چند فیلم خوب وبد، درهم!
پیشتر در پاسخ به پرسشی در جایی نوشتم که بهترین فیلم غیرایرانی که در یک سال گذشته دیدم "سخنرانی پادشاه" بود، بهترین فیلم ایرانی هم "چدایی نادر از سیمین".
شاید بد نباشد یکی دو مورد دیگر اضافه کنم. "ملانکولیا" فون تریه را دوست داشتم، قصد داشتم مفصل درباره اش بنویسم، هنوز وقت نشده است! به هرحال باید یکبار دیگر ببینمش تا بتوانم به یادداشتهایم سروسامانی بدهم. فقط توصیه می کنم مثل برخی از دوستان، فیلم را در قیاس با ساخته های قبلی فیلمسازش و یا فیلمهای دیگر نبینید و از خود فیلم و ساختارش لذت ببرید.
همین توصیه را هم در ارتباط با فیلمهای "پوستی که در آن زندگی می کنم" ساخته "پدرو آلمادوار" و فیلم "کشتار" ساخته "رومن پولانسکی" می توان کرد. شاید در مقام مقایسه با بهترینهای این فیلمسازان جایگاه برجسته ای نداشته باشند، اما در هنگام صحبت از بهترینهای امسال، حتما ارزش دیدن دارند. "کشتار" انتخاب بازیگر خوبی دارد، آنقدر که می شود گفت به جز ریلی، دیگر کسی را نمی توان در نقش مایکل تصور کرد. شاید ضعیف ترین بازی کار متعلق به وینسلت باشد که جاهایی کمی تصنعی و اغراق آمیز می شود، بویژه قسمتهای آخر و مست شدن. اما در مجموع، فیلم و بازیها سرحال هستند و تا آخر تماشاگر را با خود همراه می کنند و فیلم برخی جاهاتماشاگر را واقعا به خنده می اندازد.
آلمادوار هم که در بازی با فضای همیشگی خود، لذت تماشای قاب بندی های زیبای خود را به تماشاگر عرضه می کند. فیلم شاهکار نیست و ضعف هایی دارد، اما در کل همه چیز در حد خوب است و من از دوساعت وقتی که برای تماشایش گذاشتم پشیمان نشدم، هرچند باید اعتراف کنم به طور کل سبک بصری آلمادوار را دوست دارم.
از ایرانی ها هم "ورود آقایان ممنوع" را دیدم. در مقایسه با ساخته قبلی رامبد جوان یعنی "پسر آدم، دختر حوا" صد البته بهتر است. آخر آن یکی را تا انتها نتوانستم تحمل کنم، اما این یکی را دست کم تا آخر دیدم. اما در مجموع، فیلم ویژه ای نیست، در بهترین توصیفش یک چشمی است که در شهر کورهای فیلمهای -به قول دوستان سخیف- کمدی، پادشاهی کرد. به قول مش قاسم، دروغ چرا، باقی فیلمهای ایرانی آش دهن سوزی نبودند. البته هنوز نه "یه حبه قند" را دیده ام، نه "سعادت آباد" و نه "مرهم" را.
این چند خط برای به روز شدن، در اولین فرصت کاملتر خواهم نوشت. بخصوص که هنوز یکی دو فیلم هست که باید به این فهرست اضافه شوند.
مردم در حسرت نقد درست
کم و بیش نقد فیلمها را می خوانم. در اینترنت هم زیاد جستجو می کنم. راستش سالهاست نقد خوبی نخوانده ام. نقدی که بعد از خواندنش احساس کنم چیزی یاد گرفته ام، نکته ای از دیدم پنهان مانده بوده و منتقد برایم روشن اش کرده، یا یادم داده که چگونه فیلمساز از ابزارش به شکل درست و یا نادرست برای بیان حرفش استفاده کرده است. آنچه اینروزها در بیشتر وب سایتهای تخصصی و غیرتخصصی و روزنامه ها به عنوان نقد فیلم می بینم،یک خلاصه داستان صحنه به صحنه نوشتن است (حالا به فرض گاهی سکانس به سکانس) که همراه می شود با جمله بندی های بی سروته که این موردش خیلی بستگی به نویسنده و جنسیتش دارد گویا*، و در نهایت حکمهای کلی و حرفهای تکراری. مثال دم دستش همین فیلم «جدایی نادر از سیمین»، نهایت اکثر نقدهایش حرفی جز این ندارند: فیلم بسیار زیبایی است چرا که همه در آن دروغ می گویند و فرهادی همین را نشان داده است و پر از جزئیات است! اگر در 99 درصد نقدهای این فیلم پس از حذف خلاصه صحنه ها و وراجی های نویسنده، چیزی بیش از این یافتید بگویید من هم بخوانم. (در ضمن آن یکی دو مورد تحلیلهای ایدئولوژیک را هم بگذارید به حساب آن یک درصد استثنا.) خوب یکی نیست بگوید برادر/خواهر منتقد، اینها را که با چشم بسته هم فیلم را ببینی متوجه می شوی، چیزی بیشتر برای گفتن داری؟
راستش درست که فکر می کنم، می بینم وقتی «امیر قادری» کلاس نقد فیلم بگذارد و شاگرد تربیت کند، وضعیت نقد نباید از این بهتر باشد! بابایی نقدی بر فیلم «لئون» نوشته بود، از همین نقدهای خلاصه صحنه نویسی، در توضیح صحنه ی نخست نوشته بود که «لئون ماموریت می یابد تا یک قاچاقچی مواد مخدر را بکشد، پس از انجام ماموریتش...» و من حیران مانده ام که چطور کسی به خودش اجازه می دهد هر چیزی را به جای نقد منتشر کند؟ شاید هم نسخه ی توزیع شده در ایران ِ فیلم با نسخه ی انگلیسی که من دیدم، متفاوت است!
به هر حال ناگفته نماند، به همان اندازه که آن نود و خورده ای درصد منتقدهای خلاصه صحنه نویس رو دست هم کپی کن و نقدهایشان تهوع آور است و اعصاب خورد کن، یک چندتایی منتقد خوب هم داریم که گاه خواندنشان شوق دوباره بینی فیلم را در آدم بر می انگیزند. هرچند این دسته ی دوم کاملا برعکس مزخرف نویسان، بسیار کم می نویسند و درباره ی هر فیلمی نمی نویسند. مصداق همان شعرند:گویا: کم گوی و گزیده گوی، چون در.
* توضیح: برای اینکه متهم به دیدگاه جنسیتی نشوم، این چند سطر را از یادداشتی بر یک فیلم کپی کرده و در اینجا قرار می دهم، خودتان جنسیت نویسنده و نام فیلم را حدس بزنید:
فیلم [نام فیلم] زمزمه ای است که سکوت غبار آلود این برهوت را می شکند، زمزمه ای آرام، که خواب را از چشمهای خاک گرفته می رباید "چشمهایی که گاه باید شسته شوند"، "[نام فیلمساز]" در فیلم جدیدش، به خوشه چینی دردهایی رفته است که دارند "لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو" می روند، نگاه بغض آلود و معصومانه ی دختر [نام یکی از شخصیتهای فیلم]، استیصال و درماندگی "[نام شخصیتی دیگر]"، چشمهای نگران و ملتمس "[نام زنش]"، باران اشک "[یک شخصیت دیگر]"، گریه ی "[پدر شخصیت قبلی]" بر شانه پدر، سرگشتگی و هراس "[زن شخصیت قبلی]"، نگاههای تکان دهنده ی "[پدر شوهر شخصیت قبلی] " و.... همه و همه عمیق ترین غمها، به ستوه آورنده ترین تماشاها و شرمنده کننده ترین واقعیت هارا برای مردمی به نمایش در می آورد که گویی همه، چون "[همان شخصیت آخر]" دچار "فراموشی" شده اند و همه ی این تلخی ها را در پوشش عاداتشان محو کرده اند. چرا که حقیقت همیشه تلخ است... .
(Rango) رنگو
کارگردان: گور وربینسکی
صداپیشگان: جانی دپ، ایسلا فیشر، تیموتی اولیفانت
زمان: 107 دقیقه
محصول کمپانی پارامونت- آمریکا 
«رنگو» داستان آفتاب پرستی بی نام (با صدای جانی دپ) است که در آکواریومی در تنهایی زندگی می کند. او برای فرار از تنهایی به نقش بازی کردن روی آورده است و در خیال خود نقش قهرمانان را بازی می کند. بر اثر اتفاقی طی یک سفر در میانه ی بیابانی، آکواریومش از ماشین به بیرون پرت شده و او سرگردان بیابان می شود. او به دنبال پیدا کردن آب، سر از شهری به نام چرک(درت) در می آورد و وارد دنیای غرب وحشی می شود و کم کم با دنبال کردن سرنوشتش تبدیل به قهرمانی می شود.
تولید فیلمهای انیمیشن همیشه مستلزم صرف هزینه و وقت زیادی بوده است، برای همین کمتر کمپانی فیلمسازی زیر بار تولید چنین فیلمهایی می رود و امروزه در صنعت سینما ترکتازی در این عرصه با کمپانی هایی چون «پیکسار»، «دریم وورکز» و البته «والت دیزنی» است. شاید بتوان دو تغییر عمده در انیمیشنهای سالهای اخیر در قیاس با اسلافشان پیدا کرد، اولی گسترش استفاده از فن آوری های کامپیوتری است و تغییر دوم گسترش دامنه ی مخاطبان این انیمیشنها. اگر در گذشته عمده مخاطب انیمیشنهای والت دیزنی، کودکان بودند و بزرگترها بیشتر وقتها تنها به اجبار همراهی فرزندانشان به تماشای آنها می نشستند، امروزه انیمیشنها با هدف جذب تمامی اعضای خانواده با هر رده ی سنی ساخته می شوند. فیلمهایی چون «شرک» و «داستان اسباب بازی ها» به همان اندازه برای بزرگسالان جذاب و مفرح هستند که برای کودکان.
«رنگو»، آخرین ساخته ی «گور وربینسکی» را نیز می توان در این دسته قرار داد، هرچند خود سازندگان فیلم اعتقاد دارند فیلم برای کودکان ساخته شده است. از دنیای پر رنگ و لعاب و زیبای دیگر انیمیشنها در این فیلم خبری نیست، برعکس ظاهر بیشتر شخصیتها چندش آور و چرک است و در دنیایی تیره و خاک آلود زندگی می کنند. بر خلاف اکثر انیمیشنهای این روزها، فیلم به شکل سه بعدی ساخته نشده است، اما سه بعدی نبودن معنایش پائین تر بودن کیفیت بصری فیلم و تصویرسازی هایش نیست.

«گور وربیسنکی» را تماشاگران بیشتر به عنوان کارگردان فیلم «مکزیکی» (2001) و سری فیلمهای «دزدان دریایی کارائیب» می شناسند. او در فیلم جدیدش در قالب انیمیشن به شوخی با ژانر وسترن پرداخته است. این شوخی از نام فیلم و قهرمان داستان یعنی «رنگو» آغاز می شود که یادآور هفت تیرکش معروف «جانی رینگو» است. در وسترنهای کلاسیک، معروفترین قهرمان وسترن با نام «رینگو کید» شخصیت «جان وین» در فیلم «دلیجان» ساخته ی «جان فورد» است. در طول فیلم شوخی با دیگر فیلمهای شاخص وسترن بویژه کارهای «سرجیولئونه» مانند «روزی روزگاری در غرب» ادامه پیدا می کند. در صحنه ای از فیلم وقتی «رنگو» «روح غرب» را می بیند او در ظاهری همانند «کلینت ایستوود» در فیلمهای «لئونه» ظاهر می شود. صحنه های دوئل، نماهای سرپائین دوربین از پشت پره های پنکه ی سقفی و آسیاب بادی، میخانه ی تاریک ، سایه های دراز، صدای ناقوس،صدای برخورد بطری های خالی و نماهای بسته ی صورت همه از نشانه هایی هستند که آگاهانه از فیلمهای وسترن کلاسیک گزینش شده و در فیلم قرار گرفته اند.

فیلمنامه ی فیلم نوشته ی «جان لوگان» است، نویسنده ای که پیشتر فیلمنامه ی فیلمهایی چون «سوئینی تاد»، «هوانورد» و «گلادیاتور» را نوشته است. فیلم از فیلمنامه ای کلاسیک برخوردار است که سعی نمی کند با چرخش های غیر قابل پیش بینی در قصه و شگفت زده کردن تماشاگر او را مجذوب داستان کند. داستان ساده و خطی است. یک مارمولک معمولی دست و پا چلفتی بی نام که در موقعیتی قرار می گیرد تا خود را بشناسد و قهرمان پنهان در وجودش را عیان کند. خط اصلی قصه، حرکت این مارمولک و تبدیلش از یک حیوان خانگی به یافتن خود واقعی است. فیلم در داستان گوشه چشمی به فیلم معروف «محله چینی ها» دارد. در شهر چرک، آب کمیاب و در حکم پول است. یافتن دلیل این کمبود آب و حل مشکل مهمترین گره و درگیری بر سر راه قهرمان قصه است.
شاید جذاب ترین قسمت فیلم شخصیتهای آن می باشند. از شخصیت اصلی که یک مارمولک است تا دیگر شخصیتها که همه از خزندگان و جوندگانی مانند موش کور و لاک پشت و مار و مورچه خوار انتخاب شده اند. شخصیتها به زیبائی تصویر شده اند و کوچکترین جزئیات در تصویرگری آنها رعایت شده است. البته به این فهرست باید جغدهای قصه گو/نوازنده ی فیلم را نیز اضافه کرد.

این شخصیتهای نامتعارف و صحنه پردازی های تیره و تار از ویژگی هایی هستند که کمتر در انیمیشنهای دیگر هالیوودی می توان سراغ گرفت. حتا در انیمیشنهایی که قرار است با هیولاها و موجودات ترسناک طرف باشیم، باز هم همه چیز آنقدر پرزرق و برق و رنگارنگ است که پس از دقایقی تماشاگر فراموش می کند با چگونه موجوداتی بر روی پرده روبرو است. اما در اینجا، داستان بر عکس است. «وربیسنکی» با انتخاب این موجودات به عنوان شخصیتهای فیلمش و طراحی خشن و زشت آنها، بر روی شکل بدوی و چرک زندگی در غرب وحشی تاکید می کند.
و در نهایت باید اشاره ای کرد به کار خوب صداپیشگان فیلم بویژه «جانی دپ» که به زیبائی از پس پرورش شخصیتهای فیلم برآمده اند.
با همه ی اینها، شاید رنگو بهترین انیمیشنی نباشد که تاکنون دیده اید، اما اگر از فضاسازی های نامتعارف و شوخی با فیلمهای سینمایی لذت می برید، از تماشای آن پشیمان نخواهید شد.

یک حرکت کوچک!
اینقدر اینروزها همه جوزدهی فیلم "جدایی نادر از سیمین" و رقابتش با "اخراجیها٢" هستند که هیچکس از خودش نپرسید این برخورد "اصغرفرهادی" در هنگام دریافت جایزه معنایش چه بود. "فرهادی" به روی صحنه میآید، اما تا وقتی که دستان "ایزابلا روسلینی" در تماس با جایزه است در سر جایش میایستد و تنها هنگامی که "روسلینی" عقب میرود و دستهایش را پس میکشد او برای گرفتن جایزه جلو میرود. به گانم خود فیلم به اندازهی کافی گویاست، اگر کمی به زبان بدن یا به قول اینوریها «بادی لنگوئیج» توجه کنید.
با اینکه علاقهای به "کیارستمی" و سینمایش ندارم، اما باز تحسینش میکنم برای اینکه وقتی برای گرفتن جایزهاش به روی صحنه رفت، نه تنها در گرفتن جایزهاش از دست یک زن شک نکرد، که اینقدر شهامت داشت که حتا با او روبوسی کند!
مخدری به نام اخراجیها

وقتی دیشب لینک دانلود "اخراجیهای ٣" را دیدم، اول برایم جالب بود. اینکه سبزها اینقدر بازی را جدی گرفتهاند تا برای مبارزه، خطر کرده و دوربین به سینما ببرند و فیلم را کپی و پخش کنند.
اما بعد از چند دقیقهای فکر کردن به ماجرا، لایهی دومی از آن به نظرم آمد. لایهای که زیبا نیست.
نکتهی اول این است که نفس عمل یعنی کپی غیرقانونی و پخش فیلم، حتا بدون اینکه برای سود مالی باشد کار درستی نیست. حال هرچه شما برایش دلیل بیاورید در نهایت میخواهید ثابت کنید که هدف وسیله را توجیه میکند، که من باور دارم نمیکند. اگر به همین نسبت بخواهیم بسنجیم، پس باید به جناح مخالف هم حق دهیم که با فیلم مثلا "جدایی نادر از سیمین" همینگونه برخورد کند. کما اینکه آنان از نظر توانایی و امکانات برای انجام چنین کاری در شرایط بهتری قرار دارند. از سوی دیگر آنها نیز به همین اندازه خود را محق میدانند و بالاخره اینکه حتا اگر دست به چنین کاری بزنند بازیای را ادامه دادهاند که سبزها پیشتر شروعش کردهاند. این دستاندازی به حقوق دیگران و بی اعتنایی به قانون و شکستن آن از ویژگیهای مخالفان است که در جهت رسیدن به اهدافشان ابایی از انجامشان ندارند، حال برخی از سبزها نیز دست به چنین کاری زدهاند و متاسفانه هنوز از جانب بزرگانشان سخنی در مذمت این اتفاق گفته نشده است.
نکتهی دوم این است که کسانی که چنین کردهاند گویا اصل ماجرا را یا نفهمیدهاند و یا از یاد بردهاند. ماجرا بر سر فروش کردن و سود مالی ده نمکی نبود و نیست. ده نمکی چه اخراجیهایش بفروشد و یا نفروشد سود مالیاش را میبرد، رانتهایش را میگیرد و جیبش پر پول است. او نیازی به سود حاصل از فروش "اخراجیها" ندارد. دعوا بر سر مردمی بود که باید آنقدر ذهنشان باز باشد و آگاه باشند که نخواهند چنین فیلمی را ببینند و اینگونه توهین به خود را بپذیرند. وقتی شما اینگونه فیلم را برای دانلود قرار میدهید یعنی تائید میکنید که مردم میخواهند این فیلم را ببیند. این فیلم بیننده دارد و هزارویک داد و هوار و تحریم کردن شما نمیتواند جلوی مردم را بگیرد تا به تماشای این فیلم بروند.
حکایت این فیلم برای من مانند این است که از فردا در داروخانه و دکهها و سوپرمارکتها تریاک و هروئین و کراک رایگان توزیع کنیم، برای اینکه نمیتوانیم جلوی مردم را بگیریم و فرهنگسازی کنیم تا خود به دنبال مواد مخدر نروند. مشکل موادفروشها نیستند. مشکل مصرفکنندهها هستند که هنوز درک و فرهنگ لازم برای نرفتن و استفاده نکردن آن مخدر را ندارند. اگر "اخراجیها" فیلم پرفروش ما میشود، یعنی مردم ما مشکل دارند. به جای این کارها باید به فکر حل کردن مشکل باشید.
نکتهی سوم اینکه این نسخهی بیکیفیت و روی پرده نمیتواند مانع رفتن تماشاگران به سینما شود. تنها اتفاقی که میافتد این است که بعدها جناب دهنمکی زبانش دراز خواهد بود که با وجود همهی این کارها باز "اخراجیها" پرفروش شد. اینکار فعلا بیشتر کمک به دهنمکی برای رسیدن به اهدافش است. دوست داشتید سری به وبلاگش بزنید تا ببینید چگونه از هماکنون به صحرای کربلا زده است و من غریبم و مظلومم راه انداخته است.
ایشان خود را به قطاری تشبیه کردهاند که چون راه میافتد به آن سنگ میزنند. اما یادشان رفته است که کودکان ایرانی بهخاطر هزارویکدلیل فرهنگی، عادت دارند به سگان ولگرد نیز سنگاندازی کنند، بخصوص وقتی هار است و حمله میکند و فرد راه گریزی ندارد و سنگ اندازی بیهوده را تنها راه دفاع از خود میداند!
پانوشت: زیاد ربطی به این پست ندارد، اما یکی پیدا نمیشود به این حضرات بیبیسی بگوید در ایران اینقدر قحطالرجال نشده است که "امیرقادری" بشود منتقد و بیاید در بیبیسی نظر بدهد. اگر شما نمیدانید، اما بسیاری از سینمائیها هنوز به یاد دارند زمانی را که این آقا با "اصلانی" تماس گرفته بود که پول بده تا در سایتمان برای فیلمت نقد مثبت بنویسیم و تبلیغ کنیم و بعد که اصلانی ماجرا را علنی کرد، در آن وبسایت مثلا سینمائی بدترین نقدها بر فیلمش نوشته شد! بد نیست گزارشگران بیبیسی تحقیقی بکنند ببینند آقای قادری رابطهی مالیاش با دهنمکی چگونه است و بعد به عنوان منتقد از او نظر بپرسند.
درصدی از هفت!
چندی پیش بعد از ماجرای پخش مصاحبهی فریماهفرجامی از برنامه«هفت» مطلبی نوشتم و بحثی در گرفت بین من و عزیزی که خوانندهی آن مطلب بود. هرچند در نهایت آن بحث به جائی نرسید و آن دوست نادیده برداشتهائی داشتند که گمان میکردند من از برنامههفت و شخص جیرانی دفاع میکنم. فکر میکنم این هفته، برنامه «هفت» فرصتی شده است تا بهتر دیدگاهم را نسبت به این برنامه بیان کنم.
از پیش از شروع جشنواره فیلم فجر، برنامه هفت اعلام کرده بود که به سه فیلم برگزیده جشنواره جایزهای برابر با پخش صد تیزر تلویزیونی رایگان اهدا خواهد کرد. جشنواره تمام شد و تا همین هفتهی پیش هر هفته جیرانی در اول برنامهاش اعلام میکرد که داوران همچنان سرگرم بحث و گفتگو و تصمیمگیری در انتخاب فیلمهای برتر هستند.
بالاخره این هفته فیلمهای برندهی صد تیزر رایگان اعلام شدند. به جای سه فیلم، چهار فیلم اعلام شد:
جدائی نادر از سیمین
مرهم
اخراجیها٣
٣٣ روز
به گمانم همین انتخاب به اندازهی کافی نشان میدهد که سمت و سوی و حد و حدودهای برنامهی هفت چیست.
نکتهی اول: با تغییر سه فیلم به چهار فیلم بعد از چند هفته کشمکش مشخص میشود که جدالی بر سر به کرسی نشاندن نظرها وجود داشته است و انتخابها به آسانی انجام نشدهاند.
نکتهی دوم: قرار بود که از میان فیلمهای جشنواره سه فیلم برگزیده انتخاب شوند. فیلم "اخراجیها٣" در آخرین لحظات از دور مسابقه در جشنواره خارج شد و عملا در جشنواره حضور نداشت. بالطبع هیات داوران برنامهی هفت نیز میبایست این فیلم را از داوری خود حذف کرده و به گفتهشان مبنی بر داوری فیلمهای جشنواره پایبند میماندند که نماندند و همانطور که انتظارش میرفت فیلم "اخراجیها" یکی از چهار فیلم شد.
تا اینجایش شک ندارم که اگر جنجال بر سر فیلم "پایاننامه" در نگرفته بود، آن فیلم نیز به این جمع راه مییافت و چه بسا جایگزین "مرهم" میشد.
در اینکه دو فیلم "اخراجیها" و ٣٣" روز" انتخابهای مدیران تلویزیون هستند برای من شکی نیست. این دو فیلم حتا اگر در این برنامه نیز انتخاب نمیشدند تلویزیون چون همیشه حمایت کافی در پخش تیزرهای تبلیغاتی از آنها به عمل میآورد.(همانگونه که به احتمال زیاد خواهیم دید از فیلم «پایاننامه» در زمان اکران حمایت خواهند کرد) تا اینجایش اینگونه به نظر میرسد که مسئولان تلویزیون تنها خواستهاند در پوششی موجه، خواستهی خود را پیاده کنند.
"جدائی نادر از سیمین" هم بعد از این موفقیتهای جهانی دیگر به قولی بیخ ریش این مسابقه بود و تلویزیون به سادگی نمی توانست از زیر بارش در برود و مثلا "اخراجیها" را در فهرست برگزیدگان قرار دهد و "جدائی نادر از سیمین" را نادیده بگیرد. هرچند اگر موقعیتی چنین وجود نداشت به احتمال زیاد نه "جدائی نادر..." و نه "مرهم" هیچکدام بخت گرفتن چنین حمایتی از تلویزیون را نداشتند.
تکلیف "٣٣ روز" هم که مشخص است. وقتی فیلمی که در هیچ رشتهای نامزد دریافت جایزه نشده در فهرست نامزدهای بهترین فیلم جشنواره قرار میگیرد و در نهایت یک جایزهی مندرآوردی از دبیر جشنواره میگیرد، دیگر حرفی باقی نمیماند.
میماند فیلم "مرهم"، که مسئولان با بصیرت و هیات انتخاب جشنواره تشخیص دادند که شایستهی حضور در بخش مسابقه نیست و احتمالا از کیفیتی پائینتر از "پایاننامه" و "اخراجیها" برخوردار است! برای همین به نظر میرسد این فیلم نیز از فیلمهای تحمیل شده به مسئولان تلویزیون است که شاید در شرایط معمول بختی برای گرفتن تیزر رایگان و حمایت تلویزیون نمیداشت.
به گمان من تمامی این ماجرا نشاندهندهی کلیت برنامهی هفت است. اگر انتظار دیدن برنامهای مستقل را دارید خوب صددرصد انتظار نابجائی دارید. نابجا با توجه به شرایط امروز میگویم. نابجا با توجه به جو حاکم بر تلویزیون میگویم. اما همین برنامه دست کم دریچهای شده است تا سینمائیها بعد از سالها نادیدهگرفته شدن از سوی تلویزیون خود را تحمیل کرده و نشان دهند. دریچهای شود تا برخی حرفها زده شود. حرفهائی که هرچه هم شما در مجلات کمتیراژتان بنویسید مخاطب عام و میلیونی تلویزیون هیچوقت نمیخواند. برنامهی هفت از سوئی تریبونی شده است برای معاونت سینمائی برای خودنمائی و حمله به دیگران بویژه خانهسینما. اما از سوی دیگر دریچهای گشوده است تا منتقدی بتواند بعد از سالها در برنامهای تلویزیونی بنشیند و به مخاطبان میلیونی تلویزیون بگوید که فیلم اخراجیها - فیلم مورد حمایت تلویزیون و مسئولان- سردمدار سینمای کمدی مبتذل امروز است. فرصتی شده تا کسی مانند "حاجیمشهدی" بیپرده ضمن انتقاد از ضعف فیلم «پایاننامه» درتلویزیون بگویدکه سر انجام فیلم سفارشی ساختن این اثر ضعیف است.این امکان بوجود آمده تا مردم و تماشاگران در طی بحث و جدلی چهرهی واقعی و لمپنمآب افرادی چون شریفینیا و حسینفرحبخش را ببینند. افرادی که در همان روزنامهها و مجلات سینمائی معمولا چهرههائی فرهنگی و مومن و معتقد به نظام از خود نمایش میدهند.
اگر بنا به انتخاب باشد، فکر میکنم جیرانی اگر میخواست خود سه فیلم را انتخاب کند به احتمال زیاد انتخابهایش «جدائی نادر از سیمین»، «مرهم» و «یک حبه قند» میبودند. حال با این کلنجارها گویا دو فیلم به فهرست نهائی راه یافتهاند و یکی جا مانده است.
برخی انگار فراموش کردهاند که تا همین چندسال پیش از دید مدیران تلویزیون سینما مرکز فحشا بود و جایی در آن رسانه نداشت. مقایسه هفت با برنامهای مثل «نود» کوتهبینیاست. «نود» بر شانهی برنامههای ورزشی چون «ورزش و مردم» ایستاده است که از نخستین سالهای راه افتادن تلویزیون پس از انقلاب بر آنتن میرفتند، هفت بر شانهی کدام برنامه ایستاده است؟ شماوسیما؟ پس اگر قرار به مقایسه است ایکاش درست مقایسه کنیم.
همچنان تاکید میکنم: هفت برنامهی ایدهآلی نیست. بخشهائی دارد که مرا نیز عصبی میکند. ضعف بسیار دارد. گاه چیزهائی در آن بیان میشوند که مرغ پخته را به خنده میاندازد، اما در نهایت انتخاب با شماست که از چه زاویهای به آن نگاه کنید. من ترجیح میدهم نیمهی پر را ببینم و خوشحال باشم که دستکم از برکت چنین برنامهای فیلمهائی مانند «جدائی نادراز سیمین» و «مرهم» میتوانند از تلویزیون در جهت تبلیغ خود استفاده کنند. شما اگر دوست دارید به انتخاب معنادار «٣٣ روز» و «اخراجیها» گیر دهید و بازهم نظریهپردازی کنید. اما فراموش نکنید، «اخراجی ها» پیش از «هفت» هم از حمایت همهجانبهی تلویزیون برخوردار بود، اما فیلمهائی مانند «جدائی نادر از سیمین» و «مرهم» نه.
به گمانم همین چند درصد هم جای تقدیر دارد!
فرجامی، جیرانی، هفت و مخالفان: چند سوال ساده
اینروزها همه جا پر شده از ویدئوی مصاحبه ی فریدون جیرانی با فریماه فرجامی در برنامه ی سینمائی هفت. همه هم شده اند کاسه ی داغتر از آش و مدافعان فاطمه معتمدآریا.
راستش یک هفته است که دارم با خودم کلنجار می روم تا شاید سر ازاین موضوع دربیاورم و نمی توانم. به نظر من این مصاحبه و پخش آن آنقدر اتفاق بزرگ و یا حتا توهین آمیزی نبود و این جنجال کمی نادرست به نظرم می آید.
بگذارید توضیح دهم.
این ماجرا را می شود به دوبخش تقسیم کرد: یک، اثر آن بر فریماه فرجامی و دو، اثر آن بر دیگر آدمهائی که در این مصاحبه از آنها نام برده می شود.
همه فعلا کاسه ی داغتر از آش هستند که وای مصیبتا چهره ی محبوب ما را فروریختد و خراب کردند و جیرانی باید معذرت خواهی کند و یا مانند امین تارخ در همانجا متاسف هستند برای این برنامه به خاطر پخش این مصاحبه.
اولین نکته اینجاست: این مصاحبه در یک برنامه تخصصی سینما در یکی از مرده ترین ساعات شب پخش شد. این یعنی تنها عده ی خاصی که عمده شان علاقمندان سینما هستند شاهد این مصاحبه بودند.
اما درست از فردای پخش مصاحبه کاسه های داغتر از آش شروع به پخش و تکثیر این ویدئو بر روی اینترنت کردند و چنان شد که حتا کسانی که خارج از ایران زندگی می کنند و علاقمند به سینمای ایران نیز نیستند آنرا دیدند. سری به بالاترین بزند و ببینید در لوای دفاع چگونه به پخش این ویدئو کمک کرده اند. سوال اول من این است: این دوستانی که این اندازه ناراحت شدند از تخریب چهره ی خانم فرجامی چرا خود عملا در تخریب بیشتر کمک کردند و می کنند؟ اگر این جنجال ایجاد نشده بود، شاید این مصاحبه هم مانند گفتگوی با ابولفضل پورعرب تنها میان علاقمندان سینما می ماند و اینگونه نقل هر مجلسی نمی شد.
نکته ی دوم: پخش این مصاحبه چه ایرادی دارد؟ عملا تمامی کسانی که با پخش آن مخالف هستند به نوعی تاکید بر نوعی سانسور و مخفی کاری دارند. در بهترین شکلش این است که بگذارید گندمان بین خودمان در خانواده بماند و کس دیگری از آن باخبر نشود. در اینجا ایراد به پخش نیست، می شود این ایراد را گرفت که باید آزادی باشد تا در همه ی زمینه ها بشود برخورد کرد و توضیح داد و حرف زد. باید این آزادی باشد که آدمهائی که از آنها نام برده می شود بتوانند پاسخ دهند. ساده ترش اینکه مثلا خانم معتمدآیا اگر توضیحی دارد باید بتواند در برنامه ی هفت حاضر شود و رودررو با مخاطبانش حرف بزند. پس به جای اشتباه رفتن راه و تاکید بر سانسور و حذف، حقتان را بخواهید!
نکته ی سوم: در این مصاحبه من خانمی را دیدم که اعتیاد و یا به قول شما بیماری از اوج زیبائی و شهرت به پائینش کشیده و از او انسانی گمنام و فراموش شده با چهره ای وارفته ساخته بود. در مورد بیماری ایشان، دچار فراموشی شدنش و تا مرز مرگ رفتنش شنیده ام. اما هنوز جائی ندیده ام کسی رسما بگوید ایشان عقلش را از دست داده و خوب و بدش را نمی فهمد. اما آنچه مخالفان پخش این مصاحبه می گویند عملا این است که خانم فرجامی عقلش را از دست داده و نفهمیده است که چه می گوید، به چه کسی می گوید و قرار است این گفته هایش در تلویزیون پخش شود. اگر واقعیت این است، باز در آن مصاحبه چنین چیزی احساس نمی شد و این چیزی است که شما می گوئید و لازم است تا ثابتش کنید. اگر ایشان واقعا دچار چنین وضعی است که آنوقت حق با شماست و می شود بر این مصاحبه خرده گرفت. اما اگر نه، باز این شمائید که بیشتر بر این چهره گل پاشیدید و خرابش کردید. و بد نیست تاکید کنم، دچار فراموشی شدن فرق دارد با خرفت شدن. فرق دارد با از دست دادن قوه ی تمیز دادن میان خوب و بد و درست و غلط. آن تصویری که امروز این دوستان دارند از خانم قرجامی می سازند آدمی است که مثلا بعید نیست فردا لخت از خانه بیرون بیاید و یا هزار کار خلاف عرف بکند تنها برای اینکه قوه ی درک و تشخیصش را از دست داده است.
نکته ی چهارم: اگر هم حرف شما درست است و خانم فرجامی تا این حد قوه ی تشخیصش را از دست داده است که دیگر حرفهایش نباید اهمیتی داشته باشد. به عبارت بهتر آدمی در چنین شرایطی که شما توصیف می کنید هیچکدام از حرفهایش ارزشی ندارد و بالطبع بر ذهنیت هیچ کس تاثیری نمی تواند بگذارد.
نکته ی پنجم: خانم فرجامی در سخنانش از بسیاری نام برد. اولینش خود تارخ و یا پورعرب و کیمیائی. از هیچکدام آنها نیز خوب نگفت. چرا این میان همه چسبیده اند به معتمد آریا؟ این نگرش دائی جان ناپلئونی دوستان سبز از کجا آمده که تمام این مصاحبه ساخته شده است تنها برای تخریب فاطمه معتمدآریا آن هم با یک جمله که «او خودش را می گیرد». اینکه کسی غرور داشته باشد، خاکی نباشد و خود را بگیرد اینقدر ایراد بزرگی است که تخریب شخصیتش می خوانید؟ اگر به این ملاک است که بزرگترین توهین به کیمیائی شد. فیلمسازی که عمری است به اسم معرفت و رفاقت فیلم ساخته و تماشاگر را به سینما کشانده رسما متهم به بی معرفتی و نارفیقی شد. و یا نه، مشکل توهین نیست، مشکل این است که معتمد آریا سبز است و حالا همه سبزها غیرتی شده اند. مستمسکی یافته اند تا داد و هوار کنند. این نامه های عاشقانه ی فاطمه، بی بی گیلانه قربونت برم و تلویزیون ضرغامی باز فلان کرد کمی خنده دار است.
نکته ی شش: ادامه ی قبلی، اگر این تخریب ایراد دارد چرا کسی از باقی نامی نمی برد؟ یا تخریب باقی منظور نبوده و به قول شما همه فقط برای تخریب معتمدآریا بوده است؟ حالا یک سوال دیگر، اگر به فرض خانم فرجامی به جای معتمدآریا چیزی مشابه و یا حتا چندبرابر بدتر به مثلا فرض کنید ده نمکی گفته بود، آنوقت برخوردها چه بود؟ آنوقت نفس عمل ایرادی نداشت؟ از فرجامی سو استفاده نشده بود؟ خودتان به این سوال فکر کنید و صادقانه جواب دهید. آنوقت متوجه منظورم می شوید.
نکته ی هفتم: رخشان بنی اعتماد در دفاع از حقش نامه ای نوشت و اعتراض کرد. دیگر افراد هم اگر لازم بدانند خود این کار را می کنند. شما چرا کاسه ی داغتر از آش شده اید؟ چرا قرار است هرچیزی را رنگ سیاسی بر آن بپاشید برای رسیدن به اهداف خودتان. این برخوردها فرقش با برخوردهای روزنامه ی کیهان چیست؟ از چیزی که به گمان من هیچ منظور سیاسی در خود ندارد چنین هیاهویی ساخته اید که تلویزیون ضرغامی فلان کرد و بیسار کرد و جیرانی با دولت کودتا همکاری می کند و گفته های مشابه. حالا اگر فرجامی درباره ی ده نمکی حرف زده بود، احتمال زیاد کیهان هم به روش شما می گفت جیرانی از سازمان سیا و ام آی سیکس پول گرفته و این مصاحبه را انجام داده است. لااقل اگر مخالفت هم می کنید با روش درست بکنید. به قول عزیزی برخی از این دوستان سبز در عمل و رفتار همان کیهان هستند با این تفاوت که بر کاغذی سبز مطالبشان را چاپ می کنند.
نکته ی هشتم: وسط همین شلوغی ها یکمرتبه اتحادیه تهیه کنندگان هم بیانیه ای داد و برنامه هفت را تحریم کرد و همین دستاویزی شد برای دوستان تا بگویند ببینید همه با هفت مخالف هستند.
من بالشخصه با برنامه هفت مشکلاتی دارم. برخی دیدگاههایش را نمی پسندم، برخی برخوردها را اشتباه می دانم اما دریک نکته با هفت هم عقیده ام و آن هم شمشیری است که از رو برای سینمای مبتذل امروز ایران کشیده است. اگر بیننده ی این برنامه بوده باشید باید حضور حسین فرحبخش را در این برنامه به یاد داشته باشید. ایشان که یکی از سردمداران مبتذل سازی در سینمای ایران است به همین علت از مخالفان جدی این برنامه است. برای همین وقتی افرادی چون او دم از تحریم هفت می زنند و با دستاویز قرار دادن حواشی ای که کوچکترین اهمیتی برایشان ندارد سعی می کنند سواستفاده کنند آنوقت دیگر این بیانیه ها کمی رنگ می بازند.
راستی دوستان سبزی، وقتی در همین برنامه هفت بارها فیلم اخراجی هائی که بسیاری از شما بارها تماشایش کرده اید و خندیده اید نقد شد و به عنوان نمونه ای از سینمای مبتذل معرفی شد، آنوقت جیرانی با که زد و بند کرده بود؟
بد نیست گاهی کمی از دور و منصفانه به قضایا نگاه کنیم و ساده بازیچه ی دست چهار هوچی و جنجال ساز مطبوعاتی نشویم.
نوشتههائی که از آسمان افتادهاند!
اگر کسی دقت کرده باشد چند وقتی است که لینک روزنامهی سینمائی بانیفیلم به بخش لینکهای این صفحه افزوده شده است. گمان میکردم جائی است که دستکم میشود اخبار سینمای ایران را در آن دنبال کرد و ارزش آن را دارد که هفتهای یکبار به آن سری زد.
امروز بر حسب اتفاق دو مطلب از خودم را یافتم که در این روزنامه چاپ شدهاند. هردو مطلب نقدفیلمهائی است که نخستین بار در رادیوزمانه منتشر شدند. اما نکتهی دردآورش این است که هرچه در این صفحات بانیفیلم گشتم نه نشانی از منبع یعنی وبسایت رادیوزمانه دیدم و نه نامی از نویسنده یعنی خودم! کسی که انتظار حقوق مادی برای یک نقد فیلم ساده را ندارد، اما باور کنید رعایت حقوق معنوی کار سختی نیست. نمی دانم این حذف نام نویسنده یعنی چه؟ یعنی مخاطبی که مطلب را میخواند باید مثلا فکر کند که این مطالب همینطور نوشتهشده از آسمان افتادهاند؟ یا دوستان گردانندهی روزنامه زحمت نوشتناش را کشیدهاند و از روی شکستهنفسی شاید نامشان را بر آن نگذاشتهاند؟ دوستان در کپی و پیست کردنشان تنها زحمت کشیده و نام نویسنده را حذف کردهاند. اینروزها گویا اینگونه دزدیها نشانی از اخلاق حرفهای در مطبوعات ایران شده است، به هرحال همهچیزمان باید به همه چیزمان بیاید.
فقط متاسفم.
این هم خود مطالب:
نگاهی به فیلم خلیج یا پناهگاه ساحلی:
در شماره ١٧٨٣ بانی فیلم ١٧ مرداد ٨٩
خط باریک میان واقعیت و رویا، نگاهی به فیلم آغاز
شماره ١٧٧٨ بانی فیلم ١١ مرداد ٨٩
البته این تنها مورد نیست.
این مورد دوم را از آنجائی که مدیریت آن سایت اصلاحش فرمودند بهتر است نادیده گرفته و حذف کنم.
پانوشت: به سردبیری روزنامه بانی فیلم ایمیلی زدم. امیدوارم اینقدر اخلاق حرفهای سرشان بشود که پاسخی دهند. اگر پاسخی رسید در همینجا میگذارمش.
پانوشت دو: گمان نمیکنم دیگر علاقهای به خواندن بانی فیلم و نگه داشتن لینکش در اینجا داشته باشم!
سینمای گدایی!

حتما شما هم با در طول روز با گدایانی برخورد می کنید که برای گرفتن چند سکه هزار قصه سرهم می کنند. در اینجا اکثر این آدمها الکلیهای حرفهای هستند که برای در آوردن پول مشروبشان دست به این کار میزنند. در خیابان جلویتان را میگیرند و بعد قصهای می سازند مبنی بر اینکه مثلا از شهر دیگری آمده اند و پولشان را به نحوی از دست دادهاند و برای بازگشت و تهیه بلیط نیاز به کمک دارند. یا دوروز است غذا نخوردهاند و یا هزار قصهی مشابه دیگر. در نهایت، هم شما میدانید طرف دارد این همه صغرا و کبرا را برای درآوردن خرج الکلش می چینید و هم خود آن طرف هم میداند که شما قصهاش را باور ندارید و میدانید که این همه فقط برای فریب دادن شماست.
اما مواردی هم هستند که دست کم من یکی اگر یکیشان را ببینم با کمال میل کمکی بهشان میکنم. یکی همین نمونهی بالاست که شاید شما نیز نمونههای مشابهاش را پیشتر دیده باشید. طرف بر روی مقوای جلوی رویش نوشته: نینجاها مادرم را کشتند، برای یاد گرفتن کاراته (و گرفتن انتقام) نیاز به پول دارم! طرف از همین اول مشخص میکند که هدفش چیست و فرقی ندارد، در نهایت باید قصهای برای رسیدن به آن هدف ساخته شود، حال چه بهتر که به جای آسمان ریسمان بافتن و توهین به شعورتان چیزی بگوید که لبخندی بر لبانتان نیز بنشاند.
قبل از ادامه دادن مطلب این دوتا را هم ببینید که خالی از لطف نیستند:
جایگزین شده توسط جلوه های ویژه ی کامپیوتری!
و این یکی شاهکاراست:
صاف و ساده می گوید پول را برای چه می خواهد و خودش هم می گوید که مانند باقی قصه بافی نمی کند.
این قصه و دروغ نبافتن خودش جای تقدیر دارد. یعنی دست کم طرف به شعورت توهین نمی کند.و به همین علت از دید من این آدمها بیشتر از آن دسته ی دروغ ساز قابل احترام هستند.
اما... اما ربطش به چیزی که می خواهم بگویم. بحثم بر سر سینماست و مبحث سینمای مبتذلی که امروز همه دم از آن می زنند. در این تحلیلها کمتر می بینیم کسی جرات کند همه ی موارد سینمای مبتذل را نام ببرد و در مواردی و برخورد با برخی نامها با احتیاط و هزار سلام و صلوات اشارهای میکنند و سریع میگذرند. نمونهای همین آخرین برنامه هفت که با کوچکترین اشاره به سرعت مورد بازخواست و پرخاش قرار می گیرد.
به گمان من کل این داستان سینمای سخیف یا مبتذل ایران مانند همین گدایی اشاره شده در بالا است که در نهایت عمل درستی نیست. اما همینها هم همینطور که اینجا اشاره کردم باز برای خود طبقاتی دارند. دسته ای از فیلمهای این سینما آنهایی هستند که مانند همین سه مثال گدایی بالا، دست کم اینقدر شهامت و صداقت دارند که می گویند برای درآمدزائی و فروش اینگونه محصولات سخیف را روانه ی پرده ی سینما می کنند. به گمان من بر این دسته هیچ حرجی نیست. اگر کسی به دیدن این محصولات می رود دیگر مشکل از آن بینندگان است نه سازندگان. اگر آن بیننده ها نباشند چنین محصولات سخیفی نیز تولید نخواهند شد. مشکل اما با آن کسانی است که برای تولیدات توهین آمیزشان قصه بافی نیز می کنند و بعد از کلی شعور مخاطب را زیر سوال بردن، انتظار دارند هیچ کس به ساحت مقدس کارشان کوچکترین خرده ای نگیرد! بارزترین نمونه اش را دیگر همه می شناسند: جناب ده نمکی و اخراجی هایش. آثاری که به سخیف ترین و توهین آمیزترین شکل جیب مخاطب را نشانه رفته اند و بعد داعیه ی ارزشمداری هم دارند. البته باز اینجا ایراد اول بر آن هفت میلیون بیننده ی بی فرهنگی است که با ولع به تماشای چنین محملاتی می نشیند و با استقبال خود، کاری می کند تا جناب فیلم-بساز ما در برابر هر انتقادی از همان دیوار هفت میلیونی بالا برود.
به گمان من اتفاقا مواردی چون این جای بحث بسیار دارد. جای آن دارد که نشست و فکری به حال این سینما کرد. حتا می شود بحثی بر آسیب شناسی این مجموعه آثار راه انداخت. بگذارید به همان برنامه هفت و نظرسنجی یکی دو هفته پیش اش رجوعتان دهم. وقتی مجید سوزوکی عنوان مانگارترین شخصیت جنگی را از آن خود می کند و از رقبایی چون حاج کاظمِ آژانس شیشهای یک سروگردن بالاتر می ایستد آن وقت نباید نگران شد؟ کل تیپهای مجموعه ی اخراجی ها را روی هم بگذارید (برای اینکه در این فیلمها شخصیت نمی بینیم) به اندازه ی آن کت و پیکان حاج کاظم عمق و پوست و خون دارند؟ و آیا واقعا حاصل سی سال انقلاب و این همه شعارهای ارزشی دادن همین رسیدن به مجیدسوزوکی به عنوان الگو و قهرمان جنگ بود؟ یا اینکه واقعا امروز مسئولان، مجید سوزوکی و دارودستهاش و آن دلقک بازیها را به حاج کاظم و خشماش و شیشه شکستن و حقخواهیاش ترجیح میدهند؟
دیشب کارشناس برنامه هفت از لوده بازی بازیگر توانایی چون اکبرعبدی در اخراجی ها سخن گفت و حسرت خورد که چرا بازیگری چنین توانا باید به چنین روزی بیافتد. هنوز سخنش تمام نشده جناب ده نمکی باطوم به دست بر روی خط تلفن برنامه حاضر شد تا با استناد به فروش میلیاردی فیلم و تماشاگر هفت میلیونی اش رسما از آقایان بخواهد تا دور اخراجی ها را خط بکشند و کاری به کار این فیلم نداشته باشند. جیرانی هم کمی دست را تو رفت و از ترسش عقب نشست. اما واقعیت این است: به حساب فیلمهایی از این دست بیشتر باید رسید. فیلمهای که در پس صورتکهای فرهنگی و ارزشمداری، بی فرهنگی و بی ارزشی را ترویج می کنند. اتفاقا باید مته به خشخاش این تولیدات سخیف گذاشت تا سره از ناسره مشخص شود و این نقابهای ساختکی که با چوب و باطوم سرپا نگه داشته شده اند بربیافتد و سیاه روی شود هر آنکه... .
به گمان من ترس ده نمکی و همپالگی هایشان نیز از همین برافتادن نقابهاست. این مثالها را می توان به کارهای جناب سلحشور و باقی یاران این حلقه نیز گسترش داد. فیلمسازی که دائم خود را به قران و اسلام و مذهب میآویزد و برای خود حریم امنی ایجاد میکند تا در آن پولش را به جیب بزند. چرا هیچکس انگونه که باید و شاید دنبال ان داستان دزدی بودن فیلمنامهی سریال یوسف پیامبر را نگرفت؟ چرا وقتی جناب سلحشور با اتکا به ریشاش تمامی مخالفانش را مخالف اسلام میخواند هیچکس به ریاکاری این فرد و بیاعتقادیاش به دستورات اسلام و مذهب سخنی نمیگوید؟ اینرا میگویم برای اینکه با چنان اعتقادی که حضرت شریفشان دارند نباید جرات خوردن یک دانهی برنج حرام را داشته باشند چه رسد به فیلمنامهای چندین میلیونی! از سوی دیگر میتوان به همین شکل آن مثلا استاد دانشگاهِ شیرو عسل ساز را به پرسش گرفت که دم از سینمای حرفه ای و اصولی می زند و و شاهکارهایی چنان میسازد و بعد سر کلاسهایش جوانان علاقمند مینشینند و پول میدهند تا سینما بیاموزند.
خلاصهاش اینکه همهجای دنیا سخیفسازان بخشی از سینما هستند و حیاتشان بسته به شعور و سطح فرهنگ مخاطبانشان است. شما مخاطب را درست کنید آنها خودبخود از بین خواهند رفت و یا بهتر خواهند شد. آنها جا و جایگاهشان را میدانند و میدانند چگونه به حیاتشان در این حرفه ادامه دهند. آنچه که باید به فکرش بود این شریکان دزد و رفیقان قافله، این از هم آخور و هم توبرهخوران است. راندن و از بینبردن این ویروسها از پیکرهی بیمار و نحیف سینمای ایران کار سادهای نیست اما باید انجامش داد.
زمانی حاج کاظم از دود موتورهای رفقای آق مسعود گله کرد که دارند عباس ها را خفه می کنند.الان که دود موتورها همه جا را برداشته و عباسها مدتهاست از نفس افتاده اند. بتاز برادر دهنمکی، سوزوکیات را گاز بده و بتاز.
خلیج سرخ
یادداشت قبلی واکنشی احساسی بود بعد از دیدن فیلم خلیج.
با کلیک روی ادامه مطلب می توانید نگاه منطقی تر را که پیشتر در رادیو زمانه منتشر شده است بخوانید:
نگاهی به فیلم آغاز
دوست داشتید این نوشته من دربارهی فیلم آغاز (Inception) را در رادیو زمانه بخوانید.
ادامه مطلب
یک فیلم بد
بعضی وقتها آدم به این نتیجه میرسد که حق با روزنامهی کیهان است. میگویید نه، بروید و اگر توانستید تا اخر فیلم سنگسار کردن ثریا م را تماشا کنید. از من بپرسید یک فیلم افتضاح به تمام معنای کلمه است: فیلمنامهی بدی که پیاش را بر دروغ بنیان کرده بازیگرانی بدتر بازی میکنند تا فیلمی بسازند که تماشایش تا آخر اعصاب فولادین میخواهد. فیلمی که تنها میخواهد شعار دهد. فیلمی که به حق باید گفت نه تنها از دردها نگفته است که تنها با غرضورزی و بر اساس سفارش شاید ساخته شده است. در تمام فیلم یک نکتهی مثبت قابل دفاع پیدا نکردم که بخواهم بیان کنم. اگر میتوانید، اگر میخواهید توانتان در دیدن یک فیلم بد را بیازمائید به تماشایش بنشینید. باور کنید من تماشای یکی از مبتذلترین تولیدات امروز سینمای ایران، مثلا همان اخراجیها را ترجیح میدهم به دیدن چنین فیلمی که با سواستفاده میخواهد بزرگنمایی کند.
اما چند نکته:
اول تعجب میکنم از کسانی که درگیر این فیلم هستند. وقتی میبینی کسی مانند پرویز صیاد در این فیلم بازی میکند تعجب میکنی. یعنی پرویز صیاد این فیلمنامه را نخوانده بود؟ یعنی متوجه نشده بود که این فیلمنامه چقدر ضعیف است؟ گیرم بخواهی معضلی مانند سنگسار کردن را بیان کنی، این قشنگ است اما وقتی به این بدی بگویی، با این استدلال نادرست و یکطرفه بیانش کنی بیش از آنکه نفس سنگسار را زیر سوال ببری آنرا دستمالی و روزمره کردهای، به اجراکنندگانش اجازه دادهای تا در برابر دلایل ضعیف و غلط تو خود را محق و درست نشان دهند. کما اینکه اعتقاد دارم این فیلم نه برای اعتراض به سنگسار که تنها برای فحش دادن به جمهوری اسلامی ساخته شده است. ذاتش غرضورزانه است و غلط. وقتی دائم سازندگان فیلم تاکید میکنند این داستان واقعی است و بعد میبینی که داستان سرسوزنی ربطی به واقعیت ندارد تعجب میکنی. البته برای بینندهی ناآگاه غربی همین تاکید بر واقعی بودن داستان شاید کمک کند تا آنرا بپذیرد اما بینندهی ایرانی میداند که آنچه فیلم نشان میدهد واقعی نیست. واقعیت داستان شکل دیگری است، گاهی بسیار وحشتناکتر و تلختر است اما برای خودش اصولی دارد، قوانینی دارد که میشود آنها را نقد کرد. اما گویا سازندگان اثر آنچنان داغ برای فحش دادن به نظام و ساختن برای مخاطب خارجیشان بودند که حتا به خود زحمت ندادهاند کمی بر روی این قوانین تحقیق کنند تا اگر میخواهند نقدی ارائه دهند، نقدشان اصولی باشد. برای همین در نهایت داستانی که فیلم روایت میکند برای من مخاطب ایرانی باورپذیر نیست. فیلم چنان است که من با آنکه میدانم اینگونه نیست اما فکر میکنم سازندگان این فیلم هرگز در ایران زندگی نکردهاند، تنها یک داستان یک کلاغ چهل کلاغ شده را شنیدهاند و فکر کردهاند که چون مخاطب غربی از شنیدن این داستان خوشش میآید بهتر است بسازندش. برای همین تمام این داد و هوارهای بشردوستانهشان برایم بیشتر بازی تبلیغاتی بهنظر میآید تا دلسوزی برای آنچه در ایران میگذرد.
بعد میبینی در شبکههای برونمرزی فارسی چون صدای آمریکا و حتا نمونههای غیر فارسیشان چنین فیلمی را در بوق و کرنا میکنند، با عواملش مصاحبه میکنند، طوری از آن حرف میزنند که گویی ایرانیان خارج از کشور یک همشهری کین جدید ساختهاند. در مصاحبهها عوامل فیلم چنان با افههای روشنفکری/هنرمندی از کارشان حرف میزنند که گمان میکنی هرکدام بهترین در زمینهی خودشان هستند. و وقتی حاصل کار را میبینی... چه عرض کنم؟
اینجاست که به این نتیجه میرسم که گاهی کیهان حق دارد وقتی میگوید اینها با دشمنی و غرض برنامه میسازند، اگرنه باور کنید هیچ شبکهی درپیتی حاضر نمیشود از چنین فیلمی نام ببرد چه برسد به آنکه سازندگانش را به برنامه دعوت کند و با آنها مصاحبه کند و آن بازیهای تبلیغاتی راه بیاندازد.
میتوانید نمونههایی از این مصاحبهها را در لینکهای انتهایی این یادداشت ببینید، اگر هم روزی نشستید و فیلم را تماشا کردید و به خودتان فحش دادید که چرا وقتتان را به تماشای چنین فیلمی هدر دادهاید یادتان باشد من پیشتر هشدارتان داده بودم!
مصاحبه کارگردان فیلم با فاکس نیوز
پانوشت:
خواندن این هم خالی از لطف نیست.
این هم برخی از قوانین و اصول سنگسار
یک فیلمنامهنویس خوب
کم و بیش سعی میکنم فیلمهای سینمای ایران را ببینم. به علت دور بودن امکان دیدن فیلمها را در زمان اکران و بر روی پرده ندارم و راستش بسیاری را -به قول آن فیلمسازان دزدزده- به حرامخواری میبینم، یعنی از طریق اینترنت و از راه دانلود.
این میان خیلی کم پیش میآید که فیلمی جذبم کند. فیلمهایی هست که بسیار دربارهشان گفتهاند و خواندهام و بعد از دیدن آنچنان به دلم ننشستهاند. اگر نیمنگاهی به نوشتههای پیشین همین وبلاگ بیاندازید میبینید که گهگاه اشارهای به برخی کردهام. نمونههایی که بسیار دربارهشان بهبه و چهچه شنیده بودم کارهایی بود مانند سنتوری و دربارهالی که اولی را اصلا فیلم خوبی نیافتم و دومی هم آن گوهر نابی که می گفتند نبود. دست کم برای من نبود. چهارشنبهسوری را دوست داشتم که دربارهاش نوشتم و میان کارهای فرهادی بیشتر از باقی به دلم نشسته است. وقتی همه خوابیم بیضایی را هم دیدم. با آنکه یکی از دوستداران بیضایی هستم اما همان یکبار دیدن فیلم برایم بس بود.
اینکه میگویم یکبار دیدن فیلم برایم بس بود و تاکید میکنم بر این یکبار دیدن برای این است که معمولا از فیلمهایی که مرا وادار به دوبارهبینی میکنند خوشم میآید. فیلمی که وقتی تمام میشود دلت میخواهد باز برگردی و بلیط دیگری بخری و در سانس بعد دوباره تماشایش کنی و یا اگر نسخهی ویدئویی آنرا داری از اول به تماشایش بنشینی و یا حتا اگر هیچکدام اینها را هم نکنی، در برخورد دوباره با فیلم دلت بخواهد که تا آخر تماشایش کنی. یکی از فیلمهایی که این بلا را به سرم آورد دیوانه از قفس پرید بود که سه بار پشت سر هم تماشایش کردم. پدرخواندهی کاپولا یکی دیگر از فیلمهایی است که ترجیح میدهم به هیچوجه با آن برخورد نکنم، چرا که در هر برخورد کوتاه باید دوباره تا آخر تماشایش کنم و این یعنی سه ساعت پای تلویزیون نشستن و فکر میکنم بالای بیستبار تا الان دیدهام این فیلم را و دستکم سالی یکبار دیدنش از واجبات است. دوستدارید به این لیست میتوانید سینما پارادیزو و روزیروزگاری در آمریکا و چشمان کاملا بسته و گوزنها و سهگانهی وسترن لئونه را هم اضافه کنید. و اگراین نام بردن را بخواهم ادامه دهم این مقدمه بسیار طولانیتر از اینها میشود.
اما،
در میان فیلمهای ایرانی که به تازگی دیدهام چند کار بوده که از دیدنشان لذت بردم. یکی فرزند خاک بود و دیگری یکتکه نان. با اینکه از نظر مضمونی گاهی با این آثار مشکل دارم اما از نظر ساختاری و بخصوص فیلمنامه کارهای زیبایی به نظرم آمدهاند. به عبارت بهتر فیلمهایی هستند که بیشتر قدرتشان را از فیلمنامهی خوبشان میگیرند. خوب شاید لغت درستی نباشد برای توصیف این فیلمنامهها. فیلمنامههای ظریفی هستند. جالب اینجاست که هردوی این فیلمها نوشتهی یک نفر هستند: محمدرضاگوهری.
بعد از دیدن یک تکه نان دلم خواست تا ببینم دیگر چه نوشته است این فیلمنامه نویس. لیست کارهایش را نگاه کردم. خیلی دور، خیلی نزدیک یکی دیگر از فیلمهایی است که نوشته است. باقی کارهایش را ندیدهام اما سعی میکنم در اولین فرصت به تماشایشان بنشینم. در ضمن اینروزها زیاد تعریف فیلم کودک و فرشته را شنیدهام و تازه فهمیدم آن هم نوشتهی اوست. گویا همین روزها در ایران روی پرده است. من بودم به اعتبار نام فیلمنامهنویسش به دیدن فیلم میرفتم، هرچند در ایران به اعتبار نام نویسنده به تماشای اثری نشستن آنقدرها معنا ندارد! ما متاسفانه هنوز بر اساس بازیگر فیلم میبینیم، خیلی روشنفکر باشیم بر اساس کارگردان. هنوز ندیدهام کسی از این سینمادوستان بگوید فلان فیلم را میخواهم ببینم برای فیلمبرداریاش مثلا. خلاصه میخواهم بگویم برای بسیاری از ما سینما هنوز از سطح بازیگر و کارگردان جلوتر نرفته است.
برگردیم به گوهری به نام گوهری. شاید با مضمون فیلمهایش مشکل داشته باشید و همین دافعهای برای بسیاری ایجاد کند تا نتوانند درست قضاوتش کنند. اما مضمون به کنار، گوهری فیلمنامههایش خوب است برای آنکه بدیهیترین اصول فیلمنامهنویسی را رعایت میکند، این یعنی چیزی که در بسیاری از فیلمها نمیبینی. مانند آشپزی است که خوب میداند چطور و کجا باید ادویهی لازم را به غذایش اضافه کند. نگاه کنیم به فرزند خاک، همان داستان استخوانجمعکنها، همان صحنهی قرارگاه هلالاحمر، آن دیالوگ نابی که پسرک در جواب فرمانده میگوید وقتی تشر میزند که: ((مادرت را همینطور ول کردی به امان خدا؟)) و پسرک میگوید: ((شما کس بهتری سراغ داری؟)) اگر همان فیلم را ملاک قرار دهیم، فیلمنامهنویس میتوانست بهجای برگزیدن آن شخصیت و موقعیت مثلا از یک قاچاقچی کرد استفاده میکرد، یعنی اینکه شخصیت زن بهجای استخوان جمع کردن کارش قاچاق مثلا مشروب باشد. در روند کلی قصه آسیب وارد نمیشد. داستان را به همان خط کلی میشد پی گرفت و جلو رفت، اما فیلمنامه نویس آگاهانه انتخابی میکند که بتواند از آن چندمنظوره بهرهبرداری کند. یکی از ویژگیهای این دوکار هم همین است. بر خردهریزها، عناصر کوچک بنا شدهاند و فیلمنامه نویس بلد است که چطور این دانههای از هم پاشیده را در انتهای فیلمش جمع کند و به بند بکشد. این کار برخلاف ظاهر سادهاش بسیار مشکل است.اگر یکبار در عمرتان سعی کردهباشید تا یک فیلمنامه حتا کوتاه بنویسید آنوقت متوجه میشوید که چقدر مشکل است یافتن و درست چیدن این تکههای ریز، طوری که به زیبایی در انتها با هم جفت و جور شوند بی آنکه توی ذوق بزند، بی آنکه احساس کنی فیلمنامهنویس به زور چسبِ اتفاق می خواهد آنها را در کنار هم بچسباند. یکتکهنان پر از از همین ریزههای خیلی خیلی ساده و روزمره که در بار اول دیدن به چشم نمیآیند. داستان فیلم نیز همین است، چیزهای ریز و کوچک که در کنارمان رخ میدهند و نمیبینمشان و حواسمان به جای دیگری است. برای همین هم در پایان فیلم من لذت میبرم وقتی فیلمنامهنویس در برابرت میایستد و میگوید: دیدی؟ تو هم مثل باقی نمیدیدی، حواست جای دیگر بود. و تو مجبور میشوی که برگردی و فیلم را دوباره تماشا کنی تا همهی آن چیزها را ببینی. به آن نکات اشارهای نمیکنم تا اگر کسی فیلم را ندیده لذت کشفشان را از دست ندهد.
در آخر ایکاش گوهری به جای غرقهشدن در این معناگرایی بیشتر به شناسنامهی آدمهایش بها دهد، بهجای رها کردنشان در دست تقدیر بیشتر از آزمون و انتخاب برای روکردن شخصیتهایش استفاده کند. و اینکه نگران شیرفهمکردن مخاطب نباشد. در همین یکتکه نان، شخصیتهایی که کیانیان بازی میکند در آخر زیاده از حد و گلدرشت میشوند. یک دلیلش بازی بد و تکراری کیانیان است که انتخابش برای این نقش به گمان من اشتباه بزرگی بود. اما آن آخرین بار دیدار آن شخصیت در آسیاب خیلی اضافه بود. یکی از قسمتهای فیلم بود که اذیتم کرد.
به هرحال قصدم نقدکردن فیلمها نبود. قصدم ارجگذاشتن به کار کسی بود که در این بحران مزخرف نویسی و سیاسی و شعاری و آبکی نویسی حاکم بر سینمای ایران گویا سعی دارد خوب و سالم بنویسد. همین جای تقدیر دارد. آن مضمونزدگی فیلمنامهها را هم من بیشتر جبرزمانه میدانم. فکر میکنم اگر سینما و جامعه ما فضای بازتری داشت و این اجبارهای معناگرایی و غیره بر گردن هنرمندان نبود، اگر با جز اینگونه نویسی باز هم گوهری میتوانست جایی برای خود در سینما باز کند آنوقت میتوانستیم کارهای خیلی بهتری از این فیلمنامهنویس بخوانیم و ببینیم.
پانوشت:
در این یادداشت بسیاری از حسنهای فیلمها را مدیون فیلمنامهنویس دانستهام به چندین دلیل:
١. بدون یک فیلمنامه خوب نمی توانید فیلم خوبی بسازید، مهم نیست چقدر کارگردان خوبی هستید.
٢. کارگردان فرزندخاک را نمیشناسم و کار دیگری از او ندیدهام. اما کمالتبریزی را میشناسم و کارهایش را دیدهام. یکی از تخصصهای کمالتبریزی همین ذرهبین گذاشتن بر روی ریزهکاریها و گلدرشت کردن و شیرفهمکردن مخاطب است. از آن عینک شکستهی آخر لیلی با من است بگیرید تا پسرک مارمولک و باقی کارها. حتا در همین یک تکه نان هم بعضی جاها زیادی کلوزآپ میگیرد، گویا میخواهد مطمئن شود حتما دیدهای و همین لذت و ظرافت فیلم را میگیرد.
٣. هردو فیلم نوشتهی یک نفر هستند و با فرمولی تقریبا مشابه مخاطب خود را غافلگیر میکنند. دلیل بهتر از این میخواهید برای اینکه بدانید این همه ساختهی خلاقیت فیلمنامهنویس است نه کارگردان!
کارگاه انیمیشن
یک انیمیشن سه بعدی بسیار زیبا که بدون هیچ دیالوگی با بینندهاش ارتباط برقرار میکند.
از نظر ساختار به راحتی در برابر بهترین کارهای هالیوودی قرار میگیرد. فعلا شش دقیقه وقت بگذارید و تماشایش کنید تا مانند برنامههای سینمایی تلویزیون، بعد از تماشای فیلم با یک کارشناس و توضیحات مفصل خدمتتان برگردیم!
خوب، به قول مجریهای تلویزیونی فیلم را با هم دیدیم. از نظر کیفیت و ساختار چیزی از تولیدات پرخرج هالیوودی کم ندارد.
اما نکتهی باورنکردنیای که فیلم را جذابتر میکند این است: این فیلم با بودجهی صفر ساخته شده است. یعنی در سال ٢٠٠٧ دو نفر جوان در لیون فرانسه، تصمیم میگیرند برای تفریح یک انیمشین کوتاه بیست ثانیهای بسازند. بعد که کمی درگیر کار میشوند و ایدههای مختلف به ذهنشان میرسد به این نتیجه میرسند که امکان گنجاندن داستان مورد علاقهشان در یک کار کوتاه بیست ثانیهای وجود ندارد. بنابراین تصمیم میگیرند تا آنرا تبدیل به یک فیلم کوتاه کنند. همهی این اتفاقها در همان لیون، در یک اتاق کوچک و با استفاده از کامپیوترهایی که همهی ما به آنها دسترسی داریم میافتد. این ایدهی فیلم کوتاه در نهایت دوسال وقت این دو نفر را میگیرد تا با تهیه بیش از ٨٠٠.٠٠٠ فایل و تصویر با حجمی برابر با حدود ١.٢ ترابایت یک فیلم کوتاه ۶ دقیقهای تولید کنند. البته آنها دو سال را تمام و کمال درگیر ساخت این فیلم نبودهاند و تنها وقتهای فراغت و آخر هفتههای تعطیل را به کار کردن بر روی این پروژه اختصاص داده بودند. و البته ناگفته نماند هردو در زمینهی کاری که میکنند دارای دانش کافی و حرفهای هستند. 
فکر میکنم همین توضیح مختصر بس باشد تا یک بار دیگر به تماشای فیلم بنشینید و به احترام خلاقیت و پشتکار این نفر سر فرود بیاورید. من که به این پشتکار و خلاقیت حسودیام میشود! هرچند من کارهایی چون اینرا جوابی میدانم به کسانی چون خودم که همیشه شرایط زندگی و درگیریهای کاری و هزار و یک بهانهی دیگر را دستمایهای برای لاپوشانی بیعرضگی و تنبلی خودمان قرار میدهیم.
در اینجا میتوانید فیلم را در سایت یوتیوب ببینید.
در اینجا میتوانید مراحل ساخت فیلم و مصاحبه با سازندگان آن را تماشا کنید.
و بالاخره در اینجا میتوانید از وبسایت فیلم دیدن کنید و اطلاعات بیشتر را بهدست آورید.
باز هم به قول همان مجریها: تا برنامهای دیگر، روز و روزگار خوش!

یک مستر کلاس کوچک با یک فیلمساز بزرگ
آلفرد هیچکاک، فیلمساز معروف انگلیسی نیازی به معرفی ندارد. کمتر کسی است که علاقمند سینما باشد و شاهکارهایش را ندیده و تحسین نکرده باشد. کم هم نیستند بزرگانی در سینمای دنیا که در کارهایشان از او تاثیر گرفته و آموخته اند: از بیضایی خودمان گرفته تا برایان دیپالمای آمریکایی و تروفوی فرانسوی.
در این چند ویدئوی کوتاه از صحبتهای هیچکاک در سال ١٩٧٠، او نکاتی از کارهایش را توضیح و آموزش میدهد. برخی از این نکات امروز تبدیل به نکات بدیهی و کلاسیکی شدهاند که در هر کتاب سینمایی اشارهای به آنها یافت میشود.
این از آن نکاتی است که به گمان من هنوز هم بسیاری از فیلمسازان تفاوتشان را درک نکرده اند
این مثالش امروز تبدیل به یکی از مثالهای کلاسیکی شده که من دستکم در چندین کتاب به آن برخوردهام، در یکی از موارد تا آنجا که در خاطرم مانده نویسنده آنرا تبدیل به بمبی در اتوبوس یا قطار کرده بود.
استفاده از مصالح سینمایی:
این هم از آن نکاتی است که کمبودش را در فیلمهای ایرانی زیاد میبینیم.
و اگر علاقمند هستید تا چند گفتگوی طولانیتر با این استاد تعلیق را ببینید بر روی ادامه مطلب کلیک کنید.
ادامه مطلب
جشنواره فیلم فجر
-دکور صحنه تعریفی ندارد، آدمهای ایستاده روبرویش به همچنین! قیافهها را که نگاه میکنی شهامت برندگان را برای بالا رفتن از سن و گرفتن جایزه تحسین میکنی. آدم میترسد نکند یکی از آن مسئولان روی سن دست برنده را بگیرد و از در سمت چپ عقب صحنه ببرد آنجا که عرب نیانداخت(ابته با سونا و جکوزی)!
- هدایت هاشمی بعد از گرفتن جایزه بازیگری (دیپلم افتخار) یادی و تشکری میکند از گروه نمایشی که در آن بالیده و پرورش یافته است، گروه تئاتر پاپتیها. در پایان نیز در لفافه آرزوی ایرانی دور از تعصب و خشونت میکند. همین هم جای تحسین دارد. همه آن بوسههای فرستاده شده از میان سالن نوش جانش. فقط من نمیدانم علی معلم چرا اینقدر با پدرکشتگی نگاهش میکند!
- قاعدتا جوایز باید غیرمنتظره باشند. جایزه بازیگری اول زن: کاندیداها اعلام میشوند. دوربین پیشاپی بر روی مریلا زارعی زوم کرده است، نکتهی جالبش اینجاست که تا به این لحظه میرسد زارعی کیفش را به بغل دستیاش میسپارد و آماده میشود تا بر خیزد. معلم برنده را اعلام میکند، زارعی است البته برای دیپلم افتخار! خوشحالی برای بردن جایزه را خوب بازی نمیکند مریلا زارعی.
-به رنگ ارغوان جایزهی بیشترین کف زدن از جانب تماشاگران را برد! هربار نامش برده شد همه دست زدند.
-الحمدالله حاتمیکیا به مرادش رسید. جایزه بهترین کارگردانی، هرچه نباشد قبلا ریاست محترم تعریفش را داده بودند! البته تشکرش را هم میکند، مفصل. البته آقای حاتمیکیا همه به شما اعتماد دارند. فقط سوال اینجاست که چرا این شاخکهای حساس شما این چند ماه گذشته حساس نبودهاند؟ از کدام داروی بیحسی دفتر ریاست جمهوری استفاده میفرمائید؟
- شش نامزد برای کارگردانی اعلام میشوند، چهارتایشان جایزه میگیرند! آن دوتای باقیمانده هم یکی جایزهی فیلمنامه را علیالحساب برده که بینصیب نمانده باشد، میماند بحرانی که آن هم خدا میرساند!
باقی مراسم را هم ندیدهام، هرکس دید برای ما هم تعریف کند.
آخرین شانس هاروی
جالبه، فکر میکنم دست کم برای دیدن همین یک صحنه باید این فیلم را ببینم.اینجا را کلیک کنید و بخوانیدش!
بعد از آن این شعر کوچولو هم میچسبد.
پشت صحنه
چند هفته ی گذشته را درگیر فیلمبرداری یک کار کوتاه بودیم به سفارش موزه ی جنگ افزار لیدز. دو روزی را به قلعه ای قدیمی (بولتون کستل) در شمال همین منطقه ی خودمان رفته بودیم و به روش چهارصد سال پیش شبی را در قلعه در کنار آتش به عنوان تنها منبع گرمایی خوابیدیم. روزی بین 12 تا 16 ساعت کار کردیم و البته هنوز راشهایمان را ندیده ایم(یعنی تهیه کننده کمی دست دست کرد برای فرستادنشان به لابراتوار برای چاپ و الان هم لابراتوار علافمان کرده است) تا بفهمیم چه دست گلی به آب داده ایم. کمی از فیلمبرداری مانده که آن هم در یک ماه آینده انجام خواهد شد.
یکی از همراهان از پشت صحنه ی این دوروز فیلمبرداری کرد و اکنون آنرا بر روی سایت یوتیوپ قرار داده است: با یک کلیک می توانید در پنج دقیقه گزارشی از این دو روز ببینید والبته آن دوستانی هم که دلشان برای دیدن چهره ی مبارک ما تنگ شده می توانند رفع دلتنگی بنمایند! همین
اول از همه این نتایج ششمین جایزهی ادبی اصفهان است که رمان "آخرین سفر زرتشت" نوشتهی فرهاد کشوری رتبهی سوم را به خود اختصاص داده و مایهی خوشحالی است و جای تبریک دارد. فرهاد خان، منتظر کار جدیدیم...!
دو. شمارهی تازهی آدم برفیها هم در آمد و این هم آن مطلب تئوریکی که قولش را داده بودیم:
یک تدوینگر چه میکند؟
قابل توجه جفت علیهای تدوینگرمان بخصوص اگر از نوع احمدیاش باشد.
باشد که بخواند و به همین علت یادی از رفقا بکند به نوشتن ِ خطی چند.
و باز باشد که حسین خان به خاکساری پیغام به راست برد و به راست آورد تا هیچکس دروغزنش نخواند! (این تکهی آخر کمی خصوصی شد و شاید تنها برای من و چندی دیگر معنا داشته باشد، بگذارید گهگاه یادی هم از رفاقتهای نابمان بکنیم)
باقی ندارد. زیاد نوشته ام در اینجا که اینروزها حسابی سرم شلوغ است، خودم دیگر از این جمله بدم آمده است پس تکرارش نمیکنم.
از کنار هم میگذریم!
همیشه در دانشگاه همدیگر را میبینیم. سری تکان میدهیم. سلامی رد و بدل میکنیم و رد میشویم. از کنار هم میگذریم. شاید از آنجا که هر دو خارجی هستیم، بدون اینکه یکدیگر را بشناسیم با یکدیگر آشنایی داریم. میدانم یکی از اساتید است، و یا در دانشگاه کار میکند. اینکه چه تدریس میکند و یا کارش چیست نمیدانم. مثل خیلیهای دیگر با هم سلامی رد و بدل میکنیم بدون اینکه یکدیگر را بشناسیم.
اما برای پروژهی جدیدی که در دست داریم باید با او صحبت کنم، او سوپروایزر پروژه است و من باید هفتگی به او گزارش دهم.
مشغول صحبت با لارا هستم که در راهپله میبینمش. از لارا معذرتخواهی میکنم و به سراغش میروم. نامش را درست نمیدانم. سلامی و علیکی میکنیم و میگویم که هستم. او نیز ایمیلی دریافت کرده مبنی بر اینکه من به سراغش خواهم رفت. مرا به دفترش دعوت میکند و میرویم و مینشینیم و صحبت میکنیم. فیلمبرداری خوانده است و تدوین و بعدتر کارگردانی. نیمه وقت در دانشگاه کار میکند و باقی وقتش مشغول فیلمسازی. رفتارش خیلی دوستانه است و آماده است که هر گونه کمکی بکند. حتا میگوید که اگر نگاتیو کم آوردیم او مقداری در خانه دارد و میتوانیم روی آن حساب کنیم. سعی میکنیم بیشتر یکدیگر را بشناسیم. قرار میشود یکی از کارهایش رابیاورد تا ببینیم. مجموعهی سیقسمتیای است که برای تلویزیون سوریه ساخته است. خودش هم اهل سوریه است.
امروز یک دیویدی آورد و قسمتهایی از آن را با هم تماشا کردیم، روی پرده. تیتراژ اول کار که میآید نام عبدالله اسکندری را میبینم. فیلم دربارهی خالدبن ولید سردار عرب است که فتوحات بسیاری برای اعراب به دست آورد و محمد لقب سیفالله را به او داد. او همانی است که اگر فیلم محمد رسولالله ساختهی مصطفی عقاد را دیدهباشید باعث برد اعراب در جنگ احد میشود، با موهای نسبتآ بلند فر. مجموعهای است که به قول خودش برای پخش در ماه رمضان ساخته شده در سی قسمت و سری دوم از این مجموعه است. چراغی در خاطرهام روشن میشود؛ نام اسکندری به عنوان گریمور... یاد رضا عربی میافتم که چند سال پیش برای اجرای گریم یک مجموعهی تلویزیونی به سوریه رفته بود. از او میپرسم. تایید میکند. گروهی هشتنفره از گیریمورهای ایرانی در این مجموعه با او همکاری کرده بودند. البته به گمانم رضا در سری اول این مجموعه کار کرد و در این سری دوم که تازه پارسال فیلمبرداری شد حضور نداشت.
مجموعه چنگی به دل نمیزند. چیزی است مشابه همانها که هرسال در ایران میسازند شاید حتا ضعیفتر. اما مهمترین نکتهاش اینکه در این سری به بخش مبارزات خالد با ایرانیان و رومیان پرداخته و صحنهای که با هم میبینیم صحنهی نبرد خالد با هرمز است. چند نفر از بچههای دانشگاه نیز با ما این صحنه را تماشا میکنند(بچههای انگلیسی) و او دربارهی داستان برایشان توضیح میدهد(مجموعه به زبان عربیاست). وقتی خالد در برابر هرمز قرار میگیرد و به او پیشنهاد میدهد که از این سه یکی ر ا بپذیرد: یا ایمان آورد، یا جزیه دهد(که او مالیات ترجمهاش میکند) و یا بجنگد. دوست ندارم بحث کنم، راستش به نفعم نیست که حرفی مخالفش بزنم اما نمیشود. وقتی جزیه را مالیات ترجمه میکند میگویم که او چنین چیزی نمیگوید و معنایش چیز دیگری است و مالیات نیست. تن به بحث نمیدهد و کنار میکشد. و بعد صحبت از رشادتهای خالد میکند و اینکه او چه نقش مهمی داشت در پیروزی اسلام.
نبرد تن به تن خالد و هرمز آغاز میشود و او به درستی اشاره میکند که این نبرد مهمی در تاریخ است و من اضافه میکنم که: ما ایرانی از شکست خوردن در این جنگ بسیار متاسفیم!
لبخندی میزند. هردویمان میدانیم که در این نقطه به تفاهم نمیرسیم. حتا اگر از دیدگاه اسلامی به آن نگاه کنیم شیعه همانند سنی به شخصیت خالد نگاه نمیکند. به قولی حتا شیعه خالد را بیشتر سیفالخلفا میداند تا سیفالله!
به هر حال با همهی این تفاوتها، اینجا انگلیس است و من و غسان عبدالله با وجود هزار اختلاف میتوانیم با یکدیگر دوست باشیم، بدون آنکه یکدیگر را نفی کنیم، بدون آنکه یکدیگر را تهدید کنیم، بجنگیم، دعوا کنیم، توهین کنیم.
اما همان مقداری از فیلم را که دیدم، خود داستانی دارد، از غسان خواستهام که دیویدی کار را برایم بیاورد(به خاطر علاقهی شخصی من به این دوره از تاریخ) و بعد از دیدن آن میتوانم بهتر دربارهاش صحبت کنم. اما همین را بگویم با وجود گریمورهای ایرانی بر سر صحنه، گریم ایرانیان چندان تعریفی ندارد و با توجه به اینکه این سریال در بیشتر کشورهای عربی به روی آنتن رفته است جای تعجب دارد که چرا هیچکس حتا خطی به اعتراض دربارهی آن ننوشت. من که فرقی میان آنچه اینجا میگذرد با آنچه بر سر فیلم اسکندر الیور استون افتاد نمیبینم. کما اینکه در همین یکی دو صحنهای که من دیدم ایرانیان به قول معروف آدمهای نامردی نیز نشان داده شدهاند. وقتی هرمز ضربت میخورد و اشاره میکند به سربازانش و چندتن از آنان از پشت به خالد هجوم میآورد(توجه کنید، چندتن با هم از پشت، آخرِ نامردی!) و یکی از یاران هوشیار خالد به کمکش میشتابد و یکتنه سربازان ایرانی را بر زمین میافکند به ضربت شمشیر!
البته همین نکات را با غسان در میان گذاشتم و همچنین گریم نادرست ایرانیان و سربازان ایرانی ( که همه بلااستثنا بدون ریش هستند) که توضیحاتی مبنی بر مسائل فنی میدهد و بعدتر اگر فرصتی بود مفصلتر دربارهی آن و توضیحات خود غسان خواهم نوشت.
فعلآ همین، بهتر است که زیاد به سادگی از کنار هم نگذریم!
بیست و دومین جشنواره بینالمللی لیدز!
آقا شیش تا ایمیل با هم برامون اومده(یکی اش از همین سرکار علیه تهیه کننده مان) که چه نشسته ای که قرار است این فیلم مستندی(Hands off our homes) را که ما پارسال ساختیم(من فیلمبردار و یا آنگونه که در فارسی رایج است تصویربردارش بودم) در یکی از بخشهای جشنواره ی فیلم لیدز ( بنویسم بین المللی لیدز پر دهان پر کن تر می شود) نمایش دهند.
این هم لیست کل کارهای کوتاه جشنواره امسال،
و اینجاست که آدم می تواند بفهمد که یک جشنواره چه اندازه اعتبار دارد و یا به زبان بهتر درپیتی است!
البته لازم به یادآوری است که فیلم از طرف دانشگاه به جشنواره فرستاده شده و هیچکدام از ما چهارنفر سازندگانش نقشی در تصمیم گیری برای ارسال و یا عدم ارسال و انتخاب بخش نمایش و باقی قضایا نداشتیم.
به هر حال یک فیلم ایرانی هم در جشنواره ی امسال هست که من متاسفانه نمی توانم ببینمش(غم نان نمی گذارد، نمایشش روزهایی است که من سرِ کارم و دنبال پول شهریه و اجاره خانه!)): مینای شهر خاموش ساخته ی امیرشهاب رضویان(اگر اشتباه نکنم، برای اینکه نامش را به انگلیسی رنگهای خاطره و یا چیزی مشابه ترجمه کرده اند).
راستی این صفحه را هم به گمانم همان سرکار تهیه کننده برای فیلم راه انداخته که عکسهایی از یکی دوصحنه ی فیلم و چهارخطی توضیح در آن است.
این هم آخرین خبر برای دوستان که بدانند هنوز نفس می کشیم ...
تا بخش بعدی خبرها، با ما باشید!
بهترین فیلم تاریخ سینما
همیشه هرکس از من پرسیده است که بهترین فیلم تاریخ سینما و انتخاب اولم کدام فیلم است جوابم بدون شک و شبهه یکی بوده است:
پدرخوانده.
هرچند خیلیها همیشه فکر کردهاند این تنها بهخاطر فضای گنگستری فیلم و یا حضور بازیگران محبوبم است. اما این فیلم به گمان من یک کلاس کامل فیلمسازی است. میشود دستکم یک ترم سرِ کلاس سینما را با آن آموزش داد.
حالا این مجلهی امپایر یک نظر سنجی کرده و جوابش اینبار با جواب من یکی است! باید دوباره فیلم را ببینم!
درگیری با خود!
اینروزها در آغاز سال تحصیلی به قول بچه درسخوانها، حسابی دستمان بند شده است.هزار و یک کار و درگیری با هم تازه از آسمان هم برایمان میبارد(البته از زمین بیشتر!).
فعلآ برای خالی نبودن عریضه این مطلب را از من(ترجمهی من) در شمارهی جدید آدمبرفیها بخوانید(البته اگر دوست داشتید) که زیاد کمکار به نظر نیایم تا بعد ببینم چه میشود:
نگاهی به رویارویی دوبارهی آلپاچینو و رابرت دونیرو
هنوز وقت نکردهام نگاهی به این شماره بیاندازم. به نظر مطالبش بد نمیآیند(هیچ بقالی نمیگوید ماستش ترش است!).
فقط یک توضیح کوتاه و آن ترجمهی نام فیلم:
این فیلم را کشتن مصلحتآمیز هم ترجمه کردهاند که به نظرم درست نمیآید. شاید بهترین ترجمهی لغت به لغتش کشتن بهحق باشد. اما من کشتن درست را انتخاب کردم به سه دلیل:
یک اینکه کلمهی righteous آنگونه که من شنیدهام ریشهی توراتی دارد و مثلآ Righteous way به معنای راه درست (برای زیستن مثلآ) کاربرد دارد.
دوم بر اساس یکی از دیالوگهای خود فیلم است که با اشاره و نقل قول از هری کثیف گویا میگوید(تقریبآ ترجمهی مفهومی آنقدر که دیالوگ در ذهنم مانده): شلیک کردن به آدمها کار اشتباهی نیست تا وقتی که شخصی به درستی مورد هدف قرار گیرد. در دیالوگ با Right و Wrong بازی شده است، یعنی بازی درست و غلط.
و سوم که به نوعی دنبالهی دوم است اینکه داستان فیلم بر اساس عمل درست و غلط قهرمانان است. اینکه آیا سالها پیش کسی را به درستی بازداشت و تسلیم قانون کردهاند یا نه. و اینکه آیا قاتل فیلم که مجرمان را میکشد کار درستی(کشتن درستی) انجام میدهد یا نه. به گمانم(هنوز فیلم را ندیدهام) همهی این بازیها در نام مستتر است و باید به شکلی در ترجمه نیز بیانشان کرد.
اگر کسی نظری داشت، خوشحال میشوم راهنمایی بکند.
و آخر اینکه از آنجا که بر اساس قرارمان با آدمبرفیها تا ده روز اجازهی بازچاپ نوشته را در اینجا ندارم، پس لطفآ در همان ماهنامه بخوانیدش.
همین
روزی که جهان ایستاد!
روزی که جهان ایستاد و یا از نو آغاز به گردش کرد!
١. امروز روز مهمی است، مهمترین دلیلش هم این آزمایش فیزیکدانان و تلاششان برای بازآفرینی آغاز حیات است. حرکتی که اگر به سرانجام برسد دنیا را تغییر خواهد داد.
این تونل پنج میلیارد پوندی ِ ٢٧ کیلومتری که بزرگترین ساختهی دست بشر نیز لقب گرفته قرار است جهان را تکان دهد! هر چند بعضی میگویند میتواند دنیا را نابود هم کند، به عبارتی یک سیاهچاله بوجود آورد و به قول آن فیزیکدان آلمانی بعد از چهارسال اثرش نمودار شود، یعنی میخوابیم و صبح در جایی دیگر، مثلآ دنیای دیگری چشم میگشاییم! خبر آنفدر هیجانانگیز و تخیلبرانگیز است که نمیشود از آن چشم پوشید و به دیگر چیزها اندیشید.
امیرو راست میگه؟
٢. بعد از سالها امیرو که فیلمش در جشنوارهی ونیز به نمایش در آمده مصاحبهای میکند با یک خبرنگار ایرانی. طلسم سکوتی را که به قول خودش عمدی هم نبوده میشکند و حرف میزند، از خودش، فیلمش، گذشته و آینده.
در لابلای حرفهایش- که قشنگ هم هستند و آموزنده- امیرو میگوید که پس از خروج از ایران مجبور شده تا تمامی وزنههای بسته شده بر پایش را بگشاید تا راحتتر بدود، پشتش را سبکتر کرده و سعی کرده که حتا خوابهایش را به زبان تازه ببیند، اما درست در میانهی همین حرفها گریز میزند به آبادان، و وقتی از آبادان حرف میزند، همین چند جملهاش چناناند که نمیتوانی آبادانی باشی و تحتتاثیر قرار نگیری:
((همیشه هدفام این بود که در خارج از ایران فیلم بسازم.
آرزویم نبود، هدفم بود. علتش هم این است که من بچه آبادان هستم. زمانی که من در آنجا به دنیا آمدم و زندگی کردم، آبادان مثل یک کشور خارجی بود. برای همین وقتی به تهران رفتم، هیچوقت خودم را متعلق به آنجا ندانستم. وقتی که جنگ شد و من برگشتم به آن شهر تا فیلم جستجوی۲ را بسازم، دیدم که دیگر "آبادانی" وجود ندارد و از همانجا بود که فهمیدم من دیگر "شهری" ندارم.» این حسِ تعلق به این شهر هنوز در امیرو وجود دارد، برای همین هم احساس میکنم امیرو راستش را نمیگوید، امیرو همهی وزنههایش را باز نکرده، هنوز در خیالش، در رویایش جایی هست، جایی که او نیز میداند در واقعیت دیگر وجود ندارد. جایی که نمیشود خوابش را به زبان و لهجهی دیگری دید. این مصاحبه را خیلی دوست دارم، ممنون خانم اسدی.
آیندهی سینما از زبان میکل آنجلو آنتونیونی
در فاصلهی پنج شنبه 03/11/94 تا چهارشنبه 29/03/95 میکل آنجلو آنتونیونی آخرین فیلمش ، بر فراز ابرها را بر اساس چند داستان کوتاه از خودش فیلمبرداری کرد.
در این زمان او به خاطر آخرین سکتهاش قدرت تکلمش را تقریبآ از دست داده بود و دیگر حتا قادر به نوشتن نیز نبود. تهیهکنندگان برای آنکه مطمئن باشند این پروژه به سرانجامی خواهد رسید، ویم وندرس کارگردان آلمانی را به عنوان همکار/دستیار وکارگردان ذخیره با این پروژه همراه می کنند تا آنتونیونی فیلمش را به شکل اپیزودیک و بر اساس داستانهایش بسازد و ویم وندرس نیز با فیلمبرداری صحنههایی این داستانها را به شکلی به یکدیگر ارتباط دهد و ساختاری برای فیلم بوجود آورد.
پس از پایان فیلمبرداری وندرس یادداشتهای روزانهاش در زمان فیلمبرداری را در قالب کتابی با نام: من با آنتونیونی، روزانه های یک تجربه ی خارق العاده در سال 1995 به زبان آلمانی منتشر کرد.
در مقدمه ی این کتاب که در سال 2000 به انگلیسی برگردانده شده، وندرس از اولین دیدارش با آنتونیونی در زمان برگزاری جشنواره فیلم کن می گوید و فیلمی که آن زمان درباره ی سینما می ساخت.
مطلب آنقدر زیبا و عمیق است که شک دارم تا کنون به فارسی ترجمه نشده باشد، اما چون تا کنون نشانی از آن نیافتهام، بد ندیدم برگردانی از آن را در اینجا قرار دهم، شاید باشند کسانی که چون من این نخستین دیدارشان با این متن است.
و فراموش نکنید سخنان آنتونیونی متعلق به سال 1982 می باشند، زمانی که انقلابات تکنولوژیکی در زمینه ی سینما هنوز نخستین قدمها را برمیداشت و تغییرات به شکل امروزیناش هنوز رخ نداده بودند.
و به همین علت این گفتار احترام انسان را بر می انگیزد: وقتی می بینی کسی اینگونه جلوتر از زمان خویش به حرفه ی خویش می نگرد. این چیزی است که این روزها خیلی کم در آدمها می بینی.

وندرس:
اولین بار من آنتونیونی را در جشنواره کن سال 1982 دیدم.
به عنوان بخشی از مستندی که من دربارهی زبان سینما میساختم از کارگردانان حاضر در جشنواره کن دعوت کردم تا رو به دوربین دیدگاهشان را دربارهی آیندهی سینما بگویند. بسیاری از آنان دعوت من را پذیرفتند: ورنر هرتزوگ، راینر فاسبیندر، استیون اسپیلبرگ، ژان لوک گدار و آنتونیونی. هر کدام از کارگردانان به تنهایی در اتاقی قرار می گرفتند به همراه یک ضبط صوت ناگرا و یک دوربین شانزده میلی متری و چند توضیح مختصر. هرکدام آزاد بودند تا پاسخشان به سوالی که من از همه میپرسیدم را کارگردانی کنند: میتوانستند به طور خلاصه جواب دهند و یا اگر دوست داشتند میتوانستند تمامی یک حلقهی فیلم را استفاده کنند، حدود ده دقیقه. فیلم نهایی اتاق666 نامیده میشد، به تناسب اتاقی در هتل مارتینز که تمامی فیلم در آن اتفاق افتاد. این آخرین اتاق ِ خالی در تمام ِ کن بود.
برای من تاثیرگذارترین توصیف از آینده ی سینما متعلق به میکل آنجلو آنتونیونی بود، به همین دلیل هم به طور کامل و تدوین نشده در فیلم استفاده شد، به همراه لحظهای که صحبت آنتونیونی به پایان می رسد و او به سوی دوربین می آید تا آن را خاموش کند.
این سخنانی است که او گفت:
آنتونیونی:
حقیقت دارد، فیلم در معرض خطر بزرگی است. اما ما نباید بر سایر جنبه های این مشکل چشم ببندیم. تاثیر تلویزیون بر علائق دیداری بینندگان(سلیقه ی دیداری) و انتظاراتشان، بخصوص بچهها واضح است. از سوی دیگر نمی توانیم بیتوجه باشیم به اینکه این مسئله به نظر ما بزرگ میآید چراکه ما به نسل قدیمیتری تعلق داریم. کاری که ما باید بکنیم این است که خودمان را با تکنولوژی های تصویری جدیدی که بوجود میآیند تطبیق دهیم.
فورمهای تازه ی تکثیر و تولید مانند نوارهای مغناطیسی احتمالآ در آینده جایگزین فیلم و سلولوئید خواهند شد، چرا که آنها دیگر مصرفی نخواهند داشت. اسکورسیزی اشاره کرده است که بعضی از فیلمهای قدیمی در حال از بین رفتن و کمرنگ شدن هستند. شاید مشکل سرگرم کردن تعداد بیشتری از انسانها با استفاده از الکترونیک، یا لیزر و یا انواع دیگری از تکنولوژی هایی که هنوز کشف نشدهاند حل شود، که میتواند بگوید؟
البته من هم به اندازهی هر کس دیگری دربارهی آیندهی سینما به شکلی که ما امروز آنرا میشناسیم نگران هستم. ما به آن وابسته شدیم به خاطر اینکه سینما به ما راهی میداد برای گفتن چیزهایی که احساس و فکر میکردیم باید میگفتیم. اما هرچه وسعت امکانات تکنولوژیهای تازه گسترش می یابد، آن احساس به مرور ناپدید میشود. احتمالآ همیشه تفاوتی میان حال و آیندهی غیر قابل تصور وجود داشته است. چه کسی میداند خانه ها در آینده به شکلی خواهند بود؟ ساختاری که ما امروز با نگاه کردن به بیرون از پنجرههایمان می توانیم ببینیم شاید فردا وجود نداشته باشد. ما همچنین نباید به آیندهی نزدیک بیاندیشیم، بلکه باید به زمانهای بسیار دور آینده فکر کنیم: باید خود را در دنیایی قرار دهیم که انسانهای آینده در آن ساکن خواهند شد.
من آنقدر بدبین نیستم. من همیشه از آن دسته انسانهایی بودهام که سعی می کنند خود را با بهترین فرمهای بیانی موجود و متناسب با دنیای حاضر تطبیق دهند. من برای یکی ازفیلمهایم ویدئو را استفاده کردم: رنگ را تجربه کردهام، و واقعیت را نقاشی کردهام. تکنیکها خامدستانه بودند اما محاسنی هم داشتند.من میخواهم به تجربه کردن ادامه بدهم چرا که باور دارم امکانات ویدئو ما را به شناخت تازهای از خودمان خواهد رساند.
سخن گفتن درباره ی آیندهی سینما آسان نیست. نوارهای ویدئوی کیفیت بالا به زودی سینما را به خانههایمان میآورند: احتمالآ دیگر به سالنهای سینما نیازی نخواهیم داشت. تمامی ساختار معاصر ناپدید خواهد شد، این اتفاق سریع و یکمرتبه رخ نخواهد داد، اما میافتد و ما نمیتواینم جلوی آن را بگیریم. همه آنچه میتوانیم بکنیم این است که خود را با آن وفق دهیم.
Deserto rossoدر حال حاضر در من به مسئلهی تطبیق یافتن پرداخته ام. وفق یافتن با تکنولوژی جدید، به هوای آلوده ای که احتمالآ مجبور خواهیم بود استنشاق کنیم.حتا بدنمان به شکل فیزیکی نیز تغییر خواهد کرد، که می داند به چه شکل؟ آینده احتمالآ خود را با چنان بیرحمیای نشان خواهد داد که ما حتا تصورش را هم نمیتوانیم بکنیم. میخواهم دیگربار تکرار کنم: من فیلسوف یا سخنران نیستم. من بیشتر ترجیح میدهم مسائل را تجربه کنم تا اینکه دربارهشان سخن بگویم. حس من این است: تبدیل کردن ما به انسانهایی تازه، انسانهایی با قدرت وفق یافتن بهتر با تکنولوژیهایهای تازه کار چندان مشکلی نخواهد.
وندرس:
این تنها محتوا نبود که من را تحت تاثیر قرار داد. این خود ِ آنتونیونی هم بود: اعتماد به نفس تصورناپذیرش در حرف زدن، حرکاتش، نوع راه رفتناش در برابر دوربین و ایستادنش در برابر پنجره. او همانند کارهایش خونسرد و صاحب سبک بود و نظریهاش نیز همانند فیلمهایش: رادیکال و مدرن.
میکل آنجلو آنتونیونی در ٣٠ جولای سال ٢٠٠٧ درگذاشت.
این مطلب برگرفته از مقدمهی این کتاب است:
The dairy of an extraordinary experiance
چاپ اول در آلمان ١٩٩۵
چاپ اول در انگلیس ٢٠٠٠
خسرو رفت؟
بعضی چیزها تهوعآور هستند، نمونهاش همین سوگنامههایی که همه برای مرگ خسرو شکیبایی نوشتهاند. کسانی که تا دیروز به کل منکر توان بازیگری شکیبایی میشدند امروز مینویسند: خسرو بازیگری تکرارناشدنی است! آن یکی به شکلی دیگر، این یکی دروغی و دلنگی گندهتر. آن هم از کسانی که قریب به اتفاق همیشه متفقالقول بودند که شکیبایی از هامون فراتر نرفت و تمام کارهایش به نوعی تکرار همان شخصین حمید هامون بود. یکی از همان حضرات در پیامش جالب نوشته است که: ((امیدوارم روحش از ما آزرده نباشد؛)) خود این آقایان میدانند که چرا باید چنین آرزویی بکنند.
میشود در غم از دست دادن دوستی نوشت( اگر براستی دوستیای وجود داشت و تنها ریا و تظاهر نبود). ایرادی هم ندارد. اما دیگر این تعارفات و دروغ بافتنها و تظاهرها... تهوعآور است.
یک فیلم کوتاه: عنکبوت
این فیلم را در یوتیوب دیدم. یک فیلم کوتاه حدودآ ده دقیقهای ولی حرفهای.
وقتی به صفحهی کوچک مونیتور زل زده بودم و فیلم را تماشا میکردم دقیقآ دوبار از جا پریدم، همینش ذوقزدهام کرده است، مدتها بود فیلمی این بلا را سرم نیاورده بود!
نه ادا و اصول در میآورد و نه حرف گنده میزند. خیلی ساده با استفاده از عنصر غافلگیری تماشاگر را به لذت بردن از فیلم میرساند. و البته دارای ساختاری حرفهای است. جلوههای ویژهاش نه در حد یک فیلم کوتاه که به جرآت میگویم از نود درصد فیلمهای بلند سینمای ایران بهتر است.
و در آخر اینکه این فیلم کلاس آموزشیاست برای خیلی از فیلمسازان جوان ایرانی تا بدانند لزومآ برای ساختن یک فیلم کوتاه نیاز به یک کودک با مشکل گم کردن دفتر مشق یا =ول یا کفش و کلاه نیست.
ببینیدش، ارزش نه یکبار که چند بار دیدن را دارد:
و البته به روش ضد فیلتر ایرانیاش میتوانید از این نشانی به صفحهی اصلی وارد شوید:
http:// uk.youtube.com/watch?v=hgYykXgwl20
خلاصه گزارشی از یک مستر کلاس با مایک فیگیس
پیش درآمد:
حدود دو سه ماه از این کلاس می گذرد. درست پس از این کلاس دستم چنان بند ِ نوشتن کارهای کلاسی و باقی مسائل شد که تا امروز نوشتن این خلاصه گزارش به تاخیر افتاد. قولش را داده بودم و ابراز علاقه ی بعضی دوستان مزید بر علت می شد تا با دقت بیشتری سخنان مایک فیگیس را به خاطر آورم و سعی کنم تا آنجا که می توانم امانت داری را در نقل کلام به جا آورم. به هر حال از این تاخیر پوزش می خواهم و امیدوارم دیگر تکرار نشود!
خلاصه گزارشی از یک مستر کلاس با مایک فیگیس 
12/03/2008 برادفورد
مایک فیگیس به عنوان یکی از فیلمسازان پیشگام در استفاده از تکنولوژی دیجیتال شناخته می شود و بالطبع موضوع اصلی این کلاسها نیز سینمای دیجیتال بود، بویزه آنکه سال گذشته کتاب او با عنوان فیلمسازی دیجیتال به بازار آمده بود.
به روش خلاصه نویسی مهم ترین نکات از سخنان او را یادداشت کردم که در دنبال می توانید آنها را بخوانید. بدیهی است که در پاره ای از موارد اینها دقیقآ جملات مایک فیگیس نیست اما مفهوم کلی را در بر دارند. و البته بخشهایی از گفتگوی او از قلم افتاده است: یا به علت دیر یادداشت برداشتن و فراموش شدن توسط من و یا به خاطر آنکه از اهمیت آنچنانی برخوردار نبودند(مانند توضیحات پیرامون کتاب ِ فیگیس درباره ی فیلمسازی دیجیتال و معرفی آن). آنچه در پی می آید خلاصه گزارشی از مهم ترین نکات مطرح شده در آن جلسه توسط این کارگردان است:
جلسه ی نخست به نمایش فیلم تایم کد با ریمیکس تازه ای از صدا به شکل همزمان توسط کارگردان اختصاص یافت. اگر تایم کد را دیده باشید می دانید که فیلم چهارداستان را در چهار کادر به شکل همزمان دنبال می کند، فیلم دارای تدوین تصویری نیست اما با صدا تدوین شده است، به عبارت دیگر در بیشتر موارد صدای غالب صحنه برای تماشاگر نقش کدی را بازی می کند تا انتخاب میان کادرها را انجام دهد.
در این بازآفرینی فیگیس اقدام به بازی با چهار باند صدا کرد، گاه صحنه هایی را جلو و عقب کرد و با صدای متفاوتی نشان داد و امکان تجربه ای متفاوت را برای تماشاگرانش پدید آورد.
در جلسه ی دوم مایگ فیگیس شروع به صحبت درباره ی سینما بخصوص سینمای دیجیتال و محاسن آن و تجربیاتش در استفاده از این امکان تازه کرد.
تدوین:
فیگیس سخنانش را با اشاره به تدوین و عدم استفاده از آن در فیلم تایم کد آغاز کرد:
- تدوین امروزه دیگر کاربردی ندارد، بیشتر تبدیل به وسیله ای برای ایجاد جذابیت کاذب و فریب تماشاگر شده است. در آغاز تدوین یک انقلاب در سینما بود اما امروز کاربردش را از دست داده است و تبدیل به یک کلک برای جذاب کردن فیلم ها شده است.
این تنها سینما نیست که در جا می زند. همه ی شکلهای هنر به نوعی در حال درجا زدن هستند.
همه چیز به فرهنگ برمی گردد. ما هنوز از موسیقی دهه ی پنجاه و هفتاد جلوتر نرفته ایم. هنوز ستارگان ما دنباله رو الویس(پریسلی) هستند. گروههای موسیقی ما همچنان از یک جازیست و سه گیتاریست ترکیب شده اند و سالهاست که به همین شکل ادامه می دهند، بدون هیچ تغییری. حتا ظاهر و شکل و آرایش گروهها و خوانندگان نیز تغییری نکرده است. اینها همه نیاز به تغییر دارند.
من فکر می کنم سینما نیز نیاز به یک تغییر و انقلاب دارد. تایم کد تلاشی برای فرار از مونتاز و ایجاد این تغییر است.
ایده ی اولیه ی فیلم از آنجا برای من بوجود آمد که می دیدم تماشاگران در خانه فیلمی را تماشا می کنند، همزمان با دیگر افراد خانواده صحبت می کنند، با چندین مسئله ی دیگر نیز درگیر می شوند و در عین حال فیلم را نیز دنبال می کنند. من فکر کردم پس تماشاگر می تواند به همین شکل چهار موضوع و داستان را با یکدیگر دنبال کند و خودش عمل تدوین را انجام دهد، و تایم کد شکل گرفت.
فیگیس ضمن با اشاره به تجربه ی نمایش روز قبل فیلم تایم کد اضافه می کند:
- در یکی از داستانهای فیلم صحنه ای هست که یکی از بازیگران وارد یک کتابفروشی می شود و کتابی را می دزدد. در این سالها پس از هربار نمایش فیلم از تماشاگران پرسیده ام که آیا متوجه شده اند که در کدام صحنه یک نفر چیزی می دزدد؟ و هیچ کس هیچ وقت آنرا ندیده بود. برای اینکه این صحنه همزمان است با صحنه ی سکس کردن دونفر دیگر در یکی دیگر از کادر تصویرها! البته بالاخره در یکی از نمایشهای فیلم زنی بلند شد و گفت: من دیدم، فلان صحنه بود. و بعد اضافه کرد: من همجنس گرا هستم و علاقه ای به تماشای صحنه ی سکس کردن نداشتم!(خنده ی همه)
تجربه ی اولین نمایش تایم کد:
- جالبترین تجربه اش برای من تماشای تماشاگران و عکس العملهایشان در هنگام نمایش فیلم بود. اینکه هنگام نمایش فیلم سر ِ هرکدام از تماشاگران به سویی است و هر کدام یکی از کادرها را دنبال می کنند.
بعدها به فکر یکپارچه کردن فیلم و تدوین و ساختن یک نسخه ی نهایی از آن افتادم. حتا یکبار مایک لی از من پرسید که آیا نمی خواهم آنرا به شکل یک فیلم کامل تدوین کنم؟ فکر می کنم که فیلم به همین شکل تجربه ای بوده و باید حفظ شود.
جشنواره فیلم لهستان و دیدار با دیوید لینچ:
- در لهستان هر ساله فستیوال فیلمی برگزار می شود که چندین سال است که دیوید لینچ یکی از پایه های ثابت آن است. من همان سالی که لینچ اینلند امپایر را ساخته بود آنجا بودم و وقتی بار اول فیلم را تماشا کردم مثل خیلی دیگر از تماشاگران می خواستم دیوید لینچ را بکشم!(خنده ی همه) اما صبح روز بعد وقتی از خواب بیدار شدم، دیدم که تصاویر فیلم هنوز با من مانده اند و تازه از روز بعد شروع به درک فیلم کردم. برخی فیلمها اینگونه اند، زمان برای ارتباط برقرار کردن با آنها لازم است.
در آنجا از برگزارکنندگان جشنواره خواستم که دیداری با لینچ داشته باشم. ما همدیگر را دیدیم و به او پیشنهاد کردم که مصاحبه ای با او انجام دهم. و او پذیرفت. برای این مصاحبه دوربین ام را در راهرویی که تنها یک لامپ از سقف آن آویزان بود کاشتم و از لینچ خواستم که در مقابل دوربین قرار بگیرد. در آن مصاحبه لینچ از تجربه اش با مینی دی وی و علاقمند شدنش به آن گفت. و اشاره کرد که مقداری از تصاویر فیلم را خودش فیلمبرداری کرده است و اینکه تصاویر بعضی جاها واضح(فوکوس) نیست به فیلم حس مورد نیازش را می دهد و باعث می شود که غیر طبیعی به نظر بیایند و این چیزی است که او به دنبالش بوده است. همچنین گفت که به فیلمبرداری علاقمند شده است و و فکر می کند فیلمبردار بودن حسنهای زیادی دارد و او دیگر ترجیح می دهد که بمیرد اما از فیلمبردار برای فیلمهایش استفاده نکند!
من با لب تاپم فیلم را تدوین کردم و در همان جشنواره نمایشش دادم و بالطبع فیلمبرداران زیادی هم آنجا بودند که جمله ی لینچ را شنیدند! الان من بر روی پروژه ای کار می کنم که شامل مصاحبه های زیادی با فیلمبرداران است و حاوی نکات جالبی در همین زمینه است.
لینچ همچنین از علاقه اش به شمع و استفاده از نور آن گفت و اینکه بدینوسیله می تواند تصاویر شاعرانه تری خلق کند.
های دیفینیشن HD:
- فورمت خیلی خوبی است. کیفیت و کارآیی اش بالاست، اما شاعرانه نیست. اکنون کمی برای رفتن به سراغ اچ دیHD زود است. هنوز زمان لازم دارد. امروز اگر به سر صحنه ای بروید که به شکل اچ دیHD فیلمبرداری می شود مجبور می شوید با تکنیسینهای زیادی سروکله بزنید. همه ی صحنه پر از کابلهای مختلف است که دست و پا گیرند و بیشتر به جای آنکه بر خلاقیتتان تمرکز داشته باشید با مسائل فنی درگیر می شوید. من ترجیح می دهم اکنون به سراغش نروم و توصیه می کنم شما هم این کار را نکنید.
هالیوود:
- قصد ساختن ترک لاس وگاس را داشتم. با تهیه کنندگان صحبت کردم. در خانه ی یکی از آنها بودیم. ایده را توضیح دادم و خوششان آمد و بعد خواستند که بخشی از آنرا برایشان بخوانم. یکی از آنها از من خواست که پایان اَکت(فصل یا بخش؟) اول از فیلمنامه را بخوانم. من معنایش را نمی فهمم. از نظر آنها همه ی فیلمنامه ها باید به شکل سه بخشی و بر اساس ساختار جاافتاده ی مورد نظر آنها نوشته شوند. به اجبار شروع کردم بخشهایی از کار را تعریف کردن و توضیح دادن، برای اینکه هنوز فیلمنامه ی کامل و نهایی را در دست نداشتم! در میانه ی این توضیح دادن بودم که گفتند برویم برای غذا خوردن. من در اوج داستانم بودم و همه می خواستند برای غذا خوردن بروند. قرار شد در موقع غذا خوردن درباره ی باقی داستان صحبت کنیم. برای غذا خوردن پسر ده ساله ی تهیه کننده هم به سر میز آمد و به ما ملحق شد تا با ما غذا بخورد. من می خواستم صحنه ای را تعریف کنم که دو کاراکتر من با هم سکس می کنند اما به خاطر حضور پسربچه مجبور بودم بگویم با هم عشقبازی(making love) می کنند، در حالی که آن عشق بازی نیست، سکس کردن است، کردن ِ صرف(fuck)! (خنده ی همه)
در میانه ی صحبت پسربچه گفت من می توانم چیزی بگویم؟ پدرش به او اجازه داد و او گفت: فکر نمی کنی که این صحنه به این شکل درست نباشد و اگر به این گونه بشود بهتر نیست؟
من متعجب مانده بودم که چه بگویم. اگر در انگلیس بود حتمآ یکی توی سر بچه می زدیم و می گفتیم تو حرف نزن!(خنده ی همه)
به هر حال پدرش خوشش آمد و گفت بد نمی گوید، ایده ی خوبی است، بهتر است درباره اش فکر کنیم!
و من با خودم گفتم : نگاه کن، در هالیوود بچه ها برای سرنوشت فیلمها تصمیم می گیرند!
فیلمنامه ای را به بازیگر زنی(آنجلینا جولی) دادم تا بخواند. قرار شد بعد از یک هفته خبرش را بدهد. زمان بیشتر از قرار مورد نظر شد و بعد از مدتی مدیر برنامه های آن بازیگر نسخه ای از فیلمنامه را برایم پس فرستاد با یک نامه که: بازیگر مورد نظر با کمک دستیارش فیلمنامه رابه شکل بهتر بازنویسی کرده اند و برایت فرستاده اند تا درباره اش فکر کنی!
در هالیوود همه ی بازیگران فیلمنامه نویس شده اند. دستیار و مدیربرنامه ای دارند که وقتی فیلمنامه ای را می خوانند به آنها پیشنهاد می کنند که مثلآ اگر تو در اینجای فیلم این کار را بکنی بهتر است و تماشاگر بهتر می پسندد و تو بیشتر و بهتر به چشم می آیی، به همین سادگی! الان در هالیوود هر کس سعی می کند به شکلی نظرش را بر فیلمنامه اعمال کند و همین دست کارگردان را برای مستقل بودن می بندد.
سر صحنه:
- معتقدم حس و اتمسفر صحنه را باید حفظ کرد. پیشترها، سر صحنه ی بعضی کارها بعد از کات دادن همه ی عوامل شروع به حرکت و حرف زدن می کردند. اما الان من قانونی دارم و آن این است که بعد از کات دادن هیچ کس اجازه ی حرکت اضافی و یا صحبت کردن ندارد تا وقتی که من اجازه دهم. بدینگونه من سعی می کنم که حس و اتمسفر صحنه را حفظ کنم تا اگر نیازی به برداشت مجدد بود و یا قصد ِ انجام و یا امتحان شیوه ی دیگری برای اجرای صحنه را داشتیم حس بازیگر حفظ شود و بتوانیم آنرا انجام دهیم، بدون آنکه بازیگر و دیگر عوامل از فضا خارج شوند.
فورمت:
- متاسفانه امروزه فیلمسازان به اندازه ی بزرگی و شهرتشان فرمت مورد استفاده شان را انتخاب می کنند، نه بر اساس نیاز اثر. فیلمسازان بزرگی مانند اسکورسیزی و کاپولا دیگر حاضر نمی شوند که فیلمی را با فرمت سوپر شانزده بسازند چرا که فکر می کنند از بزرگی شان کم می شود.
مثلآ به نظر من برتولوچی باید آن فیلمش که درباره ی دانشجویان در فرانسه است را باید به جای 35 میلیمتری با سوپر 16 می ساخت. چرا که هر کدام از این فرمت ها ویژگی های خاص خودشان را دارند و حس و حال ویژه ای به فیلم می بخشند، اما به هر حال در نهایت او برتولوچی است و گرفتن چنین تصمیمی برایش آسان نیست.
من ترک ِ لاس وگاس را با سوپر16 فیلمبرداری کردم، چرا که فکر می کردم به این شکل بهتر می توانستم به حس و حال مورد نیازم دست پیدا کنم.
در نهایت مهم ترین نکته نتیجه است: پس باید به آن فکر کرد که چگونه می شود بهترین نتیجه را گرفت و با چه شیوه و روشی می توان آنرا به دست آورد. بهتر بودن فرمت مورد استفاده دلیلی بر بهتر بودن فیلمساز نیست.
ادامه ی جلسه گفتگو میان حاضران با فیلمساز بود که متاسفانه یادداشت برداری نکردم و بالطبع قادر به نوشتن گزارشش نیز نیستم!
حرام و حلال!
چند روزی قبل از عید چشممان به لیستی روشن شد از فیلمهایی که قرار است در نوروز امسال از شبکههای تلویزیونی پخش شوند. هر چه را که هنوز ندیدهایم در این لیست میتوانستیم بیابیم. کمی تعجب کردم٬ اما نه خیلی زیادُ به هر حال ایران است دیگر.
دیشب رفیقی از ایران زنگ زد به تبریک سال نو و در میان گفتگو صحبت رسید به فیلم خون به پا خواهد شد٬ همانی که امسال اسکار بهترین بازیگری را برای دانیل دیلوئیس به ارمغان آورد. گویا چند روز پیش تلویزیون جمهوری اسلامی پخشاش کرده است و همه هم راحت به تماشایش نشستهاند٬ انگار نه انگار که این فیلم بدون مجوز سازنده از رسمیترین مرجع کشور در حال پخش است. هرچه در وبلاگها و صفحات اینترنتی میگردم باز هم اشارهای نیست. دلم برای سازندگان ان فیلم نسوخته است. اما هنوز فتوای حرام بودن تماشای فیلم سنتوری و آن همه جار و جنجال یادم نرفته است.
خواستم بگویم برادر من٬ عزیز من٬ حضراتی که آن هنگام همهتان یاد قوانین کپی رایت و حقوق مولف و هزار و یک چیز دیگر افتاده بودید٬ اکنون کجایید؟ فراموش نکنید بینندگان فیلم سنتوری و دیگر دست به دستگردانندگان بازار قاچاق سینمای ایران بینندگان همین تلویزیون هم هستند. اگر آن حرام است٬ این هم هست! وقتی تلویزیون دولتی با پررویی فیلمهایی را که هنوز بر پردهی سینماهای دنیا هستند نمایش میدهد و هیچ کس هم ککاش نمیگزد که عنوان دزدی را برای این عمل به کار ببرد و نکوهشاش کندُ دیگر چه انتظاری از باقی داریم؟ و اگر این حلال است که وای از فردای ما... .
و فراموش نکنیم در دنیای امروز تلویزیون یکی از عمدهترین رسانههای آموزشی برای جامعه است. با این آموزش٬ باید بپذیریم که ما درسمان را خوب از بر شدهایم.
همین.
یک فیلم خوب
در همان شب کذایی که ذکرش رفت یک فیلم دیگر هم دیدم. و خوشبختانه این یکی را بعد از سنتوری دیدم و تمام خستگی دیدن سنتوری را از بدنم در آورد. به عبارت بهتر میتوانم ادعا کنم که یکی از بهترین فیلمهای ایرانی است که در چند سال اخیر دیدهام و بعد از مدتها با یک فیلم ایرانی برخورد کردم که بعد از تمام شدن دوست داشتم بازبینیاش کنم. منظورم چهارشنبهسوری است. فیلمی از اصغر فرهادی که من به گمانم دو سه سالی بعد از ساخت دیدماش و آنقدر خوب بود که میل دیدن دیگر فیلمهای این کارگردان را در من زنده کرد.
این یادداشت نگاهی است به این فیلم بعد از یکبار دیدن.
الیور استون، فیلمساز معروف می گوید: فکر نمی کنم یک کارگردان خوب بتواند یک فیلم خوب از یک فیلنامه ی بد بیرون بیاورد، اما یک کارگردان بد می تواند یک فیلم قابل قبول از یک فیلمنامه ی خوب تحویل دهد. حتا اینگمار برگمن و وودی آلن هم نمی توانند از یک فیلمنامه ی بد یک شاهکار خلق کنند.( یادداشتهای آکادمی فیلم و تلویزیون انگلستان،سپتامبر 2006)
پایه ی فیلم چهارشنبه سوری همین نکته است. به دیگر زبان چهارشنبه سوری در وهله ی نخست بر یک فیلمنامه ی نسبتآ خوب استوار است. چیزی که سالهاست کمبودش را به شکل فاحش در سینمای ایران- چه فیلمهای بدنه ای و چه هنری ها- احساس می کنیم. اصغر فرهادی و مانی حقیقی به سطح قابل قبولی در فیلمنامه نویسی رسیده اند. بی شک می توان ادعا کرد که دست کم در پشت اثر فیلمنامه نویسانی قرار دارند که می دانند چه می کنند و هر نکته را با فکر انتخاب کرده اند. و می توانم ادعا کنم یکی از معدود فیلمنامه هایی است که در چند سال اخیر دیده ام و ذوق زده ام کرده است. اصول فیلمنامه نویسی در مقیاس قابل قبولی وجود دارند، چیزی که باعث می شود فیلم یک سر و گردن بالاتر از فیلمهای دیگر سینمای ایران بیایستد.
فیلم – و البته فیلمنامه – سرشار از ریزه کاری هاست. این ریزه کاری ها از آن چیزهایی است که در سینمای ایران کم می بینم و در این فیلم زیاد، هر چند که هنوز این افسوس با تماشاگر باقی می ماند که ای کاش بیشتر بودند. این نکات ریز چیزهایی است که باعث میشوند فیلم در یک لایه و سطح نماند و هرچه از این نکات در فیلمی بیشتر باشد، امکان رفتن به عمق و لذت بیشتر بردن از فیلم برای تماشاگرانش بیشتر است. این نکات چیزهایی هستند که بعضی وقتها باعث می شوند دوباره بینی یک فیلم باز هم لذت بخش باشد، برای آنکه گاه می بینی هنوز چیزهایی وجود دارند که در بار نخست ندیده بودی و یا حتا در دومین و سومین بازبینی هم به آنها پی نبرده بودی. دست کم در زمینه ی سینما فکر می کنم بیشتر فیلمهای خوب -یا دست کم خوب و محبوب از نظر من- دارای این مشخصه هستند. به خاطرههایتان از فیلمهای محبوبتان مراجعه کنید و ببینید چقدر از دانستههایتان از ریزهکاریهای فیلم متعلق به دوباره و چندباره بینی آن فیلمهاست. از معدود مثالهای سینمای ایران که به شکلی بسیارقوی این ظرافت و حسن را در خود دارد فیلم گوزنها است که براستی یک استثنا و نقطه ی اوج در تاریخ سینمای ایران است. و البته بگویم منظورم از این نکات ریز اصلآ اشارات نمادین و معناگرایانه و سمبولیستی و سیاسی و غیره نیست. بلکه نکاتی است که در تار و پود داستان تنیده شده اند . تحمیلی و چسبانده شده به اثر نیستند بلکه جزیی از اثر هستند. وجود دارند و در برخورد نخست تنها احساس می شوند. مانند وقتی که وارد جایی دنج و دلچسب می شوی و دنجی اش را احساس می کنی و بعد با بهتر دیدن و دقیقتر دیدن می توانی دریابی که چرا آن احساس را در تو ایجاد شده است. روشنترین مثالش اینکه منظورم جای دست خون آلود قدرت بر دیوار مدرسه نیست(در گوزنها)، بلکه منظور آن مجله ای است که فاطی قبل از خواب می خواند، با آن عکس مرد خوش تیپ روی جلد که اکنون یادم نمی آید چه کسی بود. و نکته آنقدر ریز است که شک می کنی آیا کارگردان به راستی به آن اندیشیده است و یا صرف درست بازآفرینی زندگی به این نکته انجامیده است( بخصوص درباره کیمیایی در مقایسه با دیگر آثارش این شک درست است، من هنوز هم شک دارم که آیا براستی همین کیمیایی آن فیلم را ساخته است؟)
چهارشنبهسوری با صحنه ای از روحی و نامزدش سوار بر موتور آغاز می شود که به سوی شهر می آیند. پایان فیلم نیز به نوعی با مشابه همین صحنه در پایان روز است که به شکلی فیلم را به دایره ای تبدیل می کند که در پایان روز بسته می شود. اما ، در صحنه ی نخست روحی سرگرم تماشای عکسهایی از خود و نامزدش می باشد. در طول فیلم، ما به همراه او مسیری را طی کرده و مسائلی را می بینیم و بالطبع به تغییراتی می رسیم، تغییراتی که در شخصیت روحی نیز رخ می دهند. روحی در آستانه ی ازدواج قرار دارد و هرچه که او در طول روز می بیند متعلق به مشکلات بعد از ازدواج است و بالطبع همه ی اینها تغییراتی در او ایجاد می کنند. تغییراتی که ما آنرا به شکلی نمادین در ظاهر او- با آرایش تازه و بدون چادردر پایان فیلم- می بینیم. هرچند که این سوال اساسی نیز با تماشاگر باقی می ماند که آیا از نظر سازندگان اثر٬ این چادر است که باید به آن خانواده و شاید جامعه بازگردد تا ضامن بقا باشد؟ و یا این نسل روحی و امثال اوست که به آرامی چادر خود را از دست می دهند و شکل عوض می کنند، به دیگرزبان مدرن می شوند. چادر برایشان دست و پاگیر می شود و زمین شان می زند؟
بعد از این صحنه ی کوتاه وارد دفتر شرکت می شویم. مکانی کاملآ حساب شده: فیلمنامه نویس و کارگردان با همین یک صحنه چند تیر را به هدف می نشانند و این استفاده ی چند منظوره از یک صحنه یکی از آن هنرها و ریزه کاریهای فیلمنامه نویسی است که متاسفانه کمتر در سینمای ایران شاهدش هستیم. در همین صحنه ی کوتاه و جمع و جور تماشاگر در می یابد که: روحی در آستانه ی ازدواج است. وضع مالی مساعدی ندارد. دختر خونگرم و همه جوشی است. سروزباندار است و ... . همه ی این اطلاعات به تماشاگر نشان داده می شوند. تاکید می کنم: نشان داده می شوند و نه گفته. به عبارت بهتر ما سرو زبان داری روحی را می بینیم، خونگرمی اش را حس می کنیم، نه این که کسی بگوید یا توصیف کند.( این دقیقآ نقطه مقابل همان ضعفی است که در سنتوری دیدم، به جای نشان دادن، تنها بیان کردن. مثال بارزش همان شخصیت نادر سلیمانی و تک گویی اش برای توضیح دادن نکاتی که فیلمساز عاجز از نشان دادنشان است)
و البته فراموش نکنیم بها دادن فیلمساز به عنصر تصادف را. یعنی به شکلی ما به عنوان تماشاگر و همراه با روحی به هر نقطه ای که او برود خواهیم رفت. یعنی اگر موقعیت روحی با هرکدام از همکارانش عوض می شد ما شاهد داستانی متفاوت می بودیم. واین باز یعنی به تعداد آن آدمها و شاید روزهای کارکردنشان داستان های متفاوت وجود دارد که این میان ما تنها یکی را می بینیم.
کل ساختار فیلم بر مبنای اینگونه نکات ریز شکل گرفته است، و البته هوشمندانه و واقع گرایانه و نه تصنعی و تحمیلی به اثر. عناصر کوچک روزمره نقش کلیدی در جلو بردن داستان بازی می کنند. یک چادر معمولی و یا یک فندک داستان را به هم گره می زنند. فیلمنامه نویسان از حداقلی که در دسترس داشته اند سعی به بردن نهایت استفاده را کرده اند. حضور آدمها در داستان اتفاقی نیست. روابط بر پایه ی دلایل شکل گرفته اند. حضور زن سرایدار ساختمان در خانه، زن همسایه، روابط، همه درست و حساب شده در هم تنیده شدهاند و همه در راستای داستان اصلی و جلو بردن آن قرار دارند، یعنی مهم ترین نکته در یک فیلمنامه که بیشتر وقتها فراموش می شود.
در چهارشنبه سوری تماشاگر با یک ساختار دومینو گونه روبروست. ساختاری که در آن افتادن هر مهره باعث جلو رفتن داستان و افتادن مهره ای دیگر می شود و نمی توان به آسانی مهره ای را از این مجموعه حذف کرد. هر صحنه استقلال خودش را دارد در عین حال که در ارتباط با صحنه های بعدی اطلاعاتی را در خود نهفته دارد و به نوعی صحنه ها نقش لازم و ملزوم یکدیگر را بازی می کنند. شاید تنها صحنه ای که کمی با آن مشکل داشتم صحنه ی دیدار فرخ نژاد با پانته آ بهرام در ماشین بود که به گمانم آن هم به وجهی سلیقه ای است. به زبان بهتر، وجود آن صحنه برای رسیدن به آن پایان در فیلم لازم است، اما من شاید ترجیح بدهم حذفش کنم و بی آنکه تماشاگر را به یقین صد در صد برسانم ُ با اتکا به اطلاعاتی که پیشتر داده ام از نشان دادن آن چشم بپوشم و اجازه دهم تماشاگر خود آن را در ذهنش بسازد و ببیند(چون روحی). هرچند که در نهایت باز اعتقاد دارم این صحنه برای رسیدن به آن پایان و آن دو چراغ لازم است و حذفش از فیلم پایانی دیگر می طلبد.
دیگر مشکل آن صحنه عدم هماهنگی اش با زاویه روایت داستان است. اگر ما داستان را همراه با روحی و (به نوعی)از زاویه دید او دنبال می کنیم، با توجه به اینکه بیشتر کنش ها در حضور او رخ می دهند، این صحنه و صحنه ی درگیری جلوی شرکت میان فرخ نژاد و تهرانی ناهمگون اند. و تاکید می کنم مشکل به نوعی از آنجا آغاز می شود که ما در طول فیلم بیشتر صحنه ها را به همراه روحی می بینیم و دانسته هایمان با او و به اندازه ی او کامل می شود. شاید عدم دیدن صحنه ی دیدار در ماشین باعث می شد تا تماشاگر نیز به همان کشفی نائل شود که روحی با دیدن فندک ِ آهنگزن در دستان فرخ نژاد می شود. اما در هردو این صحنه ها تماشاگر جلوتر رفته و اطلاعات را کامل تر و پیشتر دریافت می کند. و البته در مورد صحنه ی شرکت کمی نیز از جانب کارگردان فریب داده می شود. چرا که به فرخ نژاد فرصت داده می شود تا علاوه بر همسرش برای دیگران نیز نقش مظلوماش را بازی کند و تماشاگر را مطمئن سازد که هیچ ریگی به کفش ندارد تا بعدتر٬ صحنه ی دیدار نهایی در ماشین به تماشاگران شوک وارد کرده و غافلگیرشان نماید.
بازیها در مجموعه قابل قبول و روان هستند، توی ذوق نمی زنند. نه با نابازیگران با بازی بد طرف هستی و نه با بازیگران حرفه ای با بازیهای توی ذوق زن. حتا آنها هم که به نوعی در نقشهای قبلی خود در جا می زنند باز قابل قبول هستند و اعصاب خرد نمی کنند. و البته ترانه علیدوستی واقعآ جای تحسین دارد. باز اگر به مقایسه باشد هرچه فراهانی با بازی کردنش توی ذوق می زند و بی پرده لوس است این یکی توی دل می نشیند. اولین دلیل این اتفاق هم پرداخت درست شخصیت ها توسط نویسنده و کارگردان است. اگر کمی با دقت به فیلم نگاه کنید می بینید که هر کدام از شخصیت ها به نوعی جایی برای نشان دادن خود دارند( و باز تاکید می کنم نشان دادن، نه بیان کردن). شخصیت ها عمل می کنند، تصمیم می گیرند، احساسات نشان می دهند، گریه می کنند، خشمگین می شوند و بالطبع چهره ای انسانی و ملموس به خود می گیرند. والبته به بازیگران هم جای بازی می دهند.
اگر کارگردانی ساده و روان حسن باشد، چهارشنبه سوری از این یکی بهره ی فراوان برده است. به جز یکی دو صحنه- مانند صحنه ی شرکت و دکوپاژ آسانسور- در دیگر جاها کارگردان آنچنان حضور خود را به رخ نمی کشد. تماشاگر بیشتر با داستان و شخصیتها پیش می رود و کمتر با کارگردانی و حضور هوشمندانهی ِ رخ نمایانه در پشت دوربین روبرو می شود. همین باعث می شود که تماشاگر راحتتر داستان را دنبال کرده و با فیلم پیش برود. و البته پا گذاشتن روی این وسوسهی کارگردانی و عدم حضور دائم کار آسانی نیست و خود جای تحسین دارد. این مسئله به نوعی لازمه ی فیلم نیز هست. در داستانی واقعگرایانه، وقتی دوربین بیشتر تنها ناظری صرف است و بس، هرگونه به رخ کشیدن و خود نشان دادن و یادآوری حضور دوربین و کارگردان به تماشاگر نقش ناظر بودن آن را زائل می کند و از تاثیر گذاری اثر می کاهد. حتا در همان صحنه ی شرکت نیز دوربین تنها ناظری دور از ماجرا است که در آسانسور قرار دارد و به آرامی پایین می آید، بخشی از ماجرا را می بیند و باز بالا می رود. بی آنکه خود را درگیر کند.
تنها چیزی که کمی در چهارشنبه سوری اذیتم کرد، مشکلی بود که به شکلی بسیاری از فیلمهای ایرانی با آن دست به گریبان هستند و شاید با توجه به مخاطب شان حق داشته باشند. این مشکل احساس نیاز سازندگان اثر به شیرفهم کردن مخاطب است. یعنی بزرگ کردن نکات ریز تا آنجا که مطمئن شوند خنگ ترین بیننده هم متوجه آن می شود. چهارشنبه سوری یکی دو جایی این کار را می کند و خوشبختانه در پایان نه، پایان را می شود فهمید اما به آن رویی و پر رنگی نیست.چهارشنبه سوری را یک بار بیشتر ندیدم و باید اعتراف کنم دوست دارم که دوباره تماشایش کنم، و این اتفاقی است که کمتر در برابر فیلمهای ایرانی برایم رخ می دهد و یا حداقل در این چند سال اخیر رخ نداده است. راستش آخرین فیلم ایرانی که چندباره دیدم فیلم استاد بود که آن را هم که امروز در خاطراتم مرور می کنم می بینم آنچنان ارزش چندبار دیدن نداشت و بیشتر مرعوب نام سازنده بودم تا خود فیلم. کما اینکه امروز نیز راغب به دوباره بینیاش نیستم. اتفاقی که در برابر چهارشنبه سوری می توانم ادعا کنم کاملآ برعکس است. از سازنده خیلی کمتر از این انتظار داشتم و حالا در مقابل فیلمی قرار گرفته ام که مرا غافلگیر کرده است(این اولین و تنها فیلیمی است که از فزهادی دیدهام). باید دوباره ببینماش و دیگر کارهایش را نیز ببینم و اگر بعد از دوباره دیدن باز هم قدرتاش را حفظ کرد، شاید آن هنگام یادداشت مفصلتری در توضیح و تاییدش بنویسم. هر چند که در این شلوغی و یک سرو هزار سودایی و هزار کار مانده، همینکه وقت به نوشتن دربارهی آن گذاشته ام یعنی خیلی تحت تاثیر قرار گرفته ام. راستش تنها میترسم بعد از مدتها فیلم بد دیدن، با دیدن اثری معمولی زیاده از حد ذوق زده شده باشم!
بگذارید دوباره ببینم اش.
پرسپولیس
جشنوارهی فیلم لیدز فرصتی شد تا پرسپولیس را ببینم٬ به گمانم بهترین فیلم جشنواره بود. اما هنوز فرصتی دست نداده تا بتوانم چند خطی دربارهاش بنویسم.
اکنون که نگاه میکنم میبینم بای بهتر نوشتن دربارهی فیلم نیاز به دوباره دیدنش دارم. آنچه انگیزهی نوشتن این چند خط شد مصاحبهای با مرجانه ساتراپی بود که لینکش را در پایان همین یادداشت میبینید.
گفتم که از دیدن فیلمهای ایرانی میترسم. از اینکه همه توی سر خود میزنند و چنان چهرهی کریه و ترحمبرانگیزی از ایران و مردمانش به نمایش میگذارند که برای مخاطب نا آشنا هیچ نشانهای برای تمیز دادن میان ایران با کشورهای فقیر آفریقایی یا حتا همسایگان صد پله عقبماندهترش چون پاکستان باقی نمیماند.
اما میتوانم ادعا کنم که پرسولیس اینگونه نبود. و برای همین هم به مذاق بسیاری خوش نیامد. پرسپولیس از واقعیاتی سخن میگوید که من نوعی سالهاست منتظرم کسی برای جهان بگویدشان. از آنچه بر ایران رفته است. از شاه تا حکومت اسلامی. و همه از دیگاه یک نفر که گذشتهاش را مرور میکند و بالطبع بسیاری قضایا از دیدگاه بچگی او روایت میشوند.
قهرمان داستان٬ مرجانه٬ بسیار تاثیر گرفته از عمو یا داییاش(مطمئن نیستم٬ برای آنکه فیلم را با زیرنویس انگلیسی دیدم!) انوش است که همچون نامش نامیرا با قهرمان ما مانده است. او که گرایشات چپی داشته در دوران شاه به زندان میافتد و در اوایل انقلاب آزاد میشود و بعد دوباره به زندان میافتد و در گیر و دار اعدامهای سیاسی دههی شصت ایران(موضوعی که هیچکدام از علمداران سینمای سیاسی ایران هرگز جرات نزدیک شدن به آن را هم نداشتهاند) اعدام میشود. اما شب قبل از اعدام اجاره دارد با یک نفر دیدار داشته باشد و او مرجانه را انتخاب میکند و از او میخواهد که این پیام را به همه برساند. کاری که مرجانه با فیلمش میکند.
نه حکومت اسلمی فیلم را دوست دارد و نه شاهدوستان. برای آنکه حقیقت تلخ است. جایی مرجانه در کلاس درس بر علیه معلمش میشورد٬ وقتی معلم از برتری نظام جدید بر دورهی شاه میگوید و مرجانه پاسخ میدهد:
در دورهی شاه تنها عموی من را زندانی کردند٬ اما شما اعدامش کردید!
و یا به نقل از خانوادهاش اشاره به داستان رضا خان و بر سر کار آمدنش با حمایت انگلیس میکند و بعد با اشاره به انقلاب به ناکارآمدی شاه و برخوردهایش با مخالفین میپردازد.
قصد پرداختن به فیلم را ندارم٬(متاسفانه وقتش را ندارم) این توضیح کوتاه را دادم تا در برخورد با این گفتگو زیاد متعجب نشوید. به گمانم گفتگو کننده کمی گرایشات شاه دوستانه دارد. وقتی از آغاز خشت اول گفتگویش را بر مشکل داشتن مرجانه با انگلستان برای سیاستهایش در ایران میگذارد و بعد به نگاه او در پرداخت شاه خرده میگیرد و ادعا میکند واقعبینانه نیست. و مرجانه در همه حال تاکید میکند که این نگاه شخصی من است٬ و من یک هنرمندم نه سیاستمدار و من نمیتوانم مطابق میل شما فیلم بسازم و این برخورد شما غیر دمکرات است که اجازه نمیدهید مطلبی خلاف آنچه شما فکر میکنید گفته شود. و یا صریحآ میگوید من اینگونه میبینم٬ اگر نگاه شما فرق دارد بروید و آنرا بسازید!
این هم خود مصاحبه تصویری که در هنگام جشنواره فیلم لسآنجلس به گمانم گرفته شده است.
یک لینک مهم
این مصاحبهی مهم مسعود بهنود با ابراهیم گلستان را ببینید.
پیرمرد به هیچ کس رحم نمیکند٬ بهنود هم از نیشاش در گزند نیست٬ دوستش دارم.
آبادان و د...
با اینکه حسابی گیرم اما حیفم میآید این چندتا لینک را اینجا نگذارم.
همین دو ماه پیش بود به گمانم که رفته بودیم زیارت آسیدعبدالرحیم خودمان و پابوس والدهشان که با چمدانی پر از سبزی خشک و آجیل و گز و پولکی و البته چندتایی کتاب از ایران آمده بودند. در میان همه کتابها کتابی بود به نام جامعهشناسی آبادان که دیدن و تورقاش به هر حال برای کسی که اسمآ هم زادهی آبادان است خالی از لطف نیست. هنوز کتاب را نخواندهام(این یعنی سید بده بخوانیم کتاب را!)و هر وقت کامل خوانده شد دربارهاش نظر میدهم.
اما این سایت هم باز برای بچههای آبادان خالی از لطف نیست. دوست داشتید سری بزنید٬ بخصوص غربتنشینان:
آبادان٬ شهر خدا
هرچند که آبادان برای خیلیها دیگر تنها تبدیل به یک خاطرهی دور شده است و بس. و این همه را نداریم مگر از برکت جنگ!
البته این یکی را هم از دست ندهید:
تاریخچهی سینما در آبادان
نمیشود از آبادان و سینمای آبادن گفت و یاد دو نفر نیافتاد: اولی خودم٬ دومی امیر نادری!!!
جدا از شوخی این هم یک خبر دربارهی تنگنا٬ یکی از فیلمهای به یاد ماندنی امیر نادری.
اما از این یکی که بگذریم٬ با این حرف کاپولا موافقم که:
اسکورسیزی فقط برای پول فیلم میسازد!
همین هفتهی گذشته صحبتش با حضرت فرید بود و دقیقآ همین مثال اسکورسیزی. البته صحبت ما از بیضایی شروع شد که وقتی آدم نام بازیگران فیلم جدیدش را میخواند شوکه میشود. مثلآ شنیدن نام گلزار به عنوان بازیگر؟! در فیلم بیضایی. نمیدانم شاید بیضایی واقعآ میخواهد ثابت کند که از دسته جارو هم میتواند بازی خوب بگیرد! باید دید.
امیدوارم دیگر سراغ امین حیایی نرود!
این یکی را من اولینبار است اسمش را میشنوم. حرفهایش به نظرم کمی عجیب آمد٬ سری به منبع خبر زدم و دیدم: بعله!
خودتان به هر دو سر بزنید و قضاوت کنید که از چنان دکانی آشی بهتر از این بیرون میآید یا نه؟
آمدم برای یک دقیقه یک نگاه گذرا به اخبار بکنم و بروم٬ یک ساعت اینجا گیر افتادم!
جشنواره فیلم لیدز۲ و ایرانیها
خبر تازه اینکه تازه همین الان چششممان روشن شد به یک فیلم ایرانی دیگر: باز هم سیب داری؟ ساختهی بایرام فضلی که من اولین بار بود دربارهاش میشنیدم و با یک گشت ساده کمکی اطلاعات دربارهاش یافتم. دیگر نام ایرانی جشنواره مهدی صاحبی فیلمساز ساکن سوئد است که با فیلم زمان بستن (Time of closure) در جشنواره حضور دارد.( معادل کلمه به کلمه گفتم٬ ترجمهی بهتر بعد از دیدن فیلم!)
به اینها اضافه کنید البته ساختهی کوتاه این هم مدرسهای ما را که در بخش فیلم کوتاه نمایش داده خواهد شد.
اطلاعات بیشتر به مرور خواهد آمد!
جشنواره فیلم لیدز
به این میگویند دوراهی وحشت!
دبیرخانهی بیست و یکمین جشنواره فیلم لیدز که از هفتم تا هجدهم ماه آینده -یعنی نوامبر- برگزار میشود٬ با افتخار و مسرت اعلام داشته است که فیلم بحثبرانگیز و تحسین شدهی پرسپولیس را به عنوان فیلم افتتاحیه نمایش خواهند داد.
خبر خوبی است به ظاهر. هم فرصتی به دست میآید تا فیلم را ببینیم و هم اینکه بنا به رسم و سنت دیرینهی ایرانیمان که در هر افتخاری خود را دعوت نشده شریک میکنیم(مثالش را در آخر همین یادداشت بخوانید!)٬ ما هم سری بالا بگیریم در میان این چهار نفر انگلیسیای که به زور میشناسندمان و بگوییم: بفرمایید٬ ما اینیم!
اما سوی دیگر داستان زیاد امید بخش نیست. شما بهتر از من میدانید تا به امروز هرچه از ایران به اینسو آمده و سروصدایی کرده همه از این دسته فیلمهایی بودهاند که در دهاتی دورآُتاده و در میان پایینترین قشر آدمها و فقیرترینها ساخته شدهاند و فیلمساز عملآ با نشان دادن فیلمش به داوران و تماشاگران یادآور میشود که:
-شما را به خدا ببینید٬ میان این همه کور و کر و کچل و تراخمی بدبخت ِ گرسنه که به نان شب محتاجاند و پول خرید یک دفتر مشق برای بچههایشان را هم ندارند٬ من چه نابغهای بودم که توانستهام این فیلم را بسازم!
قبول بفرمایید شما هم از آن طرف بیخبر باشید با خودتان میگویید:
راست میگوید٬ ببین طرف چه مخی است که با هیچ این همه ساخته٬ این اگر آمریکا بود و آن همه امکانات در اختیارش چه میکرد؟
و البته این من و تنها تعداد معدودی از شما هستند که میدانیم این بابا اگر آمریکا بود این موقعیت را هرگز به دست نمیآورد و الان یا رانندهی کامیون بود یا صاحب رستوران!
داستان پرسپولیس همینگونه است٬ حرف و حدیث و ضد و نقیض دربارهاش بسیار است. ترجیح میدهم قضاوتی نکنم و بگذارم به بعد از دیدن فیلم. فقط امیدوارم بعد از دیدن فیلم کسی از دوستان انگلیسی جلویم را نگیرد و بگوید:
-بفرمایید٬ شما اینید!
اما داستان شراکت ما در افتخارات. آخرین نمونهاش همین برندهی جایزهی نوبل است که تا دیروزپدر و مادرش به دارودستهی استعمارگرانی که ایران را تاراج کردند تعلق داشتند و اگر از خودش حرفی به میان میآمد هزار و یک قصه به دنبالش بود و امروز به آنجا میرسد که در بعضی سایتهای ایرانی از ایشان به عنوان یک ایرانیالاصل نام برده میشود! این یعنی به زور خود را به دیگری چسباندن.
به هر روی آخرین اخبار حکایت بر این دارند که این نویسنده سرگرم نوشتن کتابی دربارهی آداب و رسوم اصیل ایرانی و نقش آنها در بردن جایزهی نوبل است. منابع دیگر میگویند ایشان پیام تشکر دریافت جایزه را به زبان انگلیسی و با لهجهی غلیظ کردی قرائت کردهاند٬ در حالی که چشمه چشمه اشک میریختند!
بله٬ بالاخره بعد از صد و خوردهای سال(به گمانم هفت سال) به قول یکی از همین سایتها: ما ایرانیها جایزهی نوبل را بردیم!
تلویزیونهای ایرانی- بخش اول: فیلم و سریال
دیشب را مهمان چندتن از دوستان بودم. دور هم و گپ و گفتگو و باقی قضایا. خانهی این دوستان یکی از آن مکانهایی است که من هر دو یا سه ماه یک بار که میروم فرصتی دست میدهد تا نگاهی گذرا به شبکههای ماهوارهای بیاندازم٬ دست کم خوبیاش این است که آدم دستش میآید در آنسوی دنیا چه میگذرد و در رویاهایش دلش برای چه چیزی تنگ شده است!
ما بودیم و گپ و گفتگو و پیکی که نمنم خالی میشد و کنترلی که دست به دست میچرخید و کانالهایی که دائم عوض میشدند و آخر سر هیچچیز دندانگیری یافت نمیشد و باز از نو: گردش کانالی!
شبکهی مهاجر که هیچ٬ راستش مزخرفترین شبکهی تلویزیونی که تا کنون دیدهام همین است. اگر روزی٬ کسی٬ جایی دهان ِ گردانندگان و برنامهسازان این شبکه را به هر نحوی مورد عنایت قرار داد٬ خدایش خیر دهاد که حق کرده است. برنامههای کپی شده آن هم به شکل مزخرفش. مسابقهی یافتن خواننده٬ دیدن نرهغولهایی که چشمهایشان را میبندند و با حس شهرام ناظری آهنگ ابی میخوانند. همان آهنگهایی که تا دیروز اگر نوارش را در ماشین یا خانهی کسی مییافتند هفت پشتش را میسوزاندند.
کانال را عوض میکنیم: یک سریال ایرانی٬ بد نیست٬ ببینیم هنر تلویزیون در این چند سال به کجا ارتقا!!!! یافته است؟
هرچه نگاه میکنی کمتر میبینی. مزخرف پشت ِ مزخرف. بازیهای به تمام معنا بد. کارگردانی زیر صفر. فیلمنامه هیچ. دیالوگهایی که در نمایشهای مدرسهای هم بچهها از نوشتنشان ابا داشتند:
دخترم٬ من دارم میروم٬ لطفآ زیر غذا را گرم کن. گرسنه نمانید!
به جان فیلمنامهنویس همان سریال ِ دوریالی٬ مزخرفی مانند همین با همین لفظ قلمی از دهان یک خانم چادری متعلق به طبقهی متوسط ایرانی در آمد.
بازیها گریهآور٬ به تمام معنای کلمه. حتا بازیگرانی که در خاطرهی من در گروه خوبها قرار میگرفتند٬ امروز بدترین بازیهای را ارائه میدهند.
با خودم که قضیه را سبک و سنگین کردم به این نتیجه رسیدم که گویا این حضرات همان زمان هم آش ِ دهانسوزی نبودند. این ما بودیم که به خاطر بزرگ شدن با این اشکال و سالها دمخور بودن با آنها به این شکل خو کرده بودیم و بد بودنش را نمیفهمیدیم. امروز که بعد از مدتها و با فاصله به همان خوبها و شاهکارهای دیروز مینگرم٬ میبینم بسیاریشان هیچچیزی برای گفتن ندارند.
سطح برنامهها در حد زیر صفر است. راستش نمیشود گفت در حد صفر٬ چرا که من این درجه را برای بعضی برنامهی اینجا به کار میبرم٬ برای مزخرفاتی از جنس بیگبرادر. امروز میتوانم راحت بگویم سطح درک و فهم و شعور بینندگان و علاقمندان ایندسته از برنامهها نیز در همین حد زیر صفر است. به گمان من نمیشود سر سوزنی ذوق و درک زیبایی در وجودت باشد وباز بتوانی مزخرفاتی چون آنچه من دیشب دیدم را تا به اخر ببینی و هفتگی دنبال کنی و وقت برایش بگذاری. پشکل هم در کلهی آدم باشد در برابر ایندسته مزخرفات صدایش درمیآید.
یکی دو سریال دیگر هم از کانالهای دیگر پخش میشوند٬ همه کم و بیش در همین مایه.
در ایام نوجوانی وقتی فیلمی مانند گنج قارون را تماشا میکردم و بعد فیلمی از سینمای آمریکا میدیدم با خودم میاندیشیدم که آیا سازندگان آن مزخرفات در آن زمان فیلمهای آمریکایی را نمیدیدن؟ اگر با آن سینما آشنا بودند پس چگونه میتوانستند تن به ساختن آن مزخرفات دهند؟ امروز دوباره همین سوال را با خودم تکرار میکنم. نه در مقایسه تلویزیون با سینما که در همان مقایسهی سینمای ایران و آمریکا با هم. گیرم هنوز در امکانات فنی دچار کمبود و مشکلیم٬ در مسائل تکنیکی چه؟ چرا نمیشود فیلمی ساخت که همهی بازیگرانش خوب باشند و زیبا بازی کنند؟ چرا من میتوانم دربارهی تکتک بازیگران و شخصیتهای فیلمی مانند پرواز بر فراز آشیانهی فاخته که سه دهه پیش از این ساخته شده حرف بزنم و بنویسم٬ از بازیهای تکتکشان لذت ببرم و تنها شیفتهی جک نیکلسون به عنوان بازیگر اول فیلم نباشم٬ اما همین کار را در قبال یک فیلم ایرانی نمیتوانم بکنم؟ واقعآ فیلمی به یاد دارید که در آن بیش ازدو یا سه بازی خوب دیده باشید؟ همانها هم انگشت شمارند. چهارتا کات ساده زدن٬ سر سوزن خلاقیت در کارگردانی٬ دوتا گرهافکنی درست در فیلمنامه٬ پرداخت چهارتا شخصیت به یاد ماندنی. اینها همه اینقدر مشکل است؟ و بعد این همه بوق و کرنا دربارهی سینمای ایرانی که از این همه بدیهیات عاجز است. ما هنوز از ساختن کاری بهتر از دایی جان ناپلئون و هزاردستان عاجزیم. صادقانه نگاه کنیم همان کارها هم با توجه با تاریخ ساختشان خوب حساب میشوند٬ اگرنه در ترازوی امروزآنهاهم آنچنان آشهای دهانسوزی نیستند٬ تنها قابل خوردناند٬ همین و بس. با این همه از ساختن چیزی در همان حد هم عاجزیم. از آفریدن دو یا سه شخصیت همانند آنها که در دایی جان ناپلئون است. اما تا دلتان بخواهد نان به هم قرض میدهیم و بهبه و چهچه الکی میکنیم.
تبلیغ یک فیلم ایرانی هم دیدم. پارکوی٬ فیلم تازهی جناب جیرانی.
در تبلیغ فیلم گفته شد که به طور همزمان در سینماهای اروپا( انگلیس و آلمان).
من از آلمانش بیخبرم٬ اما در همین انگلیس تا آنجا که من برنامهی سینماها را چک کردهام چنین چیزی ندیدهام. از چین و هنگکنک و هند فیلم هست٬ اما از ایران نه! به گمانام آخرین باری که نام فیلمی ایرانی را در لیست سینماهای اینجا دیدم٬ فیلم بهمنقبادی بود٬ آن هم در اکرانهای ویژه. البته در این مورد داستان را میدانم. فقط خواستم اشاره کنم که نمایش یک شب و دو شب یک فیلم برای یک سری تماشاچی مشخص آن هم در یکی دو سینمای درجه دو در لندن یا خیلی زور بزنند و هنر کنند(که معمولآ نمیکنند) منچستر معنایش اکران همزمان در سینماهای اروپا نیست. حدااقل دروغی بسازید که خر باور کند. سینمای ایران حالا حالاها راه دارد برای رفتن تا بتواندوارد رقابت و بازی برای اکران در خارج در ایران بشود. اگر یادتان باشد یکی دو سال پیش همین جملات و تبلیغات را دربارهی اکران همزمان دوئل هم میکردند. برای اکران یک فیلم در سینماهای اروپا اولین چیزی که مورد نیاز است به روز کردن تکنولوژی متناسب با سالنهای اینور است. چیزی که ما با همه ادعایمان هنوز نداریم٬ اما همان سینمای هندی که معمولآ با تمسخر از آن یاد میکنیم سالهاست به دستش آورده است.
دیگر چیزی که دیدم تبلیغات تلویزیونی بود: نه ذوق٬ نه سلیقه...هیچ. دریغ از یک ایدهی نو. دریغ از یک جو خلاقیت تصویری٬ همهاش وراجی در جهت معرفی کالا٬ حرفها و جملات تکراری.از همه بیشتر هم تبلیغ برای درمان کچلی! آیا مهمترین مسئلهی و نیاز امروز در ایران درمان کچلی است که همه به آن گیر دادهاند و انواع و اقسام داروهای گیاهی و شیمیایی را تجویز میکنند؟
این بخش فیلم سریال و هنرهای نمایشیاش بود. اگر بعدها باز دل و دماغش بود از بخش موسیقی هم چند خطی خواهم نوشت(بگو خدا نکند!!!).
کیاین دیوانه خواهد پرید؟
تازه ویدیوVHS باب شده بود٬ یعنی پیشتر از اینها آمده بود اما زیاد نبود و آن چندتایی هم که بود با هزار ترس بود. از هر جا میشد فیلمی پیدا میکردیم و مینشستیم به دیدن٬ عشق فیلم و تیاتر هم بودیم و بالطبع هر فیلمی به دلمان نمینشست. و البته درس هم میخواندیم.
شبی آقای فرید آمد و همراهش فیلمی٬ اسمی بر رویش نبود٬ سابقهی آقای فرید هم در فیلم آوردن زیاد درخشان نبود٬ پرسیدم اسمش چیه؟
خودش هم نمیدانست. گفت خارجی است.
گفتم: بابا یک فیلم درست حسابی بیار٬ اینها چیه ور میداری مییاری؟
آن زمان فیلم که میگرفتیم معمولن برای یک شب بود و فردایش باید پس داده میشد٬ بخصوص که فیلم باید قبل از بازگشت به خانهی صاحبش یک دور کامل در حلقهی دوستان میزد و بعد بازمیگشت و همین دلیلی میشد که تا در اولین فرصت فیلم را نگاهش کنیم و به نفر بعد پاسش دهیم٬ ان هم فیلمهای آن زمان و آن کیفیتها!
به هر حال٬ شام را خوردیم و مقدمات مراسم فیلم دیدن را کامل آماده کردیم وبا انجام تمامی احترامات لازم کاست را در دستگاه قرار دادیم وپلی کردیم و و یک نفس تا آخر فیلم که دو ساعتی میشد رفتیم٬ ساعت از دو شب گذشته بود و بنده مثلآ باید صبح سر کلاس هم میرفتم.
فیلم تمام شد و من و آقای فرید همچنان در شوک بودیم. تا آخر تیتراژ برای شنیدن موسیقی( که بعدها فهمیدیم موسیقی اصلی فیلم هم نبوده) نشستیم وفیلم که تمام شد زدیم بیاید از اول و یکیمان گلاببهرویتان پرید توی دستشویی و دیگری فلاسک چای به دست رفت آشپزخانه تا فلاسک را بشوید و آب را بگذارد گرم شود و بعد پستش را با دیگری عوض کند تا تا او بیاید چایی را راه بیاندازد و دیگری گلاب به رویتان شود.
و بعد از اندکی دوباره هردو در جاهایمان مستقر شدیم و فیلم را از نو دیدیم٬ از اول تا آخر.
و میتوانم بگویم تا آن زمان(و شاید هنوز بعد از گذشت سالهاهنوز) هیچ فیلمی اینگونه تحت تاثیرمان قرار نداده بود.
و البته امیدوارم انتظار نداشته باشید آدمی که ساعت چهارونیم صبح تازه به رختخواب میرود٬ آن هم با ذهنی شوکه که هنوز درگیر و تحت تاثیر یک شاهکار است٬ صبح بلند شده و به کلاس و درسش هم برسد٬ که درس واقعی همان فیلم بود!
آن شب گذشت٬ بعدها دوباره آن فیلم را دیدم٬ بعد از آمدن به انگلیس یکی دوباری تلویزیون پخشش کرد که هر بار جسته و گریخته دیدم٬ تا همین چند وقت پیش که بعد از مدتها به فروشگاه ویرجین رفته بودم( سعی میکنم کمتر بروم٬ چون هر بار میروم مجبور میشوم چیزی بخرم و خرجی روی دست خودم بگذارم!) از قضا چشمم به جمالش روشن شد و نتوانستم نخرمش٬ خریدم اما وقت و حسش نبود تا دیشب که تا آمدیم بخوابیم آقای فرید آمد نشست جلوی تلویزیون و دیویدی را در آورد و گذاشت و باز من مجبور شدم تا ساعت سه شب بیدار بمانم.
اسم فیلم را هنوز نگفتهام؟ "پرواز بر فراز آشیانهی فاخته" که در ایران به نام ""دیوانه از قفس پرید"" مشهور است.
دیشب بعد از مدتها٬ شاید به علت افتادن وقفهای طولانی بین دوبار دیدنش٬ دیدن فیلم باعث شد تا هم دوباره تحت تاثیرش قرار بگیرم و هم چیزهایی را ببینم که پیشتر ندیده بودم و البته به زبان اصلی دیدن هم خود باعث میشود چیزهای تازهتری در داستان پیدا کنم.
اول اینکه بعد از مدتها باز سیری خندیدم٬ با دیوانهبازیهای آدمهای دیوانهخانه٬ بخصوص مارتینی با آن قد کوتاه و لبخند همیشه بر لب که برایم خیلی آشناست. و یا سر به سر گذاشتن مکمورفیبا آنها. پیشتر به این اندازه آدمهای فرعی فیلم را ندیده بودم٬ اما اینبار کمتر به دنبال نیکلسون رفتم و دیگران بیشتر به چشمم آمدند. انگار در کنارم دیدهامشان٬ انگار هر کدامشان یکی از ماست٬ و وقتی مکمورفی میفهمد که بیشتر آنها به اختیار در آنجا هستند برای درمان٬ عصبانی بهشان میتوپد که: چه کسی گفته شما دیوانهاید؟ شما از کسانی که الان توی خیابان راه میروند خطرناکتر نیستید!
و او بهشان دروغ نگفت.
یکی از نکات جالبش(که یادم نیست در فارسی چه ترجمه شده) استفاده از واژهی World برای نام بردن از تیمارستان است که معنای دو پهلوی کار را بیشتر میرساند. نکتهی تازهای نیست٬ اینها از بدیهیات فیلم هستند اما متاسفانه بیشتر مواقع این بدیهیات و حرفهای فیلم تنها بر علیه سیستم آمریکا تلقی شده است٬ در حالی که به زعم من کاملن جهانی است٬ این دیوانهخانه میتواند هرنقطه از این دنیا باشد: آمریکا٬ انگلیس٬ ایران٬ چین٬ کوبا٬ اروپا٬ همه با هم و تمام دنیا.
انسانهای اسیر شده در دست سیستم٬ سیستمی که بیرحمانه در چنگالش میفشاردشان تا خردشان کند و به زانویشان در آورد.
سکانس انتخابات برای همین ایران ما معنا ندارد؟ نمیدانم یادتان هست یا نه؟ وقتی مکمورفی از شروع شدن مسابقات بیسبال میگوید و تقاضای تماشاکردن تلویزیون میکند٬ سر پرستار میگوید که برای حفظ دمکراسی مسئله را به همهپرسی میگذارد و از میان هجدهنفر آدم تنها مکمورفی و یک نفر دیگر رای موافق میدهند٬ باقی یا میتوسند و یا بیتفاوتند.
فردایش بر اثر تحریکات مکمورفی دوباره انتخاباتی برای آخرین بار برگزار میشود و از جمع نهنفرهای که همیشه جلسه را برگزار میکنند همه رای موافق میدهند٬ لبخند پیروزی بر لبان مکمورفی نقش میبندد اما سر پرستار به او یادآور میشود که در این بخش هیجده بیمار هستند و برای رسیدن به دمکراسی باید یک رای دیگر اضافه شود٬ مک مورفی متعجب به سر پرستار مینگرد و میگوید: اینها را میگویی؟
و منظور از نه نفر باقی انسانهایی است که گویی اصلآ در این دنیا نیستند٬ زندگی انسانی را دارند٬ میخورند و میخوابند و دنیا را آلودهتر میکنند(تنها مابه ازاهای بیرونیشان بچه نمیسازند!) و یکشان که دقیقن مثل همین همکار بغل دستی من از خستگی مینالد! همین. برای ایشان دیگر هیچ چیزی وجود ندارد٬ هیچ٬ نه ورزش٬ نه تفریح٬ نه مکمورفی٬ نه سرپرستار. آنان آنجا که باید وجود ندارند و اما هنگام که نباید به اسمشان و برای برقراری دمکراسی دیگران تاوان میپردازند. تا همین الان چندتایشان را در دورو برتان دیدهاید. نه جدا کنم٬ نه... شاید خودم هم یکی از آنانم!
سکانس جالبتر میشود مکمورفی به سراغشان میرود تا یک رای دیگر به دست آورد٬ یکی بر صندلی چرخدار فارغ از دنیا٬ دیگری مات و منگ٬ آن یکی تنها میرقصد و آن میان رئیس( سرخپوست هیکل دار) مشغول جارو زدن است٬ او آخرین نفری است که مکمورفی به سراغش میرود٬ مکمورفی از او هم نا امید شده و بر میگردد که برود٬ که رئیس دستش را بالا میآورد. سرپرستار میگوید وقت جلسه تمام شده و با یک کلک دیگر مکمورفی را از سر باز میکند. اگر مکمورفی از همان اول به سراغ رئیس رفته بود پیش از اتمام وقت رای لازم را به دست می آورد؟ این تکهاش برای من یاد آور نمایشنامهی بیضایی بنگاه مطبوعاتی آقای اسراری است و آن صحنهی پایانی که خانم منشی( که نامش یادم نیست) میگوید که قهرمان نویسنده هیچ وقت از من نخواست تا برایش شهادت دهم٬ اگر خواسته بود این کار را میکردم(نقل به مضمون)
و بعد از همهی اینها پایان شاهکار این سکانس٬ وقتی مکمورفی جلوی تلویزیون خاموش مسابقهی بیسبال را گزارش میکند و دیوانهها همه جمع میشوند و با هیجان تماشا میکنند و تشویق میکنند٬ حتا کسانی که پیشتر نه بیسبال دیده بودند و نه علاقهای به دیدنش داشتند.
و اگر صادق باشیم٬ سخت است اما بیایید صادقانه زندگیمان را مرور کنیم و ببینیم چندبار به سروصدای کسی جلوی یک تلویزیون خاموش ایستادهایم و مسابقهی بیسبالی را تماشا کرده و فریادی شادی و برد سر داده٬ هورا کشیده و به خیابان ریخته و نیمکتها را به هم کوبیده و شیشه شکسته و هزار کار دیگر کردهایم؟ امیدوارم آن بی حافظهگی و زود فراموشی قدیمی ایرانی به سراغتان نیاید!
و یا تقاضای مکمورفی برای کم کردن صدای موسیقی تنها برای آنکه آدمها مجبور نباشند برای صحبت کردن با یکدیگر داد بزنند٬ به نام دمکراسی و خواست عمومی٬ بخصوص پیرمردهایی که گوششان سنگین است و نمیتوانند صداهای پایین را بشنوند رد میشود. این مرود و به اجبار شنیدن را من با تمام وجود و زیر عنوان دمکراسی بسیار تحمل کردهام٬ آخرینش همین روزهاست که در محل کار برای حفظ دمکراسی و احترام به حقوق بغلدستام باید هر عرعری هر گاوی را تحمل کنم و صدایم در نیاید.(میدانم گاو عرعر نمیکند٬ اما تصورش را بکنید اگر بکند چه میشود؟ میشود چیزی در مایهی موسیقیهای امروزی و رپ و امثالهم!)
و داستان سیستم که داستان تمام هستی؟است. سیستمی که به نقل قول از رئیس وقتی داستان پدرش را میگوید او را نکشت بلکه بر رویش کار کرد٬ پرداختش کرد٬ اصلاحش کرد٬ امر به معروفش کرد٬ نهی از منکرش کرد و در پایان فیلم تازه ما میفهمیم که این همه یعنی چه٬ وقتی همهی آن را بر سر مکمورفی می آورند و از او لاشه گوسفندی میسازند که هیچچیز نمیفهمد و نمیبیند و مرگ هزاران بارش بهتر است.
فرار پایانی رئیس با عمل به ایدهی مکمورفی و برداشتن آب سرد کن سنگین و شکستن شیشه و رفتن به کانادا تنها یک دلخوشکنک برای کاستن از تلخی فیلم است و بس. مگر در کانادا همین سیستم حاکم نیست؟ مگر در آمریکا نیست؟ از تجربهی خودم بگویم:از سیستمی در ایران گریختم٬ امروز به شکلی دیگر در دام سیستمی دیگر افتادهام٬ بسیاری از دوستان صحبت از رفتن کانادا میکنند٬ آنها که رفتهاند همه از همین سیستم مینالند.
راه فراری نیست٬این داستان تمام دنیا است ایران و آمریکا و انگلیس هم ندارد. آن انتخابات در انگلیس هم به همان شکل برگزار میشود٬ آن مسابقهی بیسبال و تلویزیون خاموش هم هست٬ آن هیاهوهای بسیار بر سر هیچ هم همهجای دنیا هست٬ این رئیس نبود که فرار کرد٬ آنکه به راستی از قفس پرید مکمورفی بود٬ مرگ تنها راه گریز است!
حتمآ انتظار دارید آدمی که ساعت سه شب میخوابد صبح بلند نشود و به سر کلاسش نرود؟نه عزیز ان ایران بود!!! بنده با وجود دیرخوابی نه تنها صبح کلهی سحر به قصد تحصیل علم و دانش! بیدار شدم و از حانه زدم بیرون که درست بعد از کلاس هم آمدهام و این یادداشت را مینویسم و بعد هم باید بروم به انجام تکالیف و آنقدر کار دارم که خدا میداند امشب کیمیتوانم بخوابم!
راستی تا یادم نرفته٬ سایت پرویز صیاد را یافتم٬ لینکش همین بغل هست از امروز٬ میتوانید سری بزنید. من دوستش دارم! البته خودش را٬ کارهایش را٬ نه وب سایتش را!

