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


کتاب به سبک ایرانی۱

این گزارش بی‌بی‌سی واقعآ خواندن دارد. بحث کتاب و کتابخوانی میان ایرانیان است٬ البته خارج‌نشینان!
این گله از کتاب‌نخوانی ایرانیان سر دراز دارد. پیشتر هم عباس معروفی در مصاحبه‌ای سربسته اشاره کرده بود. به هر حال گزارش را بخوانید٬ چیزهای بسیاری دستگیرتان می‌شود.
اگر این گزارش را مقایسه کنید با این یکی٬ باز موضوع جالب‌تر می‌شود.
در جایی نویسنده اشاره به قشر کتابخوان(در آمریکا) می‌کند و می‌گوید اکثرآ آدمهای بالای پنجاه سال هستند و بیشتر کسانی هستند که توانایی خواندن به زبان دیگر(انگلیسی) را ندارند. این سوی مسئله شاید درست باشد٬ اما به تجربه‌ی روزانه‌ی خودم٬ بر اساس هزار موردی که هر روز می‌بینم( اگر کم است این رفیق بلاک‌پول نشینمان آماده است تا به عنوان یک شاهد عاقل و بالغ حضور پیدا کرده و شهادت بدهد!) می‌توانم بگویم اصلآ فرهنگ کتابخوانی از میان نسل جدید ایرانی رخت بربسته است. نه تنها کتابخوانی٬ که فرهنگ به طور کلی باروبنه‌اش را از این جماعت برداشته و رفته است. اینانی که دست‌کم من می‌بینم٬ توانایی خواندن به زبان دیگر را هم که ندارند٬ آنهایی هم که دارند نمی‌خوانند. از اینترنت و رسانه‌های گروهی تنها مزخرفاتشان به کار ایرانیان می‌آید و بس. یا در چت رومها پلاسند و یا در سایتهای پورنوگرافی و سکسی.
همین امروز یک وبلاگ پورنوگرافی و سکسی راه بیاندازید و چهارتا عکس دربوقی در آن بگذارید و چهارخط گل‌واژه‌ی مزین به اسامی آلات تناسلی چاشنی‌اش کنید و ببینید در کمتر از یک هفته رکورد بازدید بهترین وبلاگهای فرهنگی را نمی‌شکنید. تعارف ندارد٬ برای ما زیر شکم حرف اول را می‌زند.
می‌گویید نه٬ اگر گذرتان به اطراف ما افتاد٬ از اولین ایرانی‌ای که در خیابان دیدید بپرسید از کجا می‌توانم چند کتاب فارسی تهیه کنم؟ و بعد ببینید چند نفر پاسخی برایتان دارند. بعد از این پرسش ببا لحنی دوستانه بگویید که مسافرید و بدتان نمی‌آید تا در اینجایید سری به جایی بزنید و خستگی در کنید(منظور که روشن است؟) و بعد ببینید چند تا آدرس دریافت می‌کنید!
همین شهر ما٬ لیدز. تا دلتان بخواهد رستوران و مغازه‌ی ایرانی دارد. چیزی بیش از نیاز یک شهر به اندازه‌ی لیدز. اما اگر کتاب ایرانی می‌خواهید باید به یکی از همان فروشگاههای ایرانی(دکان بگویم بهتر است) مراجعه کنید تا چهارتا کتاب عهد تیغ‌علی‌شاهی در یکی از قفسه‌هایش-جایی بین ترشی‌ها و چای خشک- بیابید٬ که آنها هم بیشتر به درد مقوا سازی می‌خورند٬ قیمتها هم که بماند٬ پول خون طلب می‌کنند.
این از شکم و آن هم زیر شکم٬ دیگر به عنوان ایرانی چه کم داریم؟ قربانش بروم سابقه و تاریخ پر بار و نشانهای فروهرمان هم که به‌پاست٬ گور بابای کتاب و کتابخوانی و فرهنگ. گور بابای به روز بودن.
البته باز هم جای تاکید دارد که مشکل اینوری‌ها دیگر مشکل مالی نیست. اینها دیگر دستشان می‌رسد پول یک کتاب را بدهند٬ حتا چندبرابر قیمت واقعی. به هر حال برای زیر شکمشان که پنجاه و شصت پوند می‌توانند خرج کنند٬ برای یک غذا خوردن ساده‌ی بیرونشان هم بیست یا سی پوند٬ آنوقت زورشان به کتاب هشت پوندی نمی‌رسد؟ همان ایرانش ملت کم خرجهای آنچنانی می‌کنند اما تا به کتاب خریدن می‌رسند یاد بدهکاریهایشان می‌افتند؟ به خودمان هم دروغ بگوییم؟
این را قبلآ گفته‌ام٬ باز تکرارش می‌کنم:
 با همین رفیقمان مش رحیم رفتیم لندن٬ یکی از جاهایی که خیلی واجب بود برویم همین فرهنگسرای لندن بود. دوستی که لندن میزبانمان بود قرار شد روزی ما را به آنجا ببرد. به قول خود آن گرانقدر پنج یا شش سالی بود که ساکن لندن بود و بچه‌ی لندن به حساب می‌آمد. از یک روز قبل از هشتاد نفر آدم نشانی پرسید تا بلکه بتوانیم این فرهنگ‌سرا را پیدا کنیم(گویا در این همه مدت هیچ کس نیازش به آنجا نیافتاده بود!)٬ پیدا کردیم و با هزار گشتن یافتیمش. رفتیم و چند کتابی خریدیم و برگشتیم. بعد از بازگشت یکی از دوستان بسیار عزیز ایرانی دیگر! وقتی فهمید مش رحیم پنجاه٬ شصت پوندی پول کتاب داده است فرمود:
(با لهجه شیرازی بخوانید لطفآ):تو ....خله؟ رفتی این همه پول کتاب دادی؟ عامو دیوونه‌ای تو!
و البته گوینده‌ی این جمله آنقدر پول دارد که اگر از همین امروز در خانه بنشیند و بخورد و بخوابد تا یکی دو نسل بعد از او هم کم نمی‌آورند.
آن یکی که کتاب می‌خواند خوابش می‌گیرد٬ دیگری سر درد می‌گیرد و ... .
درد ریشه‌ای تر از این حرفهاست.
نکته‌ی دیگر اینکه در آن گزارش جا افتاده است٬ متاسفانه حداقل در بین اینهایی که من در اینجا دیده‌ام٬ دسترسی به بعضی کتابها ساده نیست٬ گویا کتابفروش‌ها از فروش بعضی کتابها می‌ترسند٬ حتا اگر سراغی از انها بگیری با سردی جوابت می‌دهند.نمی‌دانم شاید حق دارند.
ادامه دارد...

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٦/۳/٢٢
تگ های این مطلب :لینک و تگ های این مطلب :نقد و تگ های این مطلب :کتاب و تگ های این مطلب :روزانه
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


می‌خواهم تا وقتی که می‌میرم زنده باشم.............گفتگویی با پائولو کوئیلو

مقدمه‌ی من:
آن زمان که ایران بودم و تازه تب کوئیلو همه‌جا را فرا گرفته بود من هم دچارش گشتم. کیمیاگر را خواندم و همراهش رفتم و تا مدتها به همه پیشنهاد خواندنش را می‌دادم(هنوز هم گهگاه به بعضی می‌دهم!). یکی از این کسان خواهرزاده‌ی خودم ایلیای عزیزم بود که به بهانه‌ی تولدش چند جلدی ازکتابهای تازه منتشر شده‌ی کوئیلو را برایش خریدم و فردای تولدش دانه‌دانه از او قرض کردم و خواندم و برگرداندم!
گذشت تا یکی‌دوسال پیش که عزیزی از ایران به این‌طرف‌ها می‌آمد و ایلیا برای اولین بارچند جلدی کتاب برایم همراه آن مسافرفرستاد که در میانشان دو کتاب از کوئیلو هم بود. یکی زهیر با ترجمه‌ی فارسی و دیگری یازده‌دقیقه به زبان انگلیسی که هنوز گویا در ایران چاپ نشده است و با توجه به اینکه قهرمان داستان یک فاحشه است و ماجراهای داستان پیرامون اوست٬ فکر هم نمی‌کنم به این زودی‌ها اجازه‌ی چاپ بگیرد. و این یازده‌دقیقه اولین کتابی است که تمام و کمال به انگلیسی خواندم.
امروز در حین ورق زدن روزنامه‌ی مترو چشمم به عکس کوئیلو افتاد و مصاحبه‌ای کوتاه با او به بهانه‌ی چاپ و پخش کتاب تازه‌اش در انگلیس. دروغ نگویم وسوسه‌اش به جانم افتاده که بخرم و بخوانمش!(از آن حرفهای ضد افه‌ی روشنفکری زدم!) در همان اتوبوس مصاحبه را خواندم. در فاصله‌ی استراحت بین کلاسها ترجمه‌اش کردم و در هنگام تایپ کردن بازنویسی! این قصه را خواندم تا بهانه‌ای بتراشم برای ایرادهای احتمالی این ترجمه! و البته لازم به ذکر است که این گفتگو اولین ترجمه‌ی من از انگلیسی به فارسی است. این سه اولین با کوئیلو را اگر بخواهم به زبان و با توجه به فلسفه‌اش تفسیر کنم باید بگویم:
اینها همه نشانه است!   نشانه از چه؟ نمی‌دانم!

مقدمه‌ی روزنامه‌ی مترو

پائولو کوئیلو٬ نویسنده‌ی برزیلی٬ کسی است که تا کنون حدود نود میلیون نسخه از کتابهایش به فروش رفته است. رمان سال ۱۹۸۸ او٬ کیمیاگر٬ به ۶۳ زبان ترجمه شده و حدود ۴۰ میلیون نسخه فروش داشته است. او نقد و شناخته شده است برای زبان نوشتاری ساده و فلسفه‌ی دوران تازه‌اش. طرفدارانش با شوق  داستانهای رمزآمیزش را می‌خوانند و دنبال می‌کنند. آخرین کتابش٬ جادوگر پورتوبلو
(The witch of portobello)
٬ هم اکنون منتشر شده و در کتابفروشی‌ها است.

متن گفتگو با پائولو کوئیلو
:
                  وقتی می‌نویسم‌ سعی می‌کنم خودم را بهتر بشناسم...  

مترو: کتاب جدیدتان درباره‌ی چیست؟
کوئیلو: درباره‌ی کشف و بروز دادن توانایی‌ها و هدایایی است که در وجود همه‌ی ما نهفته است اما بدانها توجهی نمی‌کنیم. چیزهایی چون کشف و شهود٬ دوستی و دلسوزی و رحم. همچنین درباره‌ی چهره‌ی زنانه‌ی خداست.

مترو
: خیلی پیچیده به نظر می‌آید.
کوئیلو: اصلآ٬ کاملآ برعکس. شخصیت اصلی در بانک کار می‌کند٬ درگیربا اتفاقها و مشکلات واقعی٬ یک زندگی واقعی. در کل کتاب من درباره‌ی چیز پیچیده‌ای صحبت نمی‌کنم. درباره‌ی رقص و هنر نوشتن حرف می‌زنم٬ درباره‌ی یک آدم معمولی در یک موقعیت معمولی از یک زندگی معمولی.

مترو
: چرا کتابهایت اینقدر خوانده می‌شوند و جذاب هستند؟
کوئیلو: توضیح دادنش مشکل است٬ برای اینکه به زبانهای بسیاری ترجمه شده‌اند و آدمهای زیادی با پس‌زمینه‌های متفاوت فرهنگی آنها را خوانده‌اند.
من برای خودم کتاب می‌نویسم٬ اما همه‌ی انواع بشر سوالهای یکسانی دارند٬ حتا اگر پاسخهایشان یکسان نباشد. فکر می‌کنم همین دلیل جذابیت آنها برای دیگران است. من برنامه‌ریزی نمی‌کنم برای پرسیدن پرسشهایی که مردم در ذهنشان دارند. وقتی می‌نویسم سعی می‌کنم خودم را بهتر بشناسم.

مترو
: برایتان مهم است منتقدان چه می‌گویند؟ بعضی‌ها خیلی جبهه‌گیرانه و یا ضعیف می‌نویسند.
کوئیلو: نه٬ نه... خوب هستند. به من ربطی ندارد که منتقدان را نقد کنم. نقد شدن خوب است٬ مسئله بزرگی نیست.

مترو
: نقدهای نوشته شده بر آثارتان را هم خوانده‌اید؟
کوئیلو: بله٬ همه‌ی آنها را. اما اصلآ برایم مهم نیست که چه می‌گویند. من نقدهای نوشته شده بر کتابهایم را همانگونه می‌خوانم که نقدهای نوشته شده بر کتابهای دیگران را. شخصی با آنها برخورد نمی‌کنم .

 مترو
: از  اینکه پرفروش‌ترین نویسنده‌ی سال ۲۰۰۳ شدی چه احساسی داشت؟
کوئیلو: انتزاعی‌ است. من اینقدر تماس با خوانندگانم ندارم. من فقط آنها را در My Space یا روی وب‌سایت و یا در مراسم امضاء دادن می‌بینم. این همانند بازیگران و موسیقی‌دانان نیست که برخورد مستقیم با مخاطبت داشته باشی. وقتی من صدها و صدها آدم را در مراسم امضاء کردن کتابهایم می‌بینم-همانطور که به تازگی در انگلیس انجام دادم- به یاد می‌آورم که تنها نیستم و انسانها به نوعی می‌توانند مرا و قلبم را درک کنند.
اما وقتی شما درباره‌ی این صحبت می‌کنید که چگونه توانسته‌ام نزدیک صد میلیون نسخه از کتابهایم را بفروشم٬ این معنایش می‌شود چیزی حدود سیصد میلیون خواننده و این کمی انتزاعی است.

مترو
: وسوسه‌ نشده‌ای که از قدرتت سوءاستفاده بکنی؟
کوئیلو: من برای خودم می‌نویسم٬ چطور می‌توانم تاثیر خوب یا بدی بر روی آدمها بگذارم؟ خوانندگان من به خوبی می‌دانند که من سعی نمی‌کنم چیزی به آنها آموزش دهم. آیا هنری میلر روی من تاثیر گذاشت؟ من فقط کتابهایش را خواندم و فکر کردم که او یک آیکون Icon است.

مترو
: آیا طرفدارانت چیزهای غیر معمولی برایت با پست می‌فرستند؟
کوئیلو: ها ها٬ چیزی مثل یک بمب؟ نه٬ هرگز. بعضی وقتها پرهای سفیدی موقع امضا دادن به من می‌دهند. رسم این است که من کتابی را تمام کنم و پر سفیدی بگیرم. اما من باید پر سفیدم را خودم پیدا کنم.

مترو
: میلیونها کتاب فروختی٬ پولش را صرف چه کاری کردی؟
کوئیلو: تفریح من سفر کردن است. ناشرانم هزینه‌ی سفرهایم را به هر صورت می‌پردازند. مسئله‌ی اصلی من موسسه‌ای است که از ۴۳۰ بچه در ریودوژانیرو نگهداری می‌کند. من سعی می‌کنم تا آنرا گسترش دهم تا بتوانیم از ۸۰۰ بچه نگهداری کنیم. ما از بچه‌ها نگهداری می‌کنیم٬ از تولد تا شانزده سالگی. به آنها آموزش می‌دهیم٬ تربیتشان می‌کنیم٬ بزرگشان می‌کنیم٬ به آنها عشق می‌دهیم. ما هر روز بر روی این پروژه کار می‌کنیم.
ما همچنین از کسانی که مشکل روانی دارند نیز حمایت می‌کنیم. برای اینکه من خودم در هفده‌ سالگی در یکی از این آسایشگاههای روانی بودم.

مترو
: بیماری روانی که نداشتی؟
کوئیلو: نه٬ اما والدینم نگران من بودند٬ برای اینکه می‌خواستم هنرمند بشوم. آنها مرا در یکی از این آسایشگاهها بستری کردند برای اینکه فکر می‌کردند کسی نمی‌تواند از راه نوشتن زندگی کند.
من اکنون از پروژه‌های حقوق بشر حمایت می‌کنم.( Amensty International)

مترو
: تو تحت درمان با شوک الکتریکی قرار گرفتی٬ برای اینکار والدینت را سرزنش نمی‌کنی؟
کوئیلو: هرگز٬ هرگز. آنها نمی‌خواستند من را آزار دهند. این کاملآ متفاوت است با دستگیر شدن و زندانی شدن به‌خاطر مسائل و دلایل سیاسی. چیزی که من هم داشته‌ام. والدینم فکر می‌کردند که به من کمک می‌کنند.

مترو
: فلسفه‌ی زندگی‌ات چیست؟
کوئیلو: انسانهای زیادی هستند که مرده‌اند در حالی که به ظاهر زنده‌اند. من می‌خواهم تا وقتی که می‌میرم زنده باشم. بعضی وقتها شما شادی و آرامش و شوقتان را کنار می‌گذارید برای رسیدن به آرامش  و حفظ آن. من می‌خواهم در حالی بمیرم که هنوز این شوق و کنجکاوی و این تعهد به زندگی را در وجودم دارم.  

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٦/٢/۱۱
تگ های این مطلب :خاطره و تگ های این مطلب :کتاب و تگ های این مطلب :ترجمه
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh