دور از چشم خدا

گاه‌نوشتهای من درباره‌ی هیچ چیز و همه چیز!

کارگاه انیمیشن

یک انیمیشن سه بعدی بسیار زیبا که بدون هیچ دیالوگی با بیننده‌اش ارتباط برقرار می‌کند.
از نظر ساختار به راحتی در برابر بهترین کارهای هالیوودی قرار می‌گیرد. فعلا شش دقیقه وقت بگذارید و تماشایش کنید تا مانند برنامه‌های سینمایی تلویزیون، بعد از تماشای فیلم با یک کارشناس  و توضیحات مفصل خدمتتان برگردیم!

خوب، به قول مجری‌های تلویزیونی فیلم را با هم دیدیم. از نظر کیفیت و ساختار چیزی از تولیدات پرخرج هالیوودی کم ندارد.

اما نکته‌ی باورنکردنی‌ای که فیلم را جذاب‌تر می‌کند این است: این فیلم با بودجه‌ی صفر ساخته شده است. یعنی در سال ٢٠٠٧ دو نفر جوان در لیون فرانسه، تصمیم می‌گیرند برای تفریح یک انیمشین کوتاه بیست ثانیه‌ای بسازند. بعد که کمی درگیر کار می‌شوند و ایده‌های مختلف به ذهنشان می‌رسد به این نتیجه می‌رسند که امکان گنجاندن داستان مورد علاقه‌شان در یک کار کوتاه بیست ثانیه‌ای وجود ندارد. بنابراین تصمیم می‌گیرند تا آنرا تبدیل به یک فیلم کوتاه کنند. همه‌ی این اتفاقها در همان لیون، در یک اتاق کوچک و با استفاده از کامپیوترهایی که همه‌ی ما به آنها دسترسی داریم می‌افتد. این ایده‌ی فیلم کوتاه در نهایت دوسال وقت این دو نفر را می‌گیرد تا با تهیه بیش از ٨٠٠.٠٠٠ فایل و تصویر با حجمی برابر با حدود ١.٢ ترابایت یک فیلم کوتاه ۶ دقیقه‌ای تولید کنند. البته آنها دو سال را تمام و کمال درگیر ساخت این فیلم نبوده‌اند و تنها وقتهای فراغت و آخر هفته‌های تعطیل را به کار کردن بر روی این ‌پروژه اختصاص داده بودند. و البته ناگفته نماند هردو در زمینه‌ی کاری که می‌کنند دارای دانش کافی و حرفه‌ای هستند. 



فکر می‌کنم همین توضیح مختصر بس باشد تا یک بار دیگر به تماشای فیلم بنشینید و به احترام خلاقیت و پشتکار این نفر سر فرود بیاورید. من که به این پشتکار و خلاقیت حسودی‌ام می‌شود! هرچند من کارهایی چون اینرا جوابی می‌دانم به کسانی چون خودم که همیشه شرایط زندگی و درگیری‌های کاری و هزار و یک بهانه‌ی دیگر را دستمایه‌ای برای لاپوشانی بی‌عرضگی و تنبلی خودمان قرار می‌دهیم.

در اینجا می‌توانید فیلم را در سایت یوتیوب ببینید.

در اینجا می‌توانید مراحل ساخت فیلم و مصاحبه با سازندگان آن را تماشا کنید.

و بالاخره در اینجا می‌توانید از وب‌سایت فیلم دیدن کنید و اطلاعات بیشتر را به‌دست آورید.

باز هم به قول همان مجری‌ها: تا برنامه‌ای دیگر، روز و روزگار خوش!

                   

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸٩/۱/٢۱
تگ های این مطلب :سینما و تگ های این مطلب :فیلم کوتاه
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


Making Friends روز پنجم و ششم

روز ششم یعنی روز کارگردان. یعنی یک روز خوب. زود شروع کردیم، خوب پیش رفتیم و به موقع تمام کردیم. تنها مشکل امروز باریدن باران بود و هوای ابری. متاسفانه امکان به تعویق افتادن فیلمبرداری نبود و باید حتما صحنه را می‌گرفتیم و به اجبار کمی تغییرات در دکوپاژ دادم، در نماها آسمان را زیاد نمی‌بینیم و دیافراگم یک استاپ بازتر است و باقی را گذاشته‌ایم به امید مرحله اصلاح رنگ.
یکی از دلایلی که نمی‌شد فیلمبرداری را به تعویق انداخت این بود که امروز صحنه‌ای را با هفت بازیگر کودک می‌گرفتیم و از آنجا که اینجا انگلیس است و داشتن بازیگر کودک همانند ایران بی‌حساب نیست باید این‌کار را می‌کردیم. برای اینکه گوشه‌ای از تفاوت را بدانید اشاره‌ای کوتاه می‌کنم به برخی قوانین برای استفاده از بازیگر کودک در فیلم در اینجا:
کودکان نمی‌توانند بیشتر از سه ساعت و نیم در روز کار کنند، یعنی هرچه می‌خواهی بگیری باید در همین زمان بگیری. در این بین باید حتما زمان برای استراحت داشته باشند (یک ساعت). برای هر چهار یا پنج کودک باید یک نفر بر سر صحنه مراقبشان باشد، این یک نفر هرکسی نمی‌تواند باشد، باید تخصص داشته باشد و کمترین دستمزدی که این فرد می‌گیرد برای همان چند ساعت چهل‌پوند است. این یعنی هشتاد پوند برای سه ساعت امروز و هفت کودک. همچنین این کودکان باید پیش دکتری ثبت شده باشند تا اگر اتفاقی افتاد بتوانند به سرعت به آنجا بروند و همچنین پیش از شروع فیلمبرداری دکتر تائید کند که در شرایط مساعد برای فیلمبرداری هستند. این یعنی چیزی حدود بیست تا بیست و پنج پوند برای هر کودک. این کودکان باید سر صحنه جایی مناسب برای استراحت داشته باشند. در ضمن یک پروسه‌ی طولانی دیگر برای دریافت مجوز باید طی شود که اطلاع بدهی چه روز و ساعتی و کجا با آنها کار می‌کنی و بالطبع هرگونه تغییردر برنامه نیاز به طی کردن مجدد پروسه دارد و البته کار کردن در دو روز آخر هفته (شنبه و یکشنبه) برای دریافت مجوزها ساده‌تر است و به همین دلیل ما مجبور بودیم صحنه‌های بچه‌ها را امروز بگیریم. تمام نماهای فردا نیز با بچه‌ها خواهد بود که پرداخت به آن خودش یک مطلب مفصل است. خلاصه‌اش اینکه کارکردن با بچه‌ها با همه سختی‌اش شیرین است.
امروز روز کارگردان بود برای اینکه تقریبا همه‌کار کردم: یک نما را فیلمبرداری کردم . امکان برداشت دوم نبود و باید در یک برداشت می‌گرفتیم و مطمئن‌ترین راه این بود که خودم آنچه را که می‌خواهم بگیرم تا مطمئن باشم نما درست است که در نهایت نمای بسیار زیبایی شد، شاید یکی از بهترینها از نظر ترکیب‌بندی. خوشبختانه در لوکیشن آخر طراح صحنه نتوانست بیاید و خودم صحنه را درست کردم و همه‌چیز را چیدم. نماهای بعد‌از ظهر نیاز به گریم داشت، گریمور مشکل پیدا کرد و نتوانست بیاید. بازیگر را با عکسهای روز قبلش پیش یکی دو گریمور دیگر (حتا بر سر صحنه‌ی یک فیلم دیگر) فرستادیم و متاسفانه نتیجه آنچه باید می‌بود نشد و به اجبار تمام گریم را پاک کردیم و خودم مجبور شدم انجامش بدهم. باید یک زخم درست می‌کردم، برای اولین بار بود عملا تجربه‌اش می‌کردم (پیشتر هنگام گریم بالای سر گریمورمان بوده و دیده بودم چگونه انجامش می‌دهد). نتیجه خوب بود.
و اخر اینکه اولین نمایش فیلم یک غافلگیری کامل برای تمام عوامل خواهد بود. یک نما داریم که قرار است بعد از تیتراژ پایانی بیاید. تنها من، تهیه‌کننده، فیلمبردار و بازیگر اصلی از این نما خبر داریم و امروز بعد از پایان فیلمبرداری و رفتن عوامل، من و فیلمبردار و بازیگرمان به سرعت به آنجایی که باید رفتیم و نما را گرفتیم.
فردا روز مهمی‌است. تمام نماهای بیرونی است و هوا باید، باید، باید آفتابی باشد. امیدوارم اینبار دیگر نبارد.

اگر می‌خواهید روز پنجم را هم بخوانید بر روی ادامه مطلب کلیک کنید.

ادامه مطلب   
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸۸/۱٢/۱٥
تگ های این مطلب :روزانه و تگ های این مطلب :making friends و تگ های این مطلب :فیلم کوتاه
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


Making Friends روز چهارم

یک روز خوب. روزی طولانی و پردردسر اما وقتی در نهایت می‌بینی چیز به‌دردبخوری در دست داری راضی هستی، حتا اگر در برداشت نوزدهم به دستش آورده باشی.
هنوز یک نما از برنامه عقب هستیم (با توجه به اینکه دیروز اصلا نتوانستیم چیزی بگیریم) باز با این همه امروز نماهای دو روز را در یک روز طولانی سیزده ساعته گرفتیم.
فردا اخرین روزی است که شانس ان را داریم تا به برنامه‌ریزی پیش‌بینی شده برسیم، در غیر اینصورت به‌طور جدی دچار مشکل خواهیم شد. متاسفانه فردا نیز کارمان به طاح صحنه گره خورده است و کمی نگرانم که باز هم همه‌چیز به هم بریزد.

اما همه‌ی این سختی‌ها و دردسرها به یک طرف؛ امروز خبری شنیدم که کمی سرحالم کرد. برای مرحله‌ی پست پروداکشن یا پس‌تولید و اصلاح رنگ فیلمبردارم توانسته است که از طریق روابطی به استودیوی میل در لندن مراجعه و قول همکاری بگیرد. این استودیو را می‌توان یکی از استودیوهای شماره یک انگلیس نامید (شاید بهترینشان) برای مراحل پس‌تولید، جلوه‌های ویژه و اصلاح رنگ. در وصفش همین بس که متعلق به ریدلی اسکات معروف است و در کارنامه‌ی این استودیو یک اسکار برای فیلم گلادیاتور به چشم می‌خورد. اگر برنامه همینگونه پیش برود خودش یک قدم بزرگ است: صرف کار کردن و شانس داشتن بهترینهای صنعت فیلمسازی در جهان برای کار کردن بر روی فیلمت خودش تجربه‌ای است که به آسانی برای هرکسی مهیا نمی‌شود، جدا از اینکه می‌دانی که اگر فیلمی به درون این استودیو رفت دیگر امکانی وجود ندارد که با کیفیت پائین و یا حتا متوسط بیرون بیاید. البته منطورم از کیفیت تنها کیفیت تصویر است نه کیفیت هنری از نظر کارگردانی و فیلمبرداری و تدوین و فیلمنامه. به زبان بهتر یعنی می توانی تقریبا مطمئن باشی فریم به فریم فیلم عکسهای خوش آب و رنگی خواهند بود. امیدوارم وسط کار اتفاقی نیافتد که این شانس را از دست بدهیم. بیشتر خواستید درباره‌ی این استودیو در ویکی‌پدیا بخوانید.
تنها نگرانم که نکند این آخر هفته آسمان هوس باریدن به سرش بزند و تماما کاسه کوزه‌مان را به بریزد. سه روز آینده را تماما بیرونیم و باید نماهای خارجی بگیریم، یک تغییر هوا یعنی به هم ریختن همه چیز در حد متلاشی شدن کار. امیدوارم نبارد.

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٤:٠۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳۸۸/۱٢/۱٤
تگ های این مطلب :روزانه و تگ های این مطلب :فیلم کوتاه و تگ های این مطلب :making friends
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


Making Friends روز سوم

بدترین روز.
تمام روز سروکله زدن بدون هیچ نتیجه‌ای. یک روز از برنامه عقبیم. همینطور پیش برود تا آخر کار من بلایی سر طراح‌صحنه‌ام خواهم آورد!
فعلا با نماهای گرفته شده در دو روز اول دل‌خوشم و امیدوار که باقی نیز به همین خوبی پیش برود. برای آن دسته از عزیزانی که درصدی می‌سنجند باید بگویم از امروز ۵ درصد هم راضی نیستم!
فردا روز سختی خواهد بود. شروع از ساعت ٧ صبح و پایان.... هروقت تمام شد، حتا اگر به نیمه‌شب بکشد.
همین

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ۳:۳۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸۸/۱٢/۱۳
تگ های این مطلب :روزانه و تگ های این مطلب :فیلم کوتاه و تگ های این مطلب :making friends
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


Making Friends روز دوم

خسته‌ام اما از آن خستگی‌هایی که می‌چسبد.
برای روز دوم فیلمبرداری بد نبود، هشتاد درصد را‌ضی‌ام. یکی از سخت‌ترین روزهای کار را پشت سر گذاشتیم. نماهای طولانی و کمی پیچیده، کار کردن با لنزهایی با دامنه فوکوس کوتاه، حرکت بازیگر و دوربین، همه و همه کار را به کافی برای همه سخت کرده بود.
به گمانم همینطور پیش برود به‌زودی رکورد کوبریک را می‌شکنم! یکی از بازیگران به شوخی امروز پیشنهاد می‌کرد تا برای من تی‌شرتی تهیه کنند که رویش نوشته شده باشد : One More Time!
فکر کنم خودم امشب این بلا را سر یکی از تی‌شرت‌هایم دربیاورم.
به گمانم انتخاب بازیگران تا کنون عالی بوده. ترکیبی خوب که کارکردن را آسان می‌کند، بخصوص وقتی با بازیگر حرفه‌ای و باتجربه طرفی که هم خودش پیشنهادهایی برای بهتر شدن بازی‌ها دارد و اجازه‌ی بداهه‌پردازی می‌دهد و هم اینکه با کوچکترین اشاره می‌فهمد دنبال چه هستی و چندین گزینه در برابرت قرار می‌دهد تا انتخاب کنی. بازیگری که خودش نور را می‌فهمد و می‌داند چگونه و در چه موقعیتی قرار بگیرد تا بهترین تصویر را بسازد.
دومین نکته‌ای که فکر می‌کنم بسیار خوب در مورد بازیگران جواب داده چشمهایشان است که یکی از دلایلم برای انتخابشان بود وقتی نخستین بار از روی عکسهایشان گفتم می‌خواهم اینها را ببینم. در کل ترکیب امروز ترکیب خوبی بود. بازیگری که امروز با او کار کردم و بسیار از کار کردن با او لذت بردم، به شکلی که به جرات می‌گویم اگر روزی نقشی متناسبش داشته باشم بی‌شک دوباره به سراغش خواهم رفت اسمش هست باسکار پاتل. مشخصات و عکسهایش را می‌شود در اینجا دید، و البته کارنامه پروپیمانش را به همچنین.
دیگر بازیگرمان ، بازیگر اصلی‌مان از تئاتر می‌آید و همین الان هم درگیر یک پروژه تئاتری است که قرار است در فستیوال ادینبورو (اگر اشتباه نکنم) نخستین اجرایش را داشته باشد. و البته یافتن او را مدیون استاد بازیگریابی/بازیگردانی‌مان هستم که یکی از بهترین کستینگهای انگلیس است و اگر اشتباه نکنم یک بفتا هم درکارنامه‌اش دارد.

و از همه مهم‌تر امروز یک نمای شکستن شیشه‌ی ساده داشتیم. نمایی که در مقایسه با ابعاد و تعدادی که معمولا در فیلمهای هالیوودی می‌بینی هیچ به نظر می‌آید اما برای ما بسیار پر‌خرج و پر دردسر بود. اول اینکه به علت مسائل ایمنی به هیچ‌وجه امکان ندارد چنین نمایی را با شیشه‌ی معمولی فیلمبرداری کرد. به اجبار باید از شیشه‌ی مصنوعی/شکری استفاده کرد که دو تکه‌ی چهل در پنجاه سانتی‌متری آن برای ما حدود سیصد پوند ناقابل خرج برداشت. و این یعنی تنها دو برداشت. و البته سفارش دادن و دریافت آنها یک‌هفته طول می‌کشد، یعنی اینکه اگر دوبرداشت اشتباه شد مجبوری دست‌کم یک هفته‌ی دیگر صبر کنی تا دو‌قطعه‌ی دیگر دریافت کنی. و البته این شیشه های مصنوعی بسیار شکننده‌اند و با کوچکترین فشاری می‌شکنند. این اتفاقی‌است که درست بعد از باز‌کردن جعبه محافظ شیشه‌ها و قبل از نصب آنها بر روی پنجره برای یکی از آنها افتاد. اگر کمی باهوش باشید می‌توانید حدس بزنید چه‌کسی این کار را کرد، همان خانم طراح صحنه که دیروز هم به اندازه‌ی کافی اشکمان را در‌آورد! البته این اشک در آوردنشان به همین اندازه پایان نیافت و با مجبور کردن ما به برداشت مجدد یک نمای خیلی مشکل (درست بعد از جمع کردن ریلها و دالی که چیدن و تراز کردنشان یک ساعتی وقت برده بود) حسابی اشکمان را در‌آورد و روزمان را روز کرد. 
با این‌همه و با وجود این برداشتهای مکرر امروز نیم ساعتی زودتر از وقت مقرر تمام کردیم و اینرا تنها مدیون یک‌چیز هستیم: استفاده از دو دوربین همزمان. باید تا زمان تدوین صبر کرد تا بشود قضاوتش کرد، اما این اولین باری بود که از دو دوربین همزمان بر سر صحنه استفاده می‌کردم و فکر می‌کنم اگر درست و حساب شده این کار انجام شود نه تنها به روند تولید سرعت می‌بخشد، بلکه باعث می‌شود در آینده و هنگام تدوین مشکل کمتری برای کات کردن نماها به یکدیگر وجود داشته باشد. تا این‌لحظه می‌توانم بگویم ین یی از مهم‌ترین تجربیات امروز بود. اگر می‌توانید دو یا حتا سه دوربین داشته باشید، این‌کار را بکنید، هزینه‌ی اضافی‌اش از صرفه‌جویی در زمان و انرژی گروه و بازیگران جبران می‌شود. 

اما نکته‌ی آخر که باید اول می‌گفتم: فیلمسازی در انگلیس. روز اول در هوایی تقریبا آفتابی فیلمبرداری می‌‌کنی و می‌خوابی و صبح بلند می‌شوی و می‌بینی همه‌جا سفید است! خوشبختانه برف امروز صبح بی‌رمق بود و با اولین تابش خورشید آب شد، اگرنه تمام زحمات دیروز بر باد رفته بود.

الان ساعت یازده و سی و پنج دقیقه شب به وقت انگلیس است. من از ساعت تقریبا پنج صبح بیدار شده‌ام و تا دو ساعت پیش مشغول و درگیر بوده‌ام. رمقی نمانده، این یک ذره رمق را هم مدیون انرژی درینک ردبولم که امروز سر‌پا نگهمان داشت. خدا پدر‌تهیه‌کننده را بیامرزد که مقدار کافی‌ از آن را برای تمام گروه به طور رایگان از طریق کمپانی رد‌بول و بخش تبلیغاتش تهیه کرد. محض اطلاع دوستان وطنی، با اینکه این مورد را کمپانی به شکل رایگان در اختیار گروه قرار داده‌‌‌ است اما انتظار ندارند که تبلیغاتشان جایی در فیلم باشد و تنها چیزی که در برگشت می‌خواهند این است که تعدادی عکس از مصرف شدن این محصول توسط عوامل بر سر صحنه داشته باشند تا هم نشان دهد این بخش از محصولات صرف کار فرهنگی شده و برای در‌آمد زایی استفاده نشده و هم اینکه بتوانند نشان دهند چه اندازه این محصول کارآمد است و به بهتر شدن روند کار‌کردن و انرژ‌ی زایی! در افراد کمک می‌کند.

اثر انر‌ژی درینکها از بین رفته است و دیگر رمقی به تایپ کردن نیست. متاسفانه باید اعلام کنم گمان نمی‌کنم هیچ‌یک از این یادداشتهای پشت صحنه را بتوانم قبل از انتشار ویرایش کنم، طبق معمول خطاهایش را ببخشید.
همین  

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٢/۱٢
تگ های این مطلب :روزانه و تگ های این مطلب :making friends و تگ های این مطلب :فیلم کوتاه
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


Making Friends روز اول

بعضی دوستان شاید بدانند که دو سه ماه گذشته همه‌اش گفته‌ام درگیر مراحل پیش‌تولید یک کار کوتاه هستم. اسمش همینیه که در بالا می‌خوانید، راستش خودم هم نمی‌توانم به فارسی ترجمه‌اش کنم!
مراحل پیش تولیدش خود داستان طولانی است که اگر حس و حالش بود بعدا اینجا می‌نویسم که دست کم خودم یادم بماند. به هرحال از امروز فیلمبرداری رسما شروع شد و قاعدتا مطابق برنامه در یک هفته کار فشرده باید تمام شود. این که می‌گویم کار فشرده یعنی روز اولش که قرار بود روز ساده‌ای باشد از ساعت ٨ صبح شروع شد و من ساعت ٩.٣٠  شب به خانه برکشتم. برای اینکه نگویید باز هم بد نیست باید اعتراف کنم که دو نمای کاربر و وقت‌گیر از برنامه امروز باقی ماند که قاعدتا فردا باید زودتر شروع کنیم تا بتوانیم به برنامه برسیم. و یک‌کم زودتر یعنی شروع از ساعت ۶ صبح و اگر مطابق برنامه پیش برویم باید ساعت ٨ شب تمام کنیم. البته یکی از دلایل اصلی سخت و فشرده بودن روز دوم مشکلی بود که برای یکی از بازیگران پیش آمد و به جای دو روز فیلمبرداری برنامه‌ریزی شده تنها می‌تواند یک روز بر سر صحنه حاضر شود و ما هم ناچاریم تمامی نماهایش را در همین امروز بگیریم. و البته چون بازیگر حرفه‌ای و شناخته شده است باید با آن کنار بیاییم بخصوص که راضی شده بدون گرفتن دستمزد نقشی کوتاه را بازی کند و از آن سوی انگلیس چهارساعت در قطار بنشیند تا به اینجا بیاید. درباره او بعدا خواهم گفت، فقط همینش کافی است که در کارنامه اش ایندیاناجونز اسپیلبرگ و جیمز باند را دارد.

اما امروز:
راستش من خودم فکر می‌کنم از آن دسته آدمهایی هستم که تنها آنچه را که می‌بینند باور می‌کنند. برای همین هم موقع کار تا چیزی را خودم نبینم و امتحان نکنم، نمی‌توانم اعتماد کنم که درست و مطابق آن چیزی که می‌خواهم ساخته و انجام خواهد شد. و به همین دلیل ترجیح می‌دهم که پیش از شروع، همه چیز را دقیق چک کنم تا سر صحنه با مشکلی روبرو نشوم. اما خوب گاهی وقتها آدم احمقانه اصولش را می‌شکند و تصمیم می‌گیرد(البته در این مورد به اجبار) که اعتماد کند و بعد این می‌شود که امروز شد تا من به این نتیجه برسم که نه، به این سادگی نمی‌شود اعتماد کرد و باید همچنان خودت بالای سر همه باشی تا مشکلی پیش نیاید، و اگر رگ فمینیستی‌تان قلمبه نمی‌شود باید عرض کنم تاکیدم در این مورد در مواقع کار با خانمها دوبرابر می‌شود. بد یا خوب تجربه من است، تا امروز و در تمامی کارهای جسته و گریخته‌ای که کرده‌ام هنوز یک مورد بدون مشکل از کار کردن با خانمها نداشته‌ام و البته باید اضافه کنم ایرانی و انگلیسی‌اش ( از نویسنده و بازیگرش گرفته تا فیلمبردار و کارگردانش، همه را تجربه کرده‌ام) توفیر چندانی با هم ندارند! به همین دلیل هم هست که واقعا دوست دارم یک کار با بیضایی بکنم و ببینم چطور با آنها کنار می‌آید.
جدا از مورد  باقی امروز خوب بود.  اگر بتوانم سعی می‌کنم جسته و گریخته روزانه‌هایش را بنویسم و البته اطلاعات بیشتر به همراه عکس و باقی مخلفات نیز اضافه خواهد شد.
ساعت نزدیک ١١ است، فردا صبح باید ساعت ۵ بلند شوم، کمی خرده کاری دارم برای فردا که باید قبل از خواب انجام دهم و اصلا جانش را ندارم که این نوشته را دوباره بخوانم و اصلاح کنم. اگر کمی بی سروته و نا مرتب است، ببخشید.

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸۸/۱٢/۱۱
تگ های این مطلب :روزانه و تگ های این مطلب :فیلم کوتاه و تگ های این مطلب :making friends
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


نقاشی با ماسه

تکنیک نقاشی با ماسه یکی از تکنیکهای قدیمی در ساخت انیمیشن است. در این روش ماسه را بر سطحی شفاف، ترجیحا شیشه‌ای پهن می‌کنند، منبع نوری در زیر سطح شیشه‌ای قرار دارد و دوربین در بالا که باعث می‌شود تصویری سیاه بوجود آید. هنرمند در اینجا با بازی کردن با حجم و عمق سطح ماسه‌ای تصاویر خود را خلق می‌کند. یکی از زیباترین کارهایی که به وسیله‌ی این تکنیک خلق شده است و من دیده‌ام انیمیشنی بر اساس رمان مسخ کافکا بود که این تکنیک به هنرمند این امکان را داده بود تا سیاهی و تلخی اثر را به زیبایی به مخاطب منتقل کند.
اما این تکنیک به روش دیگری نیز مورد استفاده قرار می‌گیرد و آن هم نقاشی زنده در ترکیب با موسیقی و جلوه‌های صوتی. چند نمونه‌ی جالب توجه‌اش را روی یوتیوب دیدم که ارزش دیدن دارند. اگر پیشتر ندیده‌اید، ببینید و لذت ببرید.

این هم نشانی مستقیم ویدئو در یوتیوب:
http://www.youtube.com/watch?v=vOhf3OvRXKg

http://www.youtube.com/watch?v=YIOsIbqpR5s&feature=related

http://www.youtube.com/watch?v=o2pLHLOnG6I&feature=related

و بالاخره این هم همان انیمیشن که گفتم بر اساس داستان مسخ نوشته‌ی فرانتس کافکا:

http://www.youtube.com/watch?v=UYcI2dHqVXI

بیشتر خواستید در این زمینه بیابید و ببینید در یوتیوب یک جستجوی ساده بکنید با عبارت sand art 

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸۸/۱۱/٢٩
تگ های این مطلب :روزانه و تگ های این مطلب :لینک و تگ های این مطلب :فیلم کوتاه
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


یک شاهکار کوچولو

این تبلیغ بسیار زیباست، توصیه می‌کنم حتمآ ببینیدش:

 

این هم نشانی مستقیم‌اش بر روی یوتیوب:
http://www.youtube.com/watch?v=xUWjkXcw_pg

و اگر مشکل فیلتر یوتیوب را دارید شاید بتوانید در اینجا تماشایش کنید:

http://www.snotr.com/video/324

 

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸۸/٤/٤
تگ های این مطلب :لینک و تگ های این مطلب :فیلم کوتاه
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


تنها برای آنکه بدانی من نیز با توام...

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٤:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/۳/٢٧
تگ های این مطلب :فیلم کوتاه و تگ های این مطلب :عکس
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


یک فیلم کوتاه

یک فیلم کوتاه جالب، توضیحی نمی‌دهم، نگاهش کنید. خود فیلم به اندازه‌ی کافی گویاست . البته نیازی به دانستن زبان هم ندارید. هشداری است به هر دو سوی این داستان:

 

این هم لینک مستقیم.

 

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٦:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳۸۸/۱/۳۱
تگ های این مطلب :لینک و تگ های این مطلب :روزانه و تگ های این مطلب :فیلم کوتاه
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh