دور از چشم خدا

گاه‌نوشتهای من درباره‌ی هیچ چیز و همه چیز!

 

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸۸/٤/٢
تگ های این مطلب :روزانه و تگ های این مطلب :عکس
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


تنها برای آنکه بدانی من نیز با توام...

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٤:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/۳/٢٧
تگ های این مطلب :فیلم کوتاه و تگ های این مطلب :عکس
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


 

آه ای حلزون

از کوهستان فوجی بالا برو

ولی آرام، آرام.

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸۸/٢/٢٩
تگ های این مطلب :عکس
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


بهشت گمشده: پارس از فراز

 

نمی‌دانم قبلآ این عکس را دیده‌اید یا نه؟ و آیا می‌‌توانید حدس بزنید این بهشت در میانه‌ی کویر در کجا قرار دارد؟
من که وقتی دیروز آنرا در روزنامه دیدم تا وقتی که نوشته‌های زیر عکس را نخوانده بودم نتوانستم حدس بزنم اینجا ایران است، اما سی سال قبل!
داستان از این قرار است که آقای گئورگ گرستر                       عکاس معروفی که تخصص‌اش عکسهای هوایی است سی سال پیش به ایران سفر کرده و در  حدود صد پرواز ( گویا با حمایت فرح پهلوی) در طی دو سال یعنی از سال ١٣۵۵-١٩٧۶ تا ١٣۵٧-١٩٧٨ از نقاط مختلف ایران عکاسی نموده است و اکنون بعد از سی سال این عکسها را در کتابی با نام بهشت گمشده: ایران از فراز Paradise Lost: Persia From Above منتشر نموده است. البته پیشتر این عکسها در نمایشگاهی در نیویورک به نمایش گذاشته شده بودند.
با کلیک بر اینجا می‌توانید عکسهای آن نمایشگاه و عکس ایشان به همراه فرح‌پهلوی را ببینید.

پ ن٢: این را همین الان پیدا کردم. گزارش بی‌بی‌سی از نمایشگاه بهشت گمشده در نیویورک که همچنان برپاست.
به گمانم یکی دو سال پیش هم نمایشگاهی از تعدادی از کارهای همین عکاس ( و تعدادی دیگر) در همین شهر خودمان برگزار شد که البته هیچکدام از این عکسها در آن مجموعه نبودند.
به هر حال در نوشته‌ی پای این عکس در روزنامه این توضیح آمده است: باغ شاه در نزدیکی ماهان. اینکه امروز چه بلایی بر سر این باغ آمده است من نمی‌دانم. اگر کسی می‌داند ما را نیز بی خبر نگذارد.
( پ ن.عزیزی در کامنتها اشاره کرده است که درستش باغ شازده است در نزدیکی کرمان و هنوز پابرجاست! من نمی‌دانستم)
این مجموعه شامل عکسهای بی‌نظیری مانند منظره‌ی هوایی ارگ بم و یا شهر همدان و تخت‌جمشید و مقبره‌ی کوروش است.
برای اطلاعات بیشتر درباره‌ی عکاس  و کتاب و دیدن تعدادی از عکسها به دنباله‌ی مطلب رجوع کنید، لطفآ


ادامه مطلب   
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ۳:٥٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳۸۸/۱/٢۸
تگ های این مطلب :عکس و تگ های این مطلب :لینک و تگ های این مطلب :کتاب
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


پنجاهمین سالگرد انقلاب کوبا

اول ژانویه امسال پنجاهمین سالگرد انقلاب کوباست.
به همین مناسبت سایت مگنوم مجموعه‌ی از عکسهای منحصر بفردش از روزهای انقلاب کوبا را در مجموعه‌ای به نمایش گذاشته است که واقعآ دیدن دارند.
اگر هم سینما دوست باشید می‌دانید که هم اکنون فیلم چه:قسمت اول ساخته‌ی فیلمساز معروف استیون سودربرگ که داستان زندگی انقلابی معروف ارنستو چه‌گوارا و همین روزها را (از لحظه‌ی ورود دسته‌ی شورشیان به کوبا تا حرکت به سوی هاوانا) به تصویر کشیده است بر روی پرده‌ی سینماهاست. اگر فیلم را دیده باشید با دیدن این عکسها می‌فهمید که چقدر سودربرگ در بازسازی آن روزها موفق عمل کرده است و تصاویر فیلم چه شباهت قدرتمندی به این عکسها دارند.

در کنار عکسها توضیحی است به زبان انگلیسی درباره‌ی این انقلاب که برای علاقمندان ترجمه‌اش را در این پایین گذاشته‌ام، امیدوارم به کارتان بیاید:  

این خود عکسها در سایت مگنوم

این هم یک مجموعه‌ی دیگر

این هم ترجمه‌ی متن:

اول ژانویه ١٩۵٩، ژنرال فولخنسیو باتیستا، رهبر تحت فشار کوبا، دریافت که دولتش  بیش از این نمی‌تواند در برابر شورشی‌های تحت فرماندهی فیدل کاسترو مقاومت کند و هاوانا را ترک کرد. این روز، تاریخ مهمی در انقلاب کوباست، در حقیقت این پایان درگیری‌هایی است که از ٢۶ جولای ١٩۵٣ آغاز شده بود، زمانی که اقدام  شورشی‌های کوبا شامل فیدل و رائول کاسترو مبنی بر تسخیر یک پادگان نظامی در سانتیاگو با شکست مواجه شد. پس از دو سال زندان، باتیستا تحت فشارهای سیاسی کاسترو و دیگر زندانیان سیاسی را آزاد کرد. پس از آن فیدل و رائول برای دیدار با دیگر شورشیان به مکزیک رفتند و مرحله‌ی تازه‌ای از انقلاب را طراحی کردند. در دوم دسامبر ١٩۵۶ دسته‌ای از شورشیان در ساحل شرقی کوبا پیاده شدند اما به سرعت با فشار نیروهای دولتی پراکنده گشتند. بی واهمه از این عقب نشینی، شورشیان به رهبری کاسترو، کامیلو سینفخوس(١)، ارنستو چه‌گوارا و دیگران دوباره تشکیل گروه داده، برنامه‌ریزی کرده، منظم شده و نبرد طولانی‌ای را با نیروهای نظامی باتیستا آغاز کردند. در پایان سال ١٩۵٨ نیروهای شورشی توانستند تا غرب کوبا پیشروی کنند و نیروهای دولتی بدون مقاومت و جنگ شروع به تسلیم شدن کردند.
نیروهای شورشی  در دوم ژانویه ١٩۵٩ به هاوانا وارد شدند و کاسترو در روز هشتم به هاوانا رسید. صدها تن از اعضای دولت باتیستا بازداشت شده بودند. بعد از یک دادگاه سرپایی(دادگاه صحرایی؟)(٢) بسیاری محکوم به زندان شدند اما هزاران نفر نیز اعدام گشتند.

در ٢۶ جولای ١٩۵٩ جمعیت بزرگی از مردم آغاز و پایان انقلاب را در پایتخت جشن گرفتند.

(١) (Camillo Cienfuegos) از ترجمه‌ِ این نام به فارسی و چگونگی تلفظ درستش مطمئن نیستم.
(٢) فکر می‌کنم منظور از دادگاه سرپایی یا (standing trial) همان دادگاه صحرایی باشد، باز هم مطمئن نیستم. اگر کسی می‌داند، بگوید تا ما هم یاد بگیریم.

در این دو مورد رامین مولایی عزیز اضافه کرده است که:
تلفظ صحیح نام همرزم کاسترو، سیین‌فوئگوس است. دادگاه هم صحرایی نیست چرا که اصطلاح خاص خود را دارد و آنهم زمان جنگ برپا می‌شود. اما منظور از این دادگاه سرپایی دادگاههایی مردمی بود که بدون قاضی رسمی و با حضور یکی از فرمانده‌هان انقلابی و در فضای باز برگزار می‌شد و مردم ایستاده شاهد بودند و رأی صادر می کردند. ترجمه دادگاه انقلابی مناسب‌تر است.

ممنون از لطف و توجه‌اش.

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٧/۱٠/۱٠
تگ های این مطلب :عکس و تگ های این مطلب :لینک و تگ های این مطلب :ترجمه
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


بدون شرح!

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٥:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳۸٧/۸/٢٥
تگ های این مطلب :روزانه و تگ های این مطلب :عکس
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


پناهگاه

یک سفر یکروزه داشتم به لندن. دلیل اصلی سفر رفتن به کنسرت راجز واترز، یکی از آخرین غولهای موسیقی امروز و یکی از پایه‌گذاران گروه معروف پینک فلوید بود. دوربینمان را هم به همراه بردیم که اگر شد چند عکسی بگیریم و اینجا بگذاریم برای علاقمندان که متاسفانه در همان دم در ورودی کنسرت دوربینمان توقیف شد و درسی شد تا دیگر در اینگونه مکانها دوربین حرفه‌ای به دنبالمان نبریم. به هر حال به قول عزیزی ما حج ِواجبمان را رفتیم!

اما قبل از رفتن به کنسرت دو ساعتی وقت آزاد داشتیم و به قول هادی خرسندی گفتیم تا در لندن هستیم سری به استوانه‌ی کوروش بزنیم ببینیم سر جایش هست یا نه!

                                    


 دیداری کردیم دوساعته  از بریتیش میوزیوم که تمام دوساعتش به گشتن در غرفه‌ی ایران باستان گذشت، موزه آنقدر بزرگ است که شاید یک روز هم برای گشتن و دل سیر دیدنش کافی نباشد، در وصفش همین را می‌توانم بگویم که باید به لیست مکانهای دیدنی قبل از مرگتان آن را اضافه کنید و حداقل یک روز از عمرتان را در آن بگذرانید. تمام دنیا در ساختمانی که خود یکی از دیدنی‌های جهان است در کنار یکدیگر گردآوری شده‌اند: از تمدن چین گرفته تا مومیایی‌های مصر باستانُ از ایران باستان تا تمدن اسلامیُ از آمریکای جنوبی تا شرق دور. تمام دنیای کهن در دنیایی مدرن.

اگر از کنسرت راجر واترز عکس نگرفتم اما از موزه تعدادی گرفتم، اگر خواستید می‌توانید عکسها را به شکل اسلاید شو در یوتیوپ ببینید(درپایین و یا در اینجا) و یا اینکه تعدادی را با کلیک کردن روی اینجا تماشا کنید.

اسم کلیپ را گذاشته‌ام پناهگاه، اول برای اینکه جایی مانند این پناهگاهی برای فرار از بیگانه شدن با خود ِانسان غربت نشین است، و دوم اینکه بر خلاف آنکه همه از این آثار به عنوان آثار دزدی شده نام می‌برند، من یکی از حضورشان در جایی چنین امن بسیار راضی هستم. ای کاش انگلیسی‌ها آن مجسمه‌های بودای در افغانستان را هم به قول ما دزدیده بودند و برایمان سالم نگه می‌داشتند تا بتوانیم امروز ببینیمشان و فردا به نسل بعد سالم تحویلشان دهیم. شاید بسیاری به یاد بیاورند روزهای اول انقلاب را که عده‌ای با بولدوزر می‌رفتند تا تخت‌جمشید را ویران کنند، یا همین امروز که پاسارگادمان در آستانه‌ی نابودی است. اگر عرضه، توان، لیاقت -هرچه می‌خواهید بنامیدش- داشتن و نگاهداری بعضی چیزها را نداریم، همان بهتر که به دیگران بسپاریمشان تا برایمان نگاهشان دارند.

 من هنوز حیرت‌زده از دیدار آثاری هستم که از زیبایی، تمیزی و  نو بودن گویی همین دیروز ساخته شده‌اند: دیوارهای داخلی اهرام مصر٬ تخت جمشید٬ مومیایی‌ها و هزار و یک چیز دیگر.

 

 

 

خوابگرد عزیز اشاره کرده است به فیلتر بودن سایت یوتیوپ در ایران و اینکه گویا به این نشانی باز کردن‌اش ممکن است:

http://uk.youtube.com/watch?v=WJoki36nOi4

ممنون از لطفش.

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٧/۳/۱
تگ های این مطلب :لینک و تگ های این مطلب :روزانه و تگ های این مطلب :عکس و تگ های این مطلب :جامعه
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


 

این لینک را حتمآ ببینید. مجموعه عکسهای یک عکاس ایرانی عضو مگنوم از قبل و بعد از انقلاب به صورت اسلاید‌شو با عکسهایی واقعآ دیدنی و بعضی بسیار هوشمندانه. بعضی از آنها را قبلآ دیده‌اید. بعضی هم واقعآ در ترکیب شاهکارند.
خودتان ببینید
عنوانش هست از شاه تا خمینی. برای شروع بر روی play  در پائین چپ کلیک کنید.
و توضیح مهم‌تر اینکه نام عکاس عباس معروف است٬ ممنون از اشاره‌ی خوابگرد عزیز. راستش در بیوگرافی‌اش نام کوچکش را یافتم اما هر چه گشتم اشاره‌ای به نام فامیلی‌اش نشده بود.
به هر حال:
این هم بیوگرافی عکاس به انگلیسی
و این هم تعداد دیگری از کارهای بسیار زیبایش

 نوشین عزیز اشاره کرده‌اند که فامیلی ایشان  عطار است: عباس عطار.

فقط می‌ماند یک احسنت به خودم که هنوز بعد از این همه سال عکاس هموطنی را که برای یکی از مهم‌ترین و معتبرترین پایگاههای عکاسی خبری دنیا کار می‌کند نمی‌شناسم٬  با اینکه پیشتر بارها و بارها کارهایش را دیده‌ام و بعضی را بسیار تاثیر‌گذار یافته‌ام. احتمالآ اگر ایرانی نبود حتمآ بسیار پیشتر از اینها شناخته بودمش! به هر صورت برای ما هر جنسی خارجی‌اش بیشتر اعتبار دارد!

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٧/۱/۱٩
تگ های این مطلب :لینک و تگ های این مطلب :عکس
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


 

 بدون شرح!

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٦/٦/۱٤
تگ های این مطلب :عکس
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


باز هم ....

خوشتان بیاید یا بدتان بیاید٬ دوست داشته باشید یا نداشته باشید٬ من و شما دعوا کنیم یا نکنیم هیچ فرقی ندارد. آقای اسپنسر تونیک همچنان به کارش ادامه می‌دهد٬ اینبار هم در آمستردام(هلند) بازی همیشگی را راه انداخته است. این هم عکسهایش. به زیبایی باقی کارهایش نیستند. اما همینکه در هلند٬ کشور دوچرخه‌ها همه را سوار بر دوچرخه بکنی آن هم برهنه و عکس بگیری... برای خودش جالب است!

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٦/۳/۱٤
تگ های این مطلب :عکس و تگ های این مطلب :لینک
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


دیکتاتورهای پنهان

بحث عکسهای برهنه‌ی آقای تونیک حسابی جنجالی شده است. داستان همچنان در سایت رادیو زمانه دنبال می‌شود و و کماکان این و آن نظر می‌دهند.
نکته‌ی اولش اینکه گویا همچنان ما خیلی از دنیا جدا افتاده‌ایم. موضوع این عکسها متعلق به امروز و دیروز نسیت و این آقا سالهاست که این کار را می‌کند. تازه به گوش عده‌ای رسیده‌است گویا!
اینها به کنار٬ دوباره در این مورد می‌نویسم برای روشن شدن بعضی از دوستان٬ منظورم حکم دادن نیست٬ منظور باز کردن نظر خودم در این مورد است.
عزیزی در یادداشت قبلی زحمت کشیده است و پیغامی کذاشته  که تمام و کمال می‌توانید بخوانید.
یه نفر:
آیا شما حاضرید که خواهر،مادر و یا احیانا ً همسرتان را جلوی دوربین آقای اسپنسر تونیک بفرستید؟
 

قبل از هر چیز لازم است که از این دوست برای وقت گذاشتن به نوشتن و بیان نظرش تشکر کنم. خیلی از ما این کار را نمی‌کنیم٬ هر چند باید بکنیم! ای کاش اگر اینگونه پایبند عقیده‌شان هستند نامشان را نیز می‌نوشتند. نام و نشان من همه اینجاست٬ پای آنچه که می‌گویم. متاسفانه یکی از عادات ماست گویا که حاظر نیستیم مسئولیت انچه را می‌گوییم گردن بگیریم.
اما پاسخ این دوست عزیز:
دوست من٬ اگر مرا دشمن نمی‌دانی...
مشکل من عکسهای آقای تونیک نیست. مشکل حتا وجود یا عدم وجود چنین چیزی نیست. مشکل من دیدگاه شماست. ذهن بسته نگر و واپس‌مانده‌ای است که همچنان خود را قطب جهان می‌داند و شایسته به صدور حکم. دیکتاتور نهفته‌ای که تمامی دیکتاتورهای بزرگ از آبشخور آن سیراب می‌شوند٬ و دریغ که این دیکتاتور بیشتر مواقع با چهره‌ای مظلوم٬ در قالب انسانی ترحم‌برانگیز خود را می‌نمایاند. مشابه این سخن در همان صفحه‌ی نظرات رادیو زمانه هم مطرح شده بود. شاید توسط خود شما٬ شاید هم یکی دیگر چون شما. با همین واژگان و با همین استدلال میان تهی و نابخردانه. دوست عزیز من٬ مشکل اینجاست که شما هنوز این را درنیافته‌اید و یا نمی‌خواهید دریابید که مادر٬ خواهر٬ همسر و برادر و پدر و هر کس و کاردیگر من در وهله‌ی اول٬ پیش از آنکه نسبتی با من داشته باشند یک انسان مستقل٬ دارای مغزی مستقل٬ دارای قوه‌ی تعقل و تفکر است. می‌بینند٬ می‌خوانند٬ می‌شنوند٬ می‌فهمند و تحلیل می‌کنند. حال من چه حقی دارم که بخواهم در این مورد برای ایشان نظری بدهم؟ من برای خودم اجازه‌ی تصمیم‌گیری دارم. در مورد مسئله فکر می‌کنم. تحلیلش می‌کنم و شاید هم چون بعضی تنها از روی احساس و بی دانش نظری می‌دهم و تصمیمی می‌گیرم.خود من علاقه‌ای به حضور یافتن در مقابل دوربین ایشان و یا هر کس دیگری ندارم. دلایلی هم برای خودم دارم. بالطبع اگر هم کسی از بستگان من و یا دوستان من بخواهد چنین کاری بکند نظرم را خواهم گفت٬ موفق یا مخالف. اما به خود اجازه‌ی محدود کردن ایشان را نمی‌دهم. این همان کاری است که دیکتاتورها می‌کنند. حکومت‌های خودکامه می‌کنند. همان چیزی است که من و شاید شما از آن می‌نالیم. این همان تفکری است که به خود اجازه می‌دهد در خیابان بریزد و هرکس را مطالق میلش نبود بازخواست و بازداشت کند. به زعم خودش اصلاح کند!
می‌دانم توقع زیادی است که بخواهم اینگونه بیاندیشی. این‌گونه اندیشیدن چیزی است که ما در ایرانمان٬ همان کشور گل و بلبل با سابقه‌ی تمدن طولانی و چه و چه نداریم٬ شاید زمانی‌ شمه‌ای از ان را داشتیم٬ اما تا آنجا که من می‌دانم دیرزمانی است که از دستش داده‌ایم. و من امیدی به یافنتش در دوران حیاتم ندارم. چرا که شما٬ دیدگاه دگم شما٬ ذهن بسته‌تان به آسانی تغییر نخواهد کرد. یک قالب یخ هم برای آب شدن نیاز به زمان دارد٬ چه برسد به اذهان سنگ شده‌ای چون این.
از سوی دیگر حتا اگر اینگونه نخواهید بیاندیشید یک گام پس‌ می‌روم و کوتاه می آیم. شاید(باور دارم که نه٬ اما به فرض محال می‌پذیریم) شما اجازه داشته باشید برای کس و کارتان تصمیم بگیرید٬ و یا بستگان شما نادان‌تر از شما هستند و قدرت تفکرشان مشکلی دارد و شما که دانای! فامیل هستید حق تصمیم‌گیری در مورد ایشان را دارید. شاید اصلآ ایشان این حق را به شما داده‌اند٬ در این صورت من اجازه ندارم درباره‌ی ایشان سخنی بگویم. اما باقی چه؟ آیا دیگران هم این حق را به شما داده‌اند؟ هزاران نفر هستند که آزادانه می‌اندیشند و دوست دارند که این کار را بکنند٬ من و شما سر پیازیم یا ته آن که بخواهیم تصمیم بگیریم؟ بگوییم آری یا نه؟ مگر وارد حریم  من و شما شده‌اند؟ مگر خواسته‌اند از به قول شما مادر و خواهر من و شما عکس بگیرند که اینگونه بر آشفته‌اید؟ مگر عکسهایشان را به زور آورده‌اند و به دیوار اتاق شما آویخته‌اند؟ به من و شما چه؟ تا وقتی که وارد حریم خصوصی من و شما نشده‌اند و به آن تجاوز نکرده‌اند حقی برای ممنوع کردن کسی نداریم. خیلی هنر داریم نظرمان را مودبانه و با منطق درست(نه چیزی چون این یکی که اکنون مطرح کرده‌اید) بیان می‌کنیم. اگر فکر می‌کنیم جایی کسی بیراه می‌رود ما به عنوان مصلحان جهان٬ تنها کسانی که بد و خوب را می‌فهمند٬ وارد عمل شده و راه درستی را که می‌شناسیم با دلیل و برهان مطرح می‌کنیم. دلیلی برای زور نیست.
عین همین مطالب را هم برای مسئله‌ی امروز ایران و بگیر و ببندهایی که به اسم مبارزه با بد حجابی در جامعه راه افتاده و عده‌ای عقده‌های چندین و چندساله‌شان را دگرباره بیرون می‌ریزند بیان می‌کنم. حجاب فلان دختر به من و شما چه؟ خیلی پاکید نگاه نکنید. هرچند می‌دانم نمی‌توانید. آیا لازم به یاد آوری است که ما ایرانیان در چشم چرانی و علاقه به تماشای پورنوگرافی چه رتبه‌ای در دنیای اینترنت یافته‌ایم؟
مشابه دیگر این داستان در زمان شاه ودر جریان جشنهای دوهزاروپانصد ساله رخ داد. تا آنجا که من شنیدم گروهی تیاتری(گروتوفسکی‌بود؟) نمایشی اجرا می‌کنند و آن نمایش صحنه‌هایی دارد و باز همه مثل شما فریاد بر می‌آورند که وای بجنبید که فلان و فلان به باد رفت. آخر مگر کسی برایتان دعوت‌نامه فرستاد که بروید به تماشای چنین کاری. همین عکسها٬ همه می‌دانند چیست٬ در همه‌جا پیش از نمایش دادن توضیحی درباره‌اش داده شده است. شما پیش از آنکه وارد صفحه‌ی عکسها شوید می‌دانستید چه چیزی در انتظارتان است٬ هر چند می‌دانم ارضایتان نکرد و توقعتان بالاتر بود! اما چرا وارد می‌شوید؟ چرا می‌بینید؟ در همین غرب هر محصولی که نشانی از اینگونه مسایل(سکس یا خشونت) داشته باشد با برچسبهایی که معنایشان برای همه در جامعه مشخص است معرفی شده و بالطبع وقتی شما فیلمی با برچسب بالای هجده سال می‌خرید دیگر نباید انتظار دیدن صحنه‌ای مانند سریالهای دوریالی تلویزیون داشته باشید که زن و شوهر با لباس و حجاب کامل به رختخواب بروند و البته در دو تخت مجزا هم بخوابند! حق انتخاب دارید.
نظرتان محترم است تا وقتی که نخواهید به کسی تحمیلش کنید.
مشکل برهنگی نیست. مشکل حجاب نیست. مشکل بی حجابی نیست. مشکل حکومت‌های خودکامه نیستند. مشکل ذهن‌های بسته و منجمد شده برای سالیان سال است که در ذات دیکتاتور پرور هستند. آن دیکتاتورهایی که می‌بینید یکی همانند شماست٬ آن برادر ریشویی که در خیابان به خود اجازه‌ی لگد زدن(جفتک‌پرانی برازنده‌تر است) به دختر نامحرم را می‌دهد همچون شما فکر می‌کند. شما امکان عملی کردن و نشان دادن عقیده‌تان را بیشتر از این ندارید٬ او دارد. شاید اگر شما به جای او بودید٬ چند برابر بدتر می‌کردید.
برای آب شدن هر منجمدی حرارت لازم است. باشد که این چند سطر شمعی باشد و کمکی بکند به آب شدن ذهن ِ منجمد‌ ِ سخت‌تر از سنگتان. به امید آن روز.

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٦/٢/۳۱
تگ های این مطلب :نقد و تگ های این مطلب :عکس و تگ های این مطلب :جامعه
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh


هنر برهنه

رادیو زمانه چندی پیش(بعد از من!!!) مطلبی دانوشت و گزارشی از کار آقای اسپنسر تونیک٬ همان عکاس معروف که لینکش را در دو پست پایین‌تر می‌توانید بیابید.
امروز مطلبی جدید در سایت رادیو زمانه دیدم  شامل نظرات خوانندگان سایت درباره‌ی انعکاس آن خبر و عکاسی برهنه.
بی هیچ قضاوتی ازتان می‌خواهم نگاهی به نظرات داده شده بیاندازید و باز هم به آن سوال فکر کنید که: آیا اصلآ به ذهنتان خطور می‌کند که روزی‌روزگاری این اقا به ایران هم بیاید و یا پروژه‌ای مشابه در ایران اتفاق بیافتد.
فکر می‌کنم بعد از خواندن نظرات قبول کنید که من شرط را برده‌ام!

این هم اولین پرچم ایرانی.

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٦/٢/٢٥
تگ های این مطلب :لینک و تگ های این مطلب :روزانه و تگ های این مطلب :عکس
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh