دور از چشم خدا

گاه‌نوشتهای من درباره‌ی هیچ چیز و همه چیز!

دو مستند

اگر دیدن مستند زیبای بانوی گل سرخ را که بی‌بی‌سی فارسی پخش کرد از دست دادید، توصیه می‌کنم حتما اینجا ببینیدش. یکی از کارهائی بود که بعد از مدتها تماشایش حس خوبی به من داد. وقتی که فیلم تمام می‌شود طعمی شیرین در وجودت می‌نشیند و با خودت می‌گویی: به راستی می‌شود اینقدر زیبا زندگی کرد؟ آن هم در زمانه‌ای که گویا اینگونه چیزها تنها رویا و داستان شده‌اند.

دومی مستند دیگری است از بی بی سی دو انگلیس. داستان درباره ی گروههای افراطی یهودی در اسرائیل و تلاش آنها برای نفوذ و گرفتن مناطق مسکونی در بیت المقدس است. با آنکه نمی تواند آنچنان که باید در عمق موضوع نفوذ کند، اما جاهائی، به شکلی جالب این افراطیون یهودی و نوع برخوردهایشان را نشان می دهد.
یکی از نکاتی که در این مستند برایم جالب بود، بچه های فلسطینی هستند. همانهائی که با سنگ خواب راحت را برای این دسته از یهودیان اسرائیل حرام کرده اند و در جای جای فیلم حضورشان را می بینی. هرچند به قول یکی از افراد در همین فیلم: این مسئله دیگر تبدیل به یک بازی شده است. هر هفته  آنها حمله می کنند، ما عقب می رانیمشان. تا هفته ی بعد و دوباره تکرار همین بازی!

در میان چند مستندی که تا امروز در ارتباط با موضوع فلسطین دیده ام یک نکته همیشه مشترک بوده است: در هر دو جناح این مبارزه و درگیری نسل به نسل منتقل می شود و نسل جدید گویا سرسختانه تر جا پای نسل قبل می گذارد و می رود تا بجنگد. و این یعنی امیدی به صلح نباید بست: پایان این داستان پیروزی یکی از طرفین است!

تنها چند روزی برای تماشای این مستند بر روی سایت بی بی سی وقت دارید.

 صیهونیستهای متعصب به روایت لوئین تروکس

 

پی نوشت: گویا ویدئوی مستند بانوی گل سرخ از روی یوتیوب حذف شده و هرچه گشتم جای دیگری نیز تنوانستم آنرا پیدا کنم. اگر کسی نشانی دارد لطفا در کامنتها بنویسد تا اگر کسی دوست داشت و خواست تماشایش کند بتواند پیدایش کند.

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸٩/۱۱/۱٦
تگ های این مطلب :لینک و تگ های این مطلب :تلویزیون
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


برای خالی نبودن عریضه!

به جبران کم کاری های چند هفته ی قبل، این هم چندتا پرکاری! 

همه آنچه درباره اسکار امسال می خواهید بدانید

این مکان تا اطلاع ثانوی تعطیل است (نگاهی به موج جدید توقیف آثار نمایشی در ایران) 

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٩/۱۱/۱٤
تگ های این مطلب :لینک و تگ های این مطلب :رادیوزمانه
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


فروش زنان در اسرائیل!

این عنوان ایمیلی است که یکی از دوستان برای من فرستاده است و پرسیده که اگر می توانم ببینم حقیقت ماجرا چیست.
شاید شما هم ایمیلی مشابه این با عنوان عکس: بازار برده فروشان در اسرائیل  یا خودفروشی زنان در اسرائیل دریافت کرده باشید و یا خبر را در جاهائی مانند
این یا این خوانده باشید. اما اصل خبر چیست؟

با یک جستجوی ساده در اینترنت خبر را در سی ان ان پیدا کردم. اینجا . اگر هم اینترنت پرسرعت دارید می توانید ویدئویش را در اینجا ببینید.

حال مقایسه کنید چقدر تفاوت است میان آنچه در حقیقت اتفاق افتاده و آنچه برخی خبرگزاری ها غرض ورزانه گزارش می کنند. خلاصه اش اینکه بر خلاف نوشته ی آن خبرگزاریها نه تنها هیچ بازار زن فروشی دایر نشده است، بلکه گروهی برای اعتراض به قاچاق زنان برای استفاده ی جنسی و تصویب قانون ممنوعیت فاحشه گری اقدام به برگزاری یک کمپین کرده اند. در یکی از فروشگاههای معروف در مرکز تل آویو و خیابانی شلوغ و پر رفت و آمد تعدادی از زنان به این شکل با اتیکتهائی که سن و وزن  و اندازه و قیمت را مشخص می کند در پشت ویترین مغازه ها قرار گرفته اند تا آنچه را در پنهان رخ می دهد جنبه ی عینی بخشیده و بر علیه آن امضا جمع کنند.

واقعیت این است که تمامی جوامع با مسئله سو استفاده جنسی از زنان و حتا در مواردی فجیع تر که خودتان می دانید کجاست، سواستفاده جنسی از کودکان دست و پنجه نرم می کنند و فعالانی بر علیه آن مبارزه می کنند.

دست کم آنجا اینقدر آزادی هست که کسی بتواند بر علیه این اتفاق فریاد برآورد و اعتراض کند. آن هم اتفاقی که در این مورد گریبانگیر دختران اسرائیل نیست. در اکثر موارد این دختران اسرائیلی نیستند که قاچاق می شوند، بلکه زنانی از دیگر کشورها هستند که مورد سو استفاده قرار می گیرند. به گفته ی همین منبع در یک دهه ی گذشته حدود ده هزار زن برای سو استفاده جنسی به داخل اسرائیل قاچاق شده اند. البته در گزارش به زنان اسرائیلی نیز اشاره می شود که قربانی این مسئله شده اند.
حال سوال اینجاست: اگر کسی بخواهد بر علیه همین اتفاق، بر علیه آن بازار برده فروشانی که در دبی و امارات راه افتاده و من و شما می دانیم زنانش از کجا می آیند و مشتریانش چه کسانی هستند اعتراضی بکند، آیا با هزار انگ و تهمت روبرو نمی شود؟ آیا هزار پرونده برایش ساخته نمی شود؟ نمی رود فرستندش آنجا که عرب نی اش را انداخت و بعد... .

حضرات، به جای ساختن بازار قلابی در اسرائیل، فکری به حال بازار بغل گوشتان بکنید و اگر دلسوزید و عرضه دارید با آن بجنگید. 

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٩/۱۱/۱۱
تگ های این مطلب :روزانه و تگ های این مطلب :لینک
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


بوی خوش آویشن

آخرین خبر اینکه فرهاد کشوری هم صفحه‌ای راه انداخته و وبلاگی می‌نویسد.
دوست داشتید در اینجا بخوانید و بیشتر با او و کارهایش آشنا شوید:

زمینی (وبلاگ ادبی فرهاد کشوری)

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٥:٠٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳۸٩/۱٠/۱٠
تگ های این مطلب :لینک
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


کسی مثل پدربزرگ...

عزیزی زحمت کشیده و مطالبی درباره‌ی زنده‌یاد مهدی آذریزدی تدارک دیده‌است، بخوانید:

زندگی‌نامه مهدی آذریزدی به قلم خودش 

مجموعه خرمشاه

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/٤/٢۳
تگ های این مطلب :لینک و تگ های این مطلب :روزانه
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


کسی مثل پدربزرگ

مرده‌پرست نیستم، اما از فراموش کردنش شرمگینم. بدتر اینکه می‌بینی هیچ‌یک از مدعیان هنر و فرهنگ و ادبیات هم یادشان نمانده است. آخر نه او مثل فلان کس ستاره سینما بود و نه نویسنده‌ی مبارز! فقط برای کودکان می‌نوشت، آن هم که در اینجا اهمیتی ندارد! نویسنده باید حرفهای بزرگ و سیاسی بزند تا نویسنده شود، آخر اینجا....خودتان می‌دانید اینجا کجاست، هشت‌پا را بچسب و شعارهای سبز را، گوربابای کودکانی که قرار است آینده‌سازان این مملکت باشند!

به مناسبت سالگرد درگذشت زنده‌یاد مهدی آذریزدی

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٤:٤٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/٤/٢٢
تگ های این مطلب :روزانه و تگ های این مطلب :لینک
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


شاملو و نظرات جنجالی

سخنرانی جنجالی شاملو در دانشگاه برکلی و نظرات تندرو‌اش  را خیلی ها بیشتر درباره‌اش شنیده‌اند تا اینکه اطلاع کاملی داشته باشند. آن اواخر در ایران متن سخنرانی به صورت کتابی بیرون آمده بود. یادم هست رفیقی داشتیم که به‌خاطر همین سخنرانی حسابی بر علیه شاملو حرف می‌زد، تنها با اتکا به شنیده‌هایش. کتاب را دادم، خواند، کمی نظراتش تعدیل شد.
کسی ویدئو‌یی از یک جلسه پرسش و پاسخ با شاملو بعد از آن سخنرانی را بر روی سایت یوتیوب قرار داده است (اگر اشتباه نکنم همان جلسه است). من اولین‌بار بود کامل می‌دیدمش و گفتم شاید کسانی باشند که چون من آنرا ندیده‌اند. دوست دارید بر روی ادامه مطلب کلیک‌رنجه بفرمائید و ویدئو‌ها را تماشا کنید. 

ادامه مطلب   
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٩/٢/۳
تگ های این مطلب :لینک و تگ های این مطلب :شعر
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


روشنفکر مذهبی

وقتی ملاک سنجش، چیز دیگری غیر از خرد باشد، آنوقت باید چشمت را بر روی کمدی الهی و ارزش کارهای یک انسان ببندی، چرا که تنها مخالف تو سخن می‌گوید.

 

جناب دکتر مهدی خزعلی درباره‌ی دکتر شجاع‌الدین شفا قلم‌رنجه!! فرموده‌اند.

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/٢/۱
تگ های این مطلب :روزانه و تگ های این مطلب :لینک
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


نقاشی با ماسه

تکنیک نقاشی با ماسه یکی از تکنیکهای قدیمی در ساخت انیمیشن است. در این روش ماسه را بر سطحی شفاف، ترجیحا شیشه‌ای پهن می‌کنند، منبع نوری در زیر سطح شیشه‌ای قرار دارد و دوربین در بالا که باعث می‌شود تصویری سیاه بوجود آید. هنرمند در اینجا با بازی کردن با حجم و عمق سطح ماسه‌ای تصاویر خود را خلق می‌کند. یکی از زیباترین کارهایی که به وسیله‌ی این تکنیک خلق شده است و من دیده‌ام انیمیشنی بر اساس رمان مسخ کافکا بود که این تکنیک به هنرمند این امکان را داده بود تا سیاهی و تلخی اثر را به زیبایی به مخاطب منتقل کند.
اما این تکنیک به روش دیگری نیز مورد استفاده قرار می‌گیرد و آن هم نقاشی زنده در ترکیب با موسیقی و جلوه‌های صوتی. چند نمونه‌ی جالب توجه‌اش را روی یوتیوب دیدم که ارزش دیدن دارند. اگر پیشتر ندیده‌اید، ببینید و لذت ببرید.

این هم نشانی مستقیم ویدئو در یوتیوب:
http://www.youtube.com/watch?v=vOhf3OvRXKg

http://www.youtube.com/watch?v=YIOsIbqpR5s&feature=related

http://www.youtube.com/watch?v=o2pLHLOnG6I&feature=related

و بالاخره این هم همان انیمیشن که گفتم بر اساس داستان مسخ نوشته‌ی فرانتس کافکا:

http://www.youtube.com/watch?v=UYcI2dHqVXI

بیشتر خواستید در این زمینه بیابید و ببینید در یوتیوب یک جستجوی ساده بکنید با عبارت sand art 

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸۸/۱۱/٢٩
تگ های این مطلب :روزانه و تگ های این مطلب :لینک و تگ های این مطلب :فیلم کوتاه
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


رادیو زمانه

بعد از این حمله‌ی هکرها به رادیو زمانه،  چندروزی جایش خالی بود. گویا اکنون می‌شود در این نشانی جدید خواندش:

رادیو زمانه

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/۱۱/۱٤
تگ های این مطلب :روزانه و تگ های این مطلب :لینک
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


آزادی و معماری

ده دقیقه‌ای وقت بگذارید و این ویدئو را ببینید، جای فکر کردن دارد:

آزادی و معماری

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٦:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳۸۸/٩/۱٤
تگ های این مطلب :لینک و تگ های این مطلب :طنز
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


لینک

از آن مطالبی است که آدم آرزو میکند ای کاش دروغ باشد:

تجاوز به جوانان در زندان - بابک داد

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸۸/٥/٢٦
تگ های این مطلب :لینک
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


سازمان عفو بین‌الملل به فارسی

این لینک اولین صفحه‌ی سازمان عفو بین‌الملل به فارسی است که به حوادث اخیر ایران اختصاص یافته است.

این هم متن نامه‌ی حمایت رابرت ردفورد شهیر از مردم ایران.

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٥:٥۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸۸/٥/۱
تگ های این مطلب :لینک
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


یوتوی سبز پوش

بونو و گروه معروف U2 به حمایت از ایرانیان سبز‌پوش شدند...

از این لینکها برای دیدن ویدئو‌ها بر روی یو‌تیوب استفاده کنید:

http://www.youtube.com/watch?v=O7cbTcPhmiQ

http://www.youtube.com/watch?v=7xh9evrO3XQ

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٦:۱٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸۸/٤/۱۸
تگ های این مطلب :روزانه و تگ های این مطلب :لینک
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


ندا از زبان شاهد صحنه‌ی جنایت

دکتری که در آخرین لحظات در کنار ندا بود و تلاش می‌کرد تا جان او را حفظ کند کسی نیست جز آرش حجازی، مترجمی که بیشتر برای ترجمه و انتشار آثار پائولو کوئیلو شهرت دارد. او هم اکنون در انگلستان به سر می‌برد و داستان آن روز را برای بی‌بی‌سی بازگو کرده است. در این گفتگو او یک بسیجی را عامل قتل ندا معرفی می‌کند، فردی که توسط مردم دستگیر می‌شود، شناسایی می‌شود، کارت بسیجش گرفته می‌شود، حتا عده‌ای از او عکس می‌گیرند و بعد بدون رساندن کوچکترین آسیبی رهایش می‌کنند تا برود. اما تا امروز هیچکدام از آن عکسها و مشخصات در جایی بروز نکرده است. و شاید این بدترین کابوس برای همان فرد است: دستان آغشته به خون یک بیگناه و ترس از برملا شدن و در معرض خشم عموم قرارگرفتن برای درنده‌ترین ادمها هم کافی است تا زندگی‌شان را تبدیل به یک کابوس کند.

 می‌توانید ویدئوی این مصاحبه را بر روی وب‌سایت بی‌بی‌سی  در اینجا ببینید:

http://news.bbc.co.uk/1/hi/world/middle_east/8119658.stm

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٥:٤٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳۸۸/٤/٥
تگ های این مطلب :لینک
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


یک شاهکار کوچولو

این تبلیغ بسیار زیباست، توصیه می‌کنم حتمآ ببینیدش:

 

این هم نشانی مستقیم‌اش بر روی یوتیوب:
http://www.youtube.com/watch?v=xUWjkXcw_pg

و اگر مشکل فیلتر یوتیوب را دارید شاید بتوانید در اینجا تماشایش کنید:

http://www.snotr.com/video/324

 

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸۸/٤/٤
تگ های این مطلب :لینک و تگ های این مطلب :فیلم کوتاه
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


 

 

 

اگر وبلاگ‌نویس هستید و صفحه‌ای برای خودتان دارید این ویدئو را بر روی آن منتشر کنید. همچنین می‌توانید آنرا در جاهای دیگر مانند فیس‌بوک قرار دهید. البته اگر اینگونه فکر می‌کنید...

 

 

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٦:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸۸/۳/٢٦
تگ های این مطلب :لینک
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


دو کلمه حرف حساب...

احمدی‌نژاد شما را از شاخه‌ی کدام درخت پایین انداخت؟

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸۸/۳/۱٩
تگ های این مطلب :لینک
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


آی یارم بیا...

گفتگو/مستند نیم‌ساعته‌ی بی‌بی‌سی با و درباره‌ی اعضای گروه کیوسک.

ارزش دیدن دارد. من که اینروزها ورد زبانم شده است:

آی یارم بیا، دلدارم بیا

دل میل تو داره سزاوارم بیا...

یک بیتش را هم خودمان بر حسب حال تغییر داده‌ایم به این شکل که:

دلبر جانمه، ماه تابانمه
بی رنگ رخش زندگی زندانمه...

آرش سبحانی دوست داشت می‌تواند در اجرای جدید تغییرش دهد!!!

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٥:۱٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸۸/۳/۱٧
تگ های این مطلب :لینک و تگ های این مطلب :موسیقی
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


دیدنی‌ها

این ویدئوها را همین الان پیدا کردم و دروغ نگویم از یافتنشان خیلی ذوق‌زده‌ام. اولین‌باری است که اینها را می‌بینم و خیلی دوست‌داشتنی هستند. جالب اینجاست که انگار تعدادی‌شان از تلویزیون ضبط شده‌اند و این باورنکردنی است، دست کم برای من. ببینید:

١. اگر شما هم مثل من تا حالا فقط عکسهای بزرگ‌شاعر دوران ما، زنده‌یاد مهدی اخوان ثالث را دیده‌بودید و تنها صدایش را از طریق کاست قاصدکش شنیده بودید و همواره سعی کرده بودید که این صدا و تصویر را با یکدیگر در ذهن درآمیخته تا به تصویری از او برسید، باید با دیدن این قطعه فیلم کوتاه شعرخوانی او ذوق‌زده شوید و البته متعجب وقتی آرم شبکه یک را بالای تصویر ببینید: واقعآ تصویر و شعرخوانی اخوان از شبکه یک پخش شده است؟

شعر خوانی شهریار و مهدی اخوان ثالث

٢. دیدن تصویر و صدای دیگر بزرگمرد تاریخ ایران دکتر محمد مصدق دیگر دیدنی این مجموعه است:

سخنان دکتر محمد مصدق در سال 1952

3. اگر علاقمند جدی سینما باشید حتما در مطالعاتتان با نام فیلم خشت و آینه ساخته ی ابراهیم گلستان برخورد کرده اید. در هر کتاب مرجع سینمای ایران به نام این فیلم اشاره شده است اما متاسفانه من تا امروز شانس دیدن آنرا نداشته ام. حالا دیدن حدود بیست دقیقه از این فیلم ولو با کیفیت پایین بازهم مغتنم است، به قول اصفهانی ها: کاچی بعض هیچی!

بخشی از فیلم خشت و آینه ساخته ی ابراهیم گلستان

4.همین چندروز پیش بود که با عزیزی درباره ی سهراب شهید ثالث حرف می زدیم. شاهد از غیب رسید اکنون!

مستندی درباره ی سهراب شهیدثالث

5.و این آخری شعرخوانی قیصر امین پور در نشست هفتگی شهر کتاب. این تکه برای عزیزی است که می دانم شعرهای قیصر را دوست دارد، باشد که خوشش آید.

شعرخوانی قیصر امین پور

 

دست کم برای یک ساعتی وقتتان با تماشای اینها پر است، اگر چیز دندان گیر دیگری یافتم خبرتان میکنم!
همین.

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٤:٤٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/۳/٦
تگ های این مطلب :لینک
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


 

فعلا برای اینکه زیاد کم‌کار به نظر نیاییم این ترجمه از مصاحبه‌ی ران هاوارد در شماره جدید ماهنامه آدم‌برفی‌ها را بخوانید،  به زودی باز می‌گردم!

گفتگو با ران هاوارد به مناسبت اکران فیلم جدیدش: فرشتگان و شیاطین

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸۸/۳/٥
تگ های این مطلب :لینک و تگ های این مطلب :ترجمه
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


آخرین شانس هاروی

جالبه، فکر می‌کنم دست کم برای دیدن همین یک صحنه باید این فیلم را ببینم.اینجا را کلیک کنید و بخوانیدش! 

بعد از آن این شعر کوچولو هم می‌چسبد.

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٧:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸۸/٢/۳۱
تگ های این مطلب :روزانه و تگ های این مطلب :لینک و تگ های این مطلب :سینما
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


یک فیلم کوتاه

یک فیلم کوتاه جالب، توضیحی نمی‌دهم، نگاهش کنید. خود فیلم به اندازه‌ی کافی گویاست . البته نیازی به دانستن زبان هم ندارید. هشداری است به هر دو سوی این داستان:

 

این هم لینک مستقیم.

 

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٦:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳۸۸/۱/۳۱
تگ های این مطلب :لینک و تگ های این مطلب :روزانه و تگ های این مطلب :فیلم کوتاه
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


بهشت گمشده: پارس از فراز

 

نمی‌دانم قبلآ این عکس را دیده‌اید یا نه؟ و آیا می‌‌توانید حدس بزنید این بهشت در میانه‌ی کویر در کجا قرار دارد؟
من که وقتی دیروز آنرا در روزنامه دیدم تا وقتی که نوشته‌های زیر عکس را نخوانده بودم نتوانستم حدس بزنم اینجا ایران است، اما سی سال قبل!
داستان از این قرار است که آقای گئورگ گرستر                       عکاس معروفی که تخصص‌اش عکسهای هوایی است سی سال پیش به ایران سفر کرده و در  حدود صد پرواز ( گویا با حمایت فرح پهلوی) در طی دو سال یعنی از سال ١٣۵۵-١٩٧۶ تا ١٣۵٧-١٩٧٨ از نقاط مختلف ایران عکاسی نموده است و اکنون بعد از سی سال این عکسها را در کتابی با نام بهشت گمشده: ایران از فراز Paradise Lost: Persia From Above منتشر نموده است. البته پیشتر این عکسها در نمایشگاهی در نیویورک به نمایش گذاشته شده بودند.
با کلیک بر اینجا می‌توانید عکسهای آن نمایشگاه و عکس ایشان به همراه فرح‌پهلوی را ببینید.

پ ن٢: این را همین الان پیدا کردم. گزارش بی‌بی‌سی از نمایشگاه بهشت گمشده در نیویورک که همچنان برپاست.
به گمانم یکی دو سال پیش هم نمایشگاهی از تعدادی از کارهای همین عکاس ( و تعدادی دیگر) در همین شهر خودمان برگزار شد که البته هیچکدام از این عکسها در آن مجموعه نبودند.
به هر حال در نوشته‌ی پای این عکس در روزنامه این توضیح آمده است: باغ شاه در نزدیکی ماهان. اینکه امروز چه بلایی بر سر این باغ آمده است من نمی‌دانم. اگر کسی می‌داند ما را نیز بی خبر نگذارد.
( پ ن.عزیزی در کامنتها اشاره کرده است که درستش باغ شازده است در نزدیکی کرمان و هنوز پابرجاست! من نمی‌دانستم)
این مجموعه شامل عکسهای بی‌نظیری مانند منظره‌ی هوایی ارگ بم و یا شهر همدان و تخت‌جمشید و مقبره‌ی کوروش است.
برای اطلاعات بیشتر درباره‌ی عکاس  و کتاب و دیدن تعدادی از عکسها به دنباله‌ی مطلب رجوع کنید، لطفآ


ادامه مطلب   
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ۳:٥٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳۸۸/۱/٢۸
تگ های این مطلب :عکس و تگ های این مطلب :لینک و تگ های این مطلب :کتاب
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


 

موریس ژار، یکی از بزرگترین آهنگسازان دنیای سینما درگذشت.

سالها ملودی‌های جاودانه‌اش را زمزمه کردیم. چقدر از فیلمها را با ملودی‌های او به یاد می‌آوریم. محمد رسول‌الله بدون موسیقی موریس ژار و آنتونی کوئین برایتان قابل تصور است؟

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸۸/۱/۱٠
تگ های این مطلب :لینک و تگ های این مطلب :روزانه
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


 

آقا بخوانید، قضاوت با خودتان.

از وقتی فیلم ده نمکی رکورد فروش رو زده ,شبها راحت میخوابم!

من فیلم را ندیده‌ام اما دیدن همان قسمت اولش بسنده بود تا بتوانم با بخش عمده‌ای از این نوشته موافق باشم. خلاصه اینکه باور دارم می‌شود هر اثرهنری را بدون نگاه به سازنده‌اش و با اعتبار به داشتن حداقل مشخصات هنر مورد ارزیابی قرار داد، حتا اگر صد در صد با سازنده‌اش مخالف باشی. اما وقتی صحبت از هنر نیست، وقتی که تنها دکان و کاسبی است و مسخره‌بازی، آنوقت می‌شود اینگونه نالید.
آنان که اینروزها دورو بر من هستند می‌دانند که این مثل شده است ورد زبانم که:

خلایق هرچه لایق!
این مثل به همان جوانب زندگیمان قابل تعمیم است.

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٤:٥۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳۸۸/۱/٧
تگ های این مطلب :لینک و تگ های این مطلب :روزانه
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


آیا خسرو گلسرخی زنده است؟

 چه پس پرده چه می‌گذرد نه تو دانی و نه من، علی‌الحساب خود خبر را بخوانید تا هنگام که پرده بر افتد:

واکنش احسان نراقی به شایعه زنده بودن خسرو گلسرخی

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٦:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٧/۱٢/٥
تگ های این مطلب :لینک
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


حاجی واشنگتن

برای اولین بار به وبلاگ حاجی واشنگتن رفتم، صفحه‌ی اولش را نگاهی انداختم و این دو مطلب چشمم را گرفت:

فروختن خیار در کنار گوجه ممنوع!
از آن چیزهایی است که نمی‌شود باورش کرد، هر چند حقیقت دارد.

و

آدمها!
بدطور با این نوشته حال کردم و موافقم!

و در نهایت فکر می‌کنم وقتی در چند دقیقه می‌توانی در یک وبلاگ دو مطلب دلنشین پیدا کنی پس دلیل کافی برای اضافه‌کردن لینکش و خواندن گاه به گاهش داری.

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٧/۱۱/٢۸
تگ های این مطلب :روزانه و تگ های این مطلب :لینک
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


قدرت اراده

بعضی چیزها هست که وقتی می‌بینی دوست‌ داری به دیگران هم نشانشان دهی. این ویدیو یکی از آنهاست، در وبلاگ اکبر سردوزامی یافتمش، که لینک آنرا کسی برایش فرستاده بود. ببینید:

 

اگر هم در اینجا قابل دیدن نبود به صفحه‌ی اصلی در یوتیوب مراجعه کنید:

http://www.youtube.com/watch?v=MslbhDZoniY

 

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٧/۱۱/٢٤
تگ های این مطلب :لینک
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


کسی چون پدربزرگ

قبلآ هم اینجا درباره‌اش نوشته‌ام، باید سر فرصت بگردم و دوباره بیابمش.
یکی از کسانی که خود را بسیار مدیون آموختن از او می‌دانم مهدی آذریزدی است؛ همان نویسنده‌ی نام آشنای قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب.
چند شب پیش به او فکر می‌کردم. نمی‌دانم چرا، اما به یاد او افتاده بودم. با خودم می‌اندیشیدم که او آنگونه که باید ارج ندیده به خاطر زحمتهایی که برای فرهنگ ایران‌زمین کشیده است. برای من جایگاه او بسیار بالاتر از بسیاری از این روشنفکران و شبه‌روشنفکرانی است که با نوشتن یکی یا دو یا تو بگو صد کتاب برای تعدادی خواننده‌ی محدود گمان می‌کنند شاخ غول شکسته‌اند، همان کتابهایی که بیشترشان آدم را از کتاب‌خواندن بیزار می‌کنند!
متاسفانه ما هیچ‌وقت دو دسته را جدی نگرفته و نمی‌گیریم: یکی کمدین‌ها و دیگری کسانی را که در عرصه‌ی کودک کار می‌کنند. و عجب اینکه هردوی اینها جدی‌ترین‌‌ ِ کارها را انجام می‌دهند.آنچه آنها در پیشبرد فرهنگ یک جامعه انجام می‌دهند(آگر کارشان را درست انجام دهند) بسیار عمده‌تر و بنیادی تر از هر حرکت دیگری است و اگر ایندو راه را به بیراه روند آنوقت باید نگران جامعه‌ی فردا شد. اگر نگاهی به دیروز خودمان بیاندازید می‌بینید که دقیقآ جای این‌ دو دسته در جامعه‌ی ایران بسیار خالی بوده و آنچه که در زیر این نامها حضور داشته بیشتر بیراهه می‌رفته، همین است که من امروز احساس می‌کنم در سراشیب سقوط پیش می‌رویم و فردایمان چندان روشن‌تر از امروزمان نخواهد بود.
وقتی به عرصه‌ی کار برای کودک فکر می‌کنم، بویژه بخش داستان‌نویسی، یادم نمی‌آید که بعد از صمد بهرنگی(از نظر زمان نه جایگاه) کسی اینگونه عاشقانه و درست و ریشه‌ای برای کودکان کار کرده باشد. آنانی که به فرهنگ کتابخوانی و ترویجش در جامعه می‌اندیشند باید بدانند که بیش از همه چیز به عاشقانی چون این مرد نیازمندند و حمایت از آنان، اگر می‌خواهند ریشه‌ای کار کنند.

این همه درد دل کردم تا بگویم گزارشی یافتم از دیداری با مهدی آذریزدی؛ کسی چون پدربزرگ، این نامی است که من به او داده‌ام. خودتان بخوانید:

بنویس تا بچه‌های خوب فردا هم بخوانند

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٥:٥٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٧/۱۱/٦
تگ های این مطلب :لینک و تگ های این مطلب :روزانه
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


این مطلب به علت...

این مطلب به علت قطعی شماره تلفنهای زیر صفحه‌ی تلویزیونتان نوشته شده و نیازی به است ندارد.

بی‌بی‌سی (شبکه‌های انگلیسی‌زبانش) دارای استانداردهایی است که یک سروگردن از شبکه‌های دیگر بالاتر هستند؛ از نوع خاص تصویربرداری و طراحی صحنه‌ها و رنگ‌آمیزی بگیر تا استفاده از زبان و تنظیم خبر و تدوین خلاقانه همه و همه تفاوتهایی با دیگر شبکه‌ها دارند. همین تفاوتها هستند که به ویژگی‌های بی‌بی‌سی تبدیل می‌شوند. تنها یک نمونه‌اش استفاده از رنگ قرمز به عنوان رنگ ثابت و به نوعی آیکون این شبکه است. ریشه‌ی این رنگ قرمز هم بالطبع در فرهنگ انگلیسی است و اهمیت این رنگ در تاریخشان: تنها به یاد بیاورید اتوبوسهای قرمز انگلیسی را، باجه تلفنهای قرمز انگلیسی را، صندوق‌پستهای قرمز انگلیسی را و مشابه آن.

بخشی از این ویژگی‌ها را می‌توانید در ‌بی‌بی‌سی فارسی هم ببینید. استودیوهای خبر بخش فارسی بسیار مشابه مادرِ انگلیسی‌شان هستند. اینکه می‌گویم مادرِ انگلیسی برای این است که به نظر من شبکه‌هایی از این دست مانند فرزندان دورگه‌اند: از یک مادر انگلیسی و پدر ایرانی. حال این بچه چه مقدار از پدر و مادرش به ارث برده باشد مسئله‌ای است که باید به آن توجه کرد چرا که به هر حال ما ایرانی‌ها این نکته را در ذهن داریم که:

پسر کو ندارد نشان از پدر      تو بیگانه خوانش نخوانش پسر!

در کل بخش مادری یعنی قسمت تکنیکی این شبکه قابل قبول است. حال باید منتظر ماند و دید این فرزند از پدر چه به ارث برده است.
تا این لحظه تنها دوبار و حدود چهار یا پنج ساعت از برنامه‌های این شبکه را دیده‌ام. از دیگر شبکه‌های فارسی زبان بهتر است و برای من انتخاب اول است و از راه افتادنش بسیار خوش‌حالم. اما در همین نگاه کوتاه به برنامه‌ها چند نکته‌ی کوچک به نظرم آمد. این نکته‌ها بیشتر مربوط به بخش پدری است!

در یکی از برنامه‌ها خانم مجری می‌گوید:
برای تماس با ما از شماره تلفنهایی که در زیر صفحه‌ی تلویزیونتان می‌بینید استفاده کنید(یا جمله‌ای مشابه این).
من هرچه به زیر صفحه‌ی تلویزیونم (مونیتورم) نگاه می‌کنم شماره‌ای نمی‌بینم. در قسمت پایین صفحه شماره‌هایی نوشته شده است اما در زیرش هیچ چیزی نیست!

اخبار: روسیه و اوکران برای پایان دادن به مشکل قطعی گاز... .
سالها پیش در شاهین شهر خودمان هر تابستان مشکل قطع آب داشتیم. روزی پارچه‌ای بزرگ بر سردر اداره‌ی آب شهر نصب شد که بر روی آن جمله‌ای مشابه نوشته شده بود: به علت قطعی آب... . تا آنجا که من می‌دانم (و همان زمان برای اطمینان بیشتر موضوع را با یکی از دبیران ادبیات نیز در میان گذاشتم و ایشان نظری مشابه داشتند) قطع شدن فعلی است به یک معنا و قطعی کلمه‌ای است با  معنایی متفاوت (می‌توانید نگاهی به تفاوت  قطع  با  قطعی در فرهنگ لغت دهخدا و معین بکنید). بهتر آن است که جملاتی از این دست به این شکل نوشته شوند که: به علت قطع آب، یا مشکل قطع گاز. دیگر نیازی به استفاده از ((ی)) اضافه نیست. البته مشابه این استفاده را در بسیاری از وب‌سایتها و پایگاه‌های خبر رسانی فارسی‌‌زبان می‌بینیم (نمونه‌هایی از آن). با این وسعت استفاده من شک می‌کنم که شاید آن دبیر ادبیاتمان به ما آموزش اشتباه داد.

است: این کلمه گویا یکی از کلمات ممنوعه در شبکه‌ی بی‌بی‌سی است. در بیشتر جملات این کلمه حذف می‌شود مثلآ: حماس گفته (است) که حملات اسرائیل نتوانسته (است) آسیبی به توان نظامی حماس برساند. در این مثال می‌توان(( است)) اول را به قرینه‌ی(( است)) دوم حذف کرد اما هر دو را با هم؟ شک دارم. این حذف شاید لحن خبرها را روزمره‌تر و خودمانی‌تر کند اما آیا درست است؟ این پرسشی است که برای من بوجود آمده است و پاسخش را نمی‌دانم و بد نیست دوستانی که بیشتربر حوزه‌ی زبان‌شناسی اشراف دارند کمی در آن تامل کرده و دست‌کم افرادی چون من را آگاه‌ترکنند. 

در همه‌ی موارد مشکل به نوعی بر‌می‌گردد به عدم آشنایی و تسلط کافی گویندگان بر زبان فارسی. به این نکته اضافه کنید مجری‌هایی را که در همین چند برنامه و معرفی‌نامه می‌توانید ببینید و برخی‌شان از حداقل استانداردهای بیان برای گویندگی برخوردار نیستند. ایراداتی مانند نداشتن صدای خوب و پخته (بخصوص برای بخشهایی که قرار است گفته‌های فردی به زبانی دیگر همزمان به فارسی گفته شود)و یا داشتن تلفظ خاص در بیان برخی حروف نمونه‌هایی هستند که مشابه آنها را در شبکه‌های لس‌آنجلسی بسیار می‌توان دید، اما فراموش نکنید که قرار نیست بی‌بی‌سی را با تلویزیونهای حمید شب‌خیز و امیرقاسمی مقایسه کنیم، چه صرف بهتر بودن از آن شبکه‌ها دلیلی بر خوب بودن یک شبکه نیست.

و نکته‌ی آخر اینکه:

در یکی از گزارشهای بی‌بی‌سی به مناسب آغاز دوران ریاست‌جمهوری اوباما به عنوان اولین رئیس جمهوری سیاه‌پوست آمریکا به نکته‌ی جالبی به عنوان نمونه‌ای از تبعیضات نژادی بر علیه سیاه‌پوستان اشاره شد و آن اینکه:

((تا شصت سال پیش سیاه‌پوستان باید از در مخصوص خود سوار اتوبوس می‌شدند و در قسمت عقب اتوبوس می‌نشستند.))

امیدوارم حداقل شصت سال بعد مبارزان حقوق زنان ما در مصاحبه‌هایشان بتوانند از این نکته استفاده کرده و جمله‌ای مشابه در بیان تبعیض جنسی در ایران بگویند، مثلآ چیزی مانند این:

تا شصت سال پیش زنان ایرانی ‌‌باید از در مخصوص خود سوار اتوبوس می‌شدند و در قسمت عقب اتوبوس می‌نشستند.

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٧/۱٠/۳٠
تگ های این مطلب :روزانه و تگ های این مطلب :نقد و تگ های این مطلب :لینک
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


غزه به روایت کارتونیست‌ها

به اندازه‌ِ کافی اینروزها همه درباره‌ی غزه و آنچه در آنجا اتفاق می‌افتد حرف زده و می‌زنند. من چیزی برای اضافه کردن ندارم. اما توصیه می‌کنم این مجموعه کارتون/کاریکاتور را با موضوع بچه‌های غزه ببینید. بعضی‌هایش بسیار زیبایند. تنها برای آنکه تحریکتان کنم تا بر روی لینک زیر کلیلک کرده و دانه دانه به تماشایشان بنشینید، یکی را که بیش از همه به دلم نشست اینجا بازچاپ می‌کنم:

کودکان غزه

کارتونیست: عماد حجاج، روزنامه‌ی القاد 

توضیح: در صفحه‌ی جدید از فلش خاکستری رنگ پایین صفحه برای تعویض صفحات استفاده کنید.

 

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٦:٠٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳۸٧/۱٠/٢٧
تگ های این مطلب :لینک و تگ های این مطلب :روزانه
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


سعید شنبه‌زاده و روح جنوب...

اگر شما هم مثل من خسته اید و دلتان گرفته نگاهی به این کلیپها بیاندازید تا روحتان تازه شود. اجراهای سعید شنبه زاده در چندین نقطه ی دنیا است: قطعات نابی از موسیقی جنوب. فرض کنید هدیه سال نو...

تعدادی هم لینک در پایین هست برای کسانی که نمی شناسندش. بیشتر هم خواستید بدانید نامش را در یکی از موتورهای جستجو وارد کنید و بگردید، سخت که نیست؟

 

لینک مستقیم

این هم اجرا در نیوزلند

لینک مستقیم

این هم تکنوازی ضرب و تیمپوی پسرش نقیب شنبه زاده

لینک مستقیم

این دو تکه ی کوتاه از رقص زیبای جنوبی اش

لینک مستقیم

لینک مستقیم

این هم یک مصاحبه با او و گروهش به زبان فرانسه و دو تکه اجرا در آخر آن

لینک مستقیم

این هم یک اجرای دیگر:

این هم کلیپ موجون با پدرام درخشانی

لینک مستقیم

این هم یک گفتگو با او

نقدی بر کارهای سعید شنبه زاده(رادیو زمانه)

فایل پی دی اف گفتگوی شهروند با سعید شنبه زاده

یادداشت رضا قاسمی درباره ی سعید شنبه زاده

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٧/۱٠/۱٢
تگ های این مطلب :لینک و تگ های این مطلب :موسیقی
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


پنجاهمین سالگرد انقلاب کوبا

اول ژانویه امسال پنجاهمین سالگرد انقلاب کوباست.
به همین مناسبت سایت مگنوم مجموعه‌ی از عکسهای منحصر بفردش از روزهای انقلاب کوبا را در مجموعه‌ای به نمایش گذاشته است که واقعآ دیدن دارند.
اگر هم سینما دوست باشید می‌دانید که هم اکنون فیلم چه:قسمت اول ساخته‌ی فیلمساز معروف استیون سودربرگ که داستان زندگی انقلابی معروف ارنستو چه‌گوارا و همین روزها را (از لحظه‌ی ورود دسته‌ی شورشیان به کوبا تا حرکت به سوی هاوانا) به تصویر کشیده است بر روی پرده‌ی سینماهاست. اگر فیلم را دیده باشید با دیدن این عکسها می‌فهمید که چقدر سودربرگ در بازسازی آن روزها موفق عمل کرده است و تصاویر فیلم چه شباهت قدرتمندی به این عکسها دارند.

در کنار عکسها توضیحی است به زبان انگلیسی درباره‌ی این انقلاب که برای علاقمندان ترجمه‌اش را در این پایین گذاشته‌ام، امیدوارم به کارتان بیاید:  

این خود عکسها در سایت مگنوم

این هم یک مجموعه‌ی دیگر

این هم ترجمه‌ی متن:

اول ژانویه ١٩۵٩، ژنرال فولخنسیو باتیستا، رهبر تحت فشار کوبا، دریافت که دولتش  بیش از این نمی‌تواند در برابر شورشی‌های تحت فرماندهی فیدل کاسترو مقاومت کند و هاوانا را ترک کرد. این روز، تاریخ مهمی در انقلاب کوباست، در حقیقت این پایان درگیری‌هایی است که از ٢۶ جولای ١٩۵٣ آغاز شده بود، زمانی که اقدام  شورشی‌های کوبا شامل فیدل و رائول کاسترو مبنی بر تسخیر یک پادگان نظامی در سانتیاگو با شکست مواجه شد. پس از دو سال زندان، باتیستا تحت فشارهای سیاسی کاسترو و دیگر زندانیان سیاسی را آزاد کرد. پس از آن فیدل و رائول برای دیدار با دیگر شورشیان به مکزیک رفتند و مرحله‌ی تازه‌ای از انقلاب را طراحی کردند. در دوم دسامبر ١٩۵۶ دسته‌ای از شورشیان در ساحل شرقی کوبا پیاده شدند اما به سرعت با فشار نیروهای دولتی پراکنده گشتند. بی واهمه از این عقب نشینی، شورشیان به رهبری کاسترو، کامیلو سینفخوس(١)، ارنستو چه‌گوارا و دیگران دوباره تشکیل گروه داده، برنامه‌ریزی کرده، منظم شده و نبرد طولانی‌ای را با نیروهای نظامی باتیستا آغاز کردند. در پایان سال ١٩۵٨ نیروهای شورشی توانستند تا غرب کوبا پیشروی کنند و نیروهای دولتی بدون مقاومت و جنگ شروع به تسلیم شدن کردند.
نیروهای شورشی  در دوم ژانویه ١٩۵٩ به هاوانا وارد شدند و کاسترو در روز هشتم به هاوانا رسید. صدها تن از اعضای دولت باتیستا بازداشت شده بودند. بعد از یک دادگاه سرپایی(دادگاه صحرایی؟)(٢) بسیاری محکوم به زندان شدند اما هزاران نفر نیز اعدام گشتند.

در ٢۶ جولای ١٩۵٩ جمعیت بزرگی از مردم آغاز و پایان انقلاب را در پایتخت جشن گرفتند.

(١) (Camillo Cienfuegos) از ترجمه‌ِ این نام به فارسی و چگونگی تلفظ درستش مطمئن نیستم.
(٢) فکر می‌کنم منظور از دادگاه سرپایی یا (standing trial) همان دادگاه صحرایی باشد، باز هم مطمئن نیستم. اگر کسی می‌داند، بگوید تا ما هم یاد بگیریم.

در این دو مورد رامین مولایی عزیز اضافه کرده است که:
تلفظ صحیح نام همرزم کاسترو، سیین‌فوئگوس است. دادگاه هم صحرایی نیست چرا که اصطلاح خاص خود را دارد و آنهم زمان جنگ برپا می‌شود. اما منظور از این دادگاه سرپایی دادگاههایی مردمی بود که بدون قاضی رسمی و با حضور یکی از فرمانده‌هان انقلابی و در فضای باز برگزار می‌شد و مردم ایستاده شاهد بودند و رأی صادر می کردند. ترجمه دادگاه انقلابی مناسب‌تر است.

ممنون از لطف و توجه‌اش.

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٧/۱٠/۱٠
تگ های این مطلب :عکس و تگ های این مطلب :لینک و تگ های این مطلب :ترجمه
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


Iran: a nation of bloggers

اینرا به طور اتفاقی یافتم. یک انیمیشن کوتاه کار چهار دانشجوی غیر ایرانی مدرسه‌ی فیلم ونکوور درباره‌ی وبلاگ‌نویسی در ایران. کوتاه است اما با این همه نشان می‌دهد که بلاگرهای ایران در سطح جهانی چه اندازه خود را مطرح کرده‌اند.  به گفته‌ی همین فیلم ایران سومین جمعیت وبلاگ‌نویس دنیا را دارد!

اگر هم در اینجا نتوانستید ببینید به صفحه‌ی اصلی آن مراجعه کنید:

در اینجا

و یا در یوتیوب

 

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٧/۱٠/٤
تگ های این مطلب :لینک و تگ های این مطلب :روزانه و تگ های این مطلب :وبلاگ
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


می‌زنم از ریشه تیشه بر خود!

وقتی خبری بخوانی از مبارزه با خرافات در ایران تنها چیزی که کم داری در آوردن دو شاخ است. می‌گویند افتاده‌اند به جان درختان کهنسال به منظور مبارزه با خرافات. در خرافه بودن اعتقاد نهفته در این دخیل بستن به درختان شکی نیست، اما چه کسانی اینرا می‌گویند؟ کسانی که خود به هزار خرافه‌ی به مراتب متحجرانه‌تر و احمقانه‌تر هنوز آویزانند؟ مشکل خرافات است یا کسادی دکان؟ نکند حضرات در اصل رقبا را از صحنه خارج می‌کنند؟ چه اگر شاید این درختان هم ممر درآمدی بودند و آب و نانی به برخی متولیان می‌رساندند نه تنها اینگونه از ریشه نمی‌کندندشان، که شاید مسیر رسیدن به آنها را هم آسفالت می‌کردند، از این پس با آبهای متبرک آبیاری‌شان می‌کردند، ریسه و چراغ دورتادورشان می‌آویختند و طلاکاریشان می‌کردند.
ای کاش این درخت اینجا سبز نمی‌شد، این دکان اگر کمی دورتر بود شاید به این زودی بسته نمی‌شد!
این خود ِ خبر، بخوانی

در اینجا هم می‌توانید عکسهایی از آن درخت کهنسال را ببینیدد

و اگر دوست داشتید این نامه‌‌ی اعتراض را امضا کنید. نامتان را کامل می‌خواهد. نترسید، فکر نمی‌کنم امضای نامه‌ای چنین برای کسی دردسری درست کند. بیایید تمرین برای دست‌برداشتن از محافظه‌کاری ایرانی را از همین چیزهای کوچک شروع کنیم، شاید در آینده یاد بگیریم که علاوه بر درختان، انسانها هم هستند؛ انسانهایی که باید به بی‌گناه کشته شدن آنها هم اعتراض کرد، که هیچ چیز برابر با ارزش جان یک انسان نیست خاصه آنان که آزادگانند، اگر نترسیم!

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ۳:٥٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٧/٩/۱۱
تگ های این مطلب :لینک و تگ های این مطلب :روزانه
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


 

اول از همه این نتایج ششمین جایزه‌ی ادبی اصفهان است که رمان "آخرین سفر زرتشت" نوشته‌ی فرهاد کشوری رتبه‌ی سوم را به خود اختصاص داده و مایه‌ی خوشحالی است و جای تبریک دارد. فرهاد خان، منتظر کار جدیدیم...!

دو.  شماره‌ی تازه‌ی آدم برفی‌ها هم در آمد و این هم آن مطلب تئوریکی که قولش را داده بودیم:

یک تدوینگر چه می‌کند؟

قابل توجه جفت علی‌های تدوینگرمان بخصوص اگر از نوع احمدی‌اش باشد.

باشد که بخواند و به همین علت یادی از رفقا بکند به نوشتن ِ خطی چند.
و باز باشد که حسین خان به خاکساری پیغام به راست برد و به راست آورد تا هیچ‌کس دروغزنش نخواند! (این تکه‌ی آخر کمی خصوصی شد و شاید تنها برای من و چندی دیگر معنا داشته باشد، بگذارید گهگاه یادی هم از رفاقتهای نابمان بکنیم)

باقی ندارد. زیاد نوشته ام در اینجا که اینروزها حسابی سرم شلوغ است، خودم دیگر از این جمله بدم آمده است پس تکرارش نمی‌کنم.

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٤:٥٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٧/٩/۳
تگ های این مطلب :لینک و تگ های این مطلب :روزانه و تگ های این مطلب :سینما
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


بیست و دومین جشنواره بین‌المللی لیدز!

آقا شیش تا ایمیل با هم برامون اومده(یکی اش از همین سرکار علیه تهیه کننده مان) که چه نشسته ای که قرار است این فیلم مستندی(Hands off our homes) را که ما پارسال ساختیم(من فیلمبردار و یا آنگونه که در فارسی رایج است تصویربردارش بودم) در یکی از بخشهای جشنواره ی فیلم لیدز ( بنویسم بین المللی لیدز پر دهان پر کن تر می شود) نمایش دهند.

این هم لیست کل کارهای کوتاه جشنواره امسال،

و اینجاست که آدم می تواند بفهمد که یک جشنواره چه اندازه اعتبار دارد و یا به زبان بهتر درپیتی است!
البته لازم به یادآوری است که فیلم از طرف دانشگاه به جشنواره فرستاده شده و هیچکدام از ما چهارنفر سازندگانش نقشی در تصمیم گیری برای ارسال و یا عدم ارسال و انتخاب بخش نمایش و باقی قضایا نداشتیم.  

به هر حال یک فیلم ایرانی هم در جشنواره ی امسال هست که من متاسفانه نمی توانم ببینمش(غم نان نمی گذارد، نمایشش روزهایی است که من سرِ کارم و دنبال پول شهریه و اجاره خانه!)): مینای شهر خاموش ساخته ی امیرشهاب رضویان(اگر اشتباه نکنم، برای اینکه نامش را به انگلیسی رنگهای خاطره و یا چیزی مشابه ترجمه  کرده اند).

راستی این صفحه را هم به گمانم همان سرکار تهیه کننده برای فیلم راه انداخته که عکسهایی از یکی دوصحنه ی فیلم و چهارخطی توضیح در آن است.

 این هم آخرین خبر برای دوستان که بدانند هنوز نفس می کشیم ...

تا بخش بعدی خبرها، با ما باشید!

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٥:۳۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳۸٧/۸/۱٠
تگ های این مطلب :سینما و تگ های این مطلب :لینک و تگ های این مطلب :روزانه
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


یک نشریه جدید...

می‌توانید اسمش را وبلاگ یا نشریه بگذارید، نامش مهم نیست، مهم تلاش برای حرکت است، رفتن به جلو، نه درجا زدن.
این شماره اول نشریه‌ای است که مهربانی از دور نشانی‌اش را برای من فرستاده است. قرار است نشریه تخصصی داستان باشد.
مرا به یاد سروی می‌اندازد که یکبار خواستیم به همین شکل و با همین کلک در این باغ ِ اینترنت(این یکی از آن اوجهای تشبیه شاعرانه است!!!) بنشانیم که به هزار دلیل(اولین‌اش اینکه همه‌مان ایرانی بودیم!) نتوانستیم بیش از یک شماره جلو برویم و فکر کنم هنوز تعدادی  از پیش‌نویسهای مطالب شماره‌ی دوم در بخش پیش‌نویس آن وبلاگ موجود باشد.
  باید سرِ دل(احتمالآ هفته‌ی آینده) بنشینم و بخوانمش تا بتوانم نظر بدهم اما اگر شما وقت دارید همین الان نگاهی بکنید:

همراوی

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٧/۸/٧
تگ های این مطلب :لینک و تگ های این مطلب :روزانه
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


درگیری با خود، قسمت دوم!

مخلوط درس و کلاس و کار حسابی گره‌ام زده است: به تمام معنای کلمه!  وقت برای خوابیدن ندارم(کم می‌آورم) کمی بدقول شده‌ام(از بی‌وقتی) و بفهمی نفهمی اندکی گیج: یادم می‌رود کتابی را که باید سر موقع به کتابخانه برگردانم(چشمم کور، جریمه می‌دهم) دفتر یادداشتم را جا می‌گذارم(دندم نرم یکی دیگر می‌خرم) کارهای درسی را که باید سر وقت انجام نمی‌دهم(در عوض شب تا ساعت چهار بیدار می‌مانم به تمام کردنشان و تازه ساعت چهار صبح است که می‌فهمم اشتباه کرده بودم و روز بعد به جای ساعت دو باید ساعت ده در دانشگاه باشم! این یعنی بیدار شدن در ساعت هشت) دیر می‌رسم، زود می‌روم و از این دست داستانها.

اما بدقولی‌ها، به بروبچه‌های آدم‌برفی‌ها قول یک مطلب تئوریک داده بودم که اصل مطلبش آماده است اما چون وقت نشد بازبینی‌اش کنم آنقدر امروز و فردا شد که شماره‌ی جدیدشان بیرون آمد و من هنوز مطلبم را نفرستاده‌ام. می‌ماند برای شماره‌ی آینده!
اما این شماره دست‌کم به یکی از قولهایم عمل کرده‌ام و آن هم ترجمه‌ی مصاحبه‌ای با ریدلی اسکات معروف است. البته مصاحبه زیاد ربطی به فیلم جدیدش و گلشیفته فراهانی و این داستانها ندارد. اما حداقل این‌را در خودش دارد که منتظر دیدن رابین‌هودی تازه از او و راسل‌کرو باشیم.

به هر حال در این آشفته بازاری که من سرگردان آن هستم، این را بپذیرید تا شماره‌ی بعد. و البته طبق قولمان، مطلب را باید در سایت خود آدم‌برفی‌ها بخوانید که تازه نونوار شده و سر و شکل بهتری پیدا کرده‌است.
این هم مطلب:

گفتگو با ریدلی اسکات

همین.
اگر یادداشت بعدی کمی دیر و زود شد ببخشید، به هر حال، دیر یا زود، برمی‌گردم!

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٤:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳۸٧/۸/٤
تگ های این مطلب :روزانه و تگ های این مطلب :ترجمه و تگ های این مطلب :لینک
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


غم تنهایی...

سالگرد مرگ فریدون فروغی است؛ سالروز خاموشی صدایی جاودانه.

این ترانه از کارهایی است که کمتر شنیده شده است، یا شاید من کمتر درباره‌اش می‌دانم.

به یاد فریدون به آن گوش دهید و اگر از اصل و نسب ترانه چیزی می‌دانید، در بخش یادداشتها بنویسید تا من و دیگران نیز بدانیم.

همین

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٤:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳۸٧/٧/۱۳
تگ های این مطلب :لینک و تگ های این مطلب :موسیقی
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


بهترین فیلم تاریخ سینما

همیشه هرکس از من پرسیده است که بهترین فیلم تاریخ سینما و انتخاب اولم کدام فیلم است جوابم بدون شک و شبهه یکی بوده است:
پدرخوانده.

هرچند خیلی‌ها همیشه فکر کرده‌اند این تنها به‌خاطر فضای گنگستری فیلم و یا حضور بازیگران محبوبم است. اما این فیلم به گمان من یک کلاس کامل فیلمسازی است. می‌شود دست‌کم یک ترم سر‌ِ کلاس سینما را با آن آموزش داد.
حالا این مجله‌ی امپایر یک نظر سنجی کرده و جوابش اینبار با جواب من یکی است! باید دوباره فیلم را ببینم! 

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٧/٧/٤
تگ های این مطلب :سینما و تگ های این مطلب :لینک و تگ های این مطلب :روزانه
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


درگیری با خود!

اینروزها در آغاز سال تحصیلی به قول بچه درسخوان‌ها، حسابی دستمان بند شده است.هزار و یک کار و درگیری با هم تازه از آسمان هم برایمان می‌بارد(البته از زمین بیشتر!).
فعلآ برای خالی نبودن عریضه این مطلب را از من(ترجمه‌ی من) در شماره‌ی جدید آدم‌برفی‌ها بخوانید(البته اگر دوست داشتید) که زیاد کم‌کار به نظر نیایم تا بعد ببینم چه می‌شود:

نگاهی به رویارویی دوباره‌ی آل‌پاچینو و رابرت دونیرو

هنوز وقت نکرده‌ام نگاهی به این شماره بیاندازم. به نظر مطالبش بد نمی‌آیند(هیچ بقالی نمی‌گوید ماستش ترش است!).

فقط یک توضیح کوتاه و آن ترجمه‌ی نام فیلم:
این فیلم را کشتن مصلحت‌آمیز هم ترجمه کرده‌اند که به نظرم درست نمی‌آید. شاید بهترین ترجمه‌ی لغت به لغتش کشتن به‌حق باشد. اما من کشتن درست را انتخاب کردم به سه دلیل:
یک اینکه کلمه‌ی righteous آنگونه که من شنیده‌ام ریشه‌ی توراتی دارد و مثلآ  Righteous way 
 
به معنای راه درست (برای زیستن مثلآ) کاربرد دارد.
دوم بر اساس یکی از دیالوگهای خود فیلم است که با اشاره و نقل قول از هری کثیف گویا می‌گوید(تقریبآ ترجمه‌ی مفهومی آنقدر که دیالوگ در ذهنم مانده): شلیک کردن به آدمها کار اشتباهی نیست تا وقتی که شخصی به درستی مورد هدف قرار گیرد. در دیالوگ با Right و Wrong بازی شده است، یعنی بازی درست و غلط.
و سوم که به نوعی دنباله‌ی دوم است اینکه داستان فیلم بر اساس عمل درست و غلط قهرمانان است. اینکه آیا سالها پیش کسی را به درستی بازداشت و تسلیم قانون کرده‌اند یا نه. و اینکه آیا قاتل فیلم که مجرمان را می‌کشد کار درستی(کشتن درستی) انجام می‌دهد یا نه. به گمانم(هنوز فیلم را ندیده‌ام) همه‌ی این بازیها در نام مستتر است و باید به شکلی در ترجمه نیز بیانشان کرد.

اگر کسی نظری داشت، خوشحال می‌شوم راهنمایی بکند.

و آخر اینکه از آنجا که بر اساس قرارمان با آدم‌برفی‌ها تا ده روز اجازه‌ی بازچاپ نوشته را در اینجا ندارم، پس لطفآ در همان ماهنامه بخوانیدش.

همین 

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٧/٧/۳
تگ های این مطلب :سینما و تگ های این مطلب :لینک و تگ های این مطلب :ترجمه
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


 

برادر، یکپارچه بگو گ.. خوردم و تمام. این‌همه بازی ندارد. نه به آن داد زدنهایت و شیر شدنت و نه به این موش شدن‌ات! از قدیم گفته‌اند: چرا عاقل کند کاری که نه تنها پشیمانی باز آرد که آدم را مجبور به نوشتن چنین مزخرفاتی بکند.

البته با این رویاهایی که گویا در سر داری باید هم چنین نامه‌ای بنویسی!

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٧/٦/٢۸
تگ های این مطلب :لینک
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


 

١.راستش از علاقمندان موسیقی رپ نیستم، حتا یکجورایی از این نوع موسیقی اصلآ خوشم هم نمی‌آید. شاید نمی‌فهمم‌اش. نه تنها خارجی‌هایش را که این کپی‌های درجه‌ی دو ایرانی‌اش هم به مذاقم نمی‌نشیند. خلاصه اینکه یکی از بدترین شکنجه‌ها برایم مجبور شدن به گوش دادن به اینگونه از موسیقی است.

 

٢. مهم نیست که دیگران چه فکر می‌کنند. انسانهایی هستند که دوست داشتنی هستند. انسانهایی هستند که با حضورشان برای همیشه در گوشه‌ای از ذهن ایران جاخوش می‌کنند و اگر هزار ممنوعیت هم بر ایشان بگذارند باز هم نمی‌شود از اذهان پاکشان کرد. برای من فریدون فرخزاد یکی از این آدمها است. انسانی بسیار پیشروتر از زمان خود با تفکری باز. شخصیتی دوست داشتنی. کسی که می‌شد نه تنها از شعرهایش لذت برد و به آوازش گوش سپرد بلکه برنامه‌هایش را دید و به سخنانش اندیشید، چرا که به قول‌ِ  خودش در پس ِ همه سخنانش همیشه چیزهایی برای آموزش هست.
به هرحال مرگ‌ِ دلخراش فرخزاد  کمترین اثرش این بود که دیگر هیچ‌کس حتا جرات نکند نامش را ببرد! هرچند بسیاری در خلوت تحسینش می‌کنند و گوش به حرفهایش می‌دهند و در جمع‌های پامنقلی رایج ایرانی حرفهایش را قرقره کنند و افه‌های روشنفکری بگیرند و به هزارجایش بیاویزند! اما در جمع هیچ‌کس جرات ندارد اشاره‌ای بکنذ!

 

١ به‌علاوه‌ی ٢: و این میان من چشمم به آهنگ رپی خورده از گروه رپ‌ِ طپش ٢٠١٢ و شاهین نجفی که به جرات می‌گویم اولین آهنگ رپی است که نه تنها تا به آخر گوش دادم بلکه چندبار هم گوش دادم. آهنگ درباره‌ی فریدون و خطاب به فریدون است و شاید همین نکته و حرفهای آن است که جذبم کرده است، وقتی زیبا و بی‌پرده بعضی  خصائل ما ایرانی‌ها را به رویمان می‌آورد، وقتی می‌گوید:

تو را کشتن و قهرمان شدی، کف زدن از ما
تو را جون‌ِ عمو فری بیشتر از این از ما نخواه!

راستش جز این نیست. مدعیان خلوت نشینی هستیم که در جمع دستمان برسد هزار کار ِمخالف با ادعاهایمان می‌کنیم و بسیاری از این پیف‌پیف گفتنهایمان تنها به خاطر آن است که خودمان دستمان به گوشت نمی‌رسد! اگر نه، خوب بلد بودیم چگونه گوشت تن برادرمان را کباب کنیم تا موقع خوردن بوی بد ندهد.

دوست دارید به این آهنگ همراه با دیدن تصاویری از فریدون فرخزاد  گوش دهید. هرچند کلیپش زیاد چنگی به دل نمی‌زند.

 

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٧/٦/٢۱
تگ های این مطلب :لینک و تگ های این مطلب :موسیقی و تگ های این مطلب :روزانه
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


روزی که جهان ایستاد!

 

روزی که جهان ایستاد و یا از نو آغاز به گردش کرد!

١.  امروز روز مهمی است، مهم‌ترین دلیلش هم این آزمایش فیزیکدانان و تلاششان برای بازآفرینی آغاز حیات است. حرکتی که اگر به سرانجام برسد دنیا را تغییر خواهد داد.

این تونل پنج میلیارد پوندی ِ ٢٧ کیلومتری که بزرگترین ساخته‌ی دست بشر نیز لقب گرفته قرار است جهان را تکان دهد! هر چند بعضی می‌گویند می‌تواند دنیا را نابود هم کند، به عبارتی یک سیاهچاله بوجود آورد و به قول آن فیزیکدان آلمانی بعد از چهارسال اثرش نمودار شود، یعنی می‌خوابیم و صبح در جایی دیگر، مثلآ دنیای دیگری چشم می‌گشاییم! خبر آنفدر هیجان‌انگیز و تخیل‌برانگیز است که نمی‌شود از آن چشم پوشید و به دیگر چیزها اندیشید.

 

امیرو راست میگه؟

٢. بعد از سالها امیرو که فیلمش در جشنواره‌ی ونیز به نمایش در آمده مصاحبه‌ای می‌کند با یک خبرنگار ایرانی. طلسم سکوتی را که به قول خودش عمدی هم نبوده می‌شکند و حرف می‌زند، از خودش، فیلمش، گذشته و آینده.

در لابلای حرفهایش- که قشنگ هم هستند و آموزنده- امیرو می‌گوید که پس از خروج از ایران مجبور شده تا تمامی وزنه‌های بسته شده بر پایش را بگشاید تا راحت‌تر بدود، پشتش را سبک‌تر کرده و سعی کرده که حتا خوابهایش را به زبان تازه ببیند، اما درست در میانه‌ی همین حرفها گریز می‌زند به آبادان، و وقتی از آبادان حرف می‌زند، همین چند جمله‌اش چنان‌اند که نمی‌توانی آبادانی باشی و تحت‌تاثیر قرار نگیری:

((همیشه هدف‌ام این بود که در خارج از ایران فیلم بسازم.

آرزویم نبود، هدفم بود. علتش هم این است که من بچه‌ آبادان هستم. زمانی که من در آن‌جا به دنیا آمدم و زندگی کردم، آبادان مثل یک کشور خارجی بود. برای همین وقتی به تهران رفتم، هیچ‌وقت خودم را متعلق به آن‌جا ندانستم.

وقتی که جنگ شد و من برگشتم به آن شهر تا فیلم جستجوی۲ را بسازم، دیدم که دیگر "آبادانی" وجود ندارد و از همان‌جا بود که فهمیدم من دیگر "شهری" ندارم

این حسِ تعلق به این شهر هنوز در امیرو وجود دارد، برای همین هم احساس می‌کنم امیرو راستش را نمی‌گوید، امیرو همه‌ی وزنه‌هایش را باز نکرده، هنوز در خیالش، در رویایش جایی هست، جایی که او نیز می‌داند در واقعیت دیگر وجود ندارد. جایی که نمی‌شود خوابش را به زبان و لهجه‌ی دیگری دید. این مصاحبه را خیلی دوست دارم، ممنون خانم اسدی.

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٧/٦/٢٠
تگ های این مطلب :روزانه و تگ های این مطلب :سینما و تگ های این مطلب :لینک
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


یک فیلم کوتاه: عنکبوت

این فیلم را در یوتیوب دیدم. یک فیلم کوتاه حدودآ ده دقیقه‌ای ولی حرفه‌ای.

وقتی به صفحه‌ی کوچک مونیتور زل زده بودم و فیلم را تماشا می‌کردم دقیقآ دوبار از جا پریدم، همینش ذوق‌زده‌ام کرده است، مدتها بود فیلمی این بلا را سرم نیاورده بود!

نه ادا و اصول در می‌آورد و نه حرف گنده می‌زند. خیلی ساده با استفاده از عنصر غافلگیری تماشاگر را به لذت بردن از فیلم می‌رساند. و البته دارای ساختاری حرفه‌ای است. جلوه‌های ویژه‌اش نه در حد یک فیلم کوتاه که به جرآت می‌گویم از نود درصد فیلمهای بلند سینمای ایران بهتر است.

و در آخر اینکه این فیلم کلاس آموزشی‌است برای خیلی از فیلمسازان جوان ایرانی تا بدانند لزومآ برای ساختن یک فیلم کوتاه نیاز به یک کودک با مشکل گم کردن دفتر مشق یا =ول یا کفش و کلاه نیست.

  ببینیدش، ارزش نه یک‌بار که چند بار دیدن را دارد:

 

 

 و البته به روش ضد فیلتر ایرانی‌اش می‌توانید از این نشانی به صفحه‌ی اصلی وارد شوید:

http:// uk.youtube.com/watch?v=hgYykXgwl20

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٧/٤/۱٢
تگ های این مطلب :سینما و تگ های این مطلب :لینک
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


راست یا دروغ گردن نویسنده!

این مطلب در مورد منتقدان به نظرم جالب آمد،

و البته کم و بیش راست است. من یکی زیاد دل خوشی از منتقدان ندارم!

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٧/٤/٤
تگ های این مطلب :لینک و تگ های این مطلب :روزانه
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


بالا رفتن خطر دستگیری وبلاگ‌نویسها

 

در روزنامه ی متروی دیروز خبری توجهم را جلب کرد. نگاهی به رسانه های فارسی زبان انداختم اما هیچ نشانی از بازتاب آن در آنها ندیدم. بد ندیدم متن خبر را در اینجا بگذارم. خودش گویاست:

 

بالا رفتن خطر دستگیری وبلاگ نویسها

 

محققین گزارش داده اند:  تعداد وبلاگ نویسهایی که  بازداشت می شوند رو به افزایش است.

 

از سال ٢٠٠٣ مجموع ۶۴ وبلاگ نویس به خاطر نشان دادن فساد، نقض حقوق بشر ودر اختیار داشتن و نشر  اطلاعات حساس/ محرمانه بازداشت شده اند.

بیش از نیمی از بازداشتها در چین، مصر و ایران اتفاق افتاده است، محققین اعلام کرده اند.

در یک مورد، هانگ کویی Huang Qi ،یک معترض چینی به خاطر یادداشتهای اعتراض آمیزش نسبت به عکس العمل دولت چین در قبال زلزله ی ماه گذشته در چین که ٧٠٠٠٠ کشته به جا گذاشت، بازداشت شده است.

همچنین محققین با توجه به فیلتر شدن و تحت کنترل بودن اینترنت در حدود ۵٠ کشورمی گویند این تنها می تواند بخش کوچکی از آمار حقیقی باشد.

این گزارش می افزاید:(( پیش بینی می شود که تعداد وبلاگ نویسهای بازداشتی در سال ٢٠٠٨ افزایش یابد. میزان محبوبیت یافتن وبلاگها رو به افزایش است و می تواند امیدی باشد برای پوشش دادن بیشتر به اینگونه بازداشتها.))

این تحقیق که بوسیله ی دانشگاه واشنگتن در امریکا انتشار یافته است نشان داده است که آقای هانگ، پایه گذار یک وبسایت حقوق بشر به نام ۶۴ تیانونگ 64Tianwang

، به علت فاش ساختن و در اختیار داشتن اسرار دولتی بازداشت شده است. این اتهام معمولآ برای تحت فشار قرار دادن و بازداشت مخالفان مورد استفاده قرار می گیرد.

 

 

شارون هام Sharon Hom، دیده بان حقوق بشر در چین می گوید: این نمونه ی دیگری است از اینکه چگونه کسی که تلاش برای کمک کردن می کند می تواند در تله ی بازداشت به خاطر قانون اسرار دولتی چین بیافتد.

این استفاده از قانون به عنوان شمشیری بر علیه حقوق افراد در تناقض با گزارش وجود رسانه های گروهی آزاد در چین بعد از زلزله  قرار دارد.

 

روزنامه ی مترو. چهارشنبه 18 جون 2008

بعد‌التحریر:

اما درست همین الان پیش از پست مطلب بد ندیدم که لینکی به مطلب اصلی نیز بگذارم. گشتی در اینترنت زدم و آنرا یافتم و در مقایسه دیدم که بخشهایی از مطلب اصلی در خبر بالا نیامده است. برای کامل‌تر شدن مطلب نکات مهم‌اش را خیلی سردستی ترجمه کردم که می‌توانید در ادامه بخوانید:

رکورد بیشترین بازداشتها در سال ٢٠٠٧ ثبت شده است، سه برابر تعداد ثبت شده در سال ٢٠٠۶.

در عکس‌العمل به این بازدداشتها تعداد زیادی از وبلاگ‌نویسها به مخفی‌نویسی روی آورده‌اند. آنها یا به طور ناشناس می‌نویسند و یا از ابزارهای آنلاین دیگری چون My Space و YouTube برای ارسال یادداشتهای انتقادی‌شان استفاده می‌کنند.

احتمالآ تعداد بلاگرهای بازداشت شده بسیار بیشتر است چرا که در کشورهایی مانند چین، زیمبابوه و ایران این موارد به رسانه‌های گروهی گزارش نمی‌شوند.

 در مجموع در طی پنج سال گذشته در تمام جهان وبلاگ‌نویسها ٩۴٠ ماه را در زندان گذرانده‌اند. در این دوره میانگین دوران حبس برای روزنامه‌نگاران ١۵ ماه بوده است.

کشورهای زیادی وبلاگ‌نویسهای سیاسی دارند و همچنین روزنامه‌نگاران آزاردیده. مردم بیشتر و بیشتر به نوشتن اینترنتی روی می‌آورند و بیشتر مجازات می‌شوند.

میزان مجازاتها متفاوت است از حداقل چند ساعت تا حدااکثر هشت سال.

در سال ٢٠٠۵، مجتبا سمیعی‌نژاد، یک وبلاگ‌نویس ایرانی به علت نوشتن درباره‌ی بازداشت دیگر وبلاگ‌نویسان بازداشت شد. بعضی افراد به محض آزادی از زندان شروع به نوشتن درباره‌ی بازداشتشان می‌کنند.

در کشورهای دمکرات مانند انگلستان و آمریکا، تعدادی بازداشت به علت پست مطالب پورنوگرافیک و یا نژاد‌پرستانه صورت گرفته است. با این همه حتا در کشورهای دارای دمکراسی مانند کانادا وبلاگ‌نویسها برای مطالبی که خیلی‌ها آنها را در چهاچوب آزادی بیان طبقه‌بندی می‌کنند بازداشت شده‌اند.به عنوان مثال، چارلز لبانس Charles Leblanc کانادایی برای  قرار دادن عکسهای یک اعتراض در وبلاگش بازداشت شد.

این تحقیق توسط فیل هاوارد Phil Howard دستیار پروفسور دانشگاه واشنگتن در رشته‌ی ارتباطات با همکاری دانشجویانش انجام گرفته است. تکیه آنها بیشتر بر منابع در دسترس مانند تلویزیون٬ رادیو٬ اخبار و اطلاعات اینترنتی بوده است.

مقاله‌ی اصلی به انگلیسی را می‌توانید در اینجا بخوانید:

International arrests of citizen bloggers more than triple

و این هم جدول میزان بازداشتها با توجه به علل بازداشت:

جدول

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٧/۳/۳٠
تگ های این مطلب :لینک و تگ های این مطلب :وبلاگ و تگ های این مطلب :روزانه و تگ های این مطلب :نقد
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


خلاصه گزارشی از یک مستر کلاس با مایک فیگیس

پیش درآمد:

حدود دو سه ماه از این کلاس می گذرد. درست پس از این کلاس دستم چنان بند ِ نوشتن کارهای کلاسی و باقی مسائل شد که تا امروز نوشتن این خلاصه گزارش به تاخیر افتاد. قولش را داده بودم و ابراز علاقه ی بعضی دوستان مزید بر علت می شد تا با دقت بیشتری سخنان مایک فیگیس را به خاطر آورم و سعی کنم تا آنجا که می توانم امانت داری را در نقل کلام به جا آورم. به هر حال از این تاخیر پوزش می خواهم و امیدوارم دیگر تکرار نشود!

 

خلاصه گزارشی از یک مستر کلاس با مایک فیگیس 

 

12/03/2008 برادفورد

 

موزه ی ملی عکس، تلویزیون و فیلم برادفورد ِ انگلستان اقدام به برگزاری یک کلاس دو روزه  به استادی مایک فیگیس فیلمساز مشهور انگلیسی و خالق آثاری چون ترک لاس وگاس ، تایم کد و هتل کرد.

مایک فیگیس به عنوان یکی از فیلمسازان پیشگام در استفاده از تکنولوژی دیجیتال شناخته می شود و بالطبع موضوع اصلی این کلاسها نیز سینمای دیجیتال بود، بویزه آنکه سال گذشته کتاب او با عنوان فیلمسازی دیجیتال به بازار آمده بود.

به روش خلاصه نویسی مهم ترین نکات از سخنان او را یادداشت کردم که در دنبال می توانید آنها را بخوانید. بدیهی است که در پاره ای از موارد اینها دقیقآ جملات مایک فیگیس نیست اما مفهوم کلی را در بر دارند. و البته بخشهایی از گفتگوی او از قلم افتاده است: یا به علت دیر یادداشت برداشتن و فراموش شدن توسط من و یا به خاطر آنکه از اهمیت آنچنانی برخوردار نبودند(مانند توضیحات پیرامون کتاب ِ فیگیس درباره ی فیلمسازی دیجیتال و معرفی آن). آنچه در پی می آید خلاصه گزارشی از مهم ترین نکات مطرح شده در آن جلسه توسط این کارگردان است:

 

 

جلسه ی نخست به نمایش فیلم تایم کد با ریمیکس تازه ای از صدا به شکل همزمان توسط کارگردان اختصاص یافت. اگر تایم کد را دیده باشید می دانید که فیلم چهارداستان را در چهار کادر به شکل همزمان دنبال می کند، فیلم دارای تدوین تصویری نیست اما با صدا تدوین شده است، به عبارت دیگر در بیشتر موارد صدای غالب صحنه برای تماشاگر نقش کدی را بازی می کند تا انتخاب میان کادرها را انجام دهد.

 در این بازآفرینی فیگیس اقدام به بازی با چهار باند صدا کرد، گاه صحنه هایی را جلو و عقب کرد و با صدای متفاوتی نشان داد و امکان تجربه ای متفاوت را برای تماشاگرانش پدید آورد.

 

در جلسه ی دوم مایگ فیگیس شروع به صحبت درباره ی سینما بخصوص سینمای دیجیتال و محاسن آن و تجربیاتش در استفاده از این امکان تازه کرد.

 

تدوین:

 

فیگیس سخنانش را با اشاره به تدوین و عدم استفاده از آن در فیلم تایم کد آغاز کرد:

 

- تدوین امروزه دیگر کاربردی ندارد، بیشتر تبدیل به وسیله ای برای ایجاد جذابیت کاذب و فریب تماشاگر شده است.  در آغاز تدوین یک انقلاب در سینما بود اما امروز کاربردش را از دست داده است و تبدیل به یک کلک برای جذاب کردن فیلم ها شده است.

این تنها سینما نیست که در جا می زند. همه ی شکلهای هنر به نوعی در حال درجا زدن هستند.

همه چیز به فرهنگ برمی گردد. ما هنوز از موسیقی دهه ی پنجاه و هفتاد جلوتر نرفته ایم. هنوز ستارگان ما دنباله رو الویس(پریسلی) هستند. گروههای موسیقی ما همچنان از یک جازیست و سه گیتاریست ترکیب شده اند و سالهاست که به همین شکل ادامه می دهند، بدون هیچ تغییری. حتا ظاهر و شکل و آرایش گروهها و خوانندگان نیز تغییری نکرده است. اینها همه نیاز به تغییر دارند.

من فکر می کنم سینما نیز نیاز به یک تغییر و انقلاب دارد. تایم کد تلاشی برای فرار از مونتاز و ایجاد این تغییر است.

ایده ی اولیه ی فیلم از آنجا برای من بوجود آمد که می دیدم تماشاگران در خانه فیلمی را تماشا می کنند، همزمان با دیگر افراد خانواده صحبت می کنند، با چندین مسئله ی دیگر نیز درگیر می شوند و در عین حال فیلم را نیز دنبال می کنند. من فکر کردم پس تماشاگر می تواند به همین شکل چهار موضوع و داستان را با یکدیگر دنبال کند و خودش عمل تدوین را انجام دهد، و تایم کد شکل گرفت.

 

فیگیس ضمن با اشاره به تجربه ی نمایش روز قبل فیلم تایم کد اضافه می کند:

 

- در یکی از داستانهای فیلم صحنه ای هست که یکی از بازیگران وارد یک کتابفروشی می شود و کتابی را می دزدد. در این سالها پس از هربار نمایش فیلم از تماشاگران پرسیده ام که آیا متوجه شده اند که در کدام صحنه یک نفر چیزی می دزدد؟ و هیچ کس هیچ وقت آنرا ندیده بود. برای اینکه این صحنه همزمان است با صحنه ی سکس کردن دونفر دیگر در یکی دیگر از کادر تصویرها! البته بالاخره در یکی از نمایشهای فیلم زنی بلند شد و گفت: من دیدم، فلان صحنه بود. و بعد اضافه کرد: من همجنس گرا هستم و علاقه ای به تماشای صحنه ی سکس کردن نداشتم!(خنده ی همه)

 

تجربه ی اولین نمایش تایم کد:

 

- جالبترین تجربه اش برای من تماشای تماشاگران و عکس العملهایشان در هنگام نمایش فیلم بود. اینکه هنگام نمایش فیلم سر ِ هرکدام از تماشاگران به سویی است و هر کدام یکی از کادرها را دنبال می کنند.

بعدها به فکر یکپارچه کردن فیلم و تدوین و ساختن یک نسخه ی نهایی از آن افتادم. حتا یکبار مایک لی از من پرسید که آیا نمی خواهم آنرا به شکل یک فیلم کامل تدوین کنم؟ فکر می کنم که فیلم به همین شکل تجربه ای بوده و باید حفظ شود.

 

جشنواره فیلم لهستان و دیدار با دیوید لینچ:

 

- در لهستان هر ساله فستیوال فیلمی برگزار می شود که چندین سال است که دیوید لینچ یکی از پایه های ثابت آن است. من همان سالی که لینچ اینلند امپایر را ساخته بود آنجا بودم و وقتی بار اول فیلم را تماشا کردم مثل خیلی دیگر از تماشاگران می خواستم دیوید لینچ را بکشم!(خنده ی همه) اما صبح روز بعد وقتی از خواب بیدار شدم، دیدم که تصاویر فیلم هنوز با من مانده اند و تازه از روز بعد شروع به درک فیلم کردم. برخی فیلمها اینگونه اند، زمان برای ارتباط برقرار کردن با آنها لازم است.

در آنجا از برگزارکنندگان جشنواره خواستم که دیداری با لینچ داشته باشم. ما همدیگر را دیدیم و به او پیشنهاد کردم که مصاحبه ای با او انجام دهم. و او پذیرفت. برای این مصاحبه دوربین ام را در راهرویی که تنها یک لامپ از سقف آن آویزان بود کاشتم و از لینچ خواستم که در مقابل دوربین قرار بگیرد. در آن مصاحبه لینچ از تجربه اش با مینی دی وی و علاقمند شدنش به آن گفت. و اشاره کرد که مقداری از تصاویر فیلم را خودش فیلمبرداری کرده است و اینکه تصاویر بعضی جاها واضح(فوکوس) نیست به فیلم حس مورد نیازش را می دهد و باعث می شود که غیر طبیعی به نظر بیایند و این چیزی است که او به دنبالش بوده است. همچنین گفت که به فیلمبرداری علاقمند شده است و و فکر می کند فیلمبردار بودن حسنهای زیادی دارد و او دیگر ترجیح می دهد که بمیرد اما از فیلمبردار برای فیلمهایش استفاده نکند!

من با لب تاپم فیلم را تدوین کردم و در همان جشنواره نمایشش دادم و بالطبع فیلمبرداران زیادی هم آنجا بودند که جمله ی لینچ را شنیدند! الان من بر روی پروژه ای کار می کنم که شامل مصاحبه های زیادی با فیلمبرداران است و حاوی نکات جالبی در همین زمینه است.

لینچ همچنین از علاقه اش به شمع و استفاده از نور آن گفت و اینکه بدینوسیله می تواند تصاویر شاعرانه تری خلق کند.

 

های دیفینیشن HD:

 

- فورمت خیلی خوبی است. کیفیت و کارآیی اش بالاست، اما شاعرانه نیست. اکنون کمی برای رفتن به سراغ اچ دیHD زود است. هنوز زمان لازم دارد. امروز اگر به سر صحنه ای بروید که به شکل اچ دیHD فیلمبرداری  می شود مجبور می شوید با تکنیسینهای زیادی سروکله بزنید. همه ی صحنه پر از کابلهای مختلف است که دست و پا گیرند و بیشتر به جای آنکه بر خلاقیتتان تمرکز داشته باشید با مسائل فنی درگیر می شوید. من ترجیح می دهم اکنون به سراغش نروم و توصیه می کنم شما هم این کار را نکنید.

 

هالیوود:

 

- قصد ساختن ترک لاس وگاس را داشتم. با تهیه کنندگان صحبت کردم. در خانه ی یکی از آنها بودیم. ایده را توضیح دادم و خوششان آمد و بعد خواستند که بخشی از آنرا برایشان بخوانم. یکی از آنها از من خواست که پایان اَکت(فصل یا بخش؟) اول از فیلمنامه را بخوانم. من معنایش را نمی فهمم. از نظر آنها همه ی فیلمنامه ها باید به شکل سه بخشی و بر اساس ساختار جاافتاده ی مورد نظر آنها نوشته شوند. به اجبار شروع کردم بخشهایی از کار را تعریف کردن و توضیح دادن، برای اینکه هنوز فیلمنامه ی کامل و نهایی را در دست نداشتم! در میانه ی این توضیح دادن بودم که گفتند برویم برای غذا خوردن. من در اوج داستانم بودم و همه می خواستند برای غذا خوردن بروند. قرار شد در موقع غذا خوردن درباره ی باقی داستان صحبت کنیم. برای غذا خوردن پسر ده ساله ی تهیه کننده هم به سر میز آمد و به ما ملحق شد تا با ما غذا بخورد. من می خواستم صحنه ای را تعریف کنم که دو کاراکتر من با هم سکس می کنند اما به خاطر حضور پسربچه مجبور بودم بگویم با هم عشقبازی(making love) می کنند، در حالی که آن عشق بازی نیست، سکس کردن است، کردن ِ صرف(fuck)!  (خنده ی همه)

در میانه ی صحبت پسربچه گفت من می توانم چیزی بگویم؟ پدرش به او اجازه داد و او گفت: فکر نمی کنی که این صحنه به این شکل درست نباشد و اگر به این گونه بشود بهتر نیست؟

من متعجب مانده بودم که چه بگویم. اگر در انگلیس بود حتمآ یکی توی سر بچه می زدیم و می گفتیم تو حرف نزن!(خنده ی همه)
به هر حال پدرش خوشش آمد و گفت بد نمی گوید، ایده ی خوبی است، بهتر است درباره اش فکر کنیم!

و من با خودم گفتم : نگاه کن، در هالیوود بچه ها برای سرنوشت فیلمها تصمیم می گیرند!

 

فیلمنامه ای را به بازیگر زنی(آنجلینا جولی) دادم تا بخواند. قرار شد بعد از یک هفته خبرش را بدهد. زمان بیشتر از قرار مورد نظر شد و بعد از مدتی مدیر برنامه های آن بازیگر نسخه ای از فیلمنامه را برایم پس فرستاد با یک نامه که: بازیگر مورد نظر با کمک دستیارش فیلمنامه رابه شکل بهتر بازنویسی کرده اند و برایت فرستاده اند تا درباره اش فکر کنی!

در هالیوود همه ی بازیگران فیلمنامه نویس شده اند. دستیار و مدیربرنامه ای دارند که وقتی فیلمنامه ای را می خوانند به آنها پیشنهاد می کنند که مثلآ اگر تو در اینجای فیلم این کار را بکنی بهتر است و تماشاگر بهتر می پسندد و تو بیشتر و بهتر به چشم می آیی، به همین سادگی! الان در هالیوود هر کس سعی می کند به شکلی نظرش را بر فیلمنامه اعمال کند و همین دست کارگردان را برای مستقل بودن می بندد.

 

سر صحنه:

 

- معتقدم حس و اتمسفر صحنه را باید حفظ کرد. پیشترها، سر صحنه ی بعضی کارها بعد از کات دادن  همه ی عوامل شروع به حرکت و حرف زدن می کردند. اما الان من قانونی دارم و آن این است که بعد از کات دادن هیچ کس اجازه ی حرکت اضافی و یا صحبت کردن ندارد تا وقتی که من اجازه دهم. بدینگونه من سعی می کنم که حس و اتمسفر صحنه را حفظ کنم تا اگر نیازی به برداشت مجدد بود و یا قصد ِ انجام و یا امتحان شیوه ی دیگری برای اجرای صحنه را داشتیم حس بازیگر حفظ شود و بتوانیم آنرا انجام دهیم، بدون آنکه بازیگر و دیگر عوامل از فضا خارج شوند.

 

فورمت:

 

- متاسفانه امروزه فیلمسازان به اندازه ی بزرگی و شهرتشان فرمت مورد استفاده شان را انتخاب می کنند، نه بر اساس نیاز اثر. فیلمسازان بزرگی مانند اسکورسیزی و کاپولا دیگر حاضر نمی شوند که فیلمی را با فرمت سوپر شانزده بسازند چرا که فکر می کنند از بزرگی شان کم می شود.

مثلآ به نظر من برتولوچی باید آن فیلمش که درباره ی دانشجویان در فرانسه است را باید به جای 35 میلیمتری با سوپر 16 می ساخت. چرا که هر کدام از این فرمت ها ویژگی های خاص خودشان را دارند و حس و حال ویژه ای به فیلم می بخشند، اما به هر حال در نهایت او برتولوچی است و گرفتن چنین تصمیمی برایش آسان نیست.

من ترک ِ لاس وگاس را با سوپر16 فیلمبرداری کردم، چرا که فکر می کردم به این شکل بهتر می توانستم به حس و حال مورد نیازم دست پیدا کنم.

در نهایت مهم ترین نکته نتیجه است: پس باید به آن فکر کرد که چگونه می شود بهترین نتیجه را گرفت و با چه شیوه  و روشی می توان آنرا به دست آورد. بهتر بودن فرمت مورد استفاده دلیلی بر بهتر بودن فیلمساز نیست.

 

ادامه ی جلسه گفتگو میان حاضران با فیلمساز بود که متاسفانه یادداشت برداری نکردم و بالطبع قادر به نوشتن گزارشش نیز نیستم!

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٧/۳/۱٥
تگ های این مطلب :سینما و تگ های این مطلب :لینک
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


 

١.دوستانی که بخشی از مطلب پیشین به مذاقشان خوش نیامده بود:

باز هم می‌گویم: ای کاش اینرا هم به قول شما دزدیده بودند و در موزه‌هایشان برایمان نگاه می‌داشتند، باور کنید برای ما جماعت دلال‌صفت همین هم زیادی است!

 

٢.باستان شناسان می‌گویند بر روی آن کتیبه نوشته شده بوده است: این سرزمین خشک و بی آبی بود، شادی و آسایش را آوردم."

کارشناسان می‌گویند قرار است کتیبه‌ی دیگری به جای آن نصب شود با این مضمون که:

ما دوباره به وضع سابق برگرداندیمش!

 

 

 

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٧/۳/۱۳
تگ های این مطلب :روزانه و تگ های این مطلب :لینک
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


پناهگاه

یک سفر یکروزه داشتم به لندن. دلیل اصلی سفر رفتن به کنسرت راجز واترز، یکی از آخرین غولهای موسیقی امروز و یکی از پایه‌گذاران گروه معروف پینک فلوید بود. دوربینمان را هم به همراه بردیم که اگر شد چند عکسی بگیریم و اینجا بگذاریم برای علاقمندان که متاسفانه در همان دم در ورودی کنسرت دوربینمان توقیف شد و درسی شد تا دیگر در اینگونه مکانها دوربین حرفه‌ای به دنبالمان نبریم. به هر حال به قول عزیزی ما حج ِواجبمان را رفتیم!

اما قبل از رفتن به کنسرت دو ساعتی وقت آزاد داشتیم و به قول هادی خرسندی گفتیم تا در لندن هستیم سری به استوانه‌ی کوروش بزنیم ببینیم سر جایش هست یا نه!

                                    


 دیداری کردیم دوساعته  از بریتیش میوزیوم که تمام دوساعتش به گشتن در غرفه‌ی ایران باستان گذشت، موزه آنقدر بزرگ است که شاید یک روز هم برای گشتن و دل سیر دیدنش کافی نباشد، در وصفش همین را می‌توانم بگویم که باید به لیست مکانهای دیدنی قبل از مرگتان آن را اضافه کنید و حداقل یک روز از عمرتان را در آن بگذرانید. تمام دنیا در ساختمانی که خود یکی از دیدنی‌های جهان است در کنار یکدیگر گردآوری شده‌اند: از تمدن چین گرفته تا مومیایی‌های مصر باستانُ از ایران باستان تا تمدن اسلامیُ از آمریکای جنوبی تا شرق دور. تمام دنیای کهن در دنیایی مدرن.

اگر از کنسرت راجر واترز عکس نگرفتم اما از موزه تعدادی گرفتم، اگر خواستید می‌توانید عکسها را به شکل اسلاید شو در یوتیوپ ببینید(درپایین و یا در اینجا) و یا اینکه تعدادی را با کلیک کردن روی اینجا تماشا کنید.

اسم کلیپ را گذاشته‌ام پناهگاه، اول برای اینکه جایی مانند این پناهگاهی برای فرار از بیگانه شدن با خود ِانسان غربت نشین است، و دوم اینکه بر خلاف آنکه همه از این آثار به عنوان آثار دزدی شده نام می‌برند، من یکی از حضورشان در جایی چنین امن بسیار راضی هستم. ای کاش انگلیسی‌ها آن مجسمه‌های بودای در افغانستان را هم به قول ما دزدیده بودند و برایمان سالم نگه می‌داشتند تا بتوانیم امروز ببینیمشان و فردا به نسل بعد سالم تحویلشان دهیم. شاید بسیاری به یاد بیاورند روزهای اول انقلاب را که عده‌ای با بولدوزر می‌رفتند تا تخت‌جمشید را ویران کنند، یا همین امروز که پاسارگادمان در آستانه‌ی نابودی است. اگر عرضه، توان، لیاقت -هرچه می‌خواهید بنامیدش- داشتن و نگاهداری بعضی چیزها را نداریم، همان بهتر که به دیگران بسپاریمشان تا برایمان نگاهشان دارند.

 من هنوز حیرت‌زده از دیدار آثاری هستم که از زیبایی، تمیزی و  نو بودن گویی همین دیروز ساخته شده‌اند: دیوارهای داخلی اهرام مصر٬ تخت جمشید٬ مومیایی‌ها و هزار و یک چیز دیگر.

 

 

 

خوابگرد عزیز اشاره کرده است به فیلتر بودن سایت یوتیوپ در ایران و اینکه گویا به این نشانی باز کردن‌اش ممکن است:

http://uk.youtube.com/watch?v=WJoki36nOi4

ممنون از لطفش.

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٧/۳/۱
تگ های این مطلب :لینک و تگ های این مطلب :روزانه و تگ های این مطلب :عکس و تگ های این مطلب :جامعه
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


 

این لینک را حتمآ ببینید. مجموعه عکسهای یک عکاس ایرانی عضو مگنوم از قبل و بعد از انقلاب به صورت اسلاید‌شو با عکسهایی واقعآ دیدنی و بعضی بسیار هوشمندانه. بعضی از آنها را قبلآ دیده‌اید. بعضی هم واقعآ در ترکیب شاهکارند.
خودتان ببینید
عنوانش هست از شاه تا خمینی. برای شروع بر روی play  در پائین چپ کلیک کنید.
و توضیح مهم‌تر اینکه نام عکاس عباس معروف است٬ ممنون از اشاره‌ی خوابگرد عزیز. راستش در بیوگرافی‌اش نام کوچکش را یافتم اما هر چه گشتم اشاره‌ای به نام فامیلی‌اش نشده بود.
به هر حال:
این هم بیوگرافی عکاس به انگلیسی
و این هم تعداد دیگری از کارهای بسیار زیبایش

 نوشین عزیز اشاره کرده‌اند که فامیلی ایشان  عطار است: عباس عطار.

فقط می‌ماند یک احسنت به خودم که هنوز بعد از این همه سال عکاس هموطنی را که برای یکی از مهم‌ترین و معتبرترین پایگاههای عکاسی خبری دنیا کار می‌کند نمی‌شناسم٬  با اینکه پیشتر بارها و بارها کارهایش را دیده‌ام و بعضی را بسیار تاثیر‌گذار یافته‌ام. احتمالآ اگر ایرانی نبود حتمآ بسیار پیشتر از اینها شناخته بودمش! به هر صورت برای ما هر جنسی خارجی‌اش بیشتر اعتبار دارد!

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٧/۱/۱٩
تگ های این مطلب :لینک و تگ های این مطلب :عکس
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


بخند و گریه کن!

واقعآ حیف است اگر این را نبینید. هنر نزد ایرانیان است و بس.

این مصاحبه‌ی بهمن قبادی و دل پرش هم خواندنی‌استُ.
از طرفداران قبادی نیستم٬ البته از مخالفان‌اش هم نیستم! تنها فکر می‌کنم برای روشن شدن ذهن بعضی دوستان خواندن این مصاحبه ضروری است.

 

 

 

 

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٦/۱٢/٢٠
تگ های این مطلب :لینک
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


یک لینک خیلی باحال

این ویدئوی صحبتهای عزت‌الله انتظامی و داریوش مهرجویی را در جشن دنیای تصویر ببینید(اگر قبلآ ندیده‌اید). هم خنده‌دار است و هم دردناک. واقعیاتی است که معمولآ همه نمی‌بینند. خود به اندازه‌ی کافی گویا است.

این هم خود ویدئو

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٦/۱٠/٢۱
تگ های این مطلب :لینک
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


 

رفیقی داشتیم اهل کتاب و قلم. اما مانند بسیاری برای آنکه از قافله عقب نماند و بتواند بالا برود از دست‌آویزی به هیچ چیز ابا نداشت٬ و بالطبع مذهب و کارهای مذهبی و اداهای باب میل حضرات یکی از چیزهایی بود که در کارهایش بسیار می‌دیدی٬ به جا و نا بجا. یعنی کافی بود بداند فلان داور فلان جشنواره از دیدن مراسم سینه‌زنی بر روی صحنه خوشش می‌آید٬ به هر نکبتی که شده صحنه‌ای اینگونه در نمایشش می‌چپاند تا باب میل شود. بگذریم.
این رفیق شفیق برای آنکه در دایره‌ی روشنفکرنمایی و گرایی بماند البته به هیچ‌چیزی نه نمی‌گفت. به پایش که می‌افتاد عرق سگی را بی مزه می‌خورد٬ و در موقعش به سنت ایرانیان که همه چیز را با هم دارند٬ نماز می‌خواند و روزه می‌گرفت و سینه می‌زد.
عاشق مهرجویی بود و عرفان‌زدگی‌اش و هامون بتی بود دست‌نایافتنی.(آن سالهای بسیاری درگیر هامون شدند. برای خود من که آخرین بار شاید هفت هشت سال پیش هامون را دیده‌ام٬ هنوز خاطره‌اش شیرین است و مزه‌اش زیر دندان. هرچند که شاید آن هم مانند بسیاری چیزهای دیگر که امروز برایم بی‌معنا و مسخره شده‌اند٬ به همان درد دچار شود و دوباره دیدنش را تاب نیاورم).
به هر حال٬ آن دوران ما صادق هدایتی بودیم٬ این رفیق ما محمود دولت‌آبادی ونادر ابراهیمی را به رخ می‌کشید: که الحق حق هم داشت٬ که ایشان هم خود بلد هستند نان را به نرخ روز بخورند و باید شاگردی‌اشان را کرد٬ اگر رهرو این راهی!
یکی دیگر از کسانی که گهگاه این رفیق ما دست به دامانش می‌شد تا ثابت کند روشنفکری و مذهب با هم کنار می‌آیند٬ این شهید اهل قلم٬ یعنی مرتضی آوینی بود. بخصوص وقتهایی که قصد به انجام کاری برای جشنواره دفاع مقدس داشت.
از اتفاق نازینی چندتایی از نقدهای مرتضی آوینی بر فیلمهای مادر و هامون را بر روی وبلاگش گذاشته و من برای اولین بار می‌دیدمشان. دلم می‌خواست آن رفیقمان نیز این نقدها را می‌خواند و بعد می‌دیدم که چگونه می‌تواند عشقش به هامون را با روشنفکری‌ای که خود آوینی منکرش است بیامیزد.
این خود نقدها:
مادر٬ دلبستگی به عهد قاجار

هامون

به گمان من هیچ‌چیز بهتر از همین نوشته‌ها ماهیت فکری صاحب اثری را که همه سعی می‌کنند از او هنرمند ومتفکری درجه‌یک بسازند روشن نمی‌کند. یادتان نرود که بزرگان هنر امروز این سرزمین٬ یعنی سینما‌گرانی چون حاتمی‌کیا و ملاقلی‌پور و باقی جنگی‌سازان سینمای ایران بسیار به این دستمال می‌آویزند.
اما با این همه با آن قسمتش راجع به روشنفکری و عدم ارتباطش با جامعه‌‌ی ایرانی موافقم. یکی از مشکلات ما همین است. به عبارت دیگر ما مدرنیزاسیون را می‌خواهیم ولی با آفتابه٬ پست مدرن را می‌خواهیم ولی با حفظ مطلق‌گرایی مذهبی٬ دمکراسی را می‌خواهیم ولی بدون بها دادن به حقوق دیگرانی که چون ما نیستند٬ آزادی را می‌خواهیم ولی تنها برای خودمان و دارو دسته‌مان.  فراموش می‌کنیم که غرب دست‌آوردهایش را به وسیله ی همین روشنفکران به دست آورده است. جامعه‌ی بدون روشنفکر٬ بدون پل ارتباطی میان متفکران و مردم٬ جامعه‌ی بی‌مطالعه از این جلوتر نخواهد رفت. حال به قول آن شهید٬ اول قبله‌نماینتان را پیدا کنید تا بعد ببینیم سر‌انجام به کجا خواهیم رسید و مطمثن باشید پایان راه همانجاست که قبله‌نمایتان می‌گوید!

ار این گذشته این عکس‌ها هم دیدن دارند٬
رضاشاه و کشف حجاب
 

و آخر اینکه از این آدم خطرناک‌ترمن نمی‌شناسم. بتونه‌کاری که با قدرت هرچه تمام‌تر به مرده‌ای نیمه‌جان مسیحاوار می‌دمد و جان می‌دهد و می‌تواند به راحتی حاصل سالها زحمت بسیاری را به باد دهد. نگاهی به این مصاحبه‌اش بیاندازید تا بفهمید چگونه این آدم با ظرافت بتونه بر حاصل زحمات‌ِ کسانی چون علی دشتی و کسروی می‌کشد و دیوار نیمه‌ویران را از نو با مصالح مدرن می‌سازد. 
مصاحبه با عبدالکریم سروش
 

هرگونه می‌خواهید برداشت کنید. اما این حمایتها و هواداری از جانب غربی‌ها از او برای من غیر قابل قبول و شک بر‌انگیز است. این از آن کمانچه‌زدن‌هاست که فردا صدایش در می‌آید٬ و بد صدایی هم دارد.
این دیدگاههای مثلآ مدرن از اسلام رادیکال نیز خطرناک‌تر است و راه به بیراهه‌ای می‌برد که بیرون آمدن از آن آسان نخواهد بود.

همین.

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٦/۱٠/۱۸
تگ های این مطلب :خاطره و تگ های این مطلب :لینک و تگ های این مطلب :نقد و تگ های این مطلب :روزانه
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


 

باز هم مهدی آذریزدی.
گزارش را بخوانید٬ بیشتر چیزی برای گفتن نیست که گفتنی‌ها کم نیست اما... .

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٦/٩/٢٦
تگ های این مطلب :لینک
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


بزرگمردی اینگونه عاشق...

این مرد به گردن من یکی حق زیادی دارد. و فکر می‌کنم تنها من نیستم که مدیون اویم. بسیاری از کودکان دیروز و امروز مدیون تلاشهای اویند٬ تلاشهایی که آنچنان که باید ارج ندید‌ه‌اند.
این خبر دلگیر کننده است برای من٬ که با افتخار خود را یکی از خوانندگان آن قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب می‌دانم٬ هرچند شاید بچه‌ی چندان خوبی نبودم.
یکی دوسال پیش مطلبی درباره‌اش نوشتم که فرصت چاپش هرگز پیش نیامد و ماند در میان باقی کاغذها٬ می‌خواهم بازش یابم و همینجا منتشرش کنم.
به هر حال امیدوارم به زودی صحیح و سالم به خانه باز گردد٬ بچه‌های بسیاری چشم به راه شنیدن خبر بهبود اویند.

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٦/٩/٢۱
تگ های این مطلب :روزانه و تگ های این مطلب :لینک
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


یک لینک

درست یا غلطش را نمی‌دانم. باید این مطلب را خواند و بعد دید جبهه‌ی مخالف چه می‌گوید و آن هنگام قضاوت کرد.
قورباغه ابوعطا می خواند، ناصر رحمانی نژاد... 

 

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٦/٩/٧
تگ های این مطلب :لینک
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


هوا بس ناجوانمردانه سرد است...

این است قدر شناسی٬ هنر شناسی ایرانیان؟
شوخی قشنگی کرد آنکه گفت:
هنرمند هر جا رود قدر بیند و بر صدر نشیند!
 
یا به گمانم گوینده‌ی این سخن هرگز ایران نبوده است!

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٦/٩/٦
تگ های این مطلب :لینک
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


یک لینک از ناکجا آباد

این لینک را به تازه‌گی عزیزی فرستاده است. توضیحاتش مفصل است:
اول اینکه عکس متعلق به نمایش نیست.
دوم اینکه نام درست نمایش ترسهای فروخورده‌ی یک نسل رو به اضمحلال است.
و سوم اینکه این نمایش به بی‌معنایی این خلاصه داستانی که برایش نوشته‌اند نیست. در اولین فرصت متن کاملش را همینجا می‌گذارم و توضیحات بیشتر را اضافه می‌کنم. علی‌الحساب این‌را داشته باشید که نام باقی عوامل جا افتاده‌است و بی‌انصافی‌ است اگر نام نبرم از:
بهروز جمشیدی عزیزم که بازیگر کار بود.
نوید میرزایی که منشی صحنه بود و علی احمدی و حسین خاکسار که رفقای پای ثابت اکثر کارهایم بودند و به اسم عناوینی چون مدیر صحنه یا بازیگر و یا دستیار داشتند٬ اما من می‌دانم که ایشان بسیار بارها از دوش من بر می‌داشتند و صرف حضورشان دلگرمی بود به انجام یک کار٬ آنچه امروز ندارم! دست همه‌شان درست و دمشان گرم.

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٦/۸/٢۸
تگ های این مطلب :لینک و تگ های این مطلب :تیاتر و تگ های این مطلب :خاطره
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


یک لینک مهم

 این مصاحبه‌ی مهم مسعود بهنود با ابراهیم گلستان را ببینید.

پیرمرد به هیچ کس رحم نمی‌کند٬ بهنود هم از نیش‌اش در گزند نیست٬ دوستش دارم.

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٦/۸/٢٤
تگ های این مطلب :لینک و تگ های این مطلب :سینما
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


آبادان و د...

با اینکه حسابی گیرم اما حیفم می‌آید این چندتا لینک را اینجا نگذارم.

همین دو ماه پیش بود به گمانم که رفته بودیم زیارت آسید‌عبدالرحیم خودمان و پابوس والده‌شان که با چمدانی پر از سبزی خشک و آجیل و گز و پولکی و البته چندتایی کتاب از ایران آمده بودند. در میان همه کتابها کتابی بود به نام جامعه‌شناسی آبادان که دیدن و تورق‌‌اش به هر حال برای کسی که اسمآ هم زاده‌ی آبادان است خالی از لطف نیست. هنوز کتاب را نخوانده‌ام(این یعنی سید بده بخوانیم کتاب را!)و هر وقت کامل خوانده  شد درباره‌اش نظر می‌دهم.
اما این سایت هم باز برای بچه‌های آبادان خالی از لطف نیست. دوست داشتید سری بزنید٬ بخصوص غربت‌نشینان:
آبادان٬ شهر خدا 
هرچند که آبادان برای خیلی‌ها دیگر تنها تبدیل به یک خاطره‌ی‌ دور شده است و بس. و این همه را نداریم مگر از برکت جنگ!
البته این یکی را هم از دست ندهید:
تاریخچه‌ی سینما در آبادان

نمی‌شود از آبادان و سینمای آبادن گفت و یاد دو نفر نیافتاد: اولی خودم٬ دومی امیر نادری!!!
جدا از شوخی این هم یک خبر درباره‌ی تنگنا٬ یکی از فیلمهای به یاد ماندنی امیر نادری.

اما از این یکی که بگذریم٬ با این حرف کاپولا موافقم که:
اسکورسیزی فقط برای پول فیلم می‌سازد! 
همین هفته‌ی گذشته صحبتش با حضرت فرید بود و دقیقآ همین مثال اسکورسیزی. البته صحبت ما از بیضایی شروع شد که وقتی آدم نام بازیگران فیلم جدیدش را می‌خواند شوکه می‌شود. مثلآ شنیدن نام گلزار به عنوان بازیگر؟! در فیلم بیضایی. نمی‌دانم شاید بیضایی واقعآ می‌خواهد ثابت کند که از دسته جارو هم می‌تواند بازی خوب بگیرد! باید دید.
امیدوارم دیگر سراغ امین حیایی نرود!

این یکی را من اولین‌بار است اسمش را می‌شنوم. حرفهایش به نظرم کمی عجیب آمد٬ سری به منبع خبر زدم و دیدم: بعله!
خودتان به هر دو سر بزنید و قضاوت کنید که از چنان دکانی آشی بهتر از این بیرون می‌آید یا نه؟

آمدم برای یک دقیقه یک نگاه گذرا به اخبار بکنم و بروم٬ یک ساعت اینجا گیر افتادم!




  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٦/۸/۱٥
تگ های این مطلب :لینک و تگ های این مطلب :خاطره و تگ های این مطلب :سینما
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


نفس‌کش!

ما زنده‌ایم و هنوز نفس می‌کشیم. این یکی دو هفته کمی درگیرم و سرم شلوغ. اگر خطی ننوشتم٬ گفتنی‌هایش بماند برای هنگام که باز می‌گردم.

برای اینکه حوصله‌تان سر نرود اینها را بخوانید:

سنگی به گور فریدون گله!
هنوز در جا میزنیم٬ مزخرف٬ مزخرف!

این هم آخرین سفر زرتشت٬ کتاب تازه‌ی فرهاد خان کشوری که چند سالی بود که با وسواس بر رویش کار می‌کرد و همیشه خبر آخرین بازنویسی‌اش را می‌شنیدیم و اکنون چاپ شده است.
 باید منتظر بمانم تا کسی از ایران بیاید و روزبه یک نسخه‌اش را برایم بفرستد.
به هر حال
تبریک!

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٦/۸/۱٤
تگ های این مطلب :کتاب و تگ های این مطلب :روزانه و تگ های این مطلب :لینک
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


نوبل به سبک ایرانی و یک آدم بدبین!

عزیزی که همیشه لطفش به من زیاده از حد بوده و هست بر من خرده گرفته بود که چرا من اینچنین بدبینانه به اتفاقی چنین فرخنده نگاه می‌کنم. منظورم جایزه‌ی کذایی نوبل و برنده‌ی ایرانی‌الاصل آن است!
ایشان معتقد هستند که اول اینکه مسئله آنقدرها هم بزرگ نیست( من می‌گویم برای ما اصلآ بزرگ نیست!) ٬ دوم اینکه به هر حال(امان از این حال‌ها) به نوعی(چه نوعی؟) آن فرد متولد ایران و ایرانی به حساب می‌آید. مثال زدند که گویا تا همین چند سال پیش -راست و دروغ بر گردن گوینده- اگر کودکی در هواپیمایی که بر فراز خاک انگلستان پرواز می‌کرد به دنیا می‌آمد و یا حتا در یکی از هواپیماهای خطوط هوایی انگلستان زاده می‌شد٬ تابعیت کشور انگلستان به او تعلق می‌گرفت.
گفتم: دمشان گرم٬ اما به قول مش قاسم دروغ چرا؟ ما که به چشم خودمان چنین چیزی ندیده‌ایم . اما اینقدر می‌دانیم که اگر امروز کودکی در ناف لندن در اتاق خواب خود ملکه هم به دنیا بیاید٬ تا پدر یا مادرش تابعیت انگلستان نداشته باشند برای گرفتن تابعیت حالا حالاها باید بدود.
دوم هم اینکه بحث تابعیت تنها نیست٬ اولآ گیرم مثلن همین انگلستان به کسی تابعیت بدهد(ولو افتخاری)٬ آن فرد باید این تابعیت را بپذیرد یا نه؟ اگر نپذیرد که انگلیسی به حساب نمی‌آید. ماجرای تابعیت آمریکایی آن بازیگر نقش جیمز باند را کسی به یاد دارد؟
حالا حکایت این نویسنده‌ی ایرانی‌الاصل است: آیا کسی به او تابعیت ایرانی  داده است؟ منظورم من و شما نیست٬ منظور شکل رسمی و دولتی است. حالا اگر فرض اول که منفی است درست بود و مثبت٬ عکس‌العمل ایشان چه بوده است؟ پذیرفته‌اند؟
باز این همه‌اش برای من مهم نیست. به فرض که همه‌ی اینها درست بوده است. باز هم به من و شما چه؟ اصلآ گیرم این برنده‌ی نوبل از یک پدر و مادر ایرانی در انگلستان یا هر کشور دیگری به دنیا آمده بود٬ یا حتا از همین بچه‌هایی بود که در یکی دو سالگی(شاید کمی هم بزرگ‌تر) به همراه خانواده‌شان از ایران مهاجرت کرده‌اند و به کشور دیگری رفته‌اند و بعد با امکانات و وسایلی که آن کشور در اختیار آنها گذاشته به موفقیتی دست یافته‌اند. من و شما می‌دانیم که اکثر این افراد اگر در ایران مانده بودند به هزار و یک دلیل -اولینش تنگ‌نظری من و شما و سنگ‌اندازیهایمان در راهشان- هرگز به آنچه امروز یافته‌اند نمی‌رسیدند. حالا موانع دیگر را نمی‌شمارم که خود بهتر می‌دانید. در این میان٬ حالا که طرف از همه‌ی سنگ‌هایی که ما معمولآ به طرفش می‌اندازیم جسته و خود را بالا کشیده و ما دستمان حسابی کوتاه شده٬ دیگر این داد و هوارهایمان برای چسباندن خودمان به آنها چیست؟ در پاره‌ای موارد گویا ما فراموش کرده‌ایم که خیلی از این افتخارآفرینان از خانوداه‌هایی هستند که بیست و خورده‌ای سال پیش از ترس جانشان همه چیزشان را گذاشتند و رفتند که مبادا به خاطر کافر بودن یا طاغوتی بودن یا هزار و یک انگ دیگر توسط همین هموطنان امروز جلوی یک دیوار سینه به گلوله نسپارند. حکایت جمهوری اسلامی است که هزار سنک در راه هنرمندان می‌اندازد و از هیچ تلاشی برای مشکل آفریدن در راهشان فروگذاری نمی‌کند٬ اما پایش که می‌افتد از همینها و جوایزشان در جشنواره‌های جهانی مایه می‌گذارد تا وجهه‌ای برای خود بخرد و کارهایشان را از ثمرات انقلاب معرفی کند٬ هرچند که شاید آنها حق داشته باشند: وقتی درباره‌ی کسانی سخن می‌گویند که برای گذشتن از سد سانسور زبانی ویژه برای خود آفریده‌اند و سخن به زبانی ویژه و هنری می‌گویند که اگر این سانسور و فشار نبود شاید هرگز شکل نمی‌گرفت.
به هر حال جان‌ ِ برادر٬ هروقت من و شما دستی به کسی دادیم و یاری‌اش کردیم تا به جایی برسد حق داریم خود را شریک بدانیم اگرنه... شرمنده‌ام٬ تنها داریم خود را دست می‌اندازیم!

می‌گویند شاهد از غیب رسید این است: این چند روز وقت به تایپ کردن و فرستادن این یادداشت نشد تا این مطلب را یافتم از نویسنده‌ی ایرانی‌الاصلی که از ایران بیزار است!
سخت نگیرید٬ اگر ندیده‌اید بیایید تا نشانتان بدهم ایرانیانی را که بیست٬ سی سال عمر در ایران سپری کرده‌اند و از ایران بیزارند و ترجیح می‌دهند در غربت آنها را به تابعیت هر کشوری بشناسند غیر از ایران! این بنده خدای انگلیسی که دیگر جای خود دارد!

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٦/۸/٢
تگ های این مطلب :لینک و تگ های این مطلب :نقد و تگ های این مطلب :روزانه
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


جشنواره فیلم لیدز۲ و ایرانی‌ها

خبر تازه اینکه تازه همین الان چششممان روشن شد به یک فیلم ایرانی دیگر: باز هم سیب داری؟ ساخته‌ی بایرام فضلی که من اولین بار بود درباره‌اش می‌شنیدم و با یک گشت ساده کمکی اطلاعات درباره‌اش یافتم. دیگر نام ایرانی جشنواره مهدی صاحبی فیلم‌ساز ساکن سوئد است که با فیلم زمان بستن  (Time of closure) در جشنواره حضور دارد.( معادل کلمه به کلمه گفتم٬ ترجمه‌ی بهتر بعد از دیدن فیلم!)
به اینها اضافه کنید البته ساخته‌ی کوتاه این هم مدرسه‌ای ما را که در بخش فیلم کوتاه نمایش داده خواهد شد.
اطلاعات بیشتر به مرور خواهد آمد!

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٦/٧/٢٦
تگ های این مطلب :سینما و تگ های این مطلب :لینک و تگ های این مطلب :روزانه
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


جشنواره فیلم لیدز

به این می‌گویند دوراهی وحشت!
دبیرخانه‌ی بیست و یکمین جشنواره ‌فیلم لیدز که از هفتم تا هجدهم ماه آینده -یعنی نوامبر- برگزار می‌شود٬ با افتخار و مسرت اعلام داشته است که فیلم بحث‌برانگیز و تحسین شده‌ی پرسپولیس را به عنوان فیلم افتتاحیه نمایش خواهند داد.
خبر خوبی است به ظاهر. هم فرصتی به دست می‌آید تا فیلم را ببینیم و هم اینکه بنا به رسم و سنت دیرینه‌ی ایرانی‌مان که در هر افتخاری خود را دعوت نشده شریک می‌کنیم(مثالش را در آخر همین یادداشت بخوانید!)٬ ما هم سری بالا بگیریم در میان این چهار نفر انگلیسی‌ای که به زور می‌شناسندمان و بگوییم: بفرمایید٬ ما اینیم!
اما سوی دیگر داستان زیاد امید بخش نیست. شما بهتر از من می‌دانید تا به امروز هرچه از ایران به این‌سو آمده و سروصدایی کرده همه از این دسته فیلمهایی بودهاند که در دهاتی دورآُتاده و در میان پایین‌ترین قشر آدمها و فقیرترین‌ها ساخته شده‌اند و فیلمساز عملآ با نشان دادن فیلمش به داوران و تماشاگران یادآور می‌شود که:
-شما را به خدا ببینید٬ میان این همه کور و کر و کچل و تراخمی بدبخت ِ گرسنه که به نان شب محتاج‌اند و پول خرید یک دفتر مشق برای بچه‌هایشان را هم ندارند٬ من چه نابغه‌ای بودم که توانسته‌ام این فیلم را بسازم!
قبول بفرمایید شما هم از آن طرف بی‌خبر باشید با خودتان می‌گویید:
راست می‌گوید٬ ببین طرف چه مخی است که با هیچ این همه ساخته٬ این اگر آمریکا بود و آن همه امکانات در اختیارش چه می‌کرد؟
و البته این من و تنها تعداد معدودی از شما هستند که می‌دانیم این بابا اگر آمریکا بود این موقعیت را هرگز به دست نمی‌آورد و الان یا راننده‌ی کامیون بود یا صاحب رستوران!
داستان پرسپولیس همینگونه است٬ حرف و حدیث و ضد و نقیض درباره‌اش بسیار است. ترجیح می‌دهم قضاوتی نکنم و بگذارم به بعد از دیدن فیلم. فقط امیدوارم بعد از دیدن فیلم کسی از دوستان انگلیسی جلویم را نگیرد و بگوید:
-بفرمایید٬ شما اینید!

اما داستان شراکت ما در افتخارات. آخرین نمونه‌اش همین برنده‌ی جایزه‌ی نوبل است که تا دیروزپدر و مادرش به دارودسته‌ی استعمارگرانی که ایران را تاراج کردند تعلق داشتند و اگر از خودش حرفی به میان می‌آمد هزار و یک قصه به دنبالش بود و امروز به آنجا می‌رسد که در بعضی سایتهای ایرانی از ایشان به عنوان یک ایرانی‌الاصل نام برده می‌شود! این یعنی به زور خود را به دیگری چسباندن.
به هر روی آخرین اخبار حکایت بر این دارند که این نویسنده سرگرم نوشتن کتابی درباره‌ی آداب و رسوم اصیل ایرانی و نقش آنها در بردن جایزه‌ی نوبل است. منابع دیگر می‌گویند ایشان پیام تشکر دریافت جایزه را به زبان انگلیسی و با لهجه‌ی غلیظ کردی قرائت کرده‌اند٬ در حالی که چشمه چشمه اشک می‌ریختند!
بله٬ بالاخره بعد از صد و خورده‌ای سال(به گمانم هفت سال) به قول یکی از همین سایتها: ما ایرانی‌ها جایزه‌ی نوبل را بردیم! 

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٦/٧/٢٥
تگ های این مطلب :سینما و تگ های این مطلب :روزانه و تگ های این مطلب :لینک
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


روشن‌فکر از نوع ایرانی

هادی خرسندی در تکه‌ای از نمایش ((هادی و صمد٬ ده سال بعد))٬ بخش از رئالیسم جادویی تا جمکران با زبان طنزش اشاره می‌کند به مارکز و عقاید دیروز خودش و می‌گوید:
هرکس که ما در زمان جوانی به او اعتقاد داشتیم بعدها تو زرد از آب در آمد.(نقل به مضمون)
حالا حکایت بعضی چیزهاست مانند این کشفیات جناب سهیل محمودی درباره‌ی نیما

این هم یکی دیگر از آن دلایلی است که آدم باید همیشه در یاد داشته باشد برای اینکه هر هنرمندی را روشنفکر نداند و البته هر روشنفکری را هنرمند. یکی از مشکلات ما همین است. گمان می‌کنیم هر داستان‌نویسی روشنفکر است٬ هر هنرمندی را روشنفکر می‌دانیم و از او انتظار راه‌نمودن و پیشگام بودن داریم٬ که اینگونه نیست. از من بپرسند می‌گویم روشنفکر یعنی احمد کسروی. هدایت روشنفکر است اما نه بخاطر داستانهایش بلکه به خاطر دید باز و  آزاد اندیشی‌اش٬ بخاطر سواد بالایش٬ به خاطر قدرت تحلیلش.
به هرحال روشن‌فکری و هنر دو مقوله‌ی جدا از یکدیگرند که  گاه با یکدیگر می‌آمیزند. اما عدم نبود یکی در یک فرد از شان او به عنوان یک هنرمند یا یک روشنفکر نمی‌کاهد. تنها لطفآ این دوتا را با یکدیگر قاطی نکنید٬ مانند این یکی: چنین حضرتی روشنفکرش باید آل احمد باشد!
همین.

پی‌نوشت: جدیدآ پس از پیوستن نویسندگان و هنرمندان و خوانندگان و بازیگران و امثالهم به جرگه‌ی روشنفکری گویا وبلاگ‌نویسان هم خود را به صرف نوشتن خطی چند روشنفکر می‌دانند. لازم به اسم بردن نیست که نمونه‌های درخشان بسیار دارد.
نسلی که نویسندگانی چون دولت‌آبادی و سید علی صالحی و ابراهیمی و غیره را به جای روشن‌قکر عوضی گرفت و از ایشان بز راهنما ساخت و به دنبالشان راه افتاد شاهکاری چنین تحویل داد٬ وای اگر نسل جدید به دنبال روشنفکرانش در این فضای مجازی پوچ بگردد!

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٦/٧/۱۸
تگ های این مطلب :روزانه و تگ های این مطلب :لینک و تگ های این مطلب :نقد
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


آقای رئیس جمهور٬ چشم بگشای...

چند ماه پیش فیلمی از شبکه‌ی سی‌بی‌سی پخش شد که به علت موضوعش یعنی همجنسگرایان در ایران مورد توجه قرار گرفت.
اکنون پس از سخنان آقای رئیس جمهور دوباره این فیلم مرکز توجه شده است. اگر به این نشانی بروید می‌توانید بازپخش فیلم را به همراه تکه‌ای از سخنرانی احمدی‌نژاد و همچنین مصاحبه‌ای با دبیر سازمان همجنسگرایان ایران ببینید.
توصیه می‌کنم حتمآ فیلم را ببینید٬ چیزهای دارد که خیلی از ما پیشتر نشنیده بودیم و از آن بی اطلاعیم.
و از همه مهم‌تر هنوز بسیارند کسانی که زیاد مخالف با آقای احمدی‌نژاد و دارودسته‌اش نمی‌اندیشند.
این هم خود فیلم: Out in Iran

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٦/٧/۱۱
تگ های این مطلب :تلویزیون و تگ های این مطلب :نقد و تگ های این مطلب :لینک و تگ های این مطلب :روزانه
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


تلفظ صحیح!

بهای بودن را باید پرداخت٬ هرچند گران٬ هر چند به دروغ... افسوس!

در جشنواره‌ی تیاتر منطقه‌ای اراک بودیم و داوود رشیدی یکی از داوران. پوستر نمایش‌مان را بردم و دادم دستش و بالطبع اشاره کردم که: این هم پوستر نمایش.
نگاهی انداخت و فرمود: پُستر نه پوستر! 
این مصاحبه‌شان را خواندم٬ آنجا که می‌فرمایند:« شک ندارم که برگزار کنندگان این جشنواره‌ ملی بحث کیفی آن را نیز در نظر گرفته‌اند... .»
می‌گویم: جشنواره مذهبی نه ملی!
ای کاش تفاوت این دو را یاد می‌گرفتی استاد!



