تغییرات انگشتشمار یا تحریف تاریخ؟
«امید نجوان» عزیز مصاحبه ای کرده است با «داوود میرباقری» کارگردان سریال «مختارنامه». وقت داشتید خودتان مصاحبه را بخوانید.

اما مصاحبه چند ایراد کوچک دارد و آن هم بر می گردد به موضوع که به گمانم نمی شود آزادانه به آن پرداخت. به عبارتی در اینگونه موارد، افراد چونان پشت سپرهای مذهبی خود را مخفی می کنند که هرگونه حرکت به سمت شفاف سازی و پرس و جوی بیشتر ممکن است تعبیر به غرض و منظور شود و دردسرساز گردد. برای همین هم گمان می کنم «امید» عزیز در جاهایی در برابر «میرباقری» کوتاه آمده است و آنگونه که باید او را به چالش نکشیده است. شاید اگر در جامعه ی بازتری زندگی می کردیم، امکان اینگونه چالش گری ها نیز وجود می داشت.
اما چند نکته ی کوچک:
امید نجوان می پرسد:
«شخصیت مختار و ماجراهای زندگی او چقدر با واقعیتهای تاریخی انطباق دارد؟»
و داوود میرباقری پاسخ می دهد:
«تمام آنچه که از این شخصیت در مختارنامه دیدهاید سند تاریخی دارد. به نظر من این که یک مجموعه نمایشی بتواند این همه سند و اطلاعات تاریخی را در خود جای بدهد اگر نگوییم کم سابقه، حتماً بیسابقه است.»
امید کمی بعدتر دوباره می پرسد:
«ظاهراً در برخی موارد به خاطر رعایت مسائل دراماتیک، تغییراتی در واقعیتهای تاریخی به وجود آوردهاید.»
و میرباقری دیگربار تاکید می کند که:
«عرض کردم. این دست موارد از شمار تعداد انگشتهای یک دست فراتر نمیرفت. البته این بحث خیلی پیچیده است و نیاز به توضیح مفصلی در یک زمان کافی دارد. اما اگر بخواهم مثال بزنم باید بگویم... .»
و بعد امید صحنه ی کشته شدن پسر «عمر بن سعد» را مثال می زند و میرباقری تحریف تاریخ را توجیه می کند.
اما آنچه که ای کاش امید نجوان می توانست بر روی آن دست بگذارد تنها تحریف در ماجرای کشتن پسر سعد نیست, این تحریف در تاریخ از نخستین پلان این سریال آغاز می شود.
اولین سوال این: مختار سریال مختارنامه چند ساله است؟
مختاری که در قسمتهای نخست سریال به تصویر کشیده می شود انسانی است در میانسالی که پرش چهل سال سن دارد و از نظر تاریخی تا اینجا مشکلی ندارد. بر اساس روایت تاریخی مختار متولد سال یک هجری قمری است و صلح حسن بن علی و معاویه مربوط می شود به سال 41 هجری قمری. واقعه ی کربلا در سال 61 هجری قمری رخ داد. حسین بن علی نیز سه سال از مختار کوچکتر و متولد سال 4 هجری قمری است. این سن ها و تاریخ ها را به یاد داشته باشید، با آنها کار داریم!

مختار در آغاز سریال: ایام جوانی 37 تا 40 سالگی
پس در زمان روی دادن واقعه ی کربلا حسین بن علی حدود 57 ساله و مختار ثقفی مردی 60 ساله بوده اند. و البته به این اضافه کنید محمد حنفی را که بر اساس روایت تاریخ حدودا 15 سالی از مختار کوچکتر است و در این سریال برعکس ان نشان داده میشود! البته در قسمت چهلم سریال و در هنگام مرگ مختار را با ریش و موی سپید شده می بینیم و بعد با توجه به تصویر اولیه ممکن است در ذهن مخاطب این تصور ایجاد شود که قیام مختار چیزی حدود 20 تا 25 سال دوام داشت، هرچند روایت تاریخی از تنها 18 ماه بر مسند قدرت بودن مختار حکایت دارند.
مختار در زمان قیام و رسیدن به حکومت
حدود 65 سالگی!
در این مجموعه، مختاری که نخستین بار در کوفه بر مسند قدرت می نشیند مردی 65 ساله تصویر نمی شود (عکس را ببینید) هرچند تا پایان سریال در طی حدود 18 قسمت (و بر اساس تاریخ در 18 ماه!) به سن 67 سالگی می رسد. این اختصاص دادن حدود نیمی از زمان سریال به دوران حکومت مختار نیز این تصور را در ذهن مخاطب ایجاد می کند که مختار طولانی مدت حکومت کرد!

18 ماه بعد: مختار در زمان مرگ حدود 67 سالگی!
ممکن است میرباقری این مورد را از آن موارد تغییر انگشت شمار بنامد. اما این تحریف تاریخ تغییر کوچکی نیست که بشود به آسانی آن را انجام داد و از آن چشم پوشید چرا که با این تغییر کلیت داستان در ذهن مخاطب اشتباه جا می افتد.
از سوی دیگر میرباقری ممکن است ادعا کند به شکل تمثیلی چنین کرده است، چرا که برای مثال این تنها مختار است که سنش در این برهه تغییر می کند و باقی افراد مانند کیان و ابراهیم اشتر و زنان مختار و غیره در طول سریال چندان تغییر جسمانی و گریم و نشانی از پیری ندارند.
این از آن مواردی است که می شد گفت ای کاش امید بدان پرداخته بود و می شد تحریف هدفمندانه و با غرض تاریخ در سریال را به چالش کشید.
اگر فرض را بر این بگیریم که با هدف معنا سازی کارگردان چنین کرده است، آنوقت می شود پرسید که اولا آیا این انتقال معنای مورد نظر کارگردان به درستی صورت گرفته است؟ آن هم وقتی با مدیوم تلویزیون و تماشاگر عام و انبوه طرف هستیم؟ و دوم اینکه وقتی عمده ی تماشاگران این سریال تلویزیونی متوجه منظور «معنایی» کارگردان نشوند و با توجه به عدم بیان کارگردان بر تغییر تاریخ و بر عکس تاکیدش بر «روایت صادقانه تاریخ بدون کوچکترین تغییر» صحت و درستی آنچه را که می بینندملاک قرار می دهند، آنوقت تاریخ به شکلی دیگر در ذهنشان نقش می بندد.
در همان مصاحبه کمی بعدتر میرباقری در ارتباط با تغییر سن یکی دیگر از شخصیتها (ابن حر) در سریال می گوید:
«یکی دیگر از این نمونه کارها ایجاد تغییر در سن ابن حُر است. به پیر، به پیغمبر من میدانستم سن واقعی او چهقدر است! اما برای آن که تاثیرگذارتر باشد نشان دادم که او یک جوان بوده است.»
کسی در اینکه میرباقری سن «ابن حر» و یا «مختار» را می دانسته شکی ندارد، اما بحث بر سر این است که این تغییرات به چه هدفی روی داده است؟ «ابن حر» بر خلاف گفته ی میرباقری جریان منتقد در قیام مختار نیست که جوان نشان دادنش تاثیرگذارتر باشد. ابن حر کسی است که عدالت مختار را زیر سوال می برد و بالبطع وقتی آدمی جاافتاده چنین کند برای تماشاگر قابل قبول تر است تا وقتی جوانی خام چنین می کند!
شاید هم بد نباشد این را هم اضافه کنیم که بر اساس تاریخ، «ابراهیم بن مالک اشتر» 15-20 سالی از مختار جوانتر است. برگردید و صحنه ی دیدار مختار و ابراهیم و بیعت کردن ابراهیم با مختار را به یاد بیاورید و ببینید آیا چنین تفاوت سنی را در آن احساس می کنید؟ چرا نه؟

در جای دیگر در توضیح تغییر چگونگی به تصویر کشیدن کشته شدن فرزند نوجوان عمربن سعد به دست دایی اش مختار (که در سریال عوض شده و به جای مختار، مادر مجنون کودک او را می کشد!)، میرباقری می گوید:
«بر اساس شناختی که تماشاگر از مختار پیدا کرده خیلی بعید است او برای کسی که محاکمه و مجرم شناخته نشده حکم اعدام صادر کند. و گر نه من میدانم و در تاریخ هم گفته شده قصاصِ یک نفر به جای خود امام و قصاص فرزند او به جای علیاکبرِ حسین (ع).»
این جمله مغلطه است. تماشاگر شناختش از مختار را از کجا به دست آورده است؟ جز از طریق چیزهایی است که شما نشانش داده اید؟ و وقتی شما از مختار اسطوره می سازید و بر تمامی زوایای تاریک زندگی اش پرده می کشید و عاری از گناهش می کنید، آنوقت نمی توانید بگوئید تماشاگر نمی پذیرد،درستش این است بفرمائید من نمی گذارم تماشاگر حقیقت را بپذیرد. چگونه است که در این سریال، پیشگویی یکی در زندان (میثم تمار بود اگر اشتباه نکنم) مبنی بر آنچه مختار در آینده می کند (اتفاقی که شاهدی بر روی دادن آن نیست) سندیت تاریخی پیدا می کند و اعتبار دارد تا نشان داده شود، اما روایات مبتنی بر پیشنهاد به دستگیری و تحویل حسن بن علی به یزید و مخالفت مختار با حسن بی علی، انکار مسلم بن عقیل در برابر ابن زیاد توسط مختار بعد از مرگ مسلم، نشان دادن درست چگونگی رهایی یافتن مختار از زندان ابن زیاد، ماجرای نامه گرفتن مختار از محمد حنفیه، گرایش مختار به حنفیه و اعتقاد به جانشینی ایشان به جای زین العابدین بعد از حسین بن علی و موارد دیگری از این دست هیچکدام سندیتی برای نشان دادن ندارند؟ یا درست این است که مانع قدیس ساختن از مختار می شوند؟ حال آن در دیگ روغن انداختن و سر بریدن و تکه تکه کردن و اسب بر بدن افراد راندنهایش به جای خود. اگر براستی باور دارید مختار سر آدمها را به حق برید، آدمی به حق مثله کرد، کسی را به حق در دیگ روغن جوشان انداخت که قاعدتا تماشاگر نباید بر او خرده بگیرد، در کدامین تعزیه دیده اید تماشاگر بر کشته شدن اشقیا گریه کند؟ گریه نمی کند، چرا که اعتقاد دارد اولیا اگر کاری می کنند درست است و بی عیب. اما مختار از اولیا نیست و از هیچ کس حکمی بر مجاز بودن به انجام این همه خشونت نداشته است. پس دلیل آنکه از نشان دادن این بخشهای شخصیت مختار طفره می روید چیست؟ جز تلاش برای همان قدیس سازی؟
از این موارد تحریف ومغلطه بسیار است، نمونه ی دیگر همان ماجرای پرچم ایران. اول از همه بهتر است آقای میرباقری منابع خود را معرفی کنند تا ببینیم این سه رنگ بودن پرچم مختار چقدر شباهت به پرچم ایران دارد. هرجا سه رنگ سبز و سفید و قرمز در کنار هم قرار بگیرند که پرچم ایران را نمی سازند، مگر این که بر اساس ترتیب و اصولی کنار هم قرار گیرند. این توجیه آقای میرباقری هم بیشتر نوعی مغلطه به حساب می آید. در ضمن چرا این پرچم سه رنگ بیشتر در بین یاران ایرانی مختار استفاده می شود؟ به نوارهای حاشیه کلاههای ایرانیان یکبار دیگر با دقت نگاه کنید. قبر زن و فرزند کیان هم که دیگر گفتن ندارد. کس دیگری در این سریال اینگونه این سه رنگ را استفاده می کند؟ اگر هم ایشان منظورشان این است که پرچم ایران برگرفته از قیام مختار است، چونانکه بیشتر گفته اند. که باید با مدرک و دلیل حرف بزنند و بر اساس حدس و گمان نمی توان یاوه ای چنین گنده را در هر مصاحبه ای بر زبان آورد.
داستان رستم و ریشه ی تاریخی اش هم از آن ادعاهایی است که اثباتش خیلی سخت است و به علت نبود منابع، مخالفت با آن هم به همین اندازه مشکل است. دست کم با استناد به خود فردوسی و با توجه به عدم آمدن نام رستم در سایر متون کهن و نداشتن هیچگونه مشابه ای برای آن :مجبوریم باور کنیم
که رستم یلی بود در سیستان
منش (فردوسی) کردمی رستم دستان
مختارنامه شاید از نظر ساختاری حرکتی رو به جلو باشد، اما از نظر روایت صادقانه ی تاریخ مشکل زیاد دارد، مشکلاتی که چون با تاریخ اسلام آمیخته است دست گذاشتن بر آنها سو تفاهم برانگیز است و همین باعث می شود تا افرادی چون میرباقری بتوانند راحت هرچه می خواهند بکنند و در گفتگوهای رسانه ای هر مغلطه ای دوست دارند انجام دهند و کسی هم نتواند آزادانه در برابرشان بایستد!

مردم در حسرت نقد درست
کم و بیش نقد فیلمها را می خوانم. در اینترنت هم زیاد جستجو می کنم. راستش سالهاست نقد خوبی نخوانده ام. نقدی که بعد از خواندنش احساس کنم چیزی یاد گرفته ام، نکته ای از دیدم پنهان مانده بوده و منتقد برایم روشن اش کرده، یا یادم داده که چگونه فیلمساز از ابزارش به شکل درست و یا نادرست برای بیان حرفش استفاده کرده است. آنچه اینروزها در بیشتر وب سایتهای تخصصی و غیرتخصصی و روزنامه ها به عنوان نقد فیلم می بینم،یک خلاصه داستان صحنه به صحنه نوشتن است (حالا به فرض گاهی سکانس به سکانس) که همراه می شود با جمله بندی های بی سروته که این موردش خیلی بستگی به نویسنده و جنسیتش دارد گویا*، و در نهایت حکمهای کلی و حرفهای تکراری. مثال دم دستش همین فیلم «جدایی نادر از سیمین»، نهایت اکثر نقدهایش حرفی جز این ندارند: فیلم بسیار زیبایی است چرا که همه در آن دروغ می گویند و فرهادی همین را نشان داده است و پر از جزئیات است! اگر در 99 درصد نقدهای این فیلم پس از حذف خلاصه صحنه ها و وراجی های نویسنده، چیزی بیش از این یافتید بگویید من هم بخوانم. (در ضمن آن یکی دو مورد تحلیلهای ایدئولوژیک را هم بگذارید به حساب آن یک درصد استثنا.) خوب یکی نیست بگوید برادر/خواهر منتقد، اینها را که با چشم بسته هم فیلم را ببینی متوجه می شوی، چیزی بیشتر برای گفتن داری؟
راستش درست که فکر می کنم، می بینم وقتی «امیر قادری» کلاس نقد فیلم بگذارد و شاگرد تربیت کند، وضعیت نقد نباید از این بهتر باشد! بابایی نقدی بر فیلم «لئون» نوشته بود، از همین نقدهای خلاصه صحنه نویسی، در توضیح صحنه ی نخست نوشته بود که «لئون ماموریت می یابد تا یک قاچاقچی مواد مخدر را بکشد، پس از انجام ماموریتش...» و من حیران مانده ام که چطور کسی به خودش اجازه می دهد هر چیزی را به جای نقد منتشر کند؟ شاید هم نسخه ی توزیع شده در ایران ِ فیلم با نسخه ی انگلیسی که من دیدم، متفاوت است!
به هر حال ناگفته نماند، به همان اندازه که آن نود و خورده ای درصد منتقدهای خلاصه صحنه نویس رو دست هم کپی کن و نقدهایشان تهوع آور است و اعصاب خورد کن، یک چندتایی منتقد خوب هم داریم که گاه خواندنشان شوق دوباره بینی فیلم را در آدم بر می انگیزند. هرچند این دسته ی دوم کاملا برعکس مزخرف نویسان، بسیار کم می نویسند و درباره ی هر فیلمی نمی نویسند. مصداق همان شعرند:گویا: کم گوی و گزیده گوی، چون در.
* توضیح: برای اینکه متهم به دیدگاه جنسیتی نشوم، این چند سطر را از یادداشتی بر یک فیلم کپی کرده و در اینجا قرار می دهم، خودتان جنسیت نویسنده و نام فیلم را حدس بزنید:
فیلم [نام فیلم] زمزمه ای است که سکوت غبار آلود این برهوت را می شکند، زمزمه ای آرام، که خواب را از چشمهای خاک گرفته می رباید "چشمهایی که گاه باید شسته شوند"، "[نام فیلمساز]" در فیلم جدیدش، به خوشه چینی دردهایی رفته است که دارند "لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو" می روند، نگاه بغض آلود و معصومانه ی دختر [نام یکی از شخصیتهای فیلم]، استیصال و درماندگی "[نام شخصیتی دیگر]"، چشمهای نگران و ملتمس "[نام زنش]"، باران اشک "[یک شخصیت دیگر]"، گریه ی "[پدر شخصیت قبلی]" بر شانه پدر، سرگشتگی و هراس "[زن شخصیت قبلی]"، نگاههای تکان دهنده ی "[پدر شوهر شخصیت قبلی] " و.... همه و همه عمیق ترین غمها، به ستوه آورنده ترین تماشاها و شرمنده کننده ترین واقعیت هارا برای مردمی به نمایش در می آورد که گویی همه، چون "[همان شخصیت آخر]" دچار "فراموشی" شده اند و همه ی این تلخی ها را در پوشش عاداتشان محو کرده اند. چرا که حقیقت همیشه تلخ است... .
هشدار: این سایت دارای مطالب فرهنگی است!
قصد نوشتن دربارهی هقتان را نداشتم. نمیخواستم شکوه کنم و یا حتا اعتراض. میدانستم بسیار بزرگانی هستند که خواهند گفت و نیازی به گفتن من نیست. اعتراض هم بیفایده است. سر کوبیدن به دیوار سنگی به نشان اعتراض حتا روزنی کوچک در دیوار ایجاد نمیکند اما سر را میشکند. اما چه شد که توبه شکستم؟
با کسی که به تازگی از سفر ایران آمده بود حرف میزدم. مرا متهم به بدبینی میکرد. به اینکه شرایط امروز ایران آن چیزی نیست که ما در ذهن داریم و شرایط خیلی بهتر شده و عوض شده و چیزهایی میبینی که نمیتوانی تصورش را هم بکنی. از نظر ظاهری با این حرف موافقم. عکسهای امروز ایران و آدمها را میبینم به اندازهی کافی گویا هستند برای نشان دادن این آزادیها! اگر اسمش را بشود آزادی گذاشت. به هر حال نسل ما این تجربهی شیرین را داشته است که به خاطر آستین کوتاه و یا ژل مو و یا شلوار لی بازداشت شود و مورد توهین قرار بگیرد. وضع نسل قبل از ما که بسیار بدتر بود، باز ما آزادیهایی داشتیم که آنها از آن هم محروم بودند. هرچند هنوز هیچکدام از ما نفهمیدهایم که ربط پوشیدن شلوار لی و یا آستین کوتاه به توهین به خون شهدا چیست. هر بار کسی بهخاطر این مسائل کوچک به اصطلاح به ما گیر میداد اولین توجیهاش استفاده از همین عبارت توهین به خون شهدا بود! اما امروز عوض شده است گویا. تصاویر و ظاهرش که اینگونه میگویند.
ربط این داستان بلند را به هفتان خواهم گفت. قبل از آن بگذارید یک خاطره بگویم:
شانزده یا هفده ساله بودیم، همان حدود، حبیب یک فیلم کوتاه ساخته بود که من عکاسش بودم. فیلمبرداری تمام شده بود و نگاتیوهای عکسها را داده بودم برای چاپ. دقیقآ یادم هست. ساعت حدود پنج بعد از ظهر بود و رفته بودم تا عکسها را بگیرم. ساعت شش تمرین تئاتر داشتم و میباید در ادارهی ارشاد (محل تمرین) حاضر میشدم. عکسها را گرفتم و از پاساژ تازهساز ملت در شاهین شهر بیرون آمدم که در پیادهروحبیب را دیدم با دست شکستهاش آویزان به گردن به همراه دائیاش. ایستادیم به سلام و احوالپرسی و گفتم عکسها را چاپ کردهام و از کیفم درشان آوردم به حبیب نشان دهم که دستی بر شانهام خورد. برگشتم. سرگشت نیروی انتظامی بود که با لحن پرخاشگرانهی همیشگیشان بیآنکه بپرسد چه میکنیم و یا چه میخواهیم به سربازان همراهش دستور داد بنده را به پشت ماشین گشت بیاندازند و به قول خودشان بازداشت کنند. حبیب دست شکسته هم نفهمیدم چطور در رفت. ما را گرفتند و انداختند پشت پاترول و چند ساعتی خدمت حضرات بودیم بدون آنکه بدانیم چه جرمی مرتکب شدهایم. بعد هم بردندمان به قرارگاه و یا پاسگاهشان و نمقداری علافی و توهین در آنجا و گرفتن تعهد که دیگر گذرمان به آنجا نخواهد افتاد و دست آخر هم بعد از چند ساعت علاف شدن و ماندن از کار و زندگی در نقطهای دورافتاده از شهررهایمان کردند که برو به امان خدا. نه من میتوانستم بپرسم که دلیل این به نوعی بازداشت و علاف شدن چه بوده و چه کسی باید پاسخگویش باشد و نه طرف مقابل اصلآ لازم میدید توضیحی بدهد. و تنها این نمونه نبود. هر کس از مامور نیروی انتظامی(کمیتهی سابق) تا جوجه بسیجیهایی که هنوز پشت لبشان سبز نشده بود به خودشان اجازه میدادند که بدون نیاز به توضیح دادن هر برخورد توهینآمیزی که میخواهند با مردم داشته باشند. این یکی از چیزهایی بود که حال من را به هم میزد.
امروز میگویند دیگر از این خبرها نیست. دیگر به آن شکل افراطی به آدمها در خیابان گیر نمیدهند. اوضاع بهتر شده است. باور نمیکنم!
شاید ظاهر اینگونه باشد اما باطن چی؟ در این یک هفته ده روزی که هفتان توقیف شده، هفتانی که نه آستینش کوتاه بود و نه شلوارش لی، من مانند خیلیهای دیگر منتظر بودم تا دلیلی برای این توقیف اعلام شود. تا بدانم مشکل از کجاست. تا همین چند روز پیش صاحب سایت هم دلیلی نداشت. اینکه میگویم تا چند روز پیش به خاطر تصمیم اخیرش بر توقف سایت است، گفتم شاید درگوشی حرفی شنیده، از آن چیزها که برای بدتر نشدن اوضاع باید بشنوی و با خود نگه داری تا شاید این مهر سکوت بر لبان دری برایت بگشاید. گفتم شاید چون نمی تواند راز بگشاید هیچ نمیگوید. این چیزی است میان او و مسئولین. اما من نیز به عنوان یک مخاطب و عضو سایت حقی دارم. باید بدانم چرا؟ مشکل از کجاست؟ برای من این برخورد نه تنها فرقی با آن برخوردهای قدیمی که مثالی از آن را گفتم ندارد که حتا بدتر هم هست. در آن موارد با مامور بیسوادی طرف بودیم که طرف مقابلش را نمیشناخت و بر اساس ذهنیتهای عقبماندهاش قضاوتی میکرد و عملی، اما در این مورد اینگونه نیست. دو طرف ماجرا مشخص هستند. نه اینوری جوانکی است ناپخته که نیاز به توجیه و امر به معروف کسی داشته باشد و نه طرف مقابل سرگشت بیسوادی که حتا حرفزدن عادی هم بلد نیست. اما هنوز یک بخش ماجرا خود را بینیاز از توضیح میبیند. هنوز استدلالش برای اینکه من میگویم است.
و برای همین هم میگویم که اعتقاد دارم هنوز در ایران تغییراتی رخ نداده است. همهچیز ظاهرسازی است. و البته مقداری هم از ترس است. نمیشود توی سر چندین میلیون جوان زد و دائم بخاطر مدل مو و نوع لباس تحریکشان کرد اما میشود توی سر نهایت چند هزار خوانندهی خستهِ یک وبسایت فرهنگی زد. نه صدایشان به جایی میرسد و نه کسی ابایی ازشان دارد. آنها اگر هم بخواهند کاری بکنند در همین فضاها میکنند نه در خیابان با شیشه شکستن و ماشین آتش زدن. همین یک وجب جا را هم که ازشان بگیری عملآ زندانیشان کردهای: دست بسته!
تا زمانی که مشابه این برخوردها در جریان است، من هیچ تغییری را باور ندارم.
یک پیشنهاد به هفتانیها:
در غرب قانونی وجود دارد و آن اینکه اگر شما وبساتی دارید که دارای مطالب بالای هجدهسال و بخصوص سکسی است باید در صفحهی اصلی سایت هشداری قرار دهید تا مخاطب خود تصمیم بگیرد که آیا میخواهد وارد سایت بشود و یا بدون دیدن مطالب از آن خارج شود چرا که گاه شما بدون غرض و به اشتباه وارد سایتی میشوید که نمیخواهید مطالب آن را ببینید.
اگر اینقدر مشکل هست بد نیست برای صفحهِ اصلی هفتان هم چیزی مشابه طراحی شود تا مبادا به بعضی آسیبی برسد! چیزی مانند این:
هشدار!
این سایت حاوی مطالب فرهنگی و لینک به اخبار روز هنری است.
می خواهم وارد شوم
میخواهم خارج شوم
شاید به اینگونه از بار غیراخلاقی سایت کاسته شود و مجددا راه بیافتد؛ باور کنید بدطور از اخبار دنیا دور افتادهایم.
این مطلب به علت...
این مطلب به علت قطعی شماره تلفنهای زیر صفحهی تلویزیونتان نوشته شده و نیازی به است ندارد.
بیبیسی (شبکههای انگلیسیزبانش) دارای استانداردهایی است که یک سروگردن از شبکههای دیگر بالاتر هستند؛ از نوع خاص تصویربرداری و طراحی صحنهها و رنگآمیزی بگیر تا استفاده از زبان و تنظیم خبر و تدوین خلاقانه همه و همه تفاوتهایی با دیگر شبکهها دارند. همین تفاوتها هستند که به ویژگیهای بیبیسی تبدیل میشوند. تنها یک نمونهاش استفاده از رنگ قرمز به عنوان رنگ ثابت و به نوعی آیکون این شبکه است. ریشهی این رنگ قرمز هم بالطبع در فرهنگ انگلیسی است و اهمیت این رنگ در تاریخشان: تنها به یاد بیاورید اتوبوسهای قرمز انگلیسی را، باجه تلفنهای قرمز انگلیسی را، صندوقپستهای قرمز انگلیسی را و مشابه آن.
بخشی از این ویژگیها را میتوانید در بیبیسی فارسی هم ببینید. استودیوهای خبر بخش فارسی بسیار مشابه مادرِ انگلیسیشان هستند. اینکه میگویم مادرِ انگلیسی برای این است که به نظر من شبکههایی از این دست مانند فرزندان دورگهاند: از یک مادر انگلیسی و پدر ایرانی. حال این بچه چه مقدار از پدر و مادرش به ارث برده باشد مسئلهای است که باید به آن توجه کرد چرا که به هر حال ما ایرانیها این نکته را در ذهن داریم که:
پسر کو ندارد نشان از پدر تو بیگانه خوانش نخوانش پسر!
در کل بخش مادری یعنی قسمت تکنیکی این شبکه قابل قبول است. حال باید منتظر ماند و دید این فرزند از پدر چه به ارث برده است.
تا این لحظه تنها دوبار و حدود چهار یا پنج ساعت از برنامههای این شبکه را دیدهام. از دیگر شبکههای فارسی زبان بهتر است و برای من انتخاب اول است و از راه افتادنش بسیار خوشحالم. اما در همین نگاه کوتاه به برنامهها چند نکتهی کوچک به نظرم آمد. این نکتهها بیشتر مربوط به بخش پدری است!
در یکی از برنامهها خانم مجری میگوید:
برای تماس با ما از شماره تلفنهایی که در زیر صفحهی تلویزیونتان میبینید استفاده کنید(یا جملهای مشابه این).
من هرچه به زیر صفحهی تلویزیونم (مونیتورم) نگاه میکنم شمارهای نمیبینم. در قسمت پایین صفحه شمارههایی نوشته شده است اما در زیرش هیچ چیزی نیست!
اخبار: روسیه و اوکران برای پایان دادن به مشکل قطعی گاز... .
سالها پیش در شاهین شهر خودمان هر تابستان مشکل قطع آب داشتیم. روزی پارچهای بزرگ بر سردر ادارهی آب شهر نصب شد که بر روی آن جملهای مشابه نوشته شده بود: به علت قطعی آب... . تا آنجا که من میدانم (و همان زمان برای اطمینان بیشتر موضوع را با یکی از دبیران ادبیات نیز در میان گذاشتم و ایشان نظری مشابه داشتند) قطع شدن فعلی است به یک معنا و قطعی کلمهای است با معنایی متفاوت (میتوانید نگاهی به تفاوت قطع با قطعی در فرهنگ لغت دهخدا و معین بکنید). بهتر آن است که جملاتی از این دست به این شکل نوشته شوند که: به علت قطع آب، یا مشکل قطع گاز. دیگر نیازی به استفاده از ((ی)) اضافه نیست. البته مشابه این استفاده را در بسیاری از وبسایتها و پایگاههای خبر رسانی فارسیزبان میبینیم (نمونههایی از آن). با این وسعت استفاده من شک میکنم که شاید آن دبیر ادبیاتمان به ما آموزش اشتباه داد.
است: این کلمه گویا یکی از کلمات ممنوعه در شبکهی بیبیسی است. در بیشتر جملات این کلمه حذف میشود مثلآ: حماس گفته (است) که حملات اسرائیل نتوانسته (است) آسیبی به توان نظامی حماس برساند. در این مثال میتوان(( است)) اول را به قرینهی(( است)) دوم حذف کرد اما هر دو را با هم؟ شک دارم. این حذف شاید لحن خبرها را روزمرهتر و خودمانیتر کند اما آیا درست است؟ این پرسشی است که برای من بوجود آمده است و پاسخش را نمیدانم و بد نیست دوستانی که بیشتربر حوزهی زبانشناسی اشراف دارند کمی در آن تامل کرده و دستکم افرادی چون من را آگاهترکنند.
در همهی موارد مشکل به نوعی برمیگردد به عدم آشنایی و تسلط کافی گویندگان بر زبان فارسی. به این نکته اضافه کنید مجریهایی را که در همین چند برنامه و معرفینامه میتوانید ببینید و برخیشان از حداقل استانداردهای بیان برای گویندگی برخوردار نیستند. ایراداتی مانند نداشتن صدای خوب و پخته (بخصوص برای بخشهایی که قرار است گفتههای فردی به زبانی دیگر همزمان به فارسی گفته شود)و یا داشتن تلفظ خاص در بیان برخی حروف نمونههایی هستند که مشابه آنها را در شبکههای لسآنجلسی بسیار میتوان دید، اما فراموش نکنید که قرار نیست بیبیسی را با تلویزیونهای حمید شبخیز و امیرقاسمی مقایسه کنیم، چه صرف بهتر بودن از آن شبکهها دلیلی بر خوب بودن یک شبکه نیست.
و نکتهی آخر اینکه:
در یکی از گزارشهای بیبیسی به مناسب آغاز دوران ریاستجمهوری اوباما به عنوان اولین رئیس جمهوری سیاهپوست آمریکا به نکتهی جالبی به عنوان نمونهای از تبعیضات نژادی بر علیه سیاهپوستان اشاره شد و آن اینکه:
((تا شصت سال پیش سیاهپوستان باید از در مخصوص خود سوار اتوبوس میشدند و در قسمت عقب اتوبوس مینشستند.))
امیدوارم حداقل شصت سال بعد مبارزان حقوق زنان ما در مصاحبههایشان بتوانند از این نکته استفاده کرده و جملهای مشابه در بیان تبعیض جنسی در ایران بگویند، مثلآ چیزی مانند این:
تا شصت سال پیش زنان ایرانی باید از در مخصوص خود سوار اتوبوس میشدند و در قسمت عقب اتوبوس مینشستند.
رادیو زمانه به کجا میرود؟
به تازگی هروقت پای کامپیوترم و کاری میکنم با یک کلیک روی پخش زندهی رادیو زمانه به آن گوش میدهم و راستش از رادیو گوش دادن هم لذت میبرم. سالها بود رادیو گوش نمیدادم.
رادیو زمانه را هم که همه میدانند چگونه است. فکر میکنم قرار است به نوعی یک رادیوی روشنفکری باشد، منظورم هم از روشنفکری٬ رادیویی است دور از مطالب سخیف و بس.
دارم کارم را میکنم و رادیو گوش میدهم. کمی خبر، گزارش و چیزهایی از این دست و بعد میرسد به پخش موسیقی. با شهرام شبپره و آصفاش مشکلی ندارم. به هر حال اینها هم شنوندگانی دارند، کما اینکه صادقانهاش با کارهایی از آصف من نیز خاطره دارم ( از دوستی که دیگر در این جهان نیست) و بدم نمیآید گهگاه بشنومشان.
اما در میان این همه آهنگ ناگهان آوازی به گوشم میرسد که شک میکنم آیا واقعآ از رادیو زمانه است؟
یکی از این آهنگهایی که معمولآ هموطنان تغییر مذهب دادهی ما و گرایش یافته به مسیحیت میخوانند. از اینها که دایم میگویند: عیسی تو شاه جهانی، خیلی آقایی فلانی.... و عملآ بخشی از تبلیغات مسیحیت است. از همین آهنگهایی که اگر یکی از تلویزیونهای تبلیغ مسیحیت را روشن کنی و یا به یکی از رادیوهایشان گوش دهی حتما میشنویشان و یا حتا اگر گذرت به اتفاق به یکی از این کلیساهایشان بیافتد حتمآ یک کاستاش را مجانی به دستت میدهند تا تو را هم به راه راست! بکشانند( زمانی با عزیزی همخانه بودم که برای منافع، تغییر مذهب داده بود و دشمنتان به جای ما چه عذابی میداد مارا با دایم پخش کردن و گوش دادن به اینگونه آهنگها، برای آنکه ثابت کند از ته دل به دین مبین مسیحیت! گرویده است).
شک میکنم، باور کنید هنوز هم شک دارم که آیا آن آهنگ را از رادیو زمانه شنیده بودم و یا چه میدانم، شاید داشتم به رادیو فردا گوش میدادم( هرچند رادیو فردا هم چنین نمیکند).
شاید من بدبینم. شاید رادیو زمانه پیش از این هم اینگونه بود و من چون عادت به گوش دادن نداشتم٬ نمیدانستم( اگر کسی میداند بگوید تا من نیز از اشتباه در آیم، لطفآ). به هر حال این انتظار من از رادیو زمانه نیست. با حساب دو دوتا چهارتای من و این درگیریهای جدید اینگونه داستانها زیاد دلچسب نیستند.
و تنها برای اینکه اشتباه نشود، من مخالف با پخش اینگونه آوازهای تبلیغاتی نیستم. آزادی است و اختیار به انجام و تبلیغ هرچیز. اما اگر بحث به تکثر عقاید است پس با این حساب رادیو زمانه از این پس باید گهگاه یکی از این قرآن خوانیها یا تواشیح( اگر نامش را درست بگویم) نیز پخش کند. یا آهنگهایی در باب یهودیت و زرتشتی و سایر ادیان. و البته با پخش بعضی از آنها فکر نمیکنم دیگر من و شما شنوندهاش باقی بمانیم. اما اگر بحث فضای باز برای همه است پس باید جا برای همه و عرضه برای همه انواع تقاضاها باشد، غیر از این باشد این داستان برای من کمی بودار است.
نکند زمانه به آنجایی میرود که... .
نمیدانم، همین.
از کنار هم میگذریم!
همیشه در دانشگاه همدیگر را میبینیم. سری تکان میدهیم. سلامی رد و بدل میکنیم و رد میشویم. از کنار هم میگذریم. شاید از آنجا که هر دو خارجی هستیم، بدون اینکه یکدیگر را بشناسیم با یکدیگر آشنایی داریم. میدانم یکی از اساتید است، و یا در دانشگاه کار میکند. اینکه چه تدریس میکند و یا کارش چیست نمیدانم. مثل خیلیهای دیگر با هم سلامی رد و بدل میکنیم بدون اینکه یکدیگر را بشناسیم.
اما برای پروژهی جدیدی که در دست داریم باید با او صحبت کنم، او سوپروایزر پروژه است و من باید هفتگی به او گزارش دهم.
مشغول صحبت با لارا هستم که در راهپله میبینمش. از لارا معذرتخواهی میکنم و به سراغش میروم. نامش را درست نمیدانم. سلامی و علیکی میکنیم و میگویم که هستم. او نیز ایمیلی دریافت کرده مبنی بر اینکه من به سراغش خواهم رفت. مرا به دفترش دعوت میکند و میرویم و مینشینیم و صحبت میکنیم. فیلمبرداری خوانده است و تدوین و بعدتر کارگردانی. نیمه وقت در دانشگاه کار میکند و باقی وقتش مشغول فیلمسازی. رفتارش خیلی دوستانه است و آماده است که هر گونه کمکی بکند. حتا میگوید که اگر نگاتیو کم آوردیم او مقداری در خانه دارد و میتوانیم روی آن حساب کنیم. سعی میکنیم بیشتر یکدیگر را بشناسیم. قرار میشود یکی از کارهایش رابیاورد تا ببینیم. مجموعهی سیقسمتیای است که برای تلویزیون سوریه ساخته است. خودش هم اهل سوریه است.
امروز یک دیویدی آورد و قسمتهایی از آن را با هم تماشا کردیم، روی پرده. تیتراژ اول کار که میآید نام عبدالله اسکندری را میبینم. فیلم دربارهی خالدبن ولید سردار عرب است که فتوحات بسیاری برای اعراب به دست آورد و محمد لقب سیفالله را به او داد. او همانی است که اگر فیلم محمد رسولالله ساختهی مصطفی عقاد را دیدهباشید باعث برد اعراب در جنگ احد میشود، با موهای نسبتآ بلند فر. مجموعهای است که به قول خودش برای پخش در ماه رمضان ساخته شده در سی قسمت و سری دوم از این مجموعه است. چراغی در خاطرهام روشن میشود؛ نام اسکندری به عنوان گریمور... یاد رضا عربی میافتم که چند سال پیش برای اجرای گریم یک مجموعهی تلویزیونی به سوریه رفته بود. از او میپرسم. تایید میکند. گروهی هشتنفره از گیریمورهای ایرانی در این مجموعه با او همکاری کرده بودند. البته به گمانم رضا در سری اول این مجموعه کار کرد و در این سری دوم که تازه پارسال فیلمبرداری شد حضور نداشت.
مجموعه چنگی به دل نمیزند. چیزی است مشابه همانها که هرسال در ایران میسازند شاید حتا ضعیفتر. اما مهمترین نکتهاش اینکه در این سری به بخش مبارزات خالد با ایرانیان و رومیان پرداخته و صحنهای که با هم میبینیم صحنهی نبرد خالد با هرمز است. چند نفر از بچههای دانشگاه نیز با ما این صحنه را تماشا میکنند(بچههای انگلیسی) و او دربارهی داستان برایشان توضیح میدهد(مجموعه به زبان عربیاست). وقتی خالد در برابر هرمز قرار میگیرد و به او پیشنهاد میدهد که از این سه یکی ر ا بپذیرد: یا ایمان آورد، یا جزیه دهد(که او مالیات ترجمهاش میکند) و یا بجنگد. دوست ندارم بحث کنم، راستش به نفعم نیست که حرفی مخالفش بزنم اما نمیشود. وقتی جزیه را مالیات ترجمه میکند میگویم که او چنین چیزی نمیگوید و معنایش چیز دیگری است و مالیات نیست. تن به بحث نمیدهد و کنار میکشد. و بعد صحبت از رشادتهای خالد میکند و اینکه او چه نقش مهمی داشت در پیروزی اسلام.
نبرد تن به تن خالد و هرمز آغاز میشود و او به درستی اشاره میکند که این نبرد مهمی در تاریخ است و من اضافه میکنم که: ما ایرانی از شکست خوردن در این جنگ بسیار متاسفیم!
لبخندی میزند. هردویمان میدانیم که در این نقطه به تفاهم نمیرسیم. حتا اگر از دیدگاه اسلامی به آن نگاه کنیم شیعه همانند سنی به شخصیت خالد نگاه نمیکند. به قولی حتا شیعه خالد را بیشتر سیفالخلفا میداند تا سیفالله!
به هر حال با همهی این تفاوتها، اینجا انگلیس است و من و غسان عبدالله با وجود هزار اختلاف میتوانیم با یکدیگر دوست باشیم، بدون آنکه یکدیگر را نفی کنیم، بدون آنکه یکدیگر را تهدید کنیم، بجنگیم، دعوا کنیم، توهین کنیم.
اما همان مقداری از فیلم را که دیدم، خود داستانی دارد، از غسان خواستهام که دیویدی کار را برایم بیاورد(به خاطر علاقهی شخصی من به این دوره از تاریخ) و بعد از دیدن آن میتوانم بهتر دربارهاش صحبت کنم. اما همین را بگویم با وجود گریمورهای ایرانی بر سر صحنه، گریم ایرانیان چندان تعریفی ندارد و با توجه به اینکه این سریال در بیشتر کشورهای عربی به روی آنتن رفته است جای تعجب دارد که چرا هیچکس حتا خطی به اعتراض دربارهی آن ننوشت. من که فرقی میان آنچه اینجا میگذرد با آنچه بر سر فیلم اسکندر الیور استون افتاد نمیبینم. کما اینکه در همین یکی دو صحنهای که من دیدم ایرانیان به قول معروف آدمهای نامردی نیز نشان داده شدهاند. وقتی هرمز ضربت میخورد و اشاره میکند به سربازانش و چندتن از آنان از پشت به خالد هجوم میآورد(توجه کنید، چندتن با هم از پشت، آخرِ نامردی!) و یکی از یاران هوشیار خالد به کمکش میشتابد و یکتنه سربازان ایرانی را بر زمین میافکند به ضربت شمشیر!
البته همین نکات را با غسان در میان گذاشتم و همچنین گریم نادرست ایرانیان و سربازان ایرانی ( که همه بلااستثنا بدون ریش هستند) که توضیحاتی مبنی بر مسائل فنی میدهد و بعدتر اگر فرصتی بود مفصلتر دربارهی آن و توضیحات خود غسان خواهم نوشت.
فعلآ همین، بهتر است که زیاد به سادگی از کنار هم نگذریم!
بالا رفتن خطر دستگیری وبلاگنویسها
در روزنامه ی متروی دیروز خبری توجهم را جلب کرد. نگاهی به رسانه های فارسی زبان انداختم اما هیچ نشانی از بازتاب آن در آنها ندیدم. بد ندیدم متن خبر را در اینجا بگذارم. خودش گویاست:
بالا رفتن خطر دستگیری وبلاگ نویسها
محققین گزارش داده اند: تعداد وبلاگ نویسهایی که بازداشت می شوند رو به افزایش است.
از سال ٢٠٠٣ مجموع ۶۴ وبلاگ نویس به خاطر نشان دادن فساد، نقض حقوق بشر ودر اختیار داشتن و نشر اطلاعات حساس/ محرمانه بازداشت شده اند.
بیش از نیمی از بازداشتها در چین، مصر و ایران اتفاق افتاده است، محققین اعلام کرده اند.
در یک مورد، هانگ کویی Huang Qi ،یک معترض چینی به خاطر یادداشتهای اعتراض آمیزش نسبت به عکس العمل دولت چین در قبال زلزله ی ماه گذشته در چین که ٧٠٠٠٠ کشته به جا گذاشت، بازداشت شده است.
همچنین محققین با توجه به فیلتر شدن و تحت کنترل بودن اینترنت در حدود ۵٠ کشورمی گویند این تنها می تواند بخش کوچکی از آمار حقیقی باشد.
این گزارش می افزاید:(( پیش بینی می شود که تعداد وبلاگ نویسهای بازداشتی در سال ٢٠٠٨ افزایش یابد. میزان محبوبیت یافتن وبلاگها رو به افزایش است و می تواند امیدی باشد برای پوشش دادن بیشتر به اینگونه بازداشتها.))
این تحقیق که بوسیله ی دانشگاه واشنگتن در امریکا انتشار یافته است نشان داده است که آقای هانگ، پایه گذار یک وبسایت حقوق بشر به نام ۶۴ تیانونگ 64Tianwang
، به علت فاش ساختن و در اختیار داشتن اسرار دولتی بازداشت شده است. این اتهام معمولآ برای تحت فشار قرار دادن و بازداشت مخالفان مورد استفاده قرار می گیرد.
شارون هام Sharon Hom، دیده بان حقوق بشر در چین می گوید: این نمونه ی دیگری است از اینکه چگونه کسی که تلاش برای کمک کردن می کند می تواند در تله ی بازداشت به خاطر قانون اسرار دولتی چین بیافتد.
این استفاده از قانون به عنوان شمشیری بر علیه حقوق افراد در تناقض با گزارش وجود رسانه های گروهی آزاد در چین بعد از زلزله قرار دارد.
روزنامه ی مترو. چهارشنبه 18 جون 2008
بعدالتحریر:
اما درست همین الان پیش از پست مطلب بد ندیدم که لینکی به مطلب اصلی نیز بگذارم. گشتی در اینترنت زدم و آنرا یافتم و در مقایسه دیدم که بخشهایی از مطلب اصلی در خبر بالا نیامده است. برای کاملتر شدن مطلب نکات مهماش را خیلی سردستی ترجمه کردم که میتوانید در ادامه بخوانید:
رکورد بیشترین بازداشتها در سال ٢٠٠٧ ثبت شده است، سه برابر تعداد ثبت شده در سال ٢٠٠۶.
در عکسالعمل به این بازدداشتها تعداد زیادی از وبلاگنویسها به مخفینویسی روی آوردهاند. آنها یا به طور ناشناس مینویسند و یا از ابزارهای آنلاین دیگری چون My Space و YouTube برای ارسال یادداشتهای انتقادیشان استفاده میکنند.
احتمالآ تعداد بلاگرهای بازداشت شده بسیار بیشتر است چرا که در کشورهایی مانند چین، زیمبابوه و ایران این موارد به رسانههای گروهی گزارش نمیشوند.
در مجموع در طی پنج سال گذشته در تمام جهان وبلاگنویسها ٩۴٠ ماه را در زندان گذراندهاند. در این دوره میانگین دوران حبس برای روزنامهنگاران ١۵ ماه بوده است.
کشورهای زیادی وبلاگنویسهای سیاسی دارند و همچنین روزنامهنگاران آزاردیده. مردم بیشتر و بیشتر به نوشتن اینترنتی روی میآورند و بیشتر مجازات میشوند.
میزان مجازاتها متفاوت است از حداقل چند ساعت تا حدااکثر هشت سال.
در سال ٢٠٠۵، مجتبا سمیعینژاد، یک وبلاگنویس ایرانی به علت نوشتن دربارهی بازداشت دیگر وبلاگنویسان بازداشت شد. بعضی افراد به محض آزادی از زندان شروع به نوشتن دربارهی بازداشتشان میکنند.
در کشورهای دمکرات مانند انگلستان و آمریکا، تعدادی بازداشت به علت پست مطالب پورنوگرافیک و یا نژادپرستانه صورت گرفته است. با این همه حتا در کشورهای دارای دمکراسی مانند کانادا وبلاگنویسها برای مطالبی که خیلیها آنها را در چهاچوب آزادی بیان طبقهبندی میکنند بازداشت شدهاند.به عنوان مثال، چارلز لبانس Charles Leblanc کانادایی برای قرار دادن عکسهای یک اعتراض در وبلاگش بازداشت شد.
این تحقیق توسط فیل هاوارد Phil Howard دستیار پروفسور دانشگاه واشنگتن در رشتهی ارتباطات با همکاری دانشجویانش انجام گرفته است. تکیه آنها بیشتر بر منابع در دسترس مانند تلویزیون٬ رادیو٬ اخبار و اطلاعات اینترنتی بوده است.
مقالهی اصلی به انگلیسی را میتوانید در اینجا بخوانید:
International arrests of citizen bloggers more than triple
و این هم جدول میزان بازداشتها با توجه به علل بازداشت:
حرام و حلال!
چند روزی قبل از عید چشممان به لیستی روشن شد از فیلمهایی که قرار است در نوروز امسال از شبکههای تلویزیونی پخش شوند. هر چه را که هنوز ندیدهایم در این لیست میتوانستیم بیابیم. کمی تعجب کردم٬ اما نه خیلی زیادُ به هر حال ایران است دیگر.
دیشب رفیقی از ایران زنگ زد به تبریک سال نو و در میان گفتگو صحبت رسید به فیلم خون به پا خواهد شد٬ همانی که امسال اسکار بهترین بازیگری را برای دانیل دیلوئیس به ارمغان آورد. گویا چند روز پیش تلویزیون جمهوری اسلامی پخشاش کرده است و همه هم راحت به تماشایش نشستهاند٬ انگار نه انگار که این فیلم بدون مجوز سازنده از رسمیترین مرجع کشور در حال پخش است. هرچه در وبلاگها و صفحات اینترنتی میگردم باز هم اشارهای نیست. دلم برای سازندگان ان فیلم نسوخته است. اما هنوز فتوای حرام بودن تماشای فیلم سنتوری و آن همه جار و جنجال یادم نرفته است.
خواستم بگویم برادر من٬ عزیز من٬ حضراتی که آن هنگام همهتان یاد قوانین کپی رایت و حقوق مولف و هزار و یک چیز دیگر افتاده بودید٬ اکنون کجایید؟ فراموش نکنید بینندگان فیلم سنتوری و دیگر دست به دستگردانندگان بازار قاچاق سینمای ایران بینندگان همین تلویزیون هم هستند. اگر آن حرام است٬ این هم هست! وقتی تلویزیون دولتی با پررویی فیلمهایی را که هنوز بر پردهی سینماهای دنیا هستند نمایش میدهد و هیچ کس هم ککاش نمیگزد که عنوان دزدی را برای این عمل به کار ببرد و نکوهشاش کندُ دیگر چه انتظاری از باقی داریم؟ و اگر این حلال است که وای از فردای ما... .
و فراموش نکنیم در دنیای امروز تلویزیون یکی از عمدهترین رسانههای آموزشی برای جامعه است. با این آموزش٬ باید بپذیریم که ما درسمان را خوب از بر شدهایم.
همین.
یک فیلم خوب
در همان شب کذایی که ذکرش رفت یک فیلم دیگر هم دیدم. و خوشبختانه این یکی را بعد از سنتوری دیدم و تمام خستگی دیدن سنتوری را از بدنم در آورد. به عبارت بهتر میتوانم ادعا کنم که یکی از بهترین فیلمهای ایرانی است که در چند سال اخیر دیدهام و بعد از مدتها با یک فیلم ایرانی برخورد کردم که بعد از تمام شدن دوست داشتم بازبینیاش کنم. منظورم چهارشنبهسوری است. فیلمی از اصغر فرهادی که من به گمانم دو سه سالی بعد از ساخت دیدماش و آنقدر خوب بود که میل دیدن دیگر فیلمهای این کارگردان را در من زنده کرد.
این یادداشت نگاهی است به این فیلم بعد از یکبار دیدن.
الیور استون، فیلمساز معروف می گوید: فکر نمی کنم یک کارگردان خوب بتواند یک فیلم خوب از یک فیلنامه ی بد بیرون بیاورد، اما یک کارگردان بد می تواند یک فیلم قابل قبول از یک فیلمنامه ی خوب تحویل دهد. حتا اینگمار برگمن و وودی آلن هم نمی توانند از یک فیلمنامه ی بد یک شاهکار خلق کنند.( یادداشتهای آکادمی فیلم و تلویزیون انگلستان،سپتامبر 2006)
پایه ی فیلم چهارشنبه سوری همین نکته است. به دیگر زبان چهارشنبه سوری در وهله ی نخست بر یک فیلمنامه ی نسبتآ خوب استوار است. چیزی که سالهاست کمبودش را به شکل فاحش در سینمای ایران- چه فیلمهای بدنه ای و چه هنری ها- احساس می کنیم. اصغر فرهادی و مانی حقیقی به سطح قابل قبولی در فیلمنامه نویسی رسیده اند. بی شک می توان ادعا کرد که دست کم در پشت اثر فیلمنامه نویسانی قرار دارند که می دانند چه می کنند و هر نکته را با فکر انتخاب کرده اند. و می توانم ادعا کنم یکی از معدود فیلمنامه هایی است که در چند سال اخیر دیده ام و ذوق زده ام کرده است. اصول فیلمنامه نویسی در مقیاس قابل قبولی وجود دارند، چیزی که باعث می شود فیلم یک سر و گردن بالاتر از فیلمهای دیگر سینمای ایران بیایستد.
فیلم – و البته فیلمنامه – سرشار از ریزه کاری هاست. این ریزه کاری ها از آن چیزهایی است که در سینمای ایران کم می بینم و در این فیلم زیاد، هر چند که هنوز این افسوس با تماشاگر باقی می ماند که ای کاش بیشتر بودند. این نکات ریز چیزهایی است که باعث میشوند فیلم در یک لایه و سطح نماند و هرچه از این نکات در فیلمی بیشتر باشد، امکان رفتن به عمق و لذت بیشتر بردن از فیلم برای تماشاگرانش بیشتر است. این نکات چیزهایی هستند که بعضی وقتها باعث می شوند دوباره بینی یک فیلم باز هم لذت بخش باشد، برای آنکه گاه می بینی هنوز چیزهایی وجود دارند که در بار نخست ندیده بودی و یا حتا در دومین و سومین بازبینی هم به آنها پی نبرده بودی. دست کم در زمینه ی سینما فکر می کنم بیشتر فیلمهای خوب -یا دست کم خوب و محبوب از نظر من- دارای این مشخصه هستند. به خاطرههایتان از فیلمهای محبوبتان مراجعه کنید و ببینید چقدر از دانستههایتان از ریزهکاریهای فیلم متعلق به دوباره و چندباره بینی آن فیلمهاست. از معدود مثالهای سینمای ایران که به شکلی بسیارقوی این ظرافت و حسن را در خود دارد فیلم گوزنها است که براستی یک استثنا و نقطه ی اوج در تاریخ سینمای ایران است. و البته بگویم منظورم از این نکات ریز اصلآ اشارات نمادین و معناگرایانه و سمبولیستی و سیاسی و غیره نیست. بلکه نکاتی است که در تار و پود داستان تنیده شده اند . تحمیلی و چسبانده شده به اثر نیستند بلکه جزیی از اثر هستند. وجود دارند و در برخورد نخست تنها احساس می شوند. مانند وقتی که وارد جایی دنج و دلچسب می شوی و دنجی اش را احساس می کنی و بعد با بهتر دیدن و دقیقتر دیدن می توانی دریابی که چرا آن احساس را در تو ایجاد شده است. روشنترین مثالش اینکه منظورم جای دست خون آلود قدرت بر دیوار مدرسه نیست(در گوزنها)، بلکه منظور آن مجله ای است که فاطی قبل از خواب می خواند، با آن عکس مرد خوش تیپ روی جلد که اکنون یادم نمی آید چه کسی بود. و نکته آنقدر ریز است که شک می کنی آیا کارگردان به راستی به آن اندیشیده است و یا صرف درست بازآفرینی زندگی به این نکته انجامیده است( بخصوص درباره کیمیایی در مقایسه با دیگر آثارش این شک درست است، من هنوز هم شک دارم که آیا براستی همین کیمیایی آن فیلم را ساخته است؟)
چهارشنبهسوری با صحنه ای از روحی و نامزدش سوار بر موتور آغاز می شود که به سوی شهر می آیند. پایان فیلم نیز به نوعی با مشابه همین صحنه در پایان روز است که به شکلی فیلم را به دایره ای تبدیل می کند که در پایان روز بسته می شود. اما ، در صحنه ی نخست روحی سرگرم تماشای عکسهایی از خود و نامزدش می باشد. در طول فیلم، ما به همراه او مسیری را طی کرده و مسائلی را می بینیم و بالطبع به تغییراتی می رسیم، تغییراتی که در شخصیت روحی نیز رخ می دهند. روحی در آستانه ی ازدواج قرار دارد و هرچه که او در طول روز می بیند متعلق به مشکلات بعد از ازدواج است و بالطبع همه ی اینها تغییراتی در او ایجاد می کنند. تغییراتی که ما آنرا به شکلی نمادین در ظاهر او- با آرایش تازه و بدون چادردر پایان فیلم- می بینیم. هرچند که این سوال اساسی نیز با تماشاگر باقی می ماند که آیا از نظر سازندگان اثر٬ این چادر است که باید به آن خانواده و شاید جامعه بازگردد تا ضامن بقا باشد؟ و یا این نسل روحی و امثال اوست که به آرامی چادر خود را از دست می دهند و شکل عوض می کنند، به دیگرزبان مدرن می شوند. چادر برایشان دست و پاگیر می شود و زمین شان می زند؟
بعد از این صحنه ی کوتاه وارد دفتر شرکت می شویم. مکانی کاملآ حساب شده: فیلمنامه نویس و کارگردان با همین یک صحنه چند تیر را به هدف می نشانند و این استفاده ی چند منظوره از یک صحنه یکی از آن هنرها و ریزه کاریهای فیلمنامه نویسی است که متاسفانه کمتر در سینمای ایران شاهدش هستیم. در همین صحنه ی کوتاه و جمع و جور تماشاگر در می یابد که: روحی در آستانه ی ازدواج است. وضع مالی مساعدی ندارد. دختر خونگرم و همه جوشی است. سروزباندار است و ... . همه ی این اطلاعات به تماشاگر نشان داده می شوند. تاکید می کنم: نشان داده می شوند و نه گفته. به عبارت بهتر ما سرو زبان داری روحی را می بینیم، خونگرمی اش را حس می کنیم، نه این که کسی بگوید یا توصیف کند.( این دقیقآ نقطه مقابل همان ضعفی است که در سنتوری دیدم، به جای نشان دادن، تنها بیان کردن. مثال بارزش همان شخصیت نادر سلیمانی و تک گویی اش برای توضیح دادن نکاتی که فیلمساز عاجز از نشان دادنشان است)
و البته فراموش نکنیم بها دادن فیلمساز به عنصر تصادف را. یعنی به شکلی ما به عنوان تماشاگر و همراه با روحی به هر نقطه ای که او برود خواهیم رفت. یعنی اگر موقعیت روحی با هرکدام از همکارانش عوض می شد ما شاهد داستانی متفاوت می بودیم. واین باز یعنی به تعداد آن آدمها و شاید روزهای کارکردنشان داستان های متفاوت وجود دارد که این میان ما تنها یکی را می بینیم.
کل ساختار فیلم بر مبنای اینگونه نکات ریز شکل گرفته است، و البته هوشمندانه و واقع گرایانه و نه تصنعی و تحمیلی به اثر. عناصر کوچک روزمره نقش کلیدی در جلو بردن داستان بازی می کنند. یک چادر معمولی و یا یک فندک داستان را به هم گره می زنند. فیلمنامه نویسان از حداقلی که در دسترس داشته اند سعی به بردن نهایت استفاده را کرده اند. حضور آدمها در داستان اتفاقی نیست. روابط بر پایه ی دلایل شکل گرفته اند. حضور زن سرایدار ساختمان در خانه، زن همسایه، روابط، همه درست و حساب شده در هم تنیده شدهاند و همه در راستای داستان اصلی و جلو بردن آن قرار دارند، یعنی مهم ترین نکته در یک فیلمنامه که بیشتر وقتها فراموش می شود.
در چهارشنبه سوری تماشاگر با یک ساختار دومینو گونه روبروست. ساختاری که در آن افتادن هر مهره باعث جلو رفتن داستان و افتادن مهره ای دیگر می شود و نمی توان به آسانی مهره ای را از این مجموعه حذف کرد. هر صحنه استقلال خودش را دارد در عین حال که در ارتباط با صحنه های بعدی اطلاعاتی را در خود نهفته دارد و به نوعی صحنه ها نقش لازم و ملزوم یکدیگر را بازی می کنند. شاید تنها صحنه ای که کمی با آن مشکل داشتم صحنه ی دیدار فرخ نژاد با پانته آ بهرام در ماشین بود که به گمانم آن هم به وجهی سلیقه ای است. به زبان بهتر، وجود آن صحنه برای رسیدن به آن پایان در فیلم لازم است، اما من شاید ترجیح بدهم حذفش کنم و بی آنکه تماشاگر را به یقین صد در صد برسانم ُ با اتکا به اطلاعاتی که پیشتر داده ام از نشان دادن آن چشم بپوشم و اجازه دهم تماشاگر خود آن را در ذهنش بسازد و ببیند(چون روحی). هرچند که در نهایت باز اعتقاد دارم این صحنه برای رسیدن به آن پایان و آن دو چراغ لازم است و حذفش از فیلم پایانی دیگر می طلبد.
دیگر مشکل آن صحنه عدم هماهنگی اش با زاویه روایت داستان است. اگر ما داستان را همراه با روحی و (به نوعی)از زاویه دید او دنبال می کنیم، با توجه به اینکه بیشتر کنش ها در حضور او رخ می دهند، این صحنه و صحنه ی درگیری جلوی شرکت میان فرخ نژاد و تهرانی ناهمگون اند. و تاکید می کنم مشکل به نوعی از آنجا آغاز می شود که ما در طول فیلم بیشتر صحنه ها را به همراه روحی می بینیم و دانسته هایمان با او و به اندازه ی او کامل می شود. شاید عدم دیدن صحنه ی دیدار در ماشین باعث می شد تا تماشاگر نیز به همان کشفی نائل شود که روحی با دیدن فندک ِ آهنگزن در دستان فرخ نژاد می شود. اما در هردو این صحنه ها تماشاگر جلوتر رفته و اطلاعات را کامل تر و پیشتر دریافت می کند. و البته در مورد صحنه ی شرکت کمی نیز از جانب کارگردان فریب داده می شود. چرا که به فرخ نژاد فرصت داده می شود تا علاوه بر همسرش برای دیگران نیز نقش مظلوماش را بازی کند و تماشاگر را مطمئن سازد که هیچ ریگی به کفش ندارد تا بعدتر٬ صحنه ی دیدار نهایی در ماشین به تماشاگران شوک وارد کرده و غافلگیرشان نماید.
بازیها در مجموعه قابل قبول و روان هستند، توی ذوق نمی زنند. نه با نابازیگران با بازی بد طرف هستی و نه با بازیگران حرفه ای با بازیهای توی ذوق زن. حتا آنها هم که به نوعی در نقشهای قبلی خود در جا می زنند باز قابل قبول هستند و اعصاب خرد نمی کنند. و البته ترانه علیدوستی واقعآ جای تحسین دارد. باز اگر به مقایسه باشد هرچه فراهانی با بازی کردنش توی ذوق می زند و بی پرده لوس است این یکی توی دل می نشیند. اولین دلیل این اتفاق هم پرداخت درست شخصیت ها توسط نویسنده و کارگردان است. اگر کمی با دقت به فیلم نگاه کنید می بینید که هر کدام از شخصیت ها به نوعی جایی برای نشان دادن خود دارند( و باز تاکید می کنم نشان دادن، نه بیان کردن). شخصیت ها عمل می کنند، تصمیم می گیرند، احساسات نشان می دهند، گریه می کنند، خشمگین می شوند و بالطبع چهره ای انسانی و ملموس به خود می گیرند. والبته به بازیگران هم جای بازی می دهند.
اگر کارگردانی ساده و روان حسن باشد، چهارشنبه سوری از این یکی بهره ی فراوان برده است. به جز یکی دو صحنه- مانند صحنه ی شرکت و دکوپاژ آسانسور- در دیگر جاها کارگردان آنچنان حضور خود را به رخ نمی کشد. تماشاگر بیشتر با داستان و شخصیتها پیش می رود و کمتر با کارگردانی و حضور هوشمندانهی ِ رخ نمایانه در پشت دوربین روبرو می شود. همین باعث می شود که تماشاگر راحتتر داستان را دنبال کرده و با فیلم پیش برود. و البته پا گذاشتن روی این وسوسهی کارگردانی و عدم حضور دائم کار آسانی نیست و خود جای تحسین دارد. این مسئله به نوعی لازمه ی فیلم نیز هست. در داستانی واقعگرایانه، وقتی دوربین بیشتر تنها ناظری صرف است و بس، هرگونه به رخ کشیدن و خود نشان دادن و یادآوری حضور دوربین و کارگردان به تماشاگر نقش ناظر بودن آن را زائل می کند و از تاثیر گذاری اثر می کاهد. حتا در همان صحنه ی شرکت نیز دوربین تنها ناظری دور از ماجرا است که در آسانسور قرار دارد و به آرامی پایین می آید، بخشی از ماجرا را می بیند و باز بالا می رود. بی آنکه خود را درگیر کند.
تنها چیزی که کمی در چهارشنبه سوری اذیتم کرد، مشکلی بود که به شکلی بسیاری از فیلمهای ایرانی با آن دست به گریبان هستند و شاید با توجه به مخاطب شان حق داشته باشند. این مشکل احساس نیاز سازندگان اثر به شیرفهم کردن مخاطب است. یعنی بزرگ کردن نکات ریز تا آنجا که مطمئن شوند خنگ ترین بیننده هم متوجه آن می شود. چهارشنبه سوری یکی دو جایی این کار را می کند و خوشبختانه در پایان نه، پایان را می شود فهمید اما به آن رویی و پر رنگی نیست.چهارشنبه سوری را یک بار بیشتر ندیدم و باید اعتراف کنم دوست دارم که دوباره تماشایش کنم، و این اتفاقی است که کمتر در برابر فیلمهای ایرانی برایم رخ می دهد و یا حداقل در این چند سال اخیر رخ نداده است. راستش آخرین فیلم ایرانی که چندباره دیدم فیلم استاد بود که آن را هم که امروز در خاطراتم مرور می کنم می بینم آنچنان ارزش چندبار دیدن نداشت و بیشتر مرعوب نام سازنده بودم تا خود فیلم. کما اینکه امروز نیز راغب به دوباره بینیاش نیستم. اتفاقی که در برابر چهارشنبه سوری می توانم ادعا کنم کاملآ برعکس است. از سازنده خیلی کمتر از این انتظار داشتم و حالا در مقابل فیلمی قرار گرفته ام که مرا غافلگیر کرده است(این اولین و تنها فیلیمی است که از فزهادی دیدهام). باید دوباره ببینماش و دیگر کارهایش را نیز ببینم و اگر بعد از دوباره دیدن باز هم قدرتاش را حفظ کرد، شاید آن هنگام یادداشت مفصلتری در توضیح و تاییدش بنویسم. هر چند که در این شلوغی و یک سرو هزار سودایی و هزار کار مانده، همینکه وقت به نوشتن دربارهی آن گذاشته ام یعنی خیلی تحت تاثیر قرار گرفته ام. راستش تنها میترسم بعد از مدتها فیلم بد دیدن، با دیدن اثری معمولی زیاده از حد ذوق زده شده باشم!
بگذارید دوباره ببینم اش.
رفیقی داشتیم اهل کتاب و قلم. اما مانند بسیاری برای آنکه از قافله عقب نماند و بتواند بالا برود از دستآویزی به هیچ چیز ابا نداشت٬ و بالطبع مذهب و کارهای مذهبی و اداهای باب میل حضرات یکی از چیزهایی بود که در کارهایش بسیار میدیدی٬ به جا و نا بجا. یعنی کافی بود بداند فلان داور فلان جشنواره از دیدن مراسم سینهزنی بر روی صحنه خوشش میآید٬ به هر نکبتی که شده صحنهای اینگونه در نمایشش میچپاند تا باب میل شود. بگذریم.
این رفیق شفیق برای آنکه در دایرهی روشنفکرنمایی و گرایی بماند البته به هیچچیزی نه نمیگفت. به پایش که میافتاد عرق سگی را بی مزه میخورد٬ و در موقعش به سنت ایرانیان که همه چیز را با هم دارند٬ نماز میخواند و روزه میگرفت و سینه میزد.
عاشق مهرجویی بود و عرفانزدگیاش و هامون بتی بود دستنایافتنی.(آن سالهای بسیاری درگیر هامون شدند. برای خود من که آخرین بار شاید هفت هشت سال پیش هامون را دیدهام٬ هنوز خاطرهاش شیرین است و مزهاش زیر دندان. هرچند که شاید آن هم مانند بسیاری چیزهای دیگر که امروز برایم بیمعنا و مسخره شدهاند٬ به همان درد دچار شود و دوباره دیدنش را تاب نیاورم).
به هر حال٬ آن دوران ما صادق هدایتی بودیم٬ این رفیق ما محمود دولتآبادی ونادر ابراهیمی را به رخ میکشید: که الحق حق هم داشت٬ که ایشان هم خود بلد هستند نان را به نرخ روز بخورند و باید شاگردیاشان را کرد٬ اگر رهرو این راهی!
یکی دیگر از کسانی که گهگاه این رفیق ما دست به دامانش میشد تا ثابت کند روشنفکری و مذهب با هم کنار میآیند٬ این شهید اهل قلم٬ یعنی مرتضی آوینی بود. بخصوص وقتهایی که قصد به انجام کاری برای جشنواره دفاع مقدس داشت.
از اتفاق نازینی چندتایی از نقدهای مرتضی آوینی بر فیلمهای مادر و هامون را بر روی وبلاگش گذاشته و من برای اولین بار میدیدمشان. دلم میخواست آن رفیقمان نیز این نقدها را میخواند و بعد میدیدم که چگونه میتواند عشقش به هامون را با روشنفکریای که خود آوینی منکرش است بیامیزد.
این خود نقدها:
مادر٬ دلبستگی به عهد قاجار
به گمان من هیچچیز بهتر از همین نوشتهها ماهیت فکری صاحب اثری را که همه سعی میکنند از او هنرمند ومتفکری درجهیک بسازند روشن نمیکند. یادتان نرود که بزرگان هنر امروز این سرزمین٬ یعنی سینماگرانی چون حاتمیکیا و ملاقلیپور و باقی جنگیسازان سینمای ایران بسیار به این دستمال میآویزند.
اما با این همه با آن قسمتش راجع به روشنفکری و عدم ارتباطش با جامعهی ایرانی موافقم. یکی از مشکلات ما همین است. به عبارت دیگر ما مدرنیزاسیون را میخواهیم ولی با آفتابه٬ پست مدرن را میخواهیم ولی با حفظ مطلقگرایی مذهبی٬ دمکراسی را میخواهیم ولی بدون بها دادن به حقوق دیگرانی که چون ما نیستند٬ آزادی را میخواهیم ولی تنها برای خودمان و دارو دستهمان. فراموش میکنیم که غرب دستآوردهایش را به وسیله ی همین روشنفکران به دست آورده است. جامعهی بدون روشنفکر٬ بدون پل ارتباطی میان متفکران و مردم٬ جامعهی بیمطالعه از این جلوتر نخواهد رفت. حال به قول آن شهید٬ اول قبلهنماینتان را پیدا کنید تا بعد ببینیم سرانجام به کجا خواهیم رسید و مطمثن باشید پایان راه همانجاست که قبلهنمایتان میگوید!
ار این گذشته این عکسها هم دیدن دارند٬
رضاشاه و کشف حجاب
و آخر اینکه از این آدم خطرناکترمن نمیشناسم. بتونهکاری که با قدرت هرچه تمامتر به مردهای نیمهجان مسیحاوار میدمد و جان میدهد و میتواند به راحتی حاصل سالها زحمت بسیاری را به باد دهد. نگاهی به این مصاحبهاش بیاندازید تا بفهمید چگونه این آدم با ظرافت بتونه بر حاصل زحماتِ کسانی چون علی دشتی و کسروی میکشد و دیوار نیمهویران را از نو با مصالح مدرن میسازد.
مصاحبه با عبدالکریم سروش
هرگونه میخواهید برداشت کنید. اما این حمایتها و هواداری از جانب غربیها از او برای من غیر قابل قبول و شک برانگیز است. این از آن کمانچهزدنهاست که فردا صدایش در میآید٬ و بد صدایی هم دارد.
این دیدگاههای مثلآ مدرن از اسلام رادیکال نیز خطرناکتر است و راه به بیراههای میبرد که بیرون آمدن از آن آسان نخواهد بود.
همین.
پرسپولیس
جشنوارهی فیلم لیدز فرصتی شد تا پرسپولیس را ببینم٬ به گمانم بهترین فیلم جشنواره بود. اما هنوز فرصتی دست نداده تا بتوانم چند خطی دربارهاش بنویسم.
اکنون که نگاه میکنم میبینم بای بهتر نوشتن دربارهی فیلم نیاز به دوباره دیدنش دارم. آنچه انگیزهی نوشتن این چند خط شد مصاحبهای با مرجانه ساتراپی بود که لینکش را در پایان همین یادداشت میبینید.
گفتم که از دیدن فیلمهای ایرانی میترسم. از اینکه همه توی سر خود میزنند و چنان چهرهی کریه و ترحمبرانگیزی از ایران و مردمانش به نمایش میگذارند که برای مخاطب نا آشنا هیچ نشانهای برای تمیز دادن میان ایران با کشورهای فقیر آفریقایی یا حتا همسایگان صد پله عقبماندهترش چون پاکستان باقی نمیماند.
اما میتوانم ادعا کنم که پرسولیس اینگونه نبود. و برای همین هم به مذاق بسیاری خوش نیامد. پرسپولیس از واقعیاتی سخن میگوید که من نوعی سالهاست منتظرم کسی برای جهان بگویدشان. از آنچه بر ایران رفته است. از شاه تا حکومت اسلامی. و همه از دیگاه یک نفر که گذشتهاش را مرور میکند و بالطبع بسیاری قضایا از دیدگاه بچگی او روایت میشوند.
قهرمان داستان٬ مرجانه٬ بسیار تاثیر گرفته از عمو یا داییاش(مطمئن نیستم٬ برای آنکه فیلم را با زیرنویس انگلیسی دیدم!) انوش است که همچون نامش نامیرا با قهرمان ما مانده است. او که گرایشات چپی داشته در دوران شاه به زندان میافتد و در اوایل انقلاب آزاد میشود و بعد دوباره به زندان میافتد و در گیر و دار اعدامهای سیاسی دههی شصت ایران(موضوعی که هیچکدام از علمداران سینمای سیاسی ایران هرگز جرات نزدیک شدن به آن را هم نداشتهاند) اعدام میشود. اما شب قبل از اعدام اجاره دارد با یک نفر دیدار داشته باشد و او مرجانه را انتخاب میکند و از او میخواهد که این پیام را به همه برساند. کاری که مرجانه با فیلمش میکند.
نه حکومت اسلمی فیلم را دوست دارد و نه شاهدوستان. برای آنکه حقیقت تلخ است. جایی مرجانه در کلاس درس بر علیه معلمش میشورد٬ وقتی معلم از برتری نظام جدید بر دورهی شاه میگوید و مرجانه پاسخ میدهد:
در دورهی شاه تنها عموی من را زندانی کردند٬ اما شما اعدامش کردید!
و یا به نقل از خانوادهاش اشاره به داستان رضا خان و بر سر کار آمدنش با حمایت انگلیس میکند و بعد با اشاره به انقلاب به ناکارآمدی شاه و برخوردهایش با مخالفین میپردازد.
قصد پرداختن به فیلم را ندارم٬(متاسفانه وقتش را ندارم) این توضیح کوتاه را دادم تا در برخورد با این گفتگو زیاد متعجب نشوید. به گمانم گفتگو کننده کمی گرایشات شاه دوستانه دارد. وقتی از آغاز خشت اول گفتگویش را بر مشکل داشتن مرجانه با انگلستان برای سیاستهایش در ایران میگذارد و بعد به نگاه او در پرداخت شاه خرده میگیرد و ادعا میکند واقعبینانه نیست. و مرجانه در همه حال تاکید میکند که این نگاه شخصی من است٬ و من یک هنرمندم نه سیاستمدار و من نمیتوانم مطابق میل شما فیلم بسازم و این برخورد شما غیر دمکرات است که اجازه نمیدهید مطلبی خلاف آنچه شما فکر میکنید گفته شود. و یا صریحآ میگوید من اینگونه میبینم٬ اگر نگاه شما فرق دارد بروید و آنرا بسازید!
این هم خود مصاحبه تصویری که در هنگام جشنواره فیلم لسآنجلس به گمانم گرفته شده است.
نوبل به سبک ایرانی و یک آدم بدبین!
عزیزی که همیشه لطفش به من زیاده از حد بوده و هست بر من خرده گرفته بود که چرا من اینچنین بدبینانه به اتفاقی چنین فرخنده نگاه میکنم. منظورم جایزهی کذایی نوبل و برندهی ایرانیالاصل آن است!
ایشان معتقد هستند که اول اینکه مسئله آنقدرها هم بزرگ نیست( من میگویم برای ما اصلآ بزرگ نیست!) ٬ دوم اینکه به هر حال(امان از این حالها) به نوعی(چه نوعی؟) آن فرد متولد ایران و ایرانی به حساب میآید. مثال زدند که گویا تا همین چند سال پیش -راست و دروغ بر گردن گوینده- اگر کودکی در هواپیمایی که بر فراز خاک انگلستان پرواز میکرد به دنیا میآمد و یا حتا در یکی از هواپیماهای خطوط هوایی انگلستان زاده میشد٬ تابعیت کشور انگلستان به او تعلق میگرفت.
گفتم: دمشان گرم٬ اما به قول مش قاسم دروغ چرا؟ ما که به چشم خودمان چنین چیزی ندیدهایم . اما اینقدر میدانیم که اگر امروز کودکی در ناف لندن در اتاق خواب خود ملکه هم به دنیا بیاید٬ تا پدر یا مادرش تابعیت انگلستان نداشته باشند برای گرفتن تابعیت حالا حالاها باید بدود.
دوم هم اینکه بحث تابعیت تنها نیست٬ اولآ گیرم مثلن همین انگلستان به کسی تابعیت بدهد(ولو افتخاری)٬ آن فرد باید این تابعیت را بپذیرد یا نه؟ اگر نپذیرد که انگلیسی به حساب نمیآید. ماجرای تابعیت آمریکایی آن بازیگر نقش جیمز باند را کسی به یاد دارد؟
حالا حکایت این نویسندهی ایرانیالاصل است: آیا کسی به او تابعیت ایرانی داده است؟ منظورم من و شما نیست٬ منظور شکل رسمی و دولتی است. حالا اگر فرض اول که منفی است درست بود و مثبت٬ عکسالعمل ایشان چه بوده است؟ پذیرفتهاند؟
باز این همهاش برای من مهم نیست. به فرض که همهی اینها درست بوده است. باز هم به من و شما چه؟ اصلآ گیرم این برندهی نوبل از یک پدر و مادر ایرانی در انگلستان یا هر کشور دیگری به دنیا آمده بود٬ یا حتا از همین بچههایی بود که در یکی دو سالگی(شاید کمی هم بزرگتر) به همراه خانوادهشان از ایران مهاجرت کردهاند و به کشور دیگری رفتهاند و بعد با امکانات و وسایلی که آن کشور در اختیار آنها گذاشته به موفقیتی دست یافتهاند. من و شما میدانیم که اکثر این افراد اگر در ایران مانده بودند به هزار و یک دلیل -اولینش تنگنظری من و شما و سنگاندازیهایمان در راهشان- هرگز به آنچه امروز یافتهاند نمیرسیدند. حالا موانع دیگر را نمیشمارم که خود بهتر میدانید. در این میان٬ حالا که طرف از همهی سنگهایی که ما معمولآ به طرفش میاندازیم جسته و خود را بالا کشیده و ما دستمان حسابی کوتاه شده٬ دیگر این داد و هوارهایمان برای چسباندن خودمان به آنها چیست؟ در پارهای موارد گویا ما فراموش کردهایم که خیلی از این افتخارآفرینان از خانوداههایی هستند که بیست و خوردهای سال پیش از ترس جانشان همه چیزشان را گذاشتند و رفتند که مبادا به خاطر کافر بودن یا طاغوتی بودن یا هزار و یک انگ دیگر توسط همین هموطنان امروز جلوی یک دیوار سینه به گلوله نسپارند. حکایت جمهوری اسلامی است که هزار سنک در راه هنرمندان میاندازد و از هیچ تلاشی برای مشکل آفریدن در راهشان فروگذاری نمیکند٬ اما پایش که میافتد از همینها و جوایزشان در جشنوارههای جهانی مایه میگذارد تا وجههای برای خود بخرد و کارهایشان را از ثمرات انقلاب معرفی کند٬ هرچند که شاید آنها حق داشته باشند: وقتی دربارهی کسانی سخن میگویند که برای گذشتن از سد سانسور زبانی ویژه برای خود آفریدهاند و سخن به زبانی ویژه و هنری میگویند که اگر این سانسور و فشار نبود شاید هرگز شکل نمیگرفت.
به هر حال جان ِ برادر٬ هروقت من و شما دستی به کسی دادیم و یاریاش کردیم تا به جایی برسد حق داریم خود را شریک بدانیم اگرنه... شرمندهام٬ تنها داریم خود را دست میاندازیم!
میگویند شاهد از غیب رسید این است: این چند روز وقت به تایپ کردن و فرستادن این یادداشت نشد تا این مطلب را یافتم از نویسندهی ایرانیالاصلی که از ایران بیزار است!
سخت نگیرید٬ اگر ندیدهاید بیایید تا نشانتان بدهم ایرانیانی را که بیست٬ سی سال عمر در ایران سپری کردهاند و از ایران بیزارند و ترجیح میدهند در غربت آنها را به تابعیت هر کشوری بشناسند غیر از ایران! این بنده خدای انگلیسی که دیگر جای خود دارد!
روشنفکر از نوع ایرانی
هادی خرسندی در تکهای از نمایش ((هادی و صمد٬ ده سال بعد))٬ بخش از رئالیسم جادویی تا جمکران با زبان طنزش اشاره میکند به مارکز و عقاید دیروز خودش و میگوید:
هرکس که ما در زمان جوانی به او اعتقاد داشتیم بعدها تو زرد از آب در آمد.(نقل به مضمون)
حالا حکایت بعضی چیزهاست مانند این کشفیات جناب سهیل محمودی دربارهی نیما
این هم یکی دیگر از آن دلایلی است که آدم باید همیشه در یاد داشته باشد برای اینکه هر هنرمندی را روشنفکر نداند و البته هر روشنفکری را هنرمند. یکی از مشکلات ما همین است. گمان میکنیم هر داستاننویسی روشنفکر است٬ هر هنرمندی را روشنفکر میدانیم و از او انتظار راهنمودن و پیشگام بودن داریم٬ که اینگونه نیست. از من بپرسند میگویم روشنفکر یعنی احمد کسروی. هدایت روشنفکر است اما نه بخاطر داستانهایش بلکه به خاطر دید باز و آزاد اندیشیاش٬ بخاطر سواد بالایش٬ به خاطر قدرت تحلیلش.
به هرحال روشنفکری و هنر دو مقولهی جدا از یکدیگرند که گاه با یکدیگر میآمیزند. اما عدم نبود یکی در یک فرد از شان او به عنوان یک هنرمند یا یک روشنفکر نمیکاهد. تنها لطفآ این دوتا را با یکدیگر قاطی نکنید٬ مانند این یکی: چنین حضرتی روشنفکرش باید آل احمد باشد!
همین.
پینوشت: جدیدآ پس از پیوستن نویسندگان و هنرمندان و خوانندگان و بازیگران و امثالهم به جرگهی روشنفکری گویا وبلاگنویسان هم خود را به صرف نوشتن خطی چند روشنفکر میدانند. لازم به اسم بردن نیست که نمونههای درخشان بسیار دارد.
نسلی که نویسندگانی چون دولتآبادی و سید علی صالحی و ابراهیمی و غیره را به جای روشنقکر عوضی گرفت و از ایشان بز راهنما ساخت و به دنبالشان راه افتاد شاهکاری چنین تحویل داد٬ وای اگر نسل جدید به دنبال روشنفکرانش در این فضای مجازی پوچ بگردد!
آقای رئیس جمهور٬ چشم بگشای...
چند ماه پیش فیلمی از شبکهی سیبیسی پخش شد که به علت موضوعش یعنی همجنسگرایان در ایران مورد توجه قرار گرفت.
اکنون پس از سخنان آقای رئیس جمهور دوباره این فیلم مرکز توجه شده است. اگر به این نشانی بروید میتوانید بازپخش فیلم را به همراه تکهای از سخنرانی احمدینژاد و همچنین مصاحبهای با دبیر سازمان همجنسگرایان ایران ببینید.
توصیه میکنم حتمآ فیلم را ببینید٬ چیزهای دارد که خیلی از ما پیشتر نشنیده بودیم و از آن بی اطلاعیم.
و از همه مهمتر هنوز بسیارند کسانی که زیاد مخالف با آقای احمدینژاد و دارودستهاش نمیاندیشند.
این هم خود فیلم: Out in Iran
مگر رژیم دیکتاتوری است؟
اینکه از محسن نامجو و کارهایش خوشتان بیاید یا نه بحثیاست جدا.
اینکه کارش خوب است یا بد خود موضوع مقالهای است و آنان که موسیقیدانند باید بنویسند.
اینکه چرا نامجو گل کردهاست و اینگونه طرفدار پیدا کرده آن هم سوژهی مناسبی است برای یک بررسی جامعهشناسانه شاید.
اما...
فیلمی دربارهی نامجو ساخته میشود و بعد از نمایشش بحثهایی بوجود میآید و بعضی ایرادهایی میگیرند که بهجاست و نابجا!
آنان که درست هستند بمانند. اما نابجایش آنجاست که یکی دو جایی مطالبی خواندم دربارهی آن فیلم که ابراز نظر نامجو دربارهی شهرام ناظری و موسیقی سنتی ایرانی را بر نتافته بودند و یکباره بر او توپیده بودند که های پسرک به چه اجازه دربارهی استادان اینگونه میگویی و فلان و بهمان.
من با این بخش از داستان کار دارم. بالشخصه با بعضی حرفهای نامجو ارتباط برقرار نکردم. بعضی حرفهایش به نظرم اشتباه بود٬ بعضی هنوز مانده و کهنه بود که بوی نایش اصلآ با آدم نوگرایی مانند او جور در نمیآمد که شاید آنها را هم بر اساس مصلحتی گفته است تا بعضی را خوش آید و اجازت به بیرون آمدن آلبومش صادر کنند٬ نمیدانم. اما از اینکه بیپرده نظرش را بیان میکند خوشم آمده است. اگر منصفانه نگاه کنیم حداقل نظرش دربارهی آن آلبوم ناظری درست است٬ در گلستانه از کارهای ضعیف شهرام ناظری است. پس مشکل چیست؟ مشکل اینجاست که بعضی دوستان اعتقاد دارند به عنوان پیشکسوتی هم شده نباید این سخنان بیان شود. به عبارت بهتر از طرف انتظار دارند ریا کند. دروغ بگوید٬ بر اساس مصلحتها پا روی حقیقت بگذارد. بگذارید مثالی بزنم: من و شما و بسیاری دیگر برایمان اتفاق افتاده است که کاری را خواندهایم و خوشمان نیامده اما به هزار و یک دلیل مانند همین حقیقت را نگفتهایم.یا بعدها در برخورد با صاحب اثر به دروغ زبان به تایید و تعریف نیز گشادهایم. این میان نویسندگان هم اتفاق میافتد. میان فیلمسازان هم هست. میان تیاتریها هم هست. بنا به مصلحت ریا میکنیم . مثال بارزش برای خود من فیلمهای روسی مانند فیلمهای پاراجانوف است که هرچه مینگرم کمتر نشان هنری درشان میبینم٬ یا همان کیارستمی خودمان و فیلمهایش که من کمترین نشانی از سینمایی بودن در بسیاری از آنها میبینم٬ اما اگر همین را جایی بیان کنی با تو همان میکنند که اینجا با نامجو کردهاند.. گمان میکنیم این یعنی برخورد درست و از دیگران انتظار چنین برخوردی داریم. اما اینگونه نیست.
درست یا غلط به گمان من نامجو تنها نظرش را بیان کرده است. و نمیشود کسی را به جرم اظهار آزادانهی نظرش محاکمه کرد یا دست کم اینگونه به زیر سلاخی کشید٬ اگر میتوانید ثابت کنید نظرش اشتباه است٬ با خودش کاری نداشته باشید. مگر رژیم دیکتاتوری است؟
هادی و صمد٬ ده سال بعد...
روز دوشنبهی گذشته فرصتی دست داد تا به همراه استاد عزیزم رضا علامهزاده به تماشای نمایش تازهی پرویز صیاد یعنی ((هادی و صمد٬ ده سال بعد)) بنشینیم.
نا گفته پیداست که نمایش با همراهی هادیخرسندی طنزپرداز معروف ساخته شده و البته دیدن هم دارد.
مطلبی دربارهی نمایش نوشتم که چون برای چاپ در اختیار یکیدوجای دیگر گذاشته بودم بهتر دیدم صبر کنم و بعد از چاپ در دیگرجاها بر روی وبلاگ قرارش دهم.
اگر خواستید میتوانید مطلب را در رادیو زمانه و یا سایت ایرانیان دات کام نیز بخوانید٬ با این توضیح که نسخهی روی وبلاگ یک بازنویسی کوچک شده است و اندک تفاوتی دارد.
دو روی سکه ی نمایش هادی و صمد، ده سال بعد
کاری از پرویز صیاد
دوشنبه 17 سپتامبر 2007، هتل هیلتون، لیدز
ده سال از نخستین دیدار و مصاحبه ی هادی خرسندی، طنزپرداز و شاعر، با صمد شخصیت نمایشی معروف، همان دهاتی ساده دل عاشق، گذشته است. اینبار خرسندی به تقلید از مُد جدید "تراپی" و بر اساس دستورات دکتر هلاکویی، صمد را بر روی تخت "تراپی" اش می خواباند تا دریابد در این فاصله ی ده ساله بر صمد و دیگر صمدهای سرزمینش چه تغییری حادث شده است.
حاصل کار نمایشی است دو پرده ای در شش بخش که قرار است حدود پنجاه اجرا در سرتاسر اروپا داشته باشد.
در پرداختن به این نمایش پیش از هر چیز باید به دو نکته توجه داشت: یکم اینکه شخصیتهای اصلی نمایش هر دو دارای پیشینه ای مشخص برای تماشاگر هستند، چه هادی خرسندی در نقش خودش به عنوان یک طنزپرداز و شاعر و چه صمد با بازی پرویز صیاد. بالطبع این سابقه ی ذهنی موجب می شود که تماشاگر پیش از ورود به سالن انتظار اتفاقاتی را داشته باشد و در طول اجرا به دنبال دیدن و یافتن پیش فرضهای ذهنی اش بگردد. این نکته درباره ی شخصیت صمد بیشتر صدق می کند: عمده ی تماشاگران صمد را با فیلمهایش و گذشته اش به یاد می آورند و همین باعث می شود که در برخورد با صمدی که سیری سی ساله را در دربدری و تبعید گذرانده است و متناسب با این تجربیات تغییراتی کرده است دچار کمی سردرگمی شوند. به دیگر زبان، تلخی نشسته در وجود صمد را به آسانی بر نتابند و با آن ارتباط برقرار نکنند، و حق هم دارند: زیرا برای بسیاری از آنان گردش چرخ زمانه آن تلخی نشسته بر جان صمد را نداشته و ندارد. این تلخی نیشی است که صیاد و خرسندی با ظرافت گاه به گاه به تماشاگر می زنند تا به یادش آورند دلیل اصلی تغییرات را و به زعم من زیباترین و شیرین ترین بخش نمایش همین بخش هاست که به وقت مفصل به آنها خواهم پرداخت. دومین نکته رابطه ی این نمایش با کار قبلی این گروه یعنی نمایش دو ساعت با هادی خرسندی و صمدش است. در این مورد نیز گروه به سابقه ی ذهنی تماشاگران اتکا کرده و دیگر زمان به پرداخت و توضیح دوباره ی بعضی نکات نمی گذارند. این دو نکته کلیدهای اصلی ورود به دنیای نمایش هستند و عدم داشتن هر کدام از آنها باعث می شود تا تماشاگر نتواند به آسانی با برخی نکات ارتباط برقرار کند. مثلآ بر خلاف نمایش نخست که در ابتدای اجرا هادی خرسندی در یک تک گویی نسبتآ طولانی تمام دلایل شکل گیری نمایش و داستان آن مجسمه و نمایش نوشتن صیاد و رابطه شان و انگیزه هایشان را شرح می داد، در اینجا در همان اول کار به سراغ داستان اصلی می روند و نمایش با گفتگوی تلفنی هادی با دکتر هلاکویی و ابراز علاقه اش به انجام عمل "تراپی" بر روی صمد آغاز می شود و به سرعت با ورود صمد بر روی غلطک اصلی اش می افتد و جلو می رود. حتا صیاد در اجرایش آن اندازه به سابقه ذهنی تماشاگران از اجرای قبلی اش اتکا می کند که در جاهایی از نمایش شوخی ها را نیمه کاره و به امید ذهنیت تماشاگر می گذارد. یکی از نمونه های زیبای استفاده از این تمهید جایی است که صمد، هادی را مجبور می کند تا بر روی صندلی رفته و خطبه بخواند و خود در پای منبر می نشیند تا به قول خودش پامنبری باشد. نخستین چیزی که به یاد تماشاگر می آید صحنه ی خطبه خوانی نمایش دوساعت با... است و ترس از اینکه نکند صیاد به وادی تکرارافتاده است اما درست در لحظه ی اوج، صحنه تاریک می شود و در وقفه ای کوتاه به تماشاگر اجازه داده می شود تا آن صحنه ی خطبه خوانی نمایش پیشین را از بایگانی ذهنش بیرون کشیده و مرورکند و بعد با روشن شدن صحنه به جای سابق باز می گردیم و هادی از صندلی پایین می آید و می گوید که خطبه نمی خواند. به دیگر زبان صیاد با تمهیدی فلاش بک مانند و با اتکا به ذهن تماشاگر و خاطراتش به نقاط اوج قبلی اش ارجاع می دهد بی آنکه به وادی تکرار و دوباره نمایی بیافتد. این ارجاع به خاطرات وو تکیه به سابقه ی ذهنی تماشاگر، فیلمهای صمد را نیز دربر می گیرد و در طول اجرا اشاراتی به شخصیتهایی چون ننه آغا و قوچعلی و عین الله و البته لیلا می شود که همه ی اینها بخشی از خاطرات و گذشته ی مشترک میان صمد و تماشاگران هستند. مشابه این گونه شوخی ها را در نمایشهای قبلی نیز داشته ایم: به یاد بیاوریم نمایش دوساعت با... را، آنجایی که هادی از صمد درباره ی قهرمان شدن می پرسد و صمد با اشاره به فیلم صمد خوشبخت می شود پاسخ می دهد که او یکبار قهرمان خوشبختی شده است.
از لحاظ شکل ساختاری نمایش همان ساختار نمایش نخست را دارد: با یک تک گویی توسط خرسندی آغاز می شود و بعد با ورود صمد در شش صحنه که هرکدام با عنوانی مشخص به همراه خاموش و روشن شدن نور و پخش قطعه ای موسیقی از یکدیگر تفکیک شده اند ادامه می یابد. باید اعتراف کرد که گروه به شعارشان پایبند می مانند:نمایشی برای آنها که می خواهند فقط بخندند و برای آنها که نمی خواهند فقط بخندند! پایبندی به این شعار باعث می شود که در طول اجرا شاهد شوخی هایی صرفآ برای خنداندن پایین ترین سطح تماشاگر- مانند نواختن نی انبان با آفتابه!- تا شوخی هایی روشنفکرانه با لایه های عمیق و تلخ باشیم، از آنها که به جای لبخند زهرخندی تلخ بر لب می نشانند. خوشبختانه اینبار از برخی شوخی های نازل نمایش دوساعت با ... مانند کشتی گرفتن شخصیتهای نمایش با یکدیگر و از سر و کول یکدیگربالا رفتن به صرف خنداندن تماشاگرخبری نیست. اما متاسفانه نمایش بیشتر بر کلام استوار است و شوخی های کلامی تا اعمال نمایشی، شوخی هایی که نمایش را گاه به سطح یک استندآپ کمدی دونفره تنزل می دهند: دو نفر در دو سوی صحنه ایستاده اند و به نوبت شوخی هایی را مطرح می کنند.(توجه داشته باشید که در مقام مقایسه ی کار به عنوان یک نمایش با استندآپ کمدی می گویم) این مشکل شاید بیشتر از شالوده و پایه ی کار نشات می گیرد. بنای نمایش بر پی شخصیتها ریخته شده است نه داستان. می شود گفت در اینجا خط داستانی حتا ضعیف تر از خط داستانی نمایش دو ساعت با... است. در آن نمایش اصل بر آن بود که تماشاگر شاهد برخورد یک روشنفکر ایرانی با یک فرد عامی روستایی(صمد که به تاکید صیاد روی دیگر سکه ی خود ماست و هر ایرانی یک صمد در درونش دارد) باشد و حاصل این رویارویی ، این برخورد روشنفکر و عامی، این تضاد بین شخصیتها سازنده ی کمدی باشد. اما اینبار خط داستانی فاقد چنین تضادی است.برخلاف پیرنگ جدی نمایش دو ساعت با... اینبار پیرنگ نمایش-یعنی رفتن خرسندی در لباس یک دکتر تراپی نیز یک شوخی است و همین باعث می شود تا تماشاگر آن را جدی نگیرد. این جدی نگرفتن و نپذیرفتن خط داستانی باعث می شود تا تماشاگر دلیلی برای دنبال کردن نمایش نداشته باشد. اگر در موارد پیشین تماشاگر به تماشای صمد می نشست تا ببیند که اینبار چه اتفاقی برای او می افتد و او با چه ترفندی از موانع می گذرد، اگر تماشاگردنبال آن بود تا در نهایت ثمره ی برخورد رویاروی روشنفکرو مردم(خودش) را ببیند، اینبار تنها نمایش را دنبال می کند تا شوخی های جدید ببیند(و یا بیشتر بشنود) و بس. آنچه تماشاگر را تا به انتها می کشاند امید به دیدن شوخی های تازه و لحظات طنز است نه کنجکاوی به دانستن اینکه "و بعد چه می شود؟". همین مسئله کار را تبدیل به زنجیره ای از شوخی های مختلف کرده که با نخی نه چندان قوی به یکدیگر متصل شده اند، نخی که قرار است مهره هایی گاه بسیار بزرگ و سنگین و گاه بسیار خرد و نحیف را در کنار یکدیگر جای دهد. به همین علت می شود گفت به آسانی می توان بخشهایی از نمایش را با یکدیگر جابجا کرد و یا بخشهای به آن افزود یا از آن کاست بی آنکه به کلیت صدمه ای وارد شود. درست به همین دلیل و از آنجا که گروه تازه در آغاز تور نمایشی شان هستند بد نیست اگر به این زنجیره ی شوخی ها توجه بیشتری بکنند و با افزودن و کاستن هایی کم و بیش سطح کار را ارتقا دهند. حال که از اوج نمایشی به آن شکل کلاسیک خبری نیست بهتر آن است که گروه به این اوج گیری در قالب بیان و نوع شوخی ها بیشتر توجه کنند. در شکل فعلی تماشاگر صحنه به صحنه منتظر دیدن شوخی های بیشتر و تازه تر و بزرگتر است و اگر این خواسته بر آورده نشود کار خسته کننده خواهد شد. دراجرای فعلی تا حدودی این اتفاق افتاده است اما جا برای پررنگ تر شدن دارد. گاه به گاه در طول اجرا شاهد شوخی هایی قوام نیافته هستیم، یا شوخی هایی که پیشتر در کارهای فردی -بخصوص خرسندی- بیان شده بودند و اینجا تکرار می شوند: مانند شوخی مردان ایرانی که قلبشان را در ایران جا گذاشته اند و زنهای ایرانی که قلبشان را به اضافه ی تکه ای از بینی شان! برای کسی که قبلآ این شوخی را در استندآپ کمدی های خرسندی دیده است به دلیل یادآوری می تواند هنوز خنده آور باشد اما در این اجرا طرح سریع آن بدون بازی با بیان و فاصله گذاشتن میان نقطه اوج شوخی با دیگر بخشهایش آنرا تبدیل به یک شوخی قوام نیامده کرده است، این مثالی از آن شوخی هایی است که به علت سریع و در جای نامناسب گفته شدن به اصطلاح حرام شدند. شاید کمی جابجایی و حذف برخی شوخی های ضعیف برای زمان دادن و پروراندن نقاط قوت بیشتر، راه حل مناسبی برای رسیدن به این مقصود باشد. نکته ی دیگر آنکه نمایش هنوز بیشتر نمایش ِ صمد است، بیشتر مواقع بار را صیاد بر دوش می کشد و هنوز از آن هادی خرسندی بذله گوی حاضرجواب خبری نیست و این در حالی است که در نمایش، خرسندی بیشتر مخاطب را مستقیم قرار می دهد و می تواند از این فرصت بهتر استفاده کند همانگونه که پیشتر در نمایش دوساعت با... می کرد. هنوز هم اینجا خرسندی نقش ناقدش را دارد اما هنوز به آن قدرتی نرسیده است که در نمایش پیشین داشت. به یاد بیاورید آن صحنه از نمایش دو ساعت با... را وقتی خرسندی از صمد می خواهد تا با او سرود ای ایران را بخواند و او نمی تواند و درست بعد از قهقهه ی سرخوشانه ی تماشاگران مانند یک جراح بیرحم تیغش را به کار می اندازد و مستقیم رو به تماشاگران حقیقتی را به یادشان می آورد که بسیاری را در جا به فکر می اندازد، وقتی می گوید: چرا می گویید سرود را بد نخواند؟ و با طعنه گله می کند از کسانی که پس از این همه سال هنوز قادرنیستند به خواندن سرودی که عملآ سرود ملی ایرانیان به حساب می آید، یعنی بخش عمده ای از همان تماشاگران. وقتی در جاهایی آگاهانه توپ را زمین تماشاگران پرت می کند و تلویحآ ایشان را در مقام صمد قرار می دهد.
اما زیباترین شوخی های نمایش آن نکاتی است که دو پهلو به تماشاگر گفته می شوند، جاهایی که تماشاگران گاه در تردید می مانند که آیا بخندند یا نه؟ وقتهایی که طرف شوخی نه اشخاص روی صحنه بلکه خود تماشاگران هستند. وقتهایی که باورهای مذهبی و خرافات ایرانی دست آویزی می شوند تا صیاد و خرسندی اوج ظرافتشان را رو کنند و و زیرکانه نیشی نثار تماشاگرانشان نمایند. یا آنجا که به پناهندگان جان در خطر ایرانی! می پردازند، یا آنجا که با یک شیر یا خط آگاهانه روی دیگر سکه ی رفتارمان را پیش رویمان قرار می دهند: بی پروا به نقد اخلاقیات ایرانی می پردازند، به نقد من من زدنها و از پوچ ها گفتن هایمان. این یعنی وارد شدن به حیطه ای که همگان را خوش نمی آید و مطمئنآ بسیاری بر خواهند آشفت، هر چند شاید به زبان نیاورند. تنها دریغ من از کمی اینگونه شوخی هاست و این نقدها. اینگونه نقدها چیزی است که لازمه ی جامعه ی امروز ایرانی است و انجام این عمل خود دلیلی بسنده برای ارج نهادن به کار گروه نمایشی است که به زبان ساده نکاتی جامعه شناسانه را به مخاطب تزریق می کنند. تنها یک مقایسه ساده میان آنچه صیاد عرضه می کند با دیگر کمدی های باب روز و پر مخاطب ایرانی بویژه در محتوا بسنده است تا بشود به ارزش این کارگروه پی برد.
و در آنجا نیز چون بار قبل، نمایش با تلخی پایان می یابد. هنوز آن رابطه ای که باید میان روشنفکر و مردم برقرار نشده است، گویی صیاد و خرسندی به تلخی به یادمان می آورند که در این ده سال آنچنان عوض نشده ایم!
روی دوم سکه:
روی دوم سکه داستان غم انگیز نمایش ایرانی در غربت و مشکلات آن است. داستان سروکله زدن یک گروه نمایشی با برنامه گزارانی که کوچکترین اطلاعی از هنر و نمایش ندارند و آنرا تنها به چشم یک منبع درآمد دیگر می بینند و بس. برای همین کمترین تلاشی برای فراهم آوردن حداقل امکانات برای گروه نمایشی انجام نمی دهند. به اسم در سالن هتل هیلتون برنامه برگزار می شود اما این سالن برای اجرای نمایش نیست. سالنی که یک پشت صحنه ی مناسب ندارد، جایی برای استراحت گروه ندارد، نور ندارد، امکانات صوتی ندارد، صحنه ندارد، سالنی که به همه کار می آید الا اجرای نمایش. مانند مراسم عروسی ایرانی بخشی را سن کم ارتفاعی(حدود 30 تا 50 سانتیمتر) زده اند که نمایش بر روی آن اجرا شود و باقی را صندلی چیده اند. کف سن صدا می کند و اجازه ی رفت و آمد آزاد به بازیگران نمی دهد. صندلی ها پشت سر یکدیگر در یک خط و سطح چیده شده اند و بالطبع هرچه عقب تر بروی تعداد سرهای جلوی رویت بیشتر می شود. بی نظمی و به هم ریختن نظم چینش سالن بعد از ورود تماشاگران بخشی دیگر از داستان است، بخصوص هنگامی که برنامه گزار چهار صندلی جلوتر از همه می چیند تا دوستانی را که قبلآ قولهایی شاید به ایشان داده بر آنها بنشاند.
وسایل صحنه در حد صفر است هرچند به قول خود صیاد دیگر برای اجرای نمایش در غربت مجبورند راهی مشابه آنچه پیشینیان در نمایشهای ایرانی انجام می دادند در پیش بگیرند، به این معنی که تمامی بار را بر دوش بازیگر و متن بگذارند و تا آنجا که می شود با کمترین ابزار صحنه و کادر فنی نمایشی را تدارک ببینند که در هر کجا و هر شرایطی امکان اجرایش باشد. تکیه بر ابزار صحنه ای که یا بشود راحت جابجایش کرد و یا به آسانی در هر جایی مشابه اش را یافت. به زبان خودش نوعی تئاتر فقیر اما نه صد در صد به مفهوم گروتوفسکی وارش!
همچنان در میان اجرا شاهد زنگ خوردن تلفنهای همراه هستیم و پچپچه ی کسی که به آن پاسخ هم می دهد! به هر حال همه جا باید تمدن ایرانی را به رخ بکشیم؛ عدم احترام گذاشتن به حقوق دیگران و درک پایین را.
با وجود تاکید کردن در تمام پوسترها و تبلیغات باز در میانه ی اجرا هادی خرسندی باید تماشاگری را رو در رو(چندین بار) مخاطب قرار دهد که فیلمبرداری نکنید. حال فلاشهای دوربینهای عکاسی ای که در میان اجرا دائم زده می شدند و چشم را می آزاردند و دستهای دوربین به دستی که در جلوی چشمهایت بالا می آیند و دید دیگر تماشاگران را کور می کنند، بماند.
با این همه شاید بسیاری از کمبودها تنها ویژه ی اجرای لیدز باشند که تا آنجا که من می دانم دومین اجرای این نمایش بود و هنوز حکم آخرین اجراهای تمرینی را دارد و بسیاری از ضعف ها به مرور با اجراهای بیشتر و جاافتادن نمایش از میان خواهند رفت.
همه ی اینها به کنار به گمان من پرویزصیاد نه تنها برای پیش کسوتی اش در عرصه تئاتر و سینما، در عمری گذاشتنش بر سر هنر و دانش بالایش، که همچنین برای عشقش به ایران زمین و فرهنگ ایرانی و تلاشش برای روشن نگاه داشتن چراغ کم سوی نمایش ایرانی در غربت با همه ی سختی ها قابل تقدیر است و احترام، آنچنان که باید در برابرش به پا خاست و سر فرود آورد.
امید که شاهد کارهای بیشتر و بهتری از او و همکارانش باشیم.

این هم لیست کامل اجراهای اروپا با تاریخ و مکان و شماره تلفن و هرچیز دیگر که لازم داشته باشید.

یک گزارش جالب از بیبیسی دربارهی وضعیت فرهنگی ایرانیان در انگلستان٬ تازه این لندن است با آن همه ایرانی و آن همه قدیمی و آن همه پولدار و شاعر و نویسنده و آدم فرهنگی. حساب کنید در شهر ما دیگر چه خبر است(خبر خاصی نیست اما همینهایی هم که اینجا میبینید وجود ندارند!).
گفتی سابقهی فرهنگی چند ساله؟
دو هفتهای مهماندار خانواده بودم که آمده بودند از چهارگوشهی دنیا. بعد از سالها دیدار٬ وقت برای خوابیدن کم میآوردیم چه برسد به کارهای دیگر.
روزی از این روزها که از قضا هوای همیشه ابری انگلیس با ما سر مهربانی داشت و آفتاب بفهمی نفهمی میدرخشید همه با هم شال و کلاه کردیم تا به راندهی پارک لیدز برویم و کبابی راه بیاندازیم. این راندهی پارک جای بسیار با صفایی است٬ پارکی بزرگ با یک دریاچهی مصنوعی و یک قلعهی قدیمی در کنارش و یک بنای نوساز در وسطش٬ همان که عکسش را اینجا میبینید. بخاطر شباهتش به مقبرهی حافظ ما آن را حافظیه مینامیم! دردسرتان ندهم تا در پارک جاگیر شویم٬ راه افتادیم تا گردشی بکنیم و البته چون یک مهمان شیرازی هم داشتیم حتمآ حافظیه شهرمان را نشانش دهیم تا او هم بعد از سالها غربت نشینی یاد دیاری کرده باشد.
به بنا که رسیدیم و طوافی به دورش کردیم٬ هنوز فاتحه خواندمان تمام نشده بود که چشممان روشن شد به این دو خط یادگاری که یکی دیگر از هموطنان ساکن انگلیس ما بر روی این بنا نوشته بود:
به گمانم به اندازهی کافی گویا هست. عرق شرم بر بدن انسان مینشیند و از هموطنی با اینگونه حیوانات احساس تنفر میکند.امیدوارم کسی متوجه نشود که این نوشته به فارسی است.
به قول آن عزیزمان گویا ما چون عرضهی یادگار گذاشتن ناممان به درستی را نداریم پس از سوی دیگر بام رفته و هر چشمهای که یافتیم یک کارخرابی در آن میکنیم تا ناممان جاودانه بماند! این مختص اینجا هم نیست. به همان تختجمشید و پاسارگادمان هم رحم نکردهایم. در و دیوار سیوسه پل عالیقاپو هم پر از همین مزخرفات است. میتوانم ادعا کنم از بناهای تاریخی ایران هر کجا را که دیدهام از این نشان فرهنگی ایرانیان بی نصیب نمانده است. راحتتان کنم : به گمان من تفاوتی هم بین این فحش خواهر و مادری که اینجا نوشته شده و آن عاشقانه نویسی و تاریخگذاری های جاهای دیگر وجود ندارد. در ضمن همهی اینها را یک نفر ننوشته است. اینها همه کار خودمان است. بخشی بزرگی از این هفتاد میلیون مینویسند و بخش کوچکی بیتفاوت تماشا میکنند و هیچکس هیچ نمیگوید. بخش کوچکی کلاهبرداری و دزدی میکنند و بخش بزرگی تحسین و تمجید زرنگی! ایشان در کلاهبرداری. شکر خدا هر ایرانیای که میخواهد از انگلستان برای همیشه برود هرچه بتواند کلاهبرداری میکند و بعد فلنگ را میبندد. از خریدن چند خط موبایل و استفاده از آنها تا آنجا که میشود و البته پرداختنشده رها کردنشان و رفتن تا وام گرفتن و ... . اسمش را هم میگذارند زرنگی. باقی هم تماشا میکنند و حسرت میخوورند که چرا خودشان نمیتوانند این کار را بکنند. در ژاپن به ایرانیان به چشم خلافکار نگاه میکنند. آن مشتی بچه تهران با افتخار میگوید که خلاف ایتالیا دست ایرانیان است(منظور مواد مخدر است) خوب چشمتان روشن. برای هیچکس هم مهم نیست که چگونه برای دوزار منافع شخصی همه با هم لنگهایشان را دادهاند هوا و ترکمان میزنند به دوزار آبروی باقی مانده برای ایرانیان. میخواهم بگویم همهی گناه بیآبرو و ارزش شدن امروزمان در دنیا را گردن جمهوری اسلامی و رهبرانش نیاندازید٬ خودمان هم کم آبرو نبردهایم. به عبارت بهتر اکثریتمان توفیر چندانی با رهبرانمان نداریم٬ اگر بدتر نباشیم!
من هم اگرمیخواستم فیلمی مانند سیصد بسازم٬ مردمانی با رهبرانی آنچنانی(تلویزیونتان را روشن کنید تا ببینید چنانی!) و نشانگانی فرهنگی اینچنینی را جز به آنگونه نشان نمیدادم. هرچند باز چهرهی ایرانیان در آن فیلم تخیلی از چهرهی واقعی آقای رئیسجمهور زیباتر است!
و برادر٬ جان دل٬ انسانی که هنوز به آن درجه از فهم نرسیده است و نادانی و بیسوادی و بیفرهنگیاش را اینگونه نشان میدهد... شایستهاش همان رئیس جمهور است!
چرا ما در این دایره سرگردانیم!
چرا ما در این دایره سرگردانیم!
چندی پیش با یکی از دوستان ایرانی بودیم: عزیزی دیگر از راه رسید و بعد از سلام و چه خبر معمول دو دوست ما شروع کردند به صحبت: آن هم از آن صحبتهایی که در اینجا کسی هرجا و جلوی هرکس نمی کند. اشتباه نکنید، اصلآ منظورم مسائل خانوادگی نیست، بلکه کاملآ برعکس، موضوع گفتگو حول مسائل کاری و بیزینسی! بود. آخر اینجا ایرانیانی که من دیده ام حاضرند درباره ی کل جریان هم خوابگی دیشبشان با زنشان حرف بزنند اما خدای ناکرده یک کلمه از دهانشان در نرود که مثلآ یکی از آنها می خواهد یک دکان فکستنی آن سر انگلیس بخرد! اگر باورتان نمی شود بروید از آنهایی که دیده اند بپرسید تا ببینید که عین حقیقت است! حالا همه اش به کنار فقط خواستم بگویم چقدر من آدم قابل اعتمادی شده ام که دو نفر ایرانی در برابرمن درباره ی مسائل بیزینسی! صحبت می کنند.
به هرحال، خلاصه اش اینکه آن نفر دوم قصد خرید دکانی داشت و پول کم آورده بود و به نفر اول پیشنهاد می کرد که بیاید و شریک شود و سرمایه بگذارد و این حرفها.
گفت: مجتبا جون هرچی می خوای بگی بگو، اما راستش من یک اعتقادی دارم و قبل از تصمیم گیری باید یک کاری بکنم.
گفت: راستش من باید استخاره کنم.
گفتم بابا بی خیال، استخاره کیلو چنده؟
گفت من یک اعتقادی دارم باید انجام دهم. نکنم نمی شود!
باز پرسیدم کی؟
گفت نمی شناسم. نه من اون رو می شناسم و نه اون من رو.
توضیح
گفته بودم مختصر و کوتاه دربارهی آن عکس خواهم نوشت٬ الوعده وفا!
شاید لازم باشد اول از همه تاکید کنم که آنچه گفته میشود به منظور یک شخص خاص نیست و در این مورد نویسندهی آن مطلب.
اول از همه اگر نگاهی به تیتر آن مطلب بیاندازید عنوانش هست: جامعهشناسی غیر خودمانی! منظور من از برگزیدن این تیتر صرفآ یادآوری کتاب معروف جامعهشناسی خودمانی بود و تاکید بر اینکه این مشت ِ نمونهی خروار است.
اما خود عکس٬ از من بپرسید به عنوان یک شاهکار و سند مهم معرفیاش میکنم٬ چرا؟
همهی ما از این عکسهایی که به عنوان رسم و جزء جداییناپذیر مراسم زیارت مشهد شدهاند زیاد دیدهایم. اگر مثل من تا کنون گذرتان به آنورها نیافتاده باشد باز هم به احتمال زیاد در خانهی دوستی و یا آشنایی دیدهاید. میخواهم بگویم این شکل از عکس٬ یعنی یک معمولآ یک خانواده یا همان زوار ایستاده در برابر پارچهای نقاشی شده و یا عکسی از مرقد علیبنموسیالرضا ریشهای طولانی در فرهنگ اسلامی ایرانیان دارد.(البته واضح است که منظور از بعد از ورود عکاسی به ایران است!). راستش نمیدانم اولین این عکسها متعلق به چه سالی است و ای کاش کسی تحقیقی در این مورد میکرد. به هر حال همانطور که جناب بیژنی عزیز در متنشان اشاره کردهاند زیارت مشهد عناصر جدایی ناپذیری دارد که همه میشناسند٬ کبوترها٬ گنبد طلا٬ همان تسبیح و انگشتر نقره و عطر٬ همان عکسها و ... .
حال نگاهی دوباره به این عکس بیاندازید: برای دیدن عکس کلیک کنید
عکس در سال ۵۸ یا ۵۹ گرفته شده است. در زمان اوج انقلاب ایران. سوال من این است ٬ علیبنموسیالرضا چه ربطی به خمینی دارد؟ چه دلیلی دارد که این دو باید با یکدیگر بیامیزند؟ چه کسی این کار را میکند؟
سوال دوم اینکه: خوب٬ رفتیم زیارت٬ میخواهیم عکسی هم بگیریم٬ به سلامتی. چه دلیلی برای تعویض لباس و رفتن در ظاهر عربی داریم؟ یعنی با لباسهای معمول همان زمان نمیشد عکس انداخت؟
حتمآ شما هم چون من بسیار دیدهاید ایرانیانی را که تمام ماجرای انقلاب را زیر سر انگلیس و آمریکا میدانند. طبق معمول و به همان سنت حسنه ما که از هر گناهی مبراییم٬ هرچه هست زیر سر دیگران است. این عکس نشانی برای همین دسته افراد است که نه برادر٬ همه چیز زیر سر انگلیس و آمریکا نیست. من منکر نقش آنها نمیشوم اما در وهلهی اول این ما بودیم که خوب سواری میدادیم که آنها توانستند سوارمان شوند به هر طرف که میخواهند برانندمان.
به اعتقاد من حتا اگر بخواهیم با دیدگاه اسلامی به داستان نگاه کنیم باز هم دلیلی برای قاطی کردن خمینی با علیبنموسیالرضا نداریم. اگر مسلمان هم باشید باید بپذیرید که چهارده معصوم همان چهاردهتا بودند و بس و هیچ انسان دیگری به آن رده نخواهد رسید. اما ما ایرانیان چون دست به تندرویمان خوب است٬ پایش بیافتند معصومانی معصومتر از آن چهارده تن هم میسازیم. خلاصهاش اینکه مشکل از خود ماست٬ اگر نه دلیلی بر این همه رنگ عوض کردن نیست. و جالبتر از همه اینکه مایی که تا دیروز اینگونه همهچیز را با یکدیگر مخلوط میکردیم امروز در سرمان میزنیم تا بگوییم اینگونه نیست. که ولی فقیه بی اشتباه معصوم وجود ندارد. که تمامی انسانها جایزالخطا هستند. که ان تصویر تنها یک نقاشی بود و کولاژی از دو عکس٬ امکان واقعیتپذیری ندارد.
اینها را هم بد نیست اضافه کنم که این تندروی ما همیشه و همهجا به همین شکل بوده است. شکل دیگرش که من امروز نگرانش هستم تندرویهای ناسیونالیستی است. امروز بعضی به جای آن دشداشه به نشانهای کهن از انواع و اقسامش آویختهاند و به جای ایستادن در برابر آن پرده٬ در برابر پردهای منقش به نقشهای تختجمشید و غیره عکس میگیرند. یکمرتبه آخرین بازماندگان سلسلهی پهلوی را در ردهی کوروش قرار میدهند و باز به شکلی دیگر همان بازی را تکرار میکنند. عشق به وطن را با سلطنتطلبی میآمیزند. ایران دوستی را شاه دوستی معنا میکنند. این هم همان است برادر٬ تنها پالان عوض شده است و بعید نیست چند سال دیگر از این یکی سوراخ گزیده بشویم!
اینرا گفتم که متوجه باشید منظور مذهب یا حسهای شخصی نیست٬ منظور من ما و نوع برخوردمان است.
اما مشکل دوم من یادداشت نویسنده است که بهترین شکلی که میتوانم توصیفش کنم این است که گویا دوست ما هنوز آن لباسها را از تن در نیاورده است.
اما یک نکته را ایشان درست میگویند و من با آن صد در صد موافقم و اگر جایی یادداشت من از این دایره خارج شده است با تمام وجود معذرت میخواهم. و آن اینکه در محدودهی شخصی صددرصد هرکسی مختار است هرچه میخواهد بکند. به قول ایشان دل به یک تسبیح یا صلیب ببندد٬ هرگونه که از لحاظ روحی تسکین مییابد با خدای خود راز و نیاز کند. همه در محدودهی شخصی و به من و شما و هیچ احدالناس دیگری(چه گنده تر و چه کوچکتر) کوچکترین ربطی ندارد.
برای من تنها این دیدگاه نشانی بود از تفکری که به طور عام بر جامعهی ایران حاکم است. و چنان تفکری به گمان من شایستهاش همان است که امروز به آن دچار است. وقتی هنوز سوراخی را که از آن گزیدهشدهایم نشناختهایم و باز به یاری جستن دست به همانجا میبریم٬ دیگر چه امید به تغییر و بهتر شدن؟ این دیدگاه مرا به یاد دوستان دانشجویی میاندازد( افتخار آشناییشان از زمانهایی است که با دوستان دانشجو زیاد میتابیدم) که در اوج مخالفخوانی و اصلاحطلبی دم از معلم شهید!!!! شریعتی و استاد دکتر سروش میزدند و اعتقاد داشتند که آن نوع نگاه و آن تفکر چیزی متفاوت است و نمیتوانستند بپذیرند این آش ِ تلخ ِ امروز دستپخت همان حضرات است٬ و از این نگاه در نهایت جز آن حاصل نمیشود. و این است که آدم را از فردای ایران ناآمید میکند. اگر همه میگویند امیدوار هستند به فردا٬ متاسفم٬ اما من نیستم. به گمان من راه درازی مانده تا ما بتوانیم از این دایرهی تکرار بیرون برویم٬ باید خود را بشکنیم و تغییر دهیم.همین.
اما جدا از این همه٬ جناب بیژنی باز دو ایمیل دیگر ارسال کردند که من از ایشان ممنونم و امیدوارم توانسته باشم با این چند خط منظورم را درست بیان کنم. از همهی اینها گذشته اگر باز هم سری به وبلاگ ایشان بزنید بد نیست٬ عکسهای زیبایی دارد.
دوم ااینکه خواستم خطی بنویسم به توضیح برای آن دوستی که با نام یهنفر( راستی چرا ما شهامت بین رک خود را نداریم و باید همیشه پشت اسامی و القاب نامهای مستعار پنهان شویم؟) کامنت گذاشته بودند٬ دیدم ایشان بهتر از من ذهن من را میخواند و میفهمد من چه میاندیشم و به چه علت چه میکنم و غیره٬ پس حتمآ ایشان میدانند منظور من چیست و مثل همیشه ذهن مرا پیشاپیش میخوانند و دیگر نیازی به بازگویی نیست! با این همه از توضیح مفصلش بسیار سپاسگزارم٬ من یکی را شاد کرد.
با احترام
جناب جواد بیژنی نویسندهی مطلب انگشتر عقیق... که در پست قبلی لینکش را قرار داده بودم به ایمیل من یادداشتی فرستادهاند که به احترامشان عینآ اینجا بازچاپش میکنم. توضیحات بیشتر را بعدآ برای ایشان و دیگر دوستان در همینجا خواهم نوشت.
اما نامهی ایشان:
جامعهشناسی از نوع غیر خودمانی...
همینطور از بخت بلندم سر از این وبلاگ در آوردم و یک نگاه گذرا کردم و این مطلب و عکس را دیدم:
انگشتر فیروزهی انگشتر کوچکم.
بنا به روایت راوی(در متنی که شما هم میتوانید بخوانید) این عکس در سالهای ۵۸ یا ۵۹ گرفته شده است٬ تصویر پشت سرمثلآ مقبرهی علیبنموسیالرضا است. باقی هم که پیداست. متن هم که هست.
آن عکس ِ سی سال پیش و این نوشتهی جوان امروز کافی هستند تا نشان دهند آن زمان از کجا خوردیم این علم را و امروز از کجا میخوریم همان علم را!
در کنار هم مقایسهشان کنید: طرز تفکر جوان امروز ایرانی را(همینها که امید ساختن ایران را ازشان داریم و جا و بیجا به رخ عالم و آدم میکشیمشان) با طرز تفکر سی سال پیش.
باز هم به دقت به عکس نگاه کنید. تصویر پشت سر بارگاه ملکوتی علیبنموسیالرضا است٬ نه سفارت انگلیس!
چقدر جلو رفتهایم؟ از کدام سو؟ رو به عقب؟!!
تلویزیونهای ایرانی- بخش اول: فیلم و سریال
دیشب را مهمان چندتن از دوستان بودم. دور هم و گپ و گفتگو و باقی قضایا. خانهی این دوستان یکی از آن مکانهایی است که من هر دو یا سه ماه یک بار که میروم فرصتی دست میدهد تا نگاهی گذرا به شبکههای ماهوارهای بیاندازم٬ دست کم خوبیاش این است که آدم دستش میآید در آنسوی دنیا چه میگذرد و در رویاهایش دلش برای چه چیزی تنگ شده است!
ما بودیم و گپ و گفتگو و پیکی که نمنم خالی میشد و کنترلی که دست به دست میچرخید و کانالهایی که دائم عوض میشدند و آخر سر هیچچیز دندانگیری یافت نمیشد و باز از نو: گردش کانالی!
شبکهی مهاجر که هیچ٬ راستش مزخرفترین شبکهی تلویزیونی که تا کنون دیدهام همین است. اگر روزی٬ کسی٬ جایی دهان ِ گردانندگان و برنامهسازان این شبکه را به هر نحوی مورد عنایت قرار داد٬ خدایش خیر دهاد که حق کرده است. برنامههای کپی شده آن هم به شکل مزخرفش. مسابقهی یافتن خواننده٬ دیدن نرهغولهایی که چشمهایشان را میبندند و با حس شهرام ناظری آهنگ ابی میخوانند. همان آهنگهایی که تا دیروز اگر نوارش را در ماشین یا خانهی کسی مییافتند هفت پشتش را میسوزاندند.
کانال را عوض میکنیم: یک سریال ایرانی٬ بد نیست٬ ببینیم هنر تلویزیون در این چند سال به کجا ارتقا!!!! یافته است؟
هرچه نگاه میکنی کمتر میبینی. مزخرف پشت ِ مزخرف. بازیهای به تمام معنا بد. کارگردانی زیر صفر. فیلمنامه هیچ. دیالوگهایی که در نمایشهای مدرسهای هم بچهها از نوشتنشان ابا داشتند:
دخترم٬ من دارم میروم٬ لطفآ زیر غذا را گرم کن. گرسنه نمانید!
به جان فیلمنامهنویس همان سریال ِ دوریالی٬ مزخرفی مانند همین با همین لفظ قلمی از دهان یک خانم چادری متعلق به طبقهی متوسط ایرانی در آمد.
بازیها گریهآور٬ به تمام معنای کلمه. حتا بازیگرانی که در خاطرهی من در گروه خوبها قرار میگرفتند٬ امروز بدترین بازیهای را ارائه میدهند.
با خودم که قضیه را سبک و سنگین کردم به این نتیجه رسیدم که گویا این حضرات همان زمان هم آش ِ دهانسوزی نبودند. این ما بودیم که به خاطر بزرگ شدن با این اشکال و سالها دمخور بودن با آنها به این شکل خو کرده بودیم و بد بودنش را نمیفهمیدیم. امروز که بعد از مدتها و با فاصله به همان خوبها و شاهکارهای دیروز مینگرم٬ میبینم بسیاریشان هیچچیزی برای گفتن ندارند.
سطح برنامهها در حد زیر صفر است. راستش نمیشود گفت در حد صفر٬ چرا که من این درجه را برای بعضی برنامهی اینجا به کار میبرم٬ برای مزخرفاتی از جنس بیگبرادر. امروز میتوانم راحت بگویم سطح درک و فهم و شعور بینندگان و علاقمندان ایندسته از برنامهها نیز در همین حد زیر صفر است. به گمان من نمیشود سر سوزنی ذوق و درک زیبایی در وجودت باشد وباز بتوانی مزخرفاتی چون آنچه من دیشب دیدم را تا به اخر ببینی و هفتگی دنبال کنی و وقت برایش بگذاری. پشکل هم در کلهی آدم باشد در برابر ایندسته مزخرفات صدایش درمیآید.
یکی دو سریال دیگر هم از کانالهای دیگر پخش میشوند٬ همه کم و بیش در همین مایه.
در ایام نوجوانی وقتی فیلمی مانند گنج قارون را تماشا میکردم و بعد فیلمی از سینمای آمریکا میدیدم با خودم میاندیشیدم که آیا سازندگان آن مزخرفات در آن زمان فیلمهای آمریکایی را نمیدیدن؟ اگر با آن سینما آشنا بودند پس چگونه میتوانستند تن به ساختن آن مزخرفات دهند؟ امروز دوباره همین سوال را با خودم تکرار میکنم. نه در مقایسه تلویزیون با سینما که در همان مقایسهی سینمای ایران و آمریکا با هم. گیرم هنوز در امکانات فنی دچار کمبود و مشکلیم٬ در مسائل تکنیکی چه؟ چرا نمیشود فیلمی ساخت که همهی بازیگرانش خوب باشند و زیبا بازی کنند؟ چرا من میتوانم دربارهی تکتک بازیگران و شخصیتهای فیلمی مانند پرواز بر فراز آشیانهی فاخته که سه دهه پیش از این ساخته شده حرف بزنم و بنویسم٬ از بازیهای تکتکشان لذت ببرم و تنها شیفتهی جک نیکلسون به عنوان بازیگر اول فیلم نباشم٬ اما همین کار را در قبال یک فیلم ایرانی نمیتوانم بکنم؟ واقعآ فیلمی به یاد دارید که در آن بیش ازدو یا سه بازی خوب دیده باشید؟ همانها هم انگشت شمارند. چهارتا کات ساده زدن٬ سر سوزن خلاقیت در کارگردانی٬ دوتا گرهافکنی درست در فیلمنامه٬ پرداخت چهارتا شخصیت به یاد ماندنی. اینها همه اینقدر مشکل است؟ و بعد این همه بوق و کرنا دربارهی سینمای ایرانی که از این همه بدیهیات عاجز است. ما هنوز از ساختن کاری بهتر از دایی جان ناپلئون و هزاردستان عاجزیم. صادقانه نگاه کنیم همان کارها هم با توجه با تاریخ ساختشان خوب حساب میشوند٬ اگرنه در ترازوی امروزآنهاهم آنچنان آشهای دهانسوزی نیستند٬ تنها قابل خوردناند٬ همین و بس. با این همه از ساختن چیزی در همان حد هم عاجزیم. از آفریدن دو یا سه شخصیت همانند آنها که در دایی جان ناپلئون است. اما تا دلتان بخواهد نان به هم قرض میدهیم و بهبه و چهچه الکی میکنیم.
تبلیغ یک فیلم ایرانی هم دیدم. پارکوی٬ فیلم تازهی جناب جیرانی.
در تبلیغ فیلم گفته شد که به طور همزمان در سینماهای اروپا( انگلیس و آلمان).
من از آلمانش بیخبرم٬ اما در همین انگلیس تا آنجا که من برنامهی سینماها را چک کردهام چنین چیزی ندیدهام. از چین و هنگکنک و هند فیلم هست٬ اما از ایران نه! به گمانام آخرین باری که نام فیلمی ایرانی را در لیست سینماهای اینجا دیدم٬ فیلم بهمنقبادی بود٬ آن هم در اکرانهای ویژه. البته در این مورد داستان را میدانم. فقط خواستم اشاره کنم که نمایش یک شب و دو شب یک فیلم برای یک سری تماشاچی مشخص آن هم در یکی دو سینمای درجه دو در لندن یا خیلی زور بزنند و هنر کنند(که معمولآ نمیکنند) منچستر معنایش اکران همزمان در سینماهای اروپا نیست. حدااقل دروغی بسازید که خر باور کند. سینمای ایران حالا حالاها راه دارد برای رفتن تا بتواندوارد رقابت و بازی برای اکران در خارج در ایران بشود. اگر یادتان باشد یکی دو سال پیش همین جملات و تبلیغات را دربارهی اکران همزمان دوئل هم میکردند. برای اکران یک فیلم در سینماهای اروپا اولین چیزی که مورد نیاز است به روز کردن تکنولوژی متناسب با سالنهای اینور است. چیزی که ما با همه ادعایمان هنوز نداریم٬ اما همان سینمای هندی که معمولآ با تمسخر از آن یاد میکنیم سالهاست به دستش آورده است.
دیگر چیزی که دیدم تبلیغات تلویزیونی بود: نه ذوق٬ نه سلیقه...هیچ. دریغ از یک ایدهی نو. دریغ از یک جو خلاقیت تصویری٬ همهاش وراجی در جهت معرفی کالا٬ حرفها و جملات تکراری.از همه بیشتر هم تبلیغ برای درمان کچلی! آیا مهمترین مسئلهی و نیاز امروز در ایران درمان کچلی است که همه به آن گیر دادهاند و انواع و اقسام داروهای گیاهی و شیمیایی را تجویز میکنند؟
این بخش فیلم سریال و هنرهای نمایشیاش بود. اگر بعدها باز دل و دماغش بود از بخش موسیقی هم چند خطی خواهم نوشت(بگو خدا نکند!!!).
کتاب به سبک ایرانی۲
دیروز وقت نشد تا مطلب را کامل بنویسم٬ این چند خط ادامهی یادداشت قبلی است:
اول از همه دوباره لینک این مصاحبهی عباس معروفی با روزنامهی اعتماد را اینجا میگذارم٬ به کار میآید. فقط وقتی وارد صفحهی تازه شدید بروید به پایین صفحه تا مصاحبه را بیابید.
از نایابی بعضی کتابها میگفتم. بخشی گویا به علت مسائل دیدگاهی است. یعنی بالطبع صاحب کتابفروشی دیدگاهی دارد و کتابهای مخالف با آن را نمیآورد.
یک بخش دیگر مربوط به کتابهای سیاسی میشوند٬ کتابهایی که میتوانند دردسر ساز بشوند. و البته این مشکل دربارهی کتابهای ضدمذهب و نقد مذهب نیز صدق میکند. البته از دیدگاه خودم به گردانندگان این کتابفروشیها حق میدهم. به هر حال او هم قصد دارد سالی یک بار سری به ایران بزند٬ پس قاعدتآ برایش نمیارزد تا با گذاشتن یک کتاب در ویترین مغازهاش برای مدت طولانی( آخر اینگونه کتابها از آنجا که ضالهاند٬ در میان ما خریداری هم ندارند٬ نه اینکه غیر ضالههایش دارند!) سابقه و آیندهاش را خراب کند و برای خودش دردسر بسازد(لازم به توضیح است در این مورد به هیچ وجه منظورم فرهنگسرای لندن نیست که دست کم کتابهایی را میشد در آنجا یافت که در دست داشتنشان به تنهایی در ایران جرم است!).
البته این تنها شامل کتابها نمیشود. سایر محصولات فرهنگی نیز به همین درد دچارند. در همان هزار سیدی فروشگاه که میگردی به زور چهارتا کار به دردبخور پیدا میکنی. آنها هم معمولآ کارهای قدیمی هستند و باقی-متناسب با سلیقهی روز- آهنگهای تلقتولوق آبکی است که ماشاءالله٬ هزارماشاءالله خوب هم فروش دارند.
از پرویز صیاد صمدهایش را میتوانی پیدا کنی٬ بی بو و بی خاصیتهایش فراوانند اما آنها که باید در دسترس باشند نیستند. خبری از فروخزاد نیست. هرچه بگردی کمتر مییابیاش. باز دم ِ این داش مهران ما گرم که سیدی خاطرههایش را از آن سر دنیا برایمان فرستاد. باقی به همین شکل!
نکتهی دیگر اینکه باز همین کتابفروشیها به همت کسانی راه افتادهاند که متعلق به نسل قبل میباشند٬ نسلی که با کتاب بزرگ شد٬ میخواند٬ درک میکرد و به جهان اطرافش اهمیت میداد. چه آنها که در آمریکا هستند٬ چه اینجاییها. از نسل جدید هیچکس چنین کاری نمیکند. اگر دوزار سرمایه هست بهتر است تا با آن دستکم یک پیتزایی راه بیاندازند یا شغلی مشابه. و ابته باز هم حق دارند. این واقعیتی است که هرچه نسلهای نخست مهاجران ایرانی دلایل مهاجرتشان فرهنگی و سیاسی بود٬ نسلهای آخر دلایلشان تنها اقتصادی است و بس. یعنی همه برای پولدار شدن به اینجا آمدهاند. از ایرانش اهل خواندن وفهمیدن نبودند٬ بالطبع اینجا هم به دنبالش نیستند.
خدا آخر و عاقبت نسل بعد را به خیر کند!
اما چرا این همه روده درازی؟
برای اینکه همین جماعتی که کوچکترین رابطهای با کتاب-اولین نماد فرهنگی- ندارند٬ وقتی به دور یکدیگر جمع میشوند فریادشان بلند است که ما الیم و بل! فرهنگ ما یک سر و گردن بالاتر از اینوریهاست. ما فهمیدهتریم. با دانشتریم٬ آگاهتریم٬ باسوادتریم و هزار مزخرف مشابه!
من یکی ملتی را که بالاترین تیراژ کتابش و اوج شاهکارش ۳۰۰۰ نسخه است با فرهنگ نمیدانم! فرهنگ مظاهر خودش را دارد٬ این چه ملت با فرهنگی است؟ فرهنگش را از مزخرفات فهیمهرحیمیوار گرفته و به آن مینازد؟ یا از میان آهنگهای اندی؟ و بعد این فرهنگ را بالاتر میداند؟ ملت بی کتاب ملت با فرهنگی نیست!
به سوادی مینازند که از بساطهای پامنقلی٬ از چهار کلمه نصفه و ناقص از این و آن شنیدن سر هم کردهاند؟ دست کم این جامعه اگر رفتگرش نمیتواند مثل ایرانیان دربارهی همهچیز اظهار نظر کند٬ کارش را که درست انجام میدهد. دانش لازم و کافی برای انجام کارش را دارد. آنرا آموخته است. ما چه؟ یکیمان در یک رشته به تمام متخصص هستیم؟ در همهچی سر میکنیم و از همهچیز نصفه ونیمه میدانیم و گمان میکنیم این یعنی باسوادی! یعنی همان حکایت یک ده آباد و صد شهر ویران! این تفکر صد شهر ویرانی غالب بر ما (که برمان شبهه شده خیلی هم درست است!) نمودش در شکل عینی جامعهمان نیز پیداست. براستی صد شهر داریم که تنها از شهریت اسمش را به ارمغان بردهاند. از همان تهران شروع کنید و بروید به سایر شهرها و شهرستانها. همه ویران. همه درندشتهایی بی سامان٬ بی ساختار٬ شلوغ با شهرسازی غلط!
حال بیایید همینور را نگاهی بکنید٬ دهاتهایی میبینید از صد شهر ما زیباتر و آبادتر و حسابشده تر. از آن تفکر آن بر میخیزد و از این یکی این!
تا دیروز سال به سال بود و دریغ از پارسال٬ امروز باید بگوییم نسل به نسل و دریغ از نسل پیش! نسل کتابخوان و با فرهنگ و فهمیدهمان اوج کار درست کردن و سازندگیاش شد آن انقلاب اسلامی٬ وای اگر این نسل جدید ِ پرمدعای بی سواد بخواهد کاری کند! خداوند همهمان را عاقب به خیر کند.
کتاب به سبک ایرانی۱
این گزارش بیبیسی واقعآ خواندن دارد. بحث کتاب و کتابخوانی میان ایرانیان است٬ البته خارجنشینان!
این گله از کتابنخوانی ایرانیان سر دراز دارد. پیشتر هم عباس معروفی در مصاحبهای سربسته اشاره کرده بود. به هر حال گزارش را بخوانید٬ چیزهای بسیاری دستگیرتان میشود.
اگر این گزارش را مقایسه کنید با این یکی٬ باز موضوع جالبتر میشود.
در جایی نویسنده اشاره به قشر کتابخوان(در آمریکا) میکند و میگوید اکثرآ آدمهای بالای پنجاه سال هستند و بیشتر کسانی هستند که توانایی خواندن به زبان دیگر(انگلیسی) را ندارند. این سوی مسئله شاید درست باشد٬ اما به تجربهی روزانهی خودم٬ بر اساس هزار موردی که هر روز میبینم( اگر کم است این رفیق بلاکپول نشینمان آماده است تا به عنوان یک شاهد عاقل و بالغ حضور پیدا کرده و شهادت بدهد!) میتوانم بگویم اصلآ فرهنگ کتابخوانی از میان نسل جدید ایرانی رخت بربسته است. نه تنها کتابخوانی٬ که فرهنگ به طور کلی باروبنهاش را از این جماعت برداشته و رفته است. اینانی که دستکم من میبینم٬ توانایی خواندن به زبان دیگر را هم که ندارند٬ آنهایی هم که دارند نمیخوانند. از اینترنت و رسانههای گروهی تنها مزخرفاتشان به کار ایرانیان میآید و بس. یا در چت رومها پلاسند و یا در سایتهای پورنوگرافی و سکسی.
همین امروز یک وبلاگ پورنوگرافی و سکسی راه بیاندازید و چهارتا عکس دربوقی در آن بگذارید و چهارخط گلواژهی مزین به اسامی آلات تناسلی چاشنیاش کنید و ببینید در کمتر از یک هفته رکورد بازدید بهترین وبلاگهای فرهنگی را نمیشکنید. تعارف ندارد٬ برای ما زیر شکم حرف اول را میزند.
میگویید نه٬ اگر گذرتان به اطراف ما افتاد٬ از اولین ایرانیای که در خیابان دیدید بپرسید از کجا میتوانم چند کتاب فارسی تهیه کنم؟ و بعد ببینید چند نفر پاسخی برایتان دارند. بعد از این پرسش ببا لحنی دوستانه بگویید که مسافرید و بدتان نمیآید تا در اینجایید سری به جایی بزنید و خستگی در کنید(منظور که روشن است؟) و بعد ببینید چند تا آدرس دریافت میکنید!
همین شهر ما٬ لیدز. تا دلتان بخواهد رستوران و مغازهی ایرانی دارد. چیزی بیش از نیاز یک شهر به اندازهی لیدز. اما اگر کتاب ایرانی میخواهید باید به یکی از همان فروشگاههای ایرانی(دکان بگویم بهتر است) مراجعه کنید تا چهارتا کتاب عهد تیغعلیشاهی در یکی از قفسههایش-جایی بین ترشیها و چای خشک- بیابید٬ که آنها هم بیشتر به درد مقوا سازی میخورند٬ قیمتها هم که بماند٬ پول خون طلب میکنند.
این از شکم و آن هم زیر شکم٬ دیگر به عنوان ایرانی چه کم داریم؟ قربانش بروم سابقه و تاریخ پر بار و نشانهای فروهرمان هم که بهپاست٬ گور بابای کتاب و کتابخوانی و فرهنگ. گور بابای به روز بودن.
البته باز هم جای تاکید دارد که مشکل اینوریها دیگر مشکل مالی نیست. اینها دیگر دستشان میرسد پول یک کتاب را بدهند٬ حتا چندبرابر قیمت واقعی. به هر حال برای زیر شکمشان که پنجاه و شصت پوند میتوانند خرج کنند٬ برای یک غذا خوردن سادهی بیرونشان هم بیست یا سی پوند٬ آنوقت زورشان به کتاب هشت پوندی نمیرسد؟ همان ایرانش ملت کم خرجهای آنچنانی میکنند اما تا به کتاب خریدن میرسند یاد بدهکاریهایشان میافتند؟ به خودمان هم دروغ بگوییم؟
این را قبلآ گفتهام٬ باز تکرارش میکنم:
با همین رفیقمان مش رحیم رفتیم لندن٬ یکی از جاهایی که خیلی واجب بود برویم همین فرهنگسرای لندن بود. دوستی که لندن میزبانمان بود قرار شد روزی ما را به آنجا ببرد. به قول خود آن گرانقدر پنج یا شش سالی بود که ساکن لندن بود و بچهی لندن به حساب میآمد. از یک روز قبل از هشتاد نفر آدم نشانی پرسید تا بلکه بتوانیم این فرهنگسرا را پیدا کنیم(گویا در این همه مدت هیچ کس نیازش به آنجا نیافتاده بود!)٬ پیدا کردیم و با هزار گشتن یافتیمش. رفتیم و چند کتابی خریدیم و برگشتیم. بعد از بازگشت یکی از دوستان بسیار عزیز ایرانی دیگر! وقتی فهمید مش رحیم پنجاه٬ شصت پوندی پول کتاب داده است فرمود:
(با لهجه شیرازی بخوانید لطفآ):تو ....خله؟ رفتی این همه پول کتاب دادی؟ عامو دیوونهای تو!
و البته گویندهی این جمله آنقدر پول دارد که اگر از همین امروز در خانه بنشیند و بخورد و بخوابد تا یکی دو نسل بعد از او هم کم نمیآورند.
آن یکی که کتاب میخواند خوابش میگیرد٬ دیگری سر درد میگیرد و ... .
درد ریشهای تر از این حرفهاست.
نکتهی دیگر اینکه در آن گزارش جا افتاده است٬ متاسفانه حداقل در بین اینهایی که من در اینجا دیدهام٬ دسترسی به بعضی کتابها ساده نیست٬ گویا کتابفروشها از فروش بعضی کتابها میترسند٬ حتا اگر سراغی از انها بگیری با سردی جوابت میدهند.نمیدانم شاید حق دارند.
ادامه دارد...
دیکتاتورهای پنهان
بحث عکسهای برهنهی آقای تونیک حسابی جنجالی شده است. داستان همچنان در سایت رادیو زمانه دنبال میشود و و کماکان این و آن نظر میدهند.
نکتهی اولش اینکه گویا همچنان ما خیلی از دنیا جدا افتادهایم. موضوع این عکسها متعلق به امروز و دیروز نسیت و این آقا سالهاست که این کار را میکند. تازه به گوش عدهای رسیدهاست گویا!
اینها به کنار٬ دوباره در این مورد مینویسم برای روشن شدن بعضی از دوستان٬ منظورم حکم دادن نیست٬ منظور باز کردن نظر خودم در این مورد است.
عزیزی در یادداشت قبلی زحمت کشیده است و پیغامی کذاشته که تمام و کمال میتوانید بخوانید.
یه نفر:
آیا شما حاضرید که خواهر،مادر و یا احیانا ً همسرتان را جلوی دوربین آقای اسپنسر تونیک بفرستید؟
قبل از هر چیز لازم است که از این دوست برای وقت گذاشتن به نوشتن و بیان نظرش تشکر کنم. خیلی از ما این کار را نمیکنیم٬ هر چند باید بکنیم! ای کاش اگر اینگونه پایبند عقیدهشان هستند نامشان را نیز مینوشتند. نام و نشان من همه اینجاست٬ پای آنچه که میگویم. متاسفانه یکی از عادات ماست گویا که حاظر نیستیم مسئولیت انچه را میگوییم گردن بگیریم.
اما پاسخ این دوست عزیز:
دوست من٬ اگر مرا دشمن نمیدانی...
مشکل من عکسهای آقای تونیک نیست. مشکل حتا وجود یا عدم وجود چنین چیزی نیست. مشکل من دیدگاه شماست. ذهن بسته نگر و واپسماندهای است که همچنان خود را قطب جهان میداند و شایسته به صدور حکم. دیکتاتور نهفتهای که تمامی دیکتاتورهای بزرگ از آبشخور آن سیراب میشوند٬ و دریغ که این دیکتاتور بیشتر مواقع با چهرهای مظلوم٬ در قالب انسانی ترحمبرانگیز خود را مینمایاند. مشابه این سخن در همان صفحهی نظرات رادیو زمانه هم مطرح شده بود. شاید توسط خود شما٬ شاید هم یکی دیگر چون شما. با همین واژگان و با همین استدلال میان تهی و نابخردانه. دوست عزیز من٬ مشکل اینجاست که شما هنوز این را درنیافتهاید و یا نمیخواهید دریابید که مادر٬ خواهر٬ همسر و برادر و پدر و هر کس و کاردیگر من در وهلهی اول٬ پیش از آنکه نسبتی با من داشته باشند یک انسان مستقل٬ دارای مغزی مستقل٬ دارای قوهی تعقل و تفکر است. میبینند٬ میخوانند٬ میشنوند٬ میفهمند و تحلیل میکنند. حال من چه حقی دارم که بخواهم در این مورد برای ایشان نظری بدهم؟ من برای خودم اجازهی تصمیمگیری دارم. در مورد مسئله فکر میکنم. تحلیلش میکنم و شاید هم چون بعضی تنها از روی احساس و بی دانش نظری میدهم و تصمیمی میگیرم.خود من علاقهای به حضور یافتن در مقابل دوربین ایشان و یا هر کس دیگری ندارم. دلایلی هم برای خودم دارم. بالطبع اگر هم کسی از بستگان من و یا دوستان من بخواهد چنین کاری بکند نظرم را خواهم گفت٬ موفق یا مخالف. اما به خود اجازهی محدود کردن ایشان را نمیدهم. این همان کاری است که دیکتاتورها میکنند. حکومتهای خودکامه میکنند. همان چیزی است که من و شاید شما از آن مینالیم. این همان تفکری است که به خود اجازه میدهد در خیابان بریزد و هرکس را مطالق میلش نبود بازخواست و بازداشت کند. به زعم خودش اصلاح کند!
میدانم توقع زیادی است که بخواهم اینگونه بیاندیشی. اینگونه اندیشیدن چیزی است که ما در ایرانمان٬ همان کشور گل و بلبل با سابقهی تمدن طولانی و چه و چه نداریم٬ شاید زمانی شمهای از ان را داشتیم٬ اما تا آنجا که من میدانم دیرزمانی است که از دستش دادهایم. و من امیدی به یافنتش در دوران حیاتم ندارم. چرا که شما٬ دیدگاه دگم شما٬ ذهن بستهتان به آسانی تغییر نخواهد کرد. یک قالب یخ هم برای آب شدن نیاز به زمان دارد٬ چه برسد به اذهان سنگ شدهای چون این.
از سوی دیگر حتا اگر اینگونه نخواهید بیاندیشید یک گام پس میروم و کوتاه می آیم. شاید(باور دارم که نه٬ اما به فرض محال میپذیریم) شما اجازه داشته باشید برای کس و کارتان تصمیم بگیرید٬ و یا بستگان شما نادانتر از شما هستند و قدرت تفکرشان مشکلی دارد و شما که دانای! فامیل هستید حق تصمیمگیری در مورد ایشان را دارید. شاید اصلآ ایشان این حق را به شما دادهاند٬ در این صورت من اجازه ندارم دربارهی ایشان سخنی بگویم. اما باقی چه؟ آیا دیگران هم این حق را به شما دادهاند؟ هزاران نفر هستند که آزادانه میاندیشند و دوست دارند که این کار را بکنند٬ من و شما سر پیازیم یا ته آن که بخواهیم تصمیم بگیریم؟ بگوییم آری یا نه؟ مگر وارد حریم من و شما شدهاند؟ مگر خواستهاند از به قول شما مادر و خواهر من و شما عکس بگیرند که اینگونه بر آشفتهاید؟ مگر عکسهایشان را به زور آوردهاند و به دیوار اتاق شما آویختهاند؟ به من و شما چه؟ تا وقتی که وارد حریم خصوصی من و شما نشدهاند و به آن تجاوز نکردهاند حقی برای ممنوع کردن کسی نداریم. خیلی هنر داریم نظرمان را مودبانه و با منطق درست(نه چیزی چون این یکی که اکنون مطرح کردهاید) بیان میکنیم. اگر فکر میکنیم جایی کسی بیراه میرود ما به عنوان مصلحان جهان٬ تنها کسانی که بد و خوب را میفهمند٬ وارد عمل شده و راه درستی را که میشناسیم با دلیل و برهان مطرح میکنیم. دلیلی برای زور نیست.
عین همین مطالب را هم برای مسئلهی امروز ایران و بگیر و ببندهایی که به اسم مبارزه با بد حجابی در جامعه راه افتاده و عدهای عقدههای چندین و چندسالهشان را دگرباره بیرون میریزند بیان میکنم. حجاب فلان دختر به من و شما چه؟ خیلی پاکید نگاه نکنید. هرچند میدانم نمیتوانید. آیا لازم به یاد آوری است که ما ایرانیان در چشم چرانی و علاقه به تماشای پورنوگرافی چه رتبهای در دنیای اینترنت یافتهایم؟
مشابه دیگر این داستان در زمان شاه ودر جریان جشنهای دوهزاروپانصد ساله رخ داد. تا آنجا که من شنیدم گروهی تیاتری(گروتوفسکیبود؟) نمایشی اجرا میکنند و آن نمایش صحنههایی دارد و باز همه مثل شما فریاد بر میآورند که وای بجنبید که فلان و فلان به باد رفت. آخر مگر کسی برایتان دعوتنامه فرستاد که بروید به تماشای چنین کاری. همین عکسها٬ همه میدانند چیست٬ در همهجا پیش از نمایش دادن توضیحی دربارهاش داده شده است. شما پیش از آنکه وارد صفحهی عکسها شوید میدانستید چه چیزی در انتظارتان است٬ هر چند میدانم ارضایتان نکرد و توقعتان بالاتر بود! اما چرا وارد میشوید؟ چرا میبینید؟ در همین غرب هر محصولی که نشانی از اینگونه مسایل(سکس یا خشونت) داشته باشد با برچسبهایی که معنایشان برای همه در جامعه مشخص است معرفی شده و بالطبع وقتی شما فیلمی با برچسب بالای هجده سال میخرید دیگر نباید انتظار دیدن صحنهای مانند سریالهای دوریالی تلویزیون داشته باشید که زن و شوهر با لباس و حجاب کامل به رختخواب بروند و البته در دو تخت مجزا هم بخوابند! حق انتخاب دارید.
نظرتان محترم است تا وقتی که نخواهید به کسی تحمیلش کنید.
مشکل برهنگی نیست. مشکل حجاب نیست. مشکل بی حجابی نیست. مشکل حکومتهای خودکامه نیستند. مشکل ذهنهای بسته و منجمد شده برای سالیان سال است که در ذات دیکتاتور پرور هستند. آن دیکتاتورهایی که میبینید یکی همانند شماست٬ آن برادر ریشویی که در خیابان به خود اجازهی لگد زدن(جفتکپرانی برازندهتر است) به دختر نامحرم را میدهد همچون شما فکر میکند. شما امکان عملی کردن و نشان دادن عقیدهتان را بیشتر از این ندارید٬ او دارد. شاید اگر شما به جای او بودید٬ چند برابر بدتر میکردید.
برای آب شدن هر منجمدی حرارت لازم است. باشد که این چند سطر شمعی باشد و کمکی بکند به آب شدن ذهن ِ منجمد ِ سختتر از سنگتان. به امید آن روز.
کیاین دیوانه خواهد پرید؟
تازه ویدیوVHS باب شده بود٬ یعنی پیشتر از اینها آمده بود اما زیاد نبود و آن چندتایی هم که بود با هزار ترس بود. از هر جا میشد فیلمی پیدا میکردیم و مینشستیم به دیدن٬ عشق فیلم و تیاتر هم بودیم و بالطبع هر فیلمی به دلمان نمینشست. و البته درس هم میخواندیم.
شبی آقای فرید آمد و همراهش فیلمی٬ اسمی بر رویش نبود٬ سابقهی آقای فرید هم در فیلم آوردن زیاد درخشان نبود٬ پرسیدم اسمش چیه؟
خودش هم نمیدانست. گفت خارجی است.
گفتم: بابا یک فیلم درست حسابی بیار٬ اینها چیه ور میداری مییاری؟
آن زمان فیلم که میگرفتیم معمولن برای یک شب بود و فردایش باید پس داده میشد٬ بخصوص که فیلم باید قبل از بازگشت به خانهی صاحبش یک دور کامل در حلقهی دوستان میزد و بعد بازمیگشت و همین دلیلی میشد که تا در اولین فرصت فیلم را نگاهش کنیم و به نفر بعد پاسش دهیم٬ ان هم فیلمهای آن زمان و آن کیفیتها!
به هر حال٬ شام را خوردیم و مقدمات مراسم فیلم دیدن را کامل آماده کردیم وبا انجام تمامی احترامات لازم کاست را در دستگاه قرار دادیم وپلی کردیم و و یک نفس تا آخر فیلم که دو ساعتی میشد رفتیم٬ ساعت از دو شب گذشته بود و بنده مثلآ باید صبح سر کلاس هم میرفتم.
فیلم تمام شد و من و آقای فرید همچنان در شوک بودیم. تا آخر تیتراژ برای شنیدن موسیقی( که بعدها فهمیدیم موسیقی اصلی فیلم هم نبوده) نشستیم وفیلم که تمام شد زدیم بیاید از اول و یکیمان گلاببهرویتان پرید توی دستشویی و دیگری فلاسک چای به دست رفت آشپزخانه تا فلاسک را بشوید و آب را بگذارد گرم شود و بعد پستش را با دیگری عوض کند تا تا او بیاید چایی را راه بیاندازد و دیگری گلاب به رویتان شود.
و بعد از اندکی دوباره هردو در جاهایمان مستقر شدیم و فیلم را از نو دیدیم٬ از اول تا آخر.
و میتوانم بگویم تا آن زمان(و شاید هنوز بعد از گذشت سالهاهنوز) هیچ فیلمی اینگونه تحت تاثیرمان قرار نداده بود.
و البته امیدوارم انتظار نداشته باشید آدمی که ساعت چهارونیم صبح تازه به رختخواب میرود٬ آن هم با ذهنی شوکه که هنوز درگیر و تحت تاثیر یک شاهکار است٬ صبح بلند شده و به کلاس و درسش هم برسد٬ که درس واقعی همان فیلم بود!
آن شب گذشت٬ بعدها دوباره آن فیلم را دیدم٬ بعد از آمدن به انگلیس یکی دوباری تلویزیون پخشش کرد که هر بار جسته و گریخته دیدم٬ تا همین چند وقت پیش که بعد از مدتها به فروشگاه ویرجین رفته بودم( سعی میکنم کمتر بروم٬ چون هر بار میروم مجبور میشوم چیزی بخرم و خرجی روی دست خودم بگذارم!) از قضا چشمم به جمالش روشن شد و نتوانستم نخرمش٬ خریدم اما وقت و حسش نبود تا دیشب که تا آمدیم بخوابیم آقای فرید آمد نشست جلوی تلویزیون و دیویدی را در آورد و گذاشت و باز من مجبور شدم تا ساعت سه شب بیدار بمانم.
اسم فیلم را هنوز نگفتهام؟ "پرواز بر فراز آشیانهی فاخته" که در ایران به نام ""دیوانه از قفس پرید"" مشهور است.
دیشب بعد از مدتها٬ شاید به علت افتادن وقفهای طولانی بین دوبار دیدنش٬ دیدن فیلم باعث شد تا هم دوباره تحت تاثیرش قرار بگیرم و هم چیزهایی را ببینم که پیشتر ندیده بودم و البته به زبان اصلی دیدن هم خود باعث میشود چیزهای تازهتری در داستان پیدا کنم.
اول اینکه بعد از مدتها باز سیری خندیدم٬ با دیوانهبازیهای آدمهای دیوانهخانه٬ بخصوص مارتینی با آن قد کوتاه و لبخند همیشه بر لب که برایم خیلی آشناست. و یا سر به سر گذاشتن مکمورفیبا آنها. پیشتر به این اندازه آدمهای فرعی فیلم را ندیده بودم٬ اما اینبار کمتر به دنبال نیکلسون رفتم و دیگران بیشتر به چشمم آمدند. انگار در کنارم دیدهامشان٬ انگار هر کدامشان یکی از ماست٬ و وقتی مکمورفی میفهمد که بیشتر آنها به اختیار در آنجا هستند برای درمان٬ عصبانی بهشان میتوپد که: چه کسی گفته شما دیوانهاید؟ شما از کسانی که الان توی خیابان راه میروند خطرناکتر نیستید!
و او بهشان دروغ نگفت.
یکی از نکات جالبش(که یادم نیست در فارسی چه ترجمه شده) استفاده از واژهی World برای نام بردن از تیمارستان است که معنای دو پهلوی کار را بیشتر میرساند. نکتهی تازهای نیست٬ اینها از بدیهیات فیلم هستند اما متاسفانه بیشتر مواقع این بدیهیات و حرفهای فیلم تنها بر علیه سیستم آمریکا تلقی شده است٬ در حالی که به زعم من کاملن جهانی است٬ این دیوانهخانه میتواند هرنقطه از این دنیا باشد: آمریکا٬ انگلیس٬ ایران٬ چین٬ کوبا٬ اروپا٬ همه با هم و تمام دنیا.
انسانهای اسیر شده در دست سیستم٬ سیستمی که بیرحمانه در چنگالش میفشاردشان تا خردشان کند و به زانویشان در آورد.
سکانس انتخابات برای همین ایران ما معنا ندارد؟ نمیدانم یادتان هست یا نه؟ وقتی مکمورفی از شروع شدن مسابقات بیسبال میگوید و تقاضای تماشاکردن تلویزیون میکند٬ سر پرستار میگوید که برای حفظ دمکراسی مسئله را به همهپرسی میگذارد و از میان هجدهنفر آدم تنها مکمورفی و یک نفر دیگر رای موافق میدهند٬ باقی یا میتوسند و یا بیتفاوتند.
فردایش بر اثر تحریکات مکمورفی دوباره انتخاباتی برای آخرین بار برگزار میشود و از جمع نهنفرهای که همیشه جلسه را برگزار میکنند همه رای موافق میدهند٬ لبخند پیروزی بر لبان مکمورفی نقش میبندد اما سر پرستار به او یادآور میشود که در این بخش هیجده بیمار هستند و برای رسیدن به دمکراسی باید یک رای دیگر اضافه شود٬ مک مورفی متعجب به سر پرستار مینگرد و میگوید: اینها را میگویی؟
و منظور از نه نفر باقی انسانهایی است که گویی اصلآ در این دنیا نیستند٬ زندگی انسانی را دارند٬ میخورند و میخوابند و دنیا را آلودهتر میکنند(تنها مابه ازاهای بیرونیشان بچه نمیسازند!) و یکشان که دقیقن مثل همین همکار بغل دستی من از خستگی مینالد! همین. برای ایشان دیگر هیچ چیزی وجود ندارد٬ هیچ٬ نه ورزش٬ نه تفریح٬ نه مکمورفی٬ نه سرپرستار. آنان آنجا که باید وجود ندارند و اما هنگام که نباید به اسمشان و برای برقراری دمکراسی دیگران تاوان میپردازند. تا همین الان چندتایشان را در دورو برتان دیدهاید. نه جدا کنم٬ نه... شاید خودم هم یکی از آنانم!
سکانس جالبتر میشود مکمورفی به سراغشان میرود تا یک رای دیگر به دست آورد٬ یکی بر صندلی چرخدار فارغ از دنیا٬ دیگری مات و منگ٬ آن یکی تنها میرقصد و آن میان رئیس( سرخپوست هیکل دار) مشغول جارو زدن است٬ او آخرین نفری است که مکمورفی به سراغش میرود٬ مکمورفی از او هم نا امید شده و بر میگردد که برود٬ که رئیس دستش را بالا میآورد. سرپرستار میگوید وقت جلسه تمام شده و با یک کلک دیگر مکمورفی را از سر باز میکند. اگر مکمورفی از همان اول به سراغ رئیس رفته بود پیش از اتمام وقت رای لازم را به دست می آورد؟ این تکهاش برای من یاد آور نمایشنامهی بیضایی بنگاه مطبوعاتی آقای اسراری است و آن صحنهی پایانی که خانم منشی( که نامش یادم نیست) میگوید که قهرمان نویسنده هیچ وقت از من نخواست تا برایش شهادت دهم٬ اگر خواسته بود این کار را میکردم(نقل به مضمون)
و بعد از همهی اینها پایان شاهکار این سکانس٬ وقتی مکمورفی جلوی تلویزیون خاموش مسابقهی بیسبال را گزارش میکند و دیوانهها همه جمع میشوند و با هیجان تماشا میکنند و تشویق میکنند٬ حتا کسانی که پیشتر نه بیسبال دیده بودند و نه علاقهای به دیدنش داشتند.
و اگر صادق باشیم٬ سخت است اما بیایید صادقانه زندگیمان را مرور کنیم و ببینیم چندبار به سروصدای کسی جلوی یک تلویزیون خاموش ایستادهایم و مسابقهی بیسبالی را تماشا کرده و فریادی شادی و برد سر داده٬ هورا کشیده و به خیابان ریخته و نیمکتها را به هم کوبیده و شیشه شکسته و هزار کار دیگر کردهایم؟ امیدوارم آن بی حافظهگی و زود فراموشی قدیمی ایرانی به سراغتان نیاید!
و یا تقاضای مکمورفی برای کم کردن صدای موسیقی تنها برای آنکه آدمها مجبور نباشند برای صحبت کردن با یکدیگر داد بزنند٬ به نام دمکراسی و خواست عمومی٬ بخصوص پیرمردهایی که گوششان سنگین است و نمیتوانند صداهای پایین را بشنوند رد میشود. این مرود و به اجبار شنیدن را من با تمام وجود و زیر عنوان دمکراسی بسیار تحمل کردهام٬ آخرینش همین روزهاست که در محل کار برای حفظ دمکراسی و احترام به حقوق بغلدستام باید هر عرعری هر گاوی را تحمل کنم و صدایم در نیاید.(میدانم گاو عرعر نمیکند٬ اما تصورش را بکنید اگر بکند چه میشود؟ میشود چیزی در مایهی موسیقیهای امروزی و رپ و امثالهم!)
و داستان سیستم که داستان تمام هستی؟است. سیستمی که به نقل قول از رئیس وقتی داستان پدرش را میگوید او را نکشت بلکه بر رویش کار کرد٬ پرداختش کرد٬ اصلاحش کرد٬ امر به معروفش کرد٬ نهی از منکرش کرد و در پایان فیلم تازه ما میفهمیم که این همه یعنی چه٬ وقتی همهی آن را بر سر مکمورفی می آورند و از او لاشه گوسفندی میسازند که هیچچیز نمیفهمد و نمیبیند و مرگ هزاران بارش بهتر است.
فرار پایانی رئیس با عمل به ایدهی مکمورفی و برداشتن آب سرد کن سنگین و شکستن شیشه و رفتن به کانادا تنها یک دلخوشکنک برای کاستن از تلخی فیلم است و بس. مگر در کانادا همین سیستم حاکم نیست؟ مگر در آمریکا نیست؟ از تجربهی خودم بگویم:از سیستمی در ایران گریختم٬ امروز به شکلی دیگر در دام سیستمی دیگر افتادهام٬ بسیاری از دوستان صحبت از رفتن کانادا میکنند٬ آنها که رفتهاند همه از همین سیستم مینالند.
راه فراری نیست٬این داستان تمام دنیا است ایران و آمریکا و انگلیس هم ندارد. آن انتخابات در انگلیس هم به همان شکل برگزار میشود٬ آن مسابقهی بیسبال و تلویزیون خاموش هم هست٬ آن هیاهوهای بسیار بر سر هیچ هم همهجای دنیا هست٬ این رئیس نبود که فرار کرد٬ آنکه به راستی از قفس پرید مکمورفی بود٬ مرگ تنها راه گریز است!
حتمآ انتظار دارید آدمی که ساعت سه شب میخوابد صبح بلند نشود و به سر کلاسش نرود؟نه عزیز ان ایران بود!!! بنده با وجود دیرخوابی نه تنها صبح کلهی سحر به قصد تحصیل علم و دانش! بیدار شدم و از حانه زدم بیرون که درست بعد از کلاس هم آمدهام و این یادداشت را مینویسم و بعد هم باید بروم به انجام تکالیف و آنقدر کار دارم که خدا میداند امشب کیمیتوانم بخوابم!
راستی تا یادم نرفته٬ سایت پرویز صیاد را یافتم٬ لینکش همین بغل هست از امروز٬ میتوانید سری بزنید. من دوستش دارم! البته خودش را٬ کارهایش را٬ نه وب سایتش را!
زبان: دیکتاتوری؟
انگلیسی زبانها معمولآ در گفتار روزمرهشان از جملات دستوری کمتر استفاده میکنند. برای مثال ما ایرانیها وقتی برای خرید به مغازهای میرویم خواستهمان را با جملهای مشابه به این بیان میکنیم که:
-یک پاکت کنت بده لطفآ.
اما در انگلیسی این جمله به این شکل بر میگردد که:
- آیا من میتوانم یک پاکت سیگار کنت داشته باشم٬ لطفآ؟
و گاه به کار بردن جملات دستوری نوعی بیادبی به طرف مقابل محسوب میشود.
یا مثال دیگر٬ بیشتر وقتها قانون بر این است که اگر میخواهید با چیزی مخالف کنید انرا صریحآ بیان نکنید که برای مثال بگویید:
-فلانی٬ این کار تو اشتباه است!
بلکه به کار بردن جملهای مانند اینکه :
- من فکر میکنم اگر این کار را اینگونه انجام دهی بهتر است.
با اگر خواستید غلیظترش بکنید:
-من فکر میکنم اگر این کار را به این شکل انجام دهی درستتر است.
بهتر خواهد بود.
حالا که چه؟
راستش در اینجا هم گذرمان افتاده که در کنار هموطنان باشیم و با هم کار کنیم. برای تجربه و امتحان اینکه نظرم چقدر درست است شروع کردم به بکار بردن شکل انگلیسی جملهبندی به فارسی و سنجیدن تاثیرش بر مخاطب.
کاری باید انجام میشد. طرفی که باید انجامش میداد تازهکار بود و درست وارد نبود که چه باید بکند. بر اساس آنچه گفتم سعی کردم اینگونه توضیح بدهم و اشتباهاتش را به او گوشزد شوم که:
-به نظر من اگر اینگونه انجامش دهی زیباتر خواهد بود.
-ما معمولا اینگونه این کار را انجام میدهیم.
- اینطوری به نظرت مفیدتر نیست؟
و جملاتی مشابه این و البته با لحنی راحتتر و خودمانیتر.
فکر میکنید نتیجه چه شد؟
هیچ!
هیچ تغییری در روند انجام عمل حاصل نشد و طرف همچنان به رفتن راه سابق ادامه داد. گفتم شاید من بد گفتهام. دوباره امتحان کنم:
-فلانی پس چی شد؟ اینکه هنوز مثل سابقه؟
پاسخ:
-نه اینطوری من راحتترم!
من:
-البته راحتی شما مد نظر هست اما اینجا همیشه اینطور بوده!دلیلش هم اینه که اینطوری بازدهاش بیشتره.
ایشان:
-اینطوری که من میکنم بهتره!
من:
-ما قبلآ اینکار را کردهایم٬ این دستگاه با این سیستم جواب نمیدهد. برای آنچه شما مد نظر دارید باید دستگاه را از بیخوبن عوض کنیم!
ایشان:
-شما اشتباه کردهاید شاید!
و این گفتگوی احمقانه تا آنجا ادامه مییابد که مجبور میشوم به طرف بگویم:
-دوست عزیز٬ اینکار باید اینگونه انجام شود. یا میتوانی خود را با سیستم تطبیق دهی یا... .
ایشان:
-چشم!
حالا کجای قضیه اشتباه بوده است؟
آیا باید از همان اول با یک جملهی دستوری صرف میرفتم جلو و بالطبع این مصیبتهای بعد از آنرا هم تحمل نمیکردم؟ آیا این من هستم که دیکتاتورمآبانه برخورد میکنم یا طرف مقابل است که من را به این سمت سوق میدهد؟ آیا از این پس باید همین رویه را پیشه کنم و با برخورد از بالا جلو هرگونه بحث اضافی دربارهی بدیهیات را بگیرم؟
(لازم به توضیح است که در این مورد نه تنها به رای من٬ که همهی شاهدان گواهند بر اینکه درست در انجام عمل آن بوده که من خواستهام.)
آیا ما همیشه باید همه چیز را به شکل دستوری صرف بگیریم. اشتباه نکنید منظورم اصلن تعارف و چیزهایی از این دست نیست٬ اما محترمانه گفتن قوانین با دستوردادن فرق دارد.
اگر گاهی به کسی اجازه دادهمیشود در زمینهای اظهار نظر بکند آیا معنایش این است که طرف هم نباید حد و حدود خود را بداند و در هر زمینهای خواست با همه بیسوادی و بیدانشی اظهار عقیده بکند؟
باز میتوانم قبول کنم که هرکس عقیدهاش را هرچند محمل بیان کند٬ اما دفاع همهجانبه از محملات و رد هرگونه استدلال تنها برای آنکه با دیدگاه طرف مخالف است بیشک قابل قبول نیست٬ یا برای من نیست.
راحتتر بگویمش٬ یا چیزی را درست میدانیم یا نمیدانیم. هرکس حد خود را به درستی میداند. من میدانم اینقدر توانایی به فرض نوشتن به فارسی دارم٬ بر اساس همین دانش میتوانم با کسی همسطح خود یا پایینتر بحث کنم اما وقتی در برابر استادی قرار می گیرم چه؟ کسی که باور دارم بهتر از من و بیشتر از من میداند٬ آیا باید باز احمقانه از آنچه میگویم دفاع کنم؟ ولو آنکه طرف به من ثابت کند اشتباه میکردهام؟
در نوشتار پیشین هم گفتم زبان( به معنای گفتار و وسیلهی ارتباطی و بیانی انسانها) نقش مهمی در جامعه دارد. اگر قرار است اتفاقی بیافتد باید در این نقطه هم بیافتد.
یعنی به گمان من جامعهای که ادعا دارد که در حال حرکت به سمت دموکراسی است٬ میخواهد آزادیهای دیگران را به رسمیت بشناسد٬ میخواهد مدرن باشد٬ نیاز دارد این کار را در همهی جوانب انجام دهد.
آیا میشود با گفتار دیکتاتورمآبانه سخن گفت و انتظار رسیدن به دموکراسی را داشت؟
آیا میشود به جای نظر دادن احکام شخصی صادر کرد و بعد مدعی حرکت برای رسیدن به دمکراسی بود؟
وقتی ما هنوز اندیشههایمان را به عنوان درستترین دستورالعملها باور داریم٬ فکر میکنیم راه درست را تمام و کمال میدانیم٬ چگونه میتوانیم دیگران را بپذیریم؟ وقتی من صد در صد درست میگویم چگونه ممکن است طرف مقابل من هم که کاملآ مخالف من سخن میگوید درست بگوید؟
اما وقتی من تنها نظر خودم و برداشت و دریافت خود از درست و حقیقت را بگویم٬ با علم به اینکه شاید اشتباه هم کرده باشم٬ آن هنگام میتوانم انتظار شنیدن نقطهای مخالف٬ جایی که اشتباه من را گوشزد میکند داشته باشم.
و بر همین اساس امروز میاندیشم ما نیاز داریم جملهبندیهایمان را کمی دستکاری کنیم.
دستکم تا وقتی همه به آن عادت کنیم و یاد بگیریم هنگام که کسی سخنی میگوید نظر شخصیاش را بیان میکند٬ شاید بد نباشد یافتهها و باورهایمان را در قالب جملاتی چون:
- من فکر میکنم...
-به نظر من...
-به گمان من...
-...
و جملاتی از این دست بریزیم. و البته معنای اینکه میگوییم ((من فکر میکنم...)) این نیست که به آن باور نداریم.
آیا میتوانیم از همین الان شروع کنیم و اعتقادات راسخمان را در این چهارچوب بریزیم؟
گمان میکنید ساده است؟ نیست. میگویید نه ٬ با این مثالها شروع کنید:
-من میتوانم به صدای بلند بگویم اشتباه کردم.
-من فکر میکنم آدم خوبی هستم٬ اما شاید نباشم٬ پس آمادهام که نقد دیگران بر خود را بپذیرم و اگر اشتباهم را به من گوشزد کردند قبول کنم٬ ولو آنکه شخصیت خیالیام در هم بشکند... .
-من فکر میکنم اندیشههای امروزم درست است اما میتواند نباشد٬ پس آمادهام نقطهی مخالف آن و دلایل بر علیه آنرا بشنوم٬ تحلیل کنم و در صورت قبول٬ اندیشههایم را اصلاح کنم... .
-من فکر میکنم دینی که به آن اعتقاد دارم درست است و راست میگوید٬ اما آمادهام تا دلایل بر علیه آن را هم بشنوم٬ تحلیل کنم و با ذهن باز به استقبال نقد بر همه اندیشهها و گذشتهام بروم.
-من فکر میکنم طرف مقابل من هم میتواند درست بگوید.
-من فکر میکنم دشمن من هم میتواند درست بگوید.
-من فکر میکنم... پس هستم.
این گفتار ادامه دارد... .