  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٦/٧/٩
تگ های این مطلب :تیاتر و تگ های این مطلب :لینک
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


مگر رژیم دیکتاتوری‌ است؟

اینکه از محسن نامجو و کارهایش خوشتان بیاید یا نه بحثی‌است جدا.
اینکه کارش خوب است یا بد خود موضوع مقاله‌ای است و آنان که موسیقی‌دانند باید بنویسند.
اینکه چرا نامجو گل کرده‌است و اینگونه طرفدار پیدا کرده آن هم سو‌ژه‌ی مناسبی است برای یک بررسی جامعه‌شناسانه شاید.
اما...
 فیلمی درباره‌ی نامجو ساخته می‌شود و بعد از نمایشش بحث‌هایی بوجود می‌آید و بعضی ایرادهایی می‌گیرند که به‌جاست و نابجا!
آنان که درست هستند بمانند. اما نابجایش آنجاست که یکی دو جایی مطالبی خواندم درباره‌ی آن فیلم که ابراز نظر نامجو درباره‌ی شهرام ناظری و موسیقی سنتی ایرانی را بر نتافته بودند و یکباره بر او توپیده بودند که های پسرک به چه اجازه درباره‌ی استادان اینگونه می‌گویی و فلان و بهمان.
من با این بخش از داستان کار دارم. بالشخصه با بعضی حرفهای نامجو ارتباط برقرار نکردم. بعضی حرفهایش به نظرم اشتباه بود٬ بعضی هنوز مانده و کهنه بود که بوی نایش اصلآ با آدم نوگرایی مانند او جور در نمی‌آمد که شاید آنها را هم بر اساس مصلحتی گفته است تا بعضی را خوش آید و اجازت به بیرون آمدن آلبومش صادر کنند٬ نمی‌دانم. اما از اینکه بی‌پرده نظرش را بیان می‌کند خوشم آمده است. اگر منصفانه نگاه کنیم حداقل نظرش درباره‌ی آن آلبوم ناظری درست است٬ در گلستانه از کارهای ضعیف شهرام ناظری است. پس مشکل چیست؟ مشکل اینجاست که بعضی دوستان اعتقاد دارند به عنوان پیش‌کسوتی هم شده نباید این سخنان بیان شود. به عبارت بهتر از طرف انتظار دارند ریا کند. دروغ بگوید٬ بر اساس مصلحتها پا روی حقیقت بگذارد. بگذارید مثالی بزنم: من و شما و بسیاری دیگر برایمان اتفاق افتاده است که کاری را خوانده‌ایم و خوشمان نیامده اما به هزار و یک دلیل مانند همین حقیقت را نگفته‌ایم.یا بعدها در برخورد با صاحب اثر به دروغ زبان به تایید و تعریف نیز گشاده‌ایم. این میان نویسندگان هم اتفاق می‌افتد. میان فیلمسازان هم هست. میان تیاتری‌ها هم هست. بنا به مصلحت ریا می‌کنیم . مثال بارزش برای خود من فیلمهای روسی مانند فیلمهای پاراجانوف است که هرچه می‌نگرم کمتر نشان هنری درشان می‌بینم٬ یا همان کیارستمی خودمان و فیلمهایش که من کمترین نشانی از سینمایی بودن در بسیاری از آنها می‌بینم٬ اما اگر همین را جایی بیان کنی با تو همان می‌کنند که اینجا با نامجو کرده‌اند.. گمان می‌کنیم این یعنی برخورد درست و از دیگران انتظار چنین برخوردی داریم. اما اینگونه نیست.
درست یا غلط به گمان من نامجو تنها نظرش را بیان کرده است. و نمی‌شود کسی را به جرم اظهار آزادانه‌ی نظرش محاکمه کرد یا دست کم اینگونه به زیر سلاخی کشید٬ اگر می‌توانید ثابت کنید نظرش اشتباه است٬ با خودش کاری نداشته باشید. مگر رژیم دیکتاتوری ‌است؟

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٦/٧/٤
تگ های این مطلب :لینک و تگ های این مطلب :نقد و تگ های این مطلب :موسیقی
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


ما ایرانی‌ها...

این گزارش را ببینید. روی دیگر سکه‌ی مهاجرت٬ آن سویش که همگان نمی‌بینند. آنان هم که دیده‌اند رویشان نمی‌شود بر زبان آورند. به گمانم هر ایرانی‌ مهاجری تجربه‌ای از این دست-کوتاه یا بلند٬ یکبار یا چندبار- را در آستین دارد.
تنها می‌ماند یک دست مریزاد به سازندگان این گزارش که در زمانی که همه دنبال موضوعات آبکی آنچنانی هستند باز به موضوعی اجتماعی پرداخته‌اند٬ به قو خودمان: ایول!

چرا ما ایرانی‌ها از یکدیگر فرار می‌کنیم؟

 

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٦/٦/٢٢
تگ های این مطلب :لینک
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


 

یک گزارش جالب از بی‌بی‌سی درباره‌ی وضعیت فرهنگی ایرانیان در انگلستان٬ تازه این لندن است با آن همه ایرانی و آن همه قدیمی و آن همه پولدار و شاعر و نویسنده و آدم فرهنگی. حساب کنید در شهر ما دیگر چه خبر است(خبر خاصی نیست اما همینهایی هم که اینجا می‌بینید وجود ندارند!).

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٦/٥/۳٠
تگ های این مطلب :لینک و تگ های این مطلب :نقد و تگ های این مطلب :روزانه
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


 

نمی‌دانم تا کنون از اکبر سردوزامی چیزی خوانده‌اید یا نه؟ لینک وب‌سایتش همین بغل در بخش داستانی‌ها قرار دارد(آخر او داستان‌نویس است در اصل!).
سردوزامی از آنهایی است که در نوشته‌هایش از واژگان ممنوعه یعنی همینها که معمولن با نوشتن دو یا سه نقطه سانسورشان می‌کنیم زیاد استفاده می‌کند٬ و البته به عمد. اینکه بعضی وقتها زیاد از حد است( به اعتقاد من) چیز دیگری است.
به هر حال٬ من یکی گهگاه سری به کشکولش( یعنی همان وب‌سایتش) می‌زنم. اگر رفتید خودتان می‌بینید که از شیر مرغ در آن یافت می‌شود تا جون آدمیزاد٬ از عکس‌های لخت‌و پتی تا تصاویر و شاهکارهای هنری.
همه‌اش به کنار این یک مطلبش را من خیلی خوشم آمد٬ این داستان پناهندگی‌اش را. فقط بگویم برای بالای هجده سال است٬ و البته دوستان بسیار مبادی آداب نیز نخوانند بهتر است.
همه‌ی مطلب به کنار آن گفتگوی نهایی سردوزامی و گلشیری٬ آنجا که گلشیری به او می‌گوید اکبر برو و دل سیری از عزا در آور.... یکی از باحال‌ترین بداهه جواب‌دادن‌‌ها است که اگر گفتگو به راستی به همین شکل بوده باشد٬ جنبه‌ی دیگری از شخصیت گلشیری را نشان می‌دهد. خودتان بخوانید:

گوشه‌ای از روایت فرار اکبر ما

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٦/٤/٢٥
تگ های این مطلب :کتاب و تگ های این مطلب :لینک و تگ های این مطلب :زبان قارسی
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


توضیح

گفته بودم مختصر و کوتاه درباره‌ی آن عکس خواهم نوشت٬ الوعده وفا!

شاید لازم باشد اول از همه تاکید کنم که آنچه گفته می‌شود به منظور یک شخص خاص نیست و در این مورد نویسنده‌ی آن مطلب.
اول از همه اگر نگاهی به تیتر آن مطلب بیاندازید عنوانش هست: جامعه‌شناسی غیر خودمانی! منظور من از برگزیدن این تیتر صرفآ یادآوری کتاب معروف جامعه‌شناسی خودمانی بود و تاکید بر اینکه این مشت ِ نمونه‌ی خروار است.
اما خود عکس٬ از من بپرسید به عنوان یک شاهکار و سند مهم معرفی‌اش می‌کنم٬ چرا؟
همه‌ی ما از این عکسهایی که به عنوان رسم و جزء جدایی‌ناپذیر مراسم زیارت مشهد شده‌اند زیاد دیده‌ایم. اگر مثل من تا کنون گذرتان به آن‌ور‌ها نیافتاده باشد باز هم به احتمال زیاد در خانه‌ی دوستی و یا آشنایی دیده‌اید. می‌خواهم بگویم این شکل از عکس٬ یعنی یک معمولآ یک خانواده یا همان زوار ایستاده در برابر پارچه‌ای نقاشی شده و یا عکسی از مرقد علی‌بن‌موسی‌الرضا ریشه‌ای طولانی در فرهنگ اسلامی ایرانیان دارد.(البته واضح است که منظور از بعد از ورود عکاسی به ایران است!). راستش نمی‌دانم اولین این عکسها متعلق به چه سالی است و ای کاش کسی تحقیقی در این مورد می‌کرد. به هر حال  همانطور که جناب بیژنی عزیز در متنشان اشاره کرده‌اند زیارت مشهد عناصر جدایی ناپذیری دارد  که همه می‌شناسند٬ کبوترها٬ گنبد طلا٬ همان تسبیح و انگشتر نقره و عطر٬ همان عکسها و ... .
حال نگاهی دوباره به این عکس بیاندازید: برای دیدن عکس کلیک کنید
عکس در سال ۵۸ یا ۵۹ گرفته شده است. در زمان اوج انقلاب ایران. سوال من این است ٬ علی‌بن‌موسی‌الرضا چه ربطی به خمینی دارد؟ چه دلیلی دارد که این دو باید با یکدیگر بیامیزند؟ چه کسی این کار را می‌کند؟
سوال دوم اینکه: خوب٬ رفتیم زیارت٬ می‌خواهیم عکسی هم بگیریم٬ به سلامتی. چه دلیلی برای تعویض لباس  و رفتن در ظاهر عربی داریم؟ یعنی با لباسهای معمول همان زمان نمی‌شد عکس انداخت؟
حتمآ شما هم چون من بسیار دیده‌اید ایرانیانی را که تمام ماجرای انقلاب را زیر سر انگلیس و آمریکا می‌دانند. طبق معمول و به همان سنت حسنه ما که از هر گناهی مبراییم٬ هرچه هست زیر سر دیگران است. این عکس نشانی برای همین دسته افراد است که نه برادر٬ همه چیز زیر سر انگلیس و آمریکا نیست. من منکر نقش آنها نمی‌شوم اما در وهله‌ی اول این ما بودیم که خوب سواری می‌دادیم که آنها توانستند سوارمان شوند به هر طرف که می‌خواهند برانندمان.
به اعتقاد من حتا اگر بخواهیم با دیدگاه اسلامی به داستان نگاه کنیم باز هم دلیلی برای قاطی کردن خمینی با علی‌بن‌موسی‌الرضا نداریم. اگر مسلمان هم باشید باید بپذیرید که چهارده معصوم همان چهارده‌تا بودند و بس و هیچ انسان دیگری به آن رده نخواهد رسید. اما ما ایرانیان چون دست به تندروی‌مان خوب است٬ پایش بیافتند معصومانی معصوم‌تر از آن چهارده تن هم می‌سازیم. خلاصه‌اش اینکه مشکل از خود ماست٬ اگر نه دلیلی بر این همه رنگ عوض کردن نیست. و جالب‌تر از همه اینکه مایی که تا دیروز اینگونه همه‌چیز را با یکدیگر مخلوط می‌کردیم امروز در سرمان می‌زنیم تا بگوییم اینگونه نیست. که ولی فقیه بی‌ اشتباه معصوم وجود ندارد. که تمامی انسانها جایز‌الخطا هستند. که ان تصویر تنها یک نقاشی بود و کولاژی از دو عکس٬ امکان واقعیت‌پذیری ندارد.
اینها را هم بد نیست اضافه کنم که این تند‌روی ما همیشه و همه‌جا به همین شکل بوده است. شکل دیگرش که من امروز نگرانش هستم تندرویهای ناسیونالیستی است. امروز بعضی به جای آن دشداشه به نشانهای کهن از انواع و اقسامش آویخته‌اند و به جای ایستادن در برابر آن پرده٬ در برابر پرده‌ای منقش به نقشهای تخت‌جمشید و غیره عکس می‌گیرند. یک‌مرتبه آخرین بازماندگان سلسله‌ی پهلوی را در رده‌ی کوروش قرار می‌دهند و باز به شکلی دیگر همان بازی را تکرار می‌کنند. عشق به وطن را با سلطنت‌طلبی می‌آمیزند. ایران دوستی را شاه دوستی معنا می‌کنند. این هم همان است برادر٬ تنها پالان عوض شده است و بعید نیست چند سال دیگر از این یکی سوراخ گزیده بشویم!
این‌را گفتم که متوجه باشید منظور مذهب یا حس‌های شخصی نیست٬ منظور من ما و نوع برخوردمان است.

اما مشکل دوم من یادداشت نویسنده است که بهترین شکلی که می‌توانم توصیفش کنم این است که گویا دوست ما هنوز آن لباسها را از تن در نیاورده است.
اما یک نکته را ایشان درست می‌گویند و من با آن صد در صد موافقم و اگر جایی یادداشت من از این دایره خارج شده است با تمام وجود معذرت می‌خواهم. و آن اینکه در محدوده‌ی شخصی صد‌درصد هرکسی مختار است هرچه می‌خواهد بکند. به قول ایشان دل به یک تسبیح یا صلیب ببندد٬ هرگونه که از لحاظ روحی تسکین می‌یابد با خدای خود راز و نیاز کند. همه در محدوده‌ی شخصی و به من و شما و هیچ احدالناس دیگری(چه گنده تر و چه کوچکتر) کوچکترین ربطی ندارد.
برای من تنها این دیدگاه نشانی بود از تفکری که به طور عام بر جامعه‌ی ایران حاکم است. و چنان تفکری به گمان من شایسته‌اش همان است که امروز به آن دچار است. وقتی هنوز سوراخی را که از آن گزیده‌شده‌ایم نشناخته‌ایم و باز به یاری جستن دست به همانجا می‌بریم٬ دیگر چه امید به تغییر و بهتر شدن؟ این دیدگاه مرا به یاد دوستان دانشجویی می‌اندازد( افتخار آشنایی‌شان از زمانهایی است که با دوستان دانشجو زیاد می‌تابیدم) که در اوج مخالف‌خوانی و اصلاح‌طلبی دم از معلم شهید!!!! شریعتی و استاد دکتر سروش می‌زدند و اعتقاد داشتند که آن نوع نگاه و آن تفکر چیزی‌ متفاوت است و نمی‌توانستند بپذیرند این آش ِ تلخ ِ امروز دست‌پخت همان حضرات است٬ و از این نگاه در نهایت جز آن حاصل نمی‌شود. و این است که آدم را از فردای ایران ناآمید می‌کند. اگر همه می‌گویند امیدوار هستند به فردا٬ متاسفم٬ اما من نیستم. به گمان من راه درازی مانده تا ما بتوانیم از این دایره‌ی تکرار بیرون برویم٬ باید خود را بشکنیم و تغییر دهیم.همین.


اما جدا از این همه٬ جناب بیژنی باز دو ای‌میل دیگر ارسال کردند که من از ایشان ممنونم و امیدوارم توانسته باشم با این چند خط منظورم را درست بیان کنم. از همه‌ی اینها گذشته اگر باز هم سری به وبلاگ ایشان بزنید بد نیست٬ عکسهای زیبایی دارد.
دوم ااینکه خواستم خطی بنویسم به توضیح برای آن دوستی که با نام یه‌نفر( راستی چرا ما شهامت بین رک خود را نداریم و باید همیشه پشت اسامی و القاب نامهای مستعار پنهان شویم؟) کامنت گذاشته بودند٬ دیدم ایشان بهتر از من ذهن من را می‌خواند و می‌فهمد من چه می‌اندیشم و به چه علت چه می‌کنم و غیره٬ پس حتمآ ایشان می‌دانند منظور من چیست و مثل همیشه ذهن مرا پیشاپیش می‌خوانند و دیگر نیازی به باز‌گویی نیست! با این همه از توضیح مفصلش بسیار سپاسگزارم٬ من یکی را شاد کرد. 


  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٦/٤/۱٩
تگ های این مطلب :نقد و تگ های این مطلب :لینک
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


جامعه‌شناسی از نوع غیر خودمانی...

همینطور از بخت بلندم سر از این وبلاگ در آوردم و یک نگاه گذرا کردم و این مطلب و عکس را دیدم:
انگشتر فیروزه‌ی انگشتر کوچکم.
بنا به روایت راوی(در متنی که شما هم می‌توانید بخوانید) این عکس در سالهای ۵۸ یا ۵۹ گرفته شده است٬ تصویر پشت سرمثلآ مقبره‌ی علی‌بن‌موسی‌الرضا است. باقی هم که پیداست. متن هم که هست. 
آن عکس ِ سی سال پیش و این نوشته‌ی جوان امروز کافی هستند تا نشان دهند آن زمان از کجا خوردیم این علم را و امروز از کجا می‌خوریم همان علم را!
در کنار هم مقایسه‌شان کنید: طرز تفکر جوان امروز ایرانی را(همینها که امید ساختن ایران را ازشان داریم و جا و بیجا به رخ عالم و آدم می‌کشیمشان) با طرز تفکر سی سال پیش.
باز هم به دقت به عکس نگاه کنید. تصویر پشت سر بارگاه ملکوتی علی‌بن‌مو‌سی‌الرضا است٬ نه سفارت انگلیس!
چقدر جلو رفته‌ایم؟ از کدام سو؟ رو به عقب؟!!

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٦/٤/۱۳
تگ های این مطلب :نقد و تگ های این مطلب :وبلاگ و تگ های این مطلب :لینک
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


یک و دو و سه...!

اول از همه اینکه از آنجایی که بنده همیشه کمی دیر می‌رسم به همه‌چیز(از کلاس گرفته تا قرارها!)٬ بنا به عادت مالوف دیرتر از همه‌ی دنیا به این محسن نامجو و کارهایش رسیده‌ام. نمی‌خواهم درباره‌ی او حرف بزنم. تنها اینکه دو روزی است که از دوتا آهنگهایش بسیار لذت می‌برم. گفتم شاید این میان کسی هم باشد پرت‌تر از من٬ که هنوز اینها را نشنیده و بخواهد بشنود٬ پس لینکشان را همینجا می‌گذارم٬ تنها کلیک کرده و به گوش جان نیوش فرمایید!
ترنج  

بگو بگو این یکی حال و هوایی عرفانی دارد و اگر سرتان بفهمی‌نفهمی کمی هم گرم باشد که نور علی نو است!

دوم این لینک‌دانی جدیدمان است که اگر به پایین همین صفحه بروید می‌بینیدش و از این پس به جای اینکه یک پست را به لینکگذاری اختصاص دهیم٬ همانند باقی دوستان٬ لینکها را در آنجا می‌ریزیم و می‌گذاریم تا هر کس خواست خودش بخواند و ببیند. نکته‌ی مهم اینکه این بخش به شما امکان آن را می‌دهد تا اگر مطلب جالبی در جایی خواندید بتوانید در صورت تمایل نشانی اش را برای من بفرستید تا بعد از تایید در همان صفحه لینکش نمودار شود.

سوم اینکه هنوز سر در گم و هزار سر و یک سوداییم. اگر کمی دیر به دیر به روز می‌شویم٬ ببخشید.

   

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٦/٤/٧
تگ های این مطلب :لینک و تگ های این مطلب :موسیقی و تگ های این مطلب :روزانه
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


خودکشی یک کارگر... به همین سادگی!

اگر توانستید و گریه در میانه‌ی کار امانتان نبرید٬ این گزارش را تا آخر بخوانید. تلخ است٬ تلخ٬ تلخ.
آدم دلش می‌خواهد بی‌پروا قلمش را براند و بگوید هرچه ناسزاست(که سزایشان است) به سازندگان این فجایع٬ از آن بالای بالایش٬ تا آن پایین پایین.
کار دیگری از دست کسی بر می‌آید؟

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٦/۳/٢۸
تگ های این مطلب :لینک و تگ های این مطلب :جامعه
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


کتاب به سبک ایرانی۲

دیروز وقت نشد تا مطلب را کامل بنویسم٬ این چند خط ادامه‌ی یادداشت قبلی است:
اول از همه دوباره لینک این مصاحبه‌ی عباس معروفی با روزنامه‌ی اعتماد را اینجا می‌گذارم٬ به کار می‌آید. فقط وقتی وارد صفحه‌ی تازه شدید بروید به پایین صفحه تا مصاحبه را بیابید.

از نایابی بعضی کتابها می‌گفتم. بخشی گویا به علت مسائل دیدگاهی است. یعنی بالطبع صاحب کتابفروشی دیدگاهی دارد و کتابهای مخالف با آن را نمی‌آورد.
یک بخش دیگر مربوط به کتابهای سیاسی می‌شوند٬ کتابهایی که می‌توانند دردسر ساز بشوند. و البته این مشکل درباره‌ی کتابهای ضدمذهب و نقد مذهب نیز صدق می‌کند. البته از دیدگاه خودم به گردانندگان این کتابفروشی‌ها حق می‌دهم. به هر حال او هم قصد دارد سالی یک بار سری به ایران بزند٬ پس قاعدتآ برایش نمی‌ارزد تا با گذاشتن یک کتاب در ویترین مغازه‌اش برای مدت طولانی( آخر اینگونه کتابها از آنجا که ضاله‌اند٬ در میان ما خریداری هم ندارند٬ نه اینکه غیر ضاله‌هایش دارند!) سابقه و آینده‌اش را خراب کند و برای خودش دردسر بسازد(لازم به توضیح است در این مورد به هیچ وجه منظورم فرهنگسرای لندن نیست که دست کم کتابهایی را می‌شد در آنجا یافت که در دست داشتنشان به تنهایی در ایران جرم است!).
البته این تنها شامل کتابها نمی‌شود. سایر محصولات فرهنگی نیز به همین درد دچارند. در همان هزار سی‌دی فروشگاه که می‌گردی به زور چهارتا کار به دردبخور پیدا می‌کنی. آنها هم معمولآ کارهای قدیمی هستند و باقی-متناسب با سلیقه‌ی روز- آهنگهای تلق‌تولوق آبکی است که ماشاءالله٬ هزارماشاءالله خوب هم فروش دارند. 
از پرویز صیاد صمدهایش را می‌توانی پیدا کنی٬ بی‌ بو و بی خاصیتهایش  فراوانند اما آنها که باید در دسترس باشند نیستند. خبری از فروخزاد نیست. هرچه بگردی کمتر می‌یابی‌اش. باز دم‌ ِ این داش مهران ما گرم که سی‌دی خاطره‌ها‌یش را از آن سر دنیا برایمان فرستاد. باقی به همین شکل!

نکته‌ی دیگر اینکه باز همین کتابفروشی‌ها به همت کسانی راه افتاده‌اند که متعلق به نسل قبل می‌باشند٬ نسلی که با کتاب بزرگ شد٬ می‌خواند٬ درک می‌کرد و به جهان اطرافش اهمیت می‌داد. چه آنها که در آمریکا هستند٬ چه اینجایی‌ها. از نسل جدید هیچکس چنین کاری نمی‌کند. اگر دوزار سرمایه هست بهتر است تا با آن دست‌کم یک پیتزایی راه بیاندازند یا شغلی مشابه. و ابته باز هم حق دارند. این واقعیتی است که هرچه نسلهای نخست مهاجران ایرانی دلایل مهاجرتشان فرهنگی و سیاسی بود٬ نسلهای آخر دلایلشان تنها اقتصادی است و بس. یعنی همه برای پولدار شدن به اینجا آمده‌اند. از ایرانش اهل خواندن وفهمیدن نبودند٬ بالطبع اینجا هم به دنبالش نیستند.
خدا آخر و عاقبت نسل بعد را به خیر کند!

اما چرا این همه روده درازی؟
برای اینکه همین جماعتی که کوچکترین رابطه‌ای با کتاب-اولین نماد فرهنگی- ندارند٬ وقتی به دور یکدیگر جمع می‌شوند فریادشان بلند است که ما الیم و بل! فرهنگ ما یک سر و گردن بالاتر از اینوری‌هاست. ما فهمیده‌تریم. با دانش‌تریم٬ آگاه‌تریم٬ باسوادتریم و هزار مزخرف مشابه!
من یکی ملتی را که بالاترین تیراژ کتابش و اوج شاهکارش ۳۰۰۰ نسخه است با فرهنگ نمی‌دانم! فرهنگ مظاهر خودش را دارد٬ این چه ملت با فرهنگی است؟ فرهنگش را از مزخرفات فهیمه‌رحیمی‌وار گرفته و به آن می‌نازد؟ یا از میان آهنگهای اندی؟ و بعد این فرهنگ را بالاتر می‌داند؟ ملت‌ بی کتاب ملت با فرهنگی نیست!
به سوادی می‌نازند که از بساطهای پامنقلی٬ از چهار کلمه نصفه و ناقص از این و آن شنیدن سر هم کرده‌اند؟ دست کم این جامعه اگر رفتگرش نمی‌تواند مثل ایرانیان درباره‌ی همه‌چیز اظهار نظر کند٬ کارش را که درست انجام می‌دهد. دانش لازم و کافی برای انجام کارش را دارد. آنرا آموخته است. ما چه؟ یکی‌مان در یک رشته به تمام متخصص هستیم؟ در همه‌چی سر می‌کنیم و از همه‌چیز نصفه ونیمه می‌دانیم و گمان می‌کنیم این یعنی باسوادی! یعنی همان حکایت یک ده آباد و صد شهر ویران! این تفکر صد شهر ویرانی غالب بر ما (که برمان شبهه شده خیلی هم درست است!) نمودش در شکل عینی جامعه‌مان نیز پیداست. براستی صد شهر داریم که تنها از شهریت اسمش را به ارمغان برده‌اند. از همان تهران شروع کنید و بروید به سایر شهرها و شهرستانها. همه ویران. همه درندشتهایی بی سامان٬ بی ساختار٬ شلوغ با شهرسازی غلط!
حال بیایید همین‌ور را نگاهی بکنید٬ دهاتهایی می‌بینید از صد شهر ما زیباتر و آبادتر و حساب‌شده تر. از آن تفکر آن بر می‌خیزد و از این یکی این!
تا دیروز سال به سال بود و دریغ از پارسال٬ امروز باید بگوییم نسل به نسل و دریغ از نسل پیش! نسل کتابخوان و با فرهنگ و فهمیده‌مان اوج کار درست کردن و سازندگی‌اش شد آن انقلاب اسلامی٬ وای اگر این نسل جدید ِ پرمدعای بی سواد بخواهد کاری کند! خداوند همه‌مان را عاقب به خیر کند.

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٦/۳/٢۳
تگ های این مطلب :لینک و تگ های این مطلب :کتاب و تگ های این مطلب :نقد
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


کتاب به سبک ایرانی۱

این گزارش بی‌بی‌سی واقعآ خواندن دارد. بحث کتاب و کتابخوانی میان ایرانیان است٬ البته خارج‌نشینان!
این گله از کتاب‌نخوانی ایرانیان سر دراز دارد. پیشتر هم عباس معروفی در مصاحبه‌ای سربسته اشاره کرده بود. به هر حال گزارش را بخوانید٬ چیزهای بسیاری دستگیرتان می‌شود.
اگر این گزارش را مقایسه کنید با این یکی٬ باز موضوع جالب‌تر می‌شود.
در جایی نویسنده اشاره به قشر کتابخوان(در آمریکا) می‌کند و می‌گوید اکثرآ آدمهای بالای پنجاه سال هستند و بیشتر کسانی هستند که توانایی خواندن به زبان دیگر(انگلیسی) را ندارند. این سوی مسئله شاید درست باشد٬ اما به تجربه‌ی روزانه‌ی خودم٬ بر اساس هزار موردی که هر روز می‌بینم( اگر کم است این رفیق بلاک‌پول نشینمان آماده است تا به عنوان یک شاهد عاقل و بالغ حضور پیدا کرده و شهادت بدهد!) می‌توانم بگویم اصلآ فرهنگ کتابخوانی از میان نسل جدید ایرانی رخت بربسته است. نه تنها کتابخوانی٬ که فرهنگ به طور کلی باروبنه‌اش را از این جماعت برداشته و رفته است. اینانی که دست‌کم من می‌بینم٬ توانایی خواندن به زبان دیگر را هم که ندارند٬ آنهایی هم که دارند نمی‌خوانند. از اینترنت و رسانه‌های گروهی تنها مزخرفاتشان به کار ایرانیان می‌آید و بس. یا در چت رومها پلاسند و یا در سایتهای پورنوگرافی و سکسی.
همین امروز یک وبلاگ پورنوگرافی و سکسی راه بیاندازید و چهارتا عکس دربوقی در آن بگذارید و چهارخط گل‌واژه‌ی مزین به اسامی آلات تناسلی چاشنی‌اش کنید و ببینید در کمتر از یک هفته رکورد بازدید بهترین وبلاگهای فرهنگی را نمی‌شکنید. تعارف ندارد٬ برای ما زیر شکم حرف اول را می‌زند.
می‌گویید نه٬ اگر گذرتان به اطراف ما افتاد٬ از اولین ایرانی‌ای که در خیابان دیدید بپرسید از کجا می‌توانم چند کتاب فارسی تهیه کنم؟ و بعد ببینید چند نفر پاسخی برایتان دارند. بعد از این پرسش ببا لحنی دوستانه بگویید که مسافرید و بدتان نمی‌آید تا در اینجایید سری به جایی بزنید و خستگی در کنید(منظور که روشن است؟) و بعد ببینید چند تا آدرس دریافت می‌کنید!
همین شهر ما٬ لیدز. تا دلتان بخواهد رستوران و مغازه‌ی ایرانی دارد. چیزی بیش از نیاز یک شهر به اندازه‌ی لیدز. اما اگر کتاب ایرانی می‌خواهید باید به یکی از همان فروشگاههای ایرانی(دکان بگویم بهتر است) مراجعه کنید تا چهارتا کتاب عهد تیغ‌علی‌شاهی در یکی از قفسه‌هایش-جایی بین ترشی‌ها و چای خشک- بیابید٬ که آنها هم بیشتر به درد مقوا سازی می‌خورند٬ قیمتها هم که بماند٬ پول خون طلب می‌کنند.
این از شکم و آن هم زیر شکم٬ دیگر به عنوان ایرانی چه کم داریم؟ قربانش بروم سابقه و تاریخ پر بار و نشانهای فروهرمان هم که به‌پاست٬ گور بابای کتاب و کتابخوانی و فرهنگ. گور بابای به روز بودن.
البته باز هم جای تاکید دارد که مشکل اینوری‌ها دیگر مشکل مالی نیست. اینها دیگر دستشان می‌رسد پول یک کتاب را بدهند٬ حتا چندبرابر قیمت واقعی. به هر حال برای زیر شکمشان که پنجاه و شصت پوند می‌توانند خرج کنند٬ برای یک غذا خوردن ساده‌ی بیرونشان هم بیست یا سی پوند٬ آنوقت زورشان به کتاب هشت پوندی نمی‌رسد؟ همان ایرانش ملت کم خرجهای آنچنانی می‌کنند اما تا به کتاب خریدن می‌رسند یاد بدهکاریهایشان می‌افتند؟ به خودمان هم دروغ بگوییم؟
این را قبلآ گفته‌ام٬ باز تکرارش می‌کنم:
 با همین رفیقمان مش رحیم رفتیم لندن٬ یکی از جاهایی که خیلی واجب بود برویم همین فرهنگسرای لندن بود. دوستی که لندن میزبانمان بود قرار شد روزی ما را به آنجا ببرد. به قول خود آن گرانقدر پنج یا شش سالی بود که ساکن لندن بود و بچه‌ی لندن به حساب می‌آمد. از یک روز قبل از هشتاد نفر آدم نشانی پرسید تا بلکه بتوانیم این فرهنگ‌سرا را پیدا کنیم(گویا در این همه مدت هیچ کس نیازش به آنجا نیافتاده بود!)٬ پیدا کردیم و با هزار گشتن یافتیمش. رفتیم و چند کتابی خریدیم و برگشتیم. بعد از بازگشت یکی از دوستان بسیار عزیز ایرانی دیگر! وقتی فهمید مش رحیم پنجاه٬ شصت پوندی پول کتاب داده است فرمود:
(با لهجه شیرازی بخوانید لطفآ):تو ....خله؟ رفتی این همه پول کتاب دادی؟ عامو دیوونه‌ای تو!
و البته گوینده‌ی این جمله آنقدر پول دارد که اگر از همین امروز در خانه بنشیند و بخورد و بخوابد تا یکی دو نسل بعد از او هم کم نمی‌آورند.
آن یکی که کتاب می‌خواند خوابش می‌گیرد٬ دیگری سر درد می‌گیرد و ... .
درد ریشه‌ای تر از این حرفهاست.
نکته‌ی دیگر اینکه در آن گزارش جا افتاده است٬ متاسفانه حداقل در بین اینهایی که من در اینجا دیده‌ام٬ دسترسی به بعضی کتابها ساده نیست٬ گویا کتابفروش‌ها از فروش بعضی کتابها می‌ترسند٬ حتا اگر سراغی از انها بگیری با سردی جوابت می‌دهند.نمی‌دانم شاید حق دارند.
ادامه دارد...

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٦/۳/٢٢
تگ های این مطلب :لینک و تگ های این مطلب :نقد و تگ های این مطلب :کتاب و تگ های این مطلب :روزانه
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


باز هم ....

خوشتان بیاید یا بدتان بیاید٬ دوست داشته باشید یا نداشته باشید٬ من و شما دعوا کنیم یا نکنیم هیچ فرقی ندارد. آقای اسپنسر تونیک همچنان به کارش ادامه می‌دهد٬ اینبار هم در آمستردام(هلند) بازی همیشگی را راه انداخته است. این هم عکسهایش. به زیبایی باقی کارهایش نیستند. اما همینکه در هلند٬ کشور دوچرخه‌ها همه را سوار بر دوچرخه بکنی آن هم برهنه و عکس بگیری... برای خودش جالب است!

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٦/۳/۱٤
تگ های این مطلب :عکس و تگ های این مطلب :لینک
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


هنر برهنه

رادیو زمانه چندی پیش(بعد از من!!!) مطلبی دانوشت و گزارشی از کار آقای اسپنسر تونیک٬ همان عکاس معروف که لینکش را در دو پست پایین‌تر می‌توانید بیابید.
امروز مطلبی جدید در سایت رادیو زمانه دیدم  شامل نظرات خوانندگان سایت درباره‌ی انعکاس آن خبر و عکاسی برهنه.
بی هیچ قضاوتی ازتان می‌خواهم نگاهی به نظرات داده شده بیاندازید و باز هم به آن سوال فکر کنید که: آیا اصلآ به ذهنتان خطور می‌کند که روزی‌روزگاری این اقا به ایران هم بیاید و یا پروژه‌ای مشابه در ایران اتفاق بیافتد.
فکر می‌کنم بعد از خواندن نظرات قبول کنید که من شرط را برده‌ام!

این هم اولین پرچم ایرانی.

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٦/٢/٢٥
تگ های این مطلب :لینک و تگ های این مطلب :روزانه و تگ های این مطلب :عکس
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


 

و این هم آخرین خبر راجع به جریان زرین‌کلک.
لعنت بر هر‌چی کاسه‌ی داغ‌تر از آش است.

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٦/٢/٢٠
تگ های این مطلب :لینک و تگ های این مطلب :روزانه
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


چند لینک

کیفرخواست «آقای متینی» برای محاکمه مجدد دکتر مصدق! رضا علامه‌زاده

عوام می پسندند، خواص فقط نفرین می فرستند!
مطلبی جالب برای علاقمندان کتاب و کتابخوانی٬ آمارش از همه جالب‌تر است. لیست کتابها و نویسندگان مورد علاقه‌ی دانشجویان را نگاهی بکنید و ... خودتان بخوانید و بفهمید!

من زمانه‌ای بدتر از امروز در نشر کتاب ندیده‌ام.
گفتگو با جمال‌میرصادقی.

ماموران نیروی انتظامی چه شکلی‌اند؟
لطفآ دستورالعمل را به دقت بخوانید و ذهنیتتان را اصلاح کنید!

اگر تا الان نمی‌دانستید که عمل زرین‌کلک چه اندازه فاجعه‌آمیز بوده است٬ پس بخوانید و آگاه شوید.
خداوند به گردانندگان این سایت عقل و به استاد زرین‌کلک صبر عطا نماید٬ به ما هم هرچه داد٬ داد...دستش درد نکند!

و البته اینگونه چیزها اصلآ هتک حرمت نیست و ایرادی ندارد!

آموزش اثبات حقانیت با دزدی٬ چه آینده‌ای برای کودکان پرورش یافته با این سیستم انتظار دارید؟
باز جای شکرش باقی است که قصد به راه راست کشاندن مردان بالغ را ندارند٬ اگرنه حتمآ از برنامه‌هایی شامل استریپ‌تیز و پورنوگرافی استفاده می‌کردند. مثلآ خانم مجری به همراه هر تکه از لباسش که در می‌آورد شعاری می‌داد و یا بر روی بیکینی‌اش مثلآ مرگ بر آمریکا نوشته شده بود! برای حفظ ادب صفحه باقی خیال‌پردازی برای تهیه برنامه‌ای به این روش را به خودتان می‌سپارم. فقط  لطفآ زیاده‌روی نکنید!



این تصویر هیچ ربطی به خبر بالا و آموزش اسلام و مسایل ضد آمریکایی ندارد.
هیچ ربطی  به  سکس و پورنوگرافی هم ندارد.
عکسهای جدید آقای اسپنسر تونیک عکاس معروف است در مکزیک.
این آقا شهرتش برای عکاسی برهنه یا نود است و تا کنون در کشورهای مختلف پروژه‌های زیادی را در این زمینه اجرا کرده. در اکثر این پروژه‌ها چندین هزار مرد و زن به شکل داوطلبانه با عکاس همراهی کرده و لخت مادرزاد به مکانهای انتخاب شده رفته و آنچه عکاس خواسته است را انجام داده‌اند.
این عکسهای گرفته شده در مکزیک است. با فشردن نشانه‌های « و » در بالای عکسها٬ عکس‌ها را عوض کنید.
این هم سایت خود عکاس و چند‌تا از شاهکارهایش.
آیا اصلآ به مخیله‌تان خطور می‌کند که روزی روزگاری این آقا به ایران هم بیاید و چنین اتفاقی در ایران هم بیافتد. سر هرچه بخواهید شرط می‌بندم به عمر من و شما کفاف نمی‌دهد!
و البته امیدوارم فرق کار هنری را با عکاسی پورنو درک کنید.



 نسبت سینمای ایران و جشنواره ها. حسین پاکدل
این‌ را علی‌الحساب بخوانید تا بعد مفصل درباره‌ی این نسبت صحبت کنیم. تازه کتاب سراب‌ سینمای اسلامی نوشته‌ی رضا‌علامه‌زاده را تمام کرده‌ام و با توجه به ان چیزهای زیادی برای گفتن هست. امیدوارم هرچه زودتر خود کتاب بر روی اینترنت در معرض دست همه قرار بگیرد تا سره از ناسره باز شناخته شود.٫

این هم پوستر جشنواره کن امسال.

این‌جور مواقع می‌گویم: اگر من شکل ترومپت هستم٬ این بابا راست می‌گوید!
 سایت جشنواره تیاتر دانشجویی. ای کاش معنای کلمات را هم می‌گفتند!

این هم خودکشی!
خانم‌ها بخوانند و لذت ببرند٬ هرچند همه می‌دانند حقیقت چیز دیگری‌ است!( منظورم به هیچ‌وجه بهتر نیست)
احتمالآ جمع‌آوری کننده‌ی این جملات کسی بوده مانند این رفیق ما که انبانی پر از این‌گونه جملات قصار دارد و برای هر چیزی( حتا کارهای گلاب‌به‌رویتان) یکی رو می‌کند. اگر جمع‌آوری کننده زن است و مجرد٬ ان‌شاءالله که این دو به هم برسند!



  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٦/٢/۱٩
تگ های این مطلب :لینک و تگ های این مطلب :روزانه و تگ های این مطلب :وبلاگ
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


چند لینک

مرکز اسناد انقلاب اسلامی این عکسها را منتشر کرده٬ از جریان حادثه‌ی طبس و از بین رفتن نیروهای آمریکایی. من اولین بار بود که این عکسها را می‌دیدم٬ دوست داشتید نگاهی بیاندازید. توجه: عکسهایی از جنازه‌های سربازان امریکایی نیز در بینشان هست٬ اگر با دیدن اینگونه تصاویر مشکل دارید لطفآ نگاه نکنید.

من رادیو جوان را البته گوش نداده‌ام٬ اما دورادور شنیده‌ام که گویا وضعش بهتر از باقی است هرچند همه فرزندان یک مادرند٬ به گمانم چیزی است که اگر بخواهم برای مقایسه مثالی بزنم داستان شبکه‌ی چهار( آن اوایلی که راه افتاده بود)است با شبکه یک است. هر دو فرزندان یک مادرند اما این یکی کمی فهمیده‌تر است. به هر حال٬ خیلی این دسته‌گل مبارزه با بدحجابی خوش ریخت و بو است حضرات انتظار تشویقیه هم دارند. این مطلب هم که ایستاده رودر روی هرکس که نه بگوید٬ نوک شمشیر هم به گلوی رادیو جوان است انگار!

مرکز عرضه‌ی محصولات فرهنگی ضد‌صیهونیستی! می‌دانم ترکیب احمقانه‌ای است٬ اما لطفآ نخندید٬ برای من دردسر می‌شود!

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٦/٢/۱٠
تگ های این مطلب :لینک و تگ های این مطلب :روزانه
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh