تلخ
خاطرات آزاردهندهترین داشتهی آدمیاند. مهم نیست خوب باشند و یا بد، تلخ باشند یا شیرین، دور باشند یا نزدیک. حتا شیرینترین خاطرات، وقتی با تلخی عدم تکرارشان بیامیزند، تلخ میشوند. هیچ خاطره خوبی وجود ندارد، مگر تکرارپذیر باشد.
کبک
سرم را زیر برف می کنم
بگذار همه بخندند
تماشای رفتنت در توان من نیست.
سال نو!
زندگی در خارج از کشور، یعنی سالی دوبار سال نو داشتن، یعنی سالی دوبار پیر شدن، که سالی دوبار با خودت بگویی: یک سال دیگر هم گذشت!
چند فیلم خوب وبد، درهم!
پیشتر در پاسخ به پرسشی در جایی نوشتم که بهترین فیلم غیرایرانی که در یک سال گذشته دیدم "سخنرانی پادشاه" بود، بهترین فیلم ایرانی هم "چدایی نادر از سیمین".
شاید بد نباشد یکی دو مورد دیگر اضافه کنم. "ملانکولیا" فون تریه را دوست داشتم، قصد داشتم مفصل درباره اش بنویسم، هنوز وقت نشده است! به هرحال باید یکبار دیگر ببینمش تا بتوانم به یادداشتهایم سروسامانی بدهم. فقط توصیه می کنم مثل برخی از دوستان، فیلم را در قیاس با ساخته های قبلی فیلمسازش و یا فیلمهای دیگر نبینید و از خود فیلم و ساختارش لذت ببرید.
همین توصیه را هم در ارتباط با فیلمهای "پوستی که در آن زندگی می کنم" ساخته "پدرو آلمادوار" و فیلم "کشتار" ساخته "رومن پولانسکی" می توان کرد. شاید در مقام مقایسه با بهترینهای این فیلمسازان جایگاه برجسته ای نداشته باشند، اما در هنگام صحبت از بهترینهای امسال، حتما ارزش دیدن دارند. "کشتار" انتخاب بازیگر خوبی دارد، آنقدر که می شود گفت به جز ریلی، دیگر کسی را نمی توان در نقش مایکل تصور کرد. شاید ضعیف ترین بازی کار متعلق به وینسلت باشد که جاهایی کمی تصنعی و اغراق آمیز می شود، بویژه قسمتهای آخر و مست شدن. اما در مجموع، فیلم و بازیها سرحال هستند و تا آخر تماشاگر را با خود همراه می کنند و فیلم برخی جاهاتماشاگر را واقعا به خنده می اندازد.
آلمادوار هم که در بازی با فضای همیشگی خود، لذت تماشای قاب بندی های زیبای خود را به تماشاگر عرضه می کند. فیلم شاهکار نیست و ضعف هایی دارد، اما در کل همه چیز در حد خوب است و من از دوساعت وقتی که برای تماشایش گذاشتم پشیمان نشدم، هرچند باید اعتراف کنم به طور کل سبک بصری آلمادوار را دوست دارم.
از ایرانی ها هم "ورود آقایان ممنوع" را دیدم. در مقایسه با ساخته قبلی رامبد جوان یعنی "پسر آدم، دختر حوا" صد البته بهتر است. آخر آن یکی را تا انتها نتوانستم تحمل کنم، اما این یکی را دست کم تا آخر دیدم. اما در مجموع، فیلم ویژه ای نیست، در بهترین توصیفش یک چشمی است که در شهر کورهای فیلمهای -به قول دوستان سخیف- کمدی، پادشاهی کرد. به قول مش قاسم، دروغ چرا، باقی فیلمهای ایرانی آش دهن سوزی نبودند. البته هنوز نه "یه حبه قند" را دیده ام، نه "سعادت آباد" و نه "مرهم" را.
این چند خط برای به روز شدن، در اولین فرصت کاملتر خواهم نوشت. بخصوص که هنوز یکی دو فیلم هست که باید به این فهرست اضافه شوند.
شور انقلابی ابلهانه!
من نمی فهمم، طرف آن سر دنیا نشسته، چهارتا خبر درجه دو از اتفاقهای انگلیس شنیده و بعد تزهای عجیب و غریب صادر می کنه.
حالا جمهوری اسلامی و رئیس جمهور محترم راستگو بنا به منافعشان حرفهایی می زنند، قابل درک است، آنها حق دارند غارتگری مشتی اراذل و اوباش را انقلاب بخوانند، اما دوستان مثلا انقلابی چه؟ مشابه دانستن این ماجراها با جنبش ایران و مصر و تونس چه معنایی دارد؟
دیوید کامرون، نخست وزیر انگلیس در دفاع از حکم سنگین یکی از دادگاهها حرف جالی زد. نقل به مضمون خلاصه اش این بود که «من در دادگاه نبودم، مخالفان آن حکم هم در دادگاه نبودند و هیچکدام نمی دانیم در آنجا چه گذشته است، برای همین نمی توانیم درست قضاوتش کنیم.»
با آنکه کوچکترین علاقه ای به محافظه کاران و دولت فعلی ندارم، اما باید بگویم با این حرف تا حدودی موافقم. بخصوص در ارتباط با این دسته دوستانی که از راه دور چند عکس می بینند و چهار خبر می خوانند و شورانقلابی از نوع کمونیستی و جهانی اش برشان می دارد.
از سوی دیگر با منطق این دوستان من هم زمان شلوغی های بعد از انتخابات ایران نبودم، بنابراین وقتی می بینم دوستان سبز وسفید و آبی مبارز، شلوغی های انگلیس و دستگیری ها و محاکمه ها را با آنچه در ایران اتفاق افتاد مقایسه کرده و مشابه می دانند، انوقت می توانم فکر کنم پس شاید آنچه رسانه های وابسته به حکومت در زمان شلوغی های ایران می گفتند راست بوده است!
اما دست کم وقتی فکر می کنم، نگاهی می اندازم به نامهایی که در ان قیامها درگیر بودند و حمایت کردند، آدمهایی که اهل اندیشه بودند و سرشان به تنشان می ارزید. به گمان شما انگلیس آدم اهل فکر ندارد؟ روشنفکر مخالف سیاستهای حکومت ندارد؟ کدامشان از این غارتگری های خیابانی حمایت کردند؟ چرا؟
عزیزجان، برادر، خواهر، مبارزی؟ مخالفی؟ هرچه هستی باش، اما جان هرکه دوست داری با این مقایسه کردنهای احمقانه ات کاری نکن که دیگران فکر کنند سهراب و ندای ما هم مانند این شورشیان قیام انگلیس!! موادفروش و الکلی و بیکار و دزد و بیعار بوده اند!
فعلا رسانه ی ملی و خبرگزاری های «فارس» و «جهان نیوز» و البته «کیهان» خودشان زحمت اینکار را می کشند، شما خودتان را خسته نکنید.
و چون همیشه این توصیه را آویزه گوش کنید: لطفا جوگیر نشوید!
پانوشت: به گمانم مقایسه همین دو عکس اول و آخر این نوشته کافی است تا بفهمید چه اندازه مقایسه ایندو ابلهانه است!

فرجامی، جیرانی، هفت و مخالفان: چند سوال ساده
اینروزها همه جا پر شده از ویدئوی مصاحبه ی فریدون جیرانی با فریماه فرجامی در برنامه ی سینمائی هفت. همه هم شده اند کاسه ی داغتر از آش و مدافعان فاطمه معتمدآریا.
راستش یک هفته است که دارم با خودم کلنجار می روم تا شاید سر ازاین موضوع دربیاورم و نمی توانم. به نظر من این مصاحبه و پخش آن آنقدر اتفاق بزرگ و یا حتا توهین آمیزی نبود و این جنجال کمی نادرست به نظرم می آید.
بگذارید توضیح دهم.
این ماجرا را می شود به دوبخش تقسیم کرد: یک، اثر آن بر فریماه فرجامی و دو، اثر آن بر دیگر آدمهائی که در این مصاحبه از آنها نام برده می شود.
همه فعلا کاسه ی داغتر از آش هستند که وای مصیبتا چهره ی محبوب ما را فروریختد و خراب کردند و جیرانی باید معذرت خواهی کند و یا مانند امین تارخ در همانجا متاسف هستند برای این برنامه به خاطر پخش این مصاحبه.
اولین نکته اینجاست: این مصاحبه در یک برنامه تخصصی سینما در یکی از مرده ترین ساعات شب پخش شد. این یعنی تنها عده ی خاصی که عمده شان علاقمندان سینما هستند شاهد این مصاحبه بودند.
اما درست از فردای پخش مصاحبه کاسه های داغتر از آش شروع به پخش و تکثیر این ویدئو بر روی اینترنت کردند و چنان شد که حتا کسانی که خارج از ایران زندگی می کنند و علاقمند به سینمای ایران نیز نیستند آنرا دیدند. سری به بالاترین بزند و ببینید در لوای دفاع چگونه به پخش این ویدئو کمک کرده اند. سوال اول من این است: این دوستانی که این اندازه ناراحت شدند از تخریب چهره ی خانم فرجامی چرا خود عملا در تخریب بیشتر کمک کردند و می کنند؟ اگر این جنجال ایجاد نشده بود، شاید این مصاحبه هم مانند گفتگوی با ابولفضل پورعرب تنها میان علاقمندان سینما می ماند و اینگونه نقل هر مجلسی نمی شد.
نکته ی دوم: پخش این مصاحبه چه ایرادی دارد؟ عملا تمامی کسانی که با پخش آن مخالف هستند به نوعی تاکید بر نوعی سانسور و مخفی کاری دارند. در بهترین شکلش این است که بگذارید گندمان بین خودمان در خانواده بماند و کس دیگری از آن باخبر نشود. در اینجا ایراد به پخش نیست، می شود این ایراد را گرفت که باید آزادی باشد تا در همه ی زمینه ها بشود برخورد کرد و توضیح داد و حرف زد. باید این آزادی باشد که آدمهائی که از آنها نام برده می شود بتوانند پاسخ دهند. ساده ترش اینکه مثلا خانم معتمدآیا اگر توضیحی دارد باید بتواند در برنامه ی هفت حاضر شود و رودررو با مخاطبانش حرف بزند. پس به جای اشتباه رفتن راه و تاکید بر سانسور و حذف، حقتان را بخواهید!
نکته ی سوم: در این مصاحبه من خانمی را دیدم که اعتیاد و یا به قول شما بیماری از اوج زیبائی و شهرت به پائینش کشیده و از او انسانی گمنام و فراموش شده با چهره ای وارفته ساخته بود. در مورد بیماری ایشان، دچار فراموشی شدنش و تا مرز مرگ رفتنش شنیده ام. اما هنوز جائی ندیده ام کسی رسما بگوید ایشان عقلش را از دست داده و خوب و بدش را نمی فهمد. اما آنچه مخالفان پخش این مصاحبه می گویند عملا این است که خانم فرجامی عقلش را از دست داده و نفهمیده است که چه می گوید، به چه کسی می گوید و قرار است این گفته هایش در تلویزیون پخش شود. اگر واقعیت این است، باز در آن مصاحبه چنین چیزی احساس نمی شد و این چیزی است که شما می گوئید و لازم است تا ثابتش کنید. اگر ایشان واقعا دچار چنین وضعی است که آنوقت حق با شماست و می شود بر این مصاحبه خرده گرفت. اما اگر نه، باز این شمائید که بیشتر بر این چهره گل پاشیدید و خرابش کردید. و بد نیست تاکید کنم، دچار فراموشی شدن فرق دارد با خرفت شدن. فرق دارد با از دست دادن قوه ی تمیز دادن میان خوب و بد و درست و غلط. آن تصویری که امروز این دوستان دارند از خانم قرجامی می سازند آدمی است که مثلا بعید نیست فردا لخت از خانه بیرون بیاید و یا هزار کار خلاف عرف بکند تنها برای اینکه قوه ی درک و تشخیصش را از دست داده است.
نکته ی چهارم: اگر هم حرف شما درست است و خانم فرجامی تا این حد قوه ی تشخیصش را از دست داده است که دیگر حرفهایش نباید اهمیتی داشته باشد. به عبارت بهتر آدمی در چنین شرایطی که شما توصیف می کنید هیچکدام از حرفهایش ارزشی ندارد و بالطبع بر ذهنیت هیچ کس تاثیری نمی تواند بگذارد.
نکته ی پنجم: خانم فرجامی در سخنانش از بسیاری نام برد. اولینش خود تارخ و یا پورعرب و کیمیائی. از هیچکدام آنها نیز خوب نگفت. چرا این میان همه چسبیده اند به معتمد آریا؟ این نگرش دائی جان ناپلئونی دوستان سبز از کجا آمده که تمام این مصاحبه ساخته شده است تنها برای تخریب فاطمه معتمدآریا آن هم با یک جمله که «او خودش را می گیرد». اینکه کسی غرور داشته باشد، خاکی نباشد و خود را بگیرد اینقدر ایراد بزرگی است که تخریب شخصیتش می خوانید؟ اگر به این ملاک است که بزرگترین توهین به کیمیائی شد. فیلمسازی که عمری است به اسم معرفت و رفاقت فیلم ساخته و تماشاگر را به سینما کشانده رسما متهم به بی معرفتی و نارفیقی شد. و یا نه، مشکل توهین نیست، مشکل این است که معتمد آریا سبز است و حالا همه سبزها غیرتی شده اند. مستمسکی یافته اند تا داد و هوار کنند. این نامه های عاشقانه ی فاطمه، بی بی گیلانه قربونت برم و تلویزیون ضرغامی باز فلان کرد کمی خنده دار است.
نکته ی شش: ادامه ی قبلی، اگر این تخریب ایراد دارد چرا کسی از باقی نامی نمی برد؟ یا تخریب باقی منظور نبوده و به قول شما همه فقط برای تخریب معتمدآریا بوده است؟ حالا یک سوال دیگر، اگر به فرض خانم فرجامی به جای معتمدآریا چیزی مشابه و یا حتا چندبرابر بدتر به مثلا فرض کنید ده نمکی گفته بود، آنوقت برخوردها چه بود؟ آنوقت نفس عمل ایرادی نداشت؟ از فرجامی سو استفاده نشده بود؟ خودتان به این سوال فکر کنید و صادقانه جواب دهید. آنوقت متوجه منظورم می شوید.
نکته ی هفتم: رخشان بنی اعتماد در دفاع از حقش نامه ای نوشت و اعتراض کرد. دیگر افراد هم اگر لازم بدانند خود این کار را می کنند. شما چرا کاسه ی داغتر از آش شده اید؟ چرا قرار است هرچیزی را رنگ سیاسی بر آن بپاشید برای رسیدن به اهداف خودتان. این برخوردها فرقش با برخوردهای روزنامه ی کیهان چیست؟ از چیزی که به گمان من هیچ منظور سیاسی در خود ندارد چنین هیاهویی ساخته اید که تلویزیون ضرغامی فلان کرد و بیسار کرد و جیرانی با دولت کودتا همکاری می کند و گفته های مشابه. حالا اگر فرجامی درباره ی ده نمکی حرف زده بود، احتمال زیاد کیهان هم به روش شما می گفت جیرانی از سازمان سیا و ام آی سیکس پول گرفته و این مصاحبه را انجام داده است. لااقل اگر مخالفت هم می کنید با روش درست بکنید. به قول عزیزی برخی از این دوستان سبز در عمل و رفتار همان کیهان هستند با این تفاوت که بر کاغذی سبز مطالبشان را چاپ می کنند.
نکته ی هشتم: وسط همین شلوغی ها یکمرتبه اتحادیه تهیه کنندگان هم بیانیه ای داد و برنامه هفت را تحریم کرد و همین دستاویزی شد برای دوستان تا بگویند ببینید همه با هفت مخالف هستند.
من بالشخصه با برنامه هفت مشکلاتی دارم. برخی دیدگاههایش را نمی پسندم، برخی برخوردها را اشتباه می دانم اما دریک نکته با هفت هم عقیده ام و آن هم شمشیری است که از رو برای سینمای مبتذل امروز ایران کشیده است. اگر بیننده ی این برنامه بوده باشید باید حضور حسین فرحبخش را در این برنامه به یاد داشته باشید. ایشان که یکی از سردمداران مبتذل سازی در سینمای ایران است به همین علت از مخالفان جدی این برنامه است. برای همین وقتی افرادی چون او دم از تحریم هفت می زنند و با دستاویز قرار دادن حواشی ای که کوچکترین اهمیتی برایشان ندارد سعی می کنند سواستفاده کنند آنوقت دیگر این بیانیه ها کمی رنگ می بازند.
راستی دوستان سبزی، وقتی در همین برنامه هفت بارها فیلم اخراجی هائی که بسیاری از شما بارها تماشایش کرده اید و خندیده اید نقد شد و به عنوان نمونه ای از سینمای مبتذل معرفی شد، آنوقت جیرانی با که زد و بند کرده بود؟
بد نیست گاهی کمی از دور و منصفانه به قضایا نگاه کنیم و ساده بازیچه ی دست چهار هوچی و جنجال ساز مطبوعاتی نشویم.
فروش زنان در اسرائیل!
این عنوان ایمیلی است که یکی از دوستان برای من فرستاده است و پرسیده که اگر می توانم ببینم حقیقت ماجرا چیست.
شاید شما هم ایمیلی مشابه این با عنوان عکس: بازار برده فروشان در اسرائیل یا خودفروشی زنان در اسرائیل دریافت کرده باشید و یا خبر را در جاهائی مانند این یا این خوانده باشید. اما اصل خبر چیست؟

با یک جستجوی ساده در اینترنت خبر را در سی ان ان پیدا کردم. اینجا . اگر هم اینترنت پرسرعت دارید می توانید ویدئویش را در اینجا ببینید.
حال مقایسه کنید چقدر تفاوت است میان آنچه در حقیقت اتفاق افتاده و آنچه برخی خبرگزاری ها غرض ورزانه گزارش می کنند. خلاصه اش اینکه بر خلاف نوشته ی آن خبرگزاریها نه تنها هیچ بازار زن فروشی دایر نشده است، بلکه گروهی برای اعتراض به قاچاق زنان برای استفاده ی جنسی و تصویب قانون ممنوعیت فاحشه گری اقدام به برگزاری یک کمپین کرده اند. در یکی از فروشگاههای معروف در مرکز تل آویو و خیابانی شلوغ و پر رفت و آمد تعدادی از زنان به این شکل با اتیکتهائی که سن و وزن و اندازه و قیمت را مشخص می کند در پشت ویترین مغازه ها قرار گرفته اند تا آنچه را در پنهان رخ می دهد جنبه ی عینی بخشیده و بر علیه آن امضا جمع کنند.
واقعیت این است که تمامی جوامع با مسئله سو استفاده جنسی از زنان و حتا در مواردی فجیع تر که خودتان می دانید کجاست، سواستفاده جنسی از کودکان دست و پنجه نرم می کنند و فعالانی بر علیه آن مبارزه می کنند.
دست کم آنجا اینقدر آزادی هست که کسی بتواند بر علیه این اتفاق فریاد برآورد و اعتراض کند. آن هم اتفاقی که در این مورد گریبانگیر دختران اسرائیل نیست. در اکثر موارد این دختران اسرائیلی نیستند که قاچاق می شوند، بلکه زنانی از دیگر کشورها هستند که مورد سو استفاده قرار می گیرند. به گفته ی همین منبع در یک دهه ی گذشته حدود ده هزار زن برای سو استفاده جنسی به داخل اسرائیل قاچاق شده اند. البته در گزارش به زنان اسرائیلی نیز اشاره می شود که قربانی این مسئله شده اند.
حال سوال اینجاست: اگر کسی بخواهد بر علیه همین اتفاق، بر علیه آن بازار برده فروشانی که در دبی و امارات راه افتاده و من و شما می دانیم زنانش از کجا می آیند و مشتریانش چه کسانی هستند اعتراضی بکند، آیا با هزار انگ و تهمت روبرو نمی شود؟ آیا هزار پرونده برایش ساخته نمی شود؟ نمی رود فرستندش آنجا که عرب نی اش را انداخت و بعد... .
حضرات، به جای ساختن بازار قلابی در اسرائیل، فکری به حال بازار بغل گوشتان بکنید و اگر دلسوزید و عرضه دارید با آن بجنگید.
فرهنگ آن لاین

این فضای آنلاین هم برای خودش حکایتی شده است. خیلی ها هنوز گویا چگونگی کارکردن و بودن و قواعد آنرا نمی دانند. شاید هم مشکل فرهنگی است. همانطوری که در زندگی عادی مان برخورد می کنیم و کک مان هم نمی گزد و خیال می کنیم خیلی کارمان درست است، در فضای مجازی هم رفتار می کنیم و انگار نه انگار که برخی کارها برای دیگران آزار دهنده هستند.
حتما نظردهی وبلاگها را یادتان هست؟ اوایل بخش نظردهی همه ی وبلاگها باز بود و آزاد برای همه برای نظر دادن و حرف زدن. اما از آنجائی که گویا ما ایرانیان به سنت حسنه ی "همه جای ایران سرای من است" زیاد عادت کرده ایم، خیال می کنیم همه جای این فضای مجازی نیز سرای ماست. همانطوری که مثلا وقتی برای پیک نیک بیرون می رویم و از "سرایمان" لذت کامل را می بریم و هر بلائی می خواهیم بر سرش می آوریم، بر دیوارهای آثار تاریخی اش یادگاری و عشقمان بکشد فحش خواهرو مادر می نویسیم، صندلی اتوبوس اش را پاره می کنیم و اگر بدانیم دیگر گذرمان به مکان و چیزی نمی افتد دیگر کوچکترین اهمیتی به حفظ اش نمی دهیم، در فضای مجازی نیز رفتار می کنیم.
و اینگونه بود که یکمرتبه بخش نظردهی وبلاگها تبدیل شد به جائی برای سلام و احوالپرسی دیگران(خوانندگان) با هم، گپ زن، بحث کردن آن هم معمولا بحثهائی که کوچکترین ربطی به موضوع نوشته ی وبلاگ نویس بدبخت نداشتند، بعد فحش و فحش کشی و دعوا با یکدیگر و توهین به خود و دیگری و وبلاگ نویس و بعد حلاجی کردن روانی و سیاسی و فرهنگی و .... . و این داستان "همه جای اینترنت سرای من است" آنقدر ادامه پیدا کرد که کم کم همه بخش نظردهی وبلاگشان را بستند و برخی از خیر شنیدن نظرات خوانندگان گذشتند و برخی بهتر دیدند بیشتر وقت بگذارند و نظرات را پیش از انتشار بازبینی کنند.
حال حکایت این فیس بوک هم همینگونه است. شده است یک مایه دردسر و اعصاب خوردکردن. اینهائی را که اینجا می نویسم لطفا با دقت بخوانید و کمی به آن فکر کنید و دوست داشتید رعایت فرمائید. من که دیگر صبرم رو به اتمام است و اگر بخواهد به همین روال پش برود تا چندوقت دیگر عده ای را باید بلاک کنم.
عزیز جان:
عکس گذاشتی، مطلبی گذاشتی، کاری کردی، از پشت کوه که نیامدی، باید بدانی که وقتی مطلبی را درفیس بوک بر روی دیوارت منتشر می کنی تمام دوستانتان آنرا در صفحه ی اصلی خود می بینند (به شرطی که شما را بلاک نکرده باشند از دست این کارهایتان). پس دیگر نیازی نیست تا کسی را در آن تگ کنی. اگر کسی بخواهد خودش می آید می بیند، نگاه می کند، می خواند، به زور که نیست. پس لطفا هر مزخرفی منتشر می کنید همه را در آن تگ نکنید مگر آنکه مطمئن باشید کسی را که تگ می کنید واقعا مایل به این کار هست و مطلب و یا عکس آنقدر برایش جذاب هست که نمی خواهد دیدن و یا خواندنش را از دست بدهد.
از آن طرف ابلهی چون من با حساب ایمیل اصلی اش در فیس بوک حساب باز کرده است. وقتی من را در عکس، ویدئو و یا مطلبی تگ می کنید بعد از آن هر کسی یک خط در کامنت آن عکس بنویسد یک ایمیل برای من می آید. این می شود که صبح من از خواب بیدار می شوم، ایمیلم را باز می کنم و می بینم پنجاه تا ایمیل از فیس بوک برایم آمده همه مزخرفاتی است که یک مشت آدم بیکار برای هم در پای یک عکس نوشته اند و من یکی شان را هم نمی شناسم. نصف این نوشته ها هم "لول" و "سه نقطه" و "لبخند (؛" و "ایکس" و "بوس" است. آنوقت باید یک ساعت بنشینی با دقت ایمیلهای آشغال را پاک کنی تا بتوانی ببینی آیا یک ایمیل بدربخور داری که میان این همه مزخرف پنهان شده باشد یا نه.
این فیس بوک جائی دارد به نام دیوار، به شما اجازه می دهد تا چیزی بنویسی، لینکی بفرستی و امثالهم.
اینجا مکانی برای سلام و احوالپرسی و مسائل خصوصی نیست. این مکان توسط همه دیده می شود. حرف خصوصی دارید لطفا کمی بیشتر به خود فشار آورده، زحمت کشیده و ایمیلش کنید. لازم نیست همه چیز را روی این دیوار بنویسید.
بعد هم این دیوار متعلق به همه نیست. عزیز من، تبلیغ دفتر شعرت، کلیپ ویدئوی تازه ات، زندگی نامه ات، نقاشی ات ، عکس ات، پوستر کار و یا نمایشگاه تازه ات و یا هر شاهکار دیگری آفریده ای بر روی دیوار خودت قرار بده و تبلیغش کن. من هم می بینم و اگر دوست داشتم با دیگران بر روی دیوارم قسمتش می کنم. اگر هم نمی کنم یعنی به دلایلی علاقه به این کار ندارم. پس لطفا شعور داشته باش و از اینکه کسی امکانی را برای استفاده ات باز گذاشته سو استفاده نکن. راستش هروقت کسی این کار را با من می کند مرا دقیقا به یاد ایران می اندازد و آن دیوارهای پر شده از آگهی. هرکس هرجا دلش می خواست آگهی می چسباند. جالبترینش بر روی در خانه ها بود که معمولا پر بود از آگهی لوله بازکنی. حالا این شاهکارهائی که شما بر روی دیوار مردم منتشر می کنی دقیقا مرا به یاد همان لوله بازکنی ها می اندازد، اگر ارزششان برای خودت هم همینقدر است، پس باز هم بفرست. نهایت خرجش یک کلیک است برای پاک کردنش از روی دیوار و بعد از چندبار تکرار، بلوکه کردن شما دوست عزیز!
می خواهی کامنت بگذاری؟ دستت درد نکند، خیلی هم زیباست. اما چیزی بگذار که ربطی داشته باشد. می خواهی حال مرا بپرسی ایمیل بزن، کامنت " قربونت بشم، عزیزم، فدایت... کجائی؟ چه می کنی؟ ؛) " در زیر لینک سخنرانی مثلا هاوکینزچه معنی ای دارد؟ اگر هم پرسیدن احوال من با یک ایمیل به زحمتش نمی ارزد، پس لطف کن خودت و مرا مسخره نکن. ننویسی سنگین تری.
حالا می خواهی ایمیل بزنی، ممنون. اما مثل بچه ی آدم. هر مزخرفی را ورندار با یک ایمیل مشترک برای دیگران بفرست. جدیدا بابائی شبه مزخرفاتش را که مثلا شعر هستند در جائی روی اینترنت منتشر کرده بود. یکبار بر روی دیوار فیس بوکش نوشت، یکبار بر روی دیوار من و باقی دوستانش منتشر کرد، یکبار در یک کامنت نوشت و آخر سر با ایمیل برای همه ی دوستان فیس بوکی اش فرستاد. مشکل اینجاست از اینجا به بعد هرکسی که یک ایمیل در پاسخ می نویسد که مثلا "دستت درد نکند" و یا "وای چه خوب " و "وای چه جالب" یک ایمیل هم برای من می آید و بعد از آن طرف جناب شاعر بی شعور نیز می خواهد به هرکدام اینها تک به تک پاسخی بدهد که مثلا "خواهش می کنم" و یا "قابل نداشت" و یا " ما پیروزیم" و از این مزخرفات، باز یک ایمیل دیگر برای من می آید و تا به خودم بیایم می بینم صندوق پست الکترونیکم شده پر از مزخرفاتی که هیچ نقشی در دریافتشان ندارم جز اشتباه در پذیرفتن دوستی فیس بوکی آدمی که بدیهی ترین اصول احترام به دیگران و استفاده از فضای عمومی را نمی داند.
حالا که صحبت ایمیل شد اینرا هم اضافه کنم. دوست عزیز شاید ایمیل برای شما کاربردی ندارد، اما برای برخی یکی از مهم ترین وسائیل ارتباطی امروزه شان است. خیلی از کارهای ادارای شان را با آن انجام می دهند. برای همین یکمرتبه ایمیل دیگران را اسپام نکن با فوروارد کردن هر ایمیل مسخره (و البته به زعم خودت جالب) ی که دریافت کرده ای.
یکی می گفت این فوروارد کردن ایمیل یعنی به یاد یکدیگر بودن. من نمی دانم چگونه می شود با کاری که تنها با دو کلیک انجام می شود به یاد دیگران بود. یعنی یک ایمیل دریافت کردی از این ایمیلهای مثلا جالب و خنده دار و مشابه، یک کلیک می کنی بر روی دکمه ی فوروارد و بعد با یک کلیک دیگر همه ی کنتاکتها و یا کسانی را که آدرس ایمیلشان را داری انتخاب می کنی و می فرستی بدون انکه دقیقا بدانی برای چه کسانی می فرستی. این به یاد دیگران بودن نیست. اگر یک ایمیل بود که مثلا فقط برای من فوروارد می شد آن هم به خاطر اینکه طرف می داند من به ان مطلب علاقمند هستم بحثش فرق داشت. اما این شکل فوروارد به همه، کمی آزاردهنده است.
از آن طرف با دوستی در این مورد حرف می زدم. می گفت اشتباه از من بوده که نشانی ایمیل اصلی ام را به دوستان داده ام. او توصیه می کرد که معمولا دو و یا سه حساب ایمیل داشته باشم. راستش حرفش منطقی است و به طور طبیعی من این کار را می کردم، اما نه به این منظور. این روش در اصل پاک کردن صورت مسئله است. چون فرهنگ درست استفاده از چیزی را نمی خواهیم یاد بگیریم باید برای خود دردسر بیشتر درست کنیم؟
نکته ی آخر، عکسی، چیزی از کسی داری، همینطور سرخود منتشر نکن. من و شما مثلا جائی با هم بودیم، من با ریش نتراشیده و سر وضع آشفته تازه از خواب بیدار شده ام، شما هم بنا به مد اینروزها معلوم نیست به چه کرمی با موبایلت عکسی گرفته ای که من نیز در آن هستم. شاید من مایل نباشم شما این عکس را منتشر کنی. شاید اصلا در این عکس من بد افتاده ام. قیافه ام کج است. اصلا به هر دلیلی دوست ندارم عکسی و یا ویدئوئی از من منتشر شود. پس لطفا اینقدر درک داشته باش که پیش از آپلود چیزی به این نکاتش فکر کنی و بپرسی و اگر طرف راضی به این کار است منتشرش کن.
فکر نمی کنم رعایت همین چند نکته زیاد سخت باشد، هست؟
آدم...
آیا مثلا گاوها هم وقتی میخواهند به خباثت و رذالت گاوی دیگر اشاره کنند برای فحش دادن او را آدم خطاب میکنند؟
جاااااان؟؟؟
اهل فوتبال نیستم و معمولا غیر از بازیهای جام جهانی فوتبال نگاه نمیکنم. طبیعی است که تماشاگر برنامهی پرطرفدار نود نیز نباشم. اما بر حسب اتفاق این ویدئو را در یوتیوب دیدم، تکهای از برنامهی نود است. در بخشی از برنامه به ظاهر تابلوی کمیتهی انضباطی فدراسیون فوتبال نمایش داده می شود به این شکل:

گمان نمیکنم تصویر ساختگی باشد. مشکل اینجاست که من فکر میکنم ترجمهی عبارت در زیر آن به زبان انگلیسی نوشته شده است. برای یک لحظه شک کردم که شاید من طرز نوشتن آنرا اشتباه می کنم اما هرچه گشتم کلمهی ((Disciplinaary)) را در هیچ فرهنگ لغتی نیافتم. کلمه ی ((Disciplinary)) با یک(( a)) داریم واما این شکل نوشتن را نه. محض اطمینان در گوگل هم جستجو کردم که آن هم با زبان بی زبانی فرمود: بیسواد منظورت همان شکل دوم با یک ((a)) است؟
به هر حال اگر این ماجرا داستانی دارد که من نمی دانم لطفا هرکس می داند بگوید تا من هم بدانم. اگر هم یک اشتباه فاحش است که تاکنون کسی متوجه اش نشده است که دیگر وای به حال ما. لااقل یکی از این مربیان و بازیکنان خارج رفته و باسواد و آشنا به زبان انگلیسی را (اگر داریم) به کمیته انضباطی بکشانید شاید او ببیند و بگوید تا تابلو را عوض کنید.
این هم ویدئو برنامه در سایت یوتیوب، دقیقه ی 2.53 را ببینید.
در انتظار ظهور...
نمی دانم مستند خلیج (The Cove) را دیده اید یا نه.
داستان در مورد کشتن دولفین ها در ژاپن است. البته کل داستان به همین سادگی نیست و باید حتما فیلم را ببینید.
وقتی ماجرایی از این دست می شنوی، اخبار را نگاه می کنی، اعدام ها را می بینی، کشتن ها را می بینی، همه ی این مسخره گی های بشر متمدن (جان خودش!) را می بینی با خودت می گویی کاش زودتر آن شهاب سنگی که می گویند بیاید و تمام و کمال این کره را نابود کند. اینروزها به این باور رسیده ام که این جهان بدون انسان بسیار زیباتر، بسیار بسیار زیباتر خواهد بود و بی صبرانه چشم انتظار ظهور آن شهاب سنگ موعود هستم!
این صحنه ی کشتار دلفینها در آن فیلم است، اگر امکان دیدن فیلم را ندارید دست کم دلخراش ترین صحنه ی فیلم را ببینید.
فقط این توضیح را بدهم که فیلمبرداری از این صحنه ها به هیچ وجه در ژاپن امکان پذیر نیست و تمام دنیا ترجیح می دهند چشمانشان را بر اتفاقاتی چنین ببندند. گروه فیلمبرداری این فیلم با هزار دوز و کلک و به جان خریدن خطر مرگ این صحنه ها را برای اولین بار در معرض دید جهان گذاشته اند.
باز هم توصیه می کن: این فیلم را ببینید!
اینجا و آنجا
اینجا بعد از سه سال نشستن و درس خواندن و صحبت کردن با یک نفر، تازه وقتی پدر طرف را میبینی با یک کلاه مخصوص یهودیها بر سر، میفهمی که همکلاسیات چه مذهبی داشته است.
آنجا در کلاس اول راهنمایی، در همان هفتهی اول من فهمیدم که یکی از همکلاسیهایم سُنی است، چرا که از خواندن نمازجماعتهای اجباری ظهرها پیش از شروع کلاسها معاف بود و متفاوت با باقی نماز میخواند وعبادت میکرد.
دیگر تفاوتهای اینجا و آنجا:
١
اینجا و آنجا
اینجا بحث روز این است که از این به بعد مسابقات فوتبال را به شکل سهبعدی در سینماها نمایش دهند.
آنجا بحث روز این است که آیا مسابقات فوتبال را در سینما نمایش بدهند یا نه!
LOL
به احتمال زیاد اینروزها شما هم با این کلمه زیاد برخورد کردهاید، مثلا در پیامکهایی که دریافت میکنید و یا کامنتهایی که اینجا و آنجا میخوانید و در فارسی معمولا به صورت لول در نوشتهها دیدهمیشود و گاهی هیچربطی برای آن پیدا نمیکنی و هرچه فکرمیکنی نمیفهمی منظور نویسنده از این لول در اینجا چه بوده است. کمکم این لول هم دارد به یکی از آن کلمات اعصابخوردکن تبدیل میشود.

اما چند نکتهی جالب هم هست.
یکی اینکه خیلی از کسانی که آنرا به کار میبرند حتا معنای آنرا هم نمیدانند و شاید یکی از دلایل جاوبیجا دیدن این کلمه در کامنتها و پیامکها همین است. امروزه لول (LOL) اختصاری برای Laugh Out Loud و یا به روایتی Lots Of Laugh است که به خلاصه اشاره به خندهدار بودن مطلبی است و شاید اگر بخواهیم خیلی خلاصه کلمهای فارسی برایش جایگزین کنیم میشود برای مثال گفت قهقهه یا همان هاها.
نکتهی جالبترش اینجاست که همانگونه که گفتم این معنای امروزین این کلمه است. اما اگر از کسی قدیمیتر و متعلق به یکی دو نسل قبلتر بپرسید ممکن است لول را برایتان اینگونه معنا کند که: LOL یعنی Lots Of Love .
اینکه کلمات به مرور زمان معنایشان تغییر میکند بحث تازهای نیست، یکی از معروفترین نمونههایش در زبان انگلیسی کلمهی گی (Gay) است که اگر به فرهنگ لغتها مراجعه کنید معنایی بسیار متفاوت با معنای امروزینش مییابید. نکتهی جالب برای من شکل تغییر معنای این کلمات است. وقتی نسل جدید خنده(Laugh) را جایگزین عشق ( Love) میکند آنوقت راحتتر میتوانم بفهمم چرا روابط امروزی بخصوص برای نسل جدید به شکل دیگری درآمده است. چرا مفهومی مانند عشق به مرور رنگ میبازد و آدمهای به جای آنکه به دنبال عشق باشند بیشتر به دنبال تفریح یا Fun هستند. چرا بیشتر از آنکه بیاندیشند به دنبال چیزی هستند که به سرخوشی برسند و شاد باشند. تفاوتی هست میان امروز و دیروز، این نسل و نسل قبل.
اما همین شکل جدید نیز کم کم معنایش در حال تغییر است و درمواردی تبدیل به Lack Of Laughter شده است. در این شکل معنای این اختصار(بهویژه اگر در یکگفتگو یا چت استفاده شود) به طور ضمنی میتواند این باشد که:
١. این گفتگو برای من ارزش وقت صرفکردن ندارد.
٢. حال و حوصلهی خواندن مطلبت را ندارم و تنها چیزی مینویسم برای اینکه فکر کنی هنوز در حال خواندن مطلبت هستم.
٣. نوشته ات با اینکه قراربوده خنده دار باشد اما بیمزه است.
۴. حرفی برای گفتن ندارم و نمی خواهم از مغزم استفاده کنم تا جواب درستی بدهم پس از یک کلمه ی دم دستی بی معنای بی ربط استفاده می کنم.
به هرحال اگر همچنان خیلی اصرار و علاقه به استفاده از این کلمه دارید، دست کم بدانید به کدام معنا به کارش می برید و توجه داشتید باشید که خوانندهی آن کدام معنا را استنباط میکند ولطف کرده جاوبیجا در پیامکها و کامنتهایتان یک لول بیمعنا اضافه نکنید.

یکی دو جا برای خواندن:
-
laughing out loud. (Indicates that one is laughing in response to a previous remark. Used in electronic mail and computer forum or news group messages. Not pronounced aloud.) : I'm LOL about the last remark you made.
کسی مثل پدربزرگ...
عزیزی زحمت کشیده و مطالبی دربارهی زندهیاد مهدی آذریزدی تدارک دیدهاست، بخوانید:
زندگینامه مهدی آذریزدی به قلم خودش
کسی مثل پدربزرگ
مردهپرست نیستم، اما از فراموش کردنش شرمگینم. بدتر اینکه میبینی هیچیک از مدعیان هنر و فرهنگ و ادبیات هم یادشان نمانده است. آخر نه او مثل فلان کس ستاره سینما بود و نه نویسندهی مبارز! فقط برای کودکان مینوشت، آن هم که در اینجا اهمیتی ندارد! نویسنده باید حرفهای بزرگ و سیاسی بزند تا نویسنده شود، آخر اینجا....خودتان میدانید اینجا کجاست، هشتپا را بچسب و شعارهای سبز را، گوربابای کودکانی که قرار است آیندهسازان این مملکت باشند!
به مناسبت سالگرد درگذشت زندهیاد مهدی آذریزدی
هشتپای پیشگو یا حاجآقا اختاپوس!
اینروزها پل یا پائل، این هشتپای آلمانی از خیلی از فوتبالیستهای حاضر در جام جهانی مشهورتر شده است. اینکه چگونه تمامی پیشبینیهایش تاکنون درست درآمده من توضیحی برایش ندارم جز تصادف و اتفاق. حالا اگر ذهنهای خرافه پرست دوست دارند داستانهای دیگری بسازند بحث دیگری است. باز جای شکرش باقی است که این هشتپا در ایران نیست، اگر نه تا کنون حتما صد آیهی نوشته شده بر بدنش پیدا میشد، نظر کرده میشد و احتمالا گوشتش به عنوان شفابخش و معجزه گر به قیمتهای آنچنانی دست به دست میشد و یا شاید به زودی جای مثلا حاجآقانباتی را می گرفت و متولیای پیدا میکرد به نام حاجآقااختاپوس که با دادن یک قاشق آب آکواریوم آن هشتپا به نیازمندان، کر و کورو سرطانی شفا میداد!
حالا کار به اینهایش نداریم، الحمدالله اگر هشتپا نداریم، چیزهای دیگر زیاد داریم. ما که راهآبهایمان هم نظر کرده میشوند و شمائلنما، بر بدن گاوهایمان اسم اعظم پیدا میشود و ی اصلا چرا راه دور برویم، هرسال روی دیگنذریمان معجزهای رخ میدهد و نامی متبرک نقش میبندد، نیازی به هشتپا نداریم. اما ...
امایش اینجاست، من هم مثل خیلی علاقمند شدم تا ببینم این هشتپا چگونه این کار را انجام میدهد. جستجویی در یوتیوب کردم و تعدادی ویدئو از پیشبینیهایش پیدا کردم. دوست دارید ویدئوها را درادامهی مطلب ببینید تا باقی را عرض کنم.
ادامه مطلب
به قول ری بردبری...
... برای نابود کردن یک فرهنگ نیازی به سوزاندن کتابها نیست، کافی است کاری کنید که مردم آنها را نخوانند.
این را امروز خواندم. به نظرم آنقدر موجز و گویا هست که نیازی به هیچ توضیحی نداشته باشد: بخصوص با توجه با شرایط امروز.
کاش همه یک لحظه به این جمله فکر میکردند.
مشکل از کجاست؟
این ویدئو در بخش سرگرمیهای سایت بالاترین بود؛ رانندگی یک کودک چهارساله در خیابانهای تهران!
ویدئو تا این لحظه ٩٣٧۶ بیننده داشته است.
پدر و مادری بیمسئولیت بچهی چهارسالهشان را در یک خیابان نسبتا شلوغ پشت فرمان قراردادهاند و فرمان را سپردهاند دست بچه و آواز میخوانند و ذوق بچهی نابغهشان را میکنند. فقط به سرعت ماشینهایی که گهگاه از کنار خودرو عبور میکنند توجه داشته باشید تا مبادا گمان کنید در خیابان خلوت و بیخطری این اتفاق میافتد، هرچند در آنجا هم غلط است.
گمان نمیکنم دیگر بشود این چیزها را هم گردن دولت و احمدینژاد و غیره انداخت. بیفرهنگی ما ریشهای است. عملی که در اینجا اتفاق میافتد یک فاجعهی وحشتناک است. بخواهم به زبان معمول بگویم اقدام بر علیه امنیت جانی شهروندان است! در اینجا نه تنها سرنشینان خودرو و خود کودک در خطر هستند بلکه به حریم دیگر شهروندان نیز تعرض شده است. متاسفانه برخی افراد نه تنها این را نمیفهمند، بلکه میبینی اینگونه با ذوق و شوق فیلمبرداریاش میکنند تا نشان فک و فامیل بدهند که بچهی نابغهشان از چهارسالگی پشت فرمان نشسته است و بعدتر بر روی یوتیوب قرارش میدهند تا جمعیت بیشتری در سراسر دنیا این شاهکار ایرانی را تماشا کنند و عدهای نادانتر نیز با ذوق و شوق آنرا تماشا کنند و بگویند (( ببین چه دوری میزند)) و یا ((چه دست فرمانی دارد)).
اینگونه تصاویر نشانهای است که میتوانید با آن به سادگی میزان عقبماندگی یک جامعه را دریابید. فکر نمیکنم بشود موردی مشابه آنرا در یکی از کشورهای پیشرفته پیدا کرد. اگر هم پیدا شود به یقین هیچکس اینگونه برایش بهبه و چهچه نمیکند. حتا شاید هم کار بیخ پیدا کند و پدر و مادر کودک صلاحیتشان برای نگهداری از کودک را از دست بدهند و قانون کودک را از آنها بگیرد. ای کاش ما نیز چنین قانونی داشتیم تا دولت میتوانست با اتکا به سندی چون همین ویدئو به سراغ آن پدر و مادر برود و بازخواستشان کند.
و آخر اینکه به قول عزیزی اگر پسفردا همین بچه در چهاردهسالگی بدون داشتن گواهینامه ماشین بابا را برداشت و رفت در خیابان و زد دوسه نفر را ناقص و ناکار کرد زیاد تعجب نکنیم. حاصل حماقت پدر و مادرهایی از این دست و بهبه و چهچه انسانهای ابلهای که در پاسخ به تماشای چنین چیزی شگفتزده میشوند نمیتواند چیزی بهتر باشد.
برای همین هم اعتقاد دارم از ماست که بر ماست، آنقدرها هم همهچیز به حکومت ربط ندارد، خود ما در مشکل داشتن دست کمی از حکومتمان نداریم.
این ویدئوی تصادفات احمقانه در کشور دوست و همسایه، چین را هم ببینید. پیشرفت فقط پیشرفت مالی نیست، چیزهای دیگری نیز نیاز دارد!
آخرین جوک گوردون براون
گوردون براون، نخستوزیر سابق انگلستان، امروز پیش از ترک خانهی شماره ١٠ و دفتر نخستوزیریاش برای اولینبار در مقابل آن خانه با دو پسرش ظاهر شد و در مقابل دوربین خبرنگاران ایستاد. حضور او به همراه دو پسرش ناخودآگاه مرا به یاد جملهی معروفش در یکی از مناظرهها انداخت، وقتی دربارهی کلگ و کامرون گفت: این دو تا من را به یاد پسرهایم در موقع حمام گرفتن میاندازند!
کامرون و کلگ ائتلاف کردهاند و از امشب در حمام شمارهی ١٠ به سروکلهی هم میزنند!
روشنفکر مذهبی
وقتی ملاک سنجش، چیز دیگری غیر از خرد باشد، آنوقت باید چشمت را بر روی کمدی الهی و ارزش کارهای یک انسان ببندی، چرا که تنها مخالف تو سخن میگوید.
جناب دکتر مهدی خزعلی دربارهی دکتر شجاعالدین شفا قلمرنجه!! فرمودهاند.
نماهنگ!
این موزیک ویدئو یا به قول دوستان نماهنگ دیدن دارد. برای موسیقیاش نمیگویم، برای خلاقیت و کار خرج شده برای آن میگویم. نه امکانات پیچیده و پیشرفتهی کامپوتری دارد و نه استودیوهای بزرگ و پرخرج. نبود همهی اینها را خلاقیتی سرشار پر کرده که تماشایش انسان را به شوق میاورد....
ویدئوی اول کیفیت بهتری دارد اما متاسفانه تنها بر روی یوتیوب میتوانید تماشایش کنید. کافی است بر روی ویدئو دوبار کلیک کنید تا به صفحهی اصلی در سایت یوتیوب هدایت شوید.
نوروز
ماهی کوچک لحظهای ایستاد و با خود اندیشید:
آیا همه سهم من از آبی دریا همین تُنگ تَنگ است؟
سال تحویل شد.
پانوشت: برخی را باور بر این است که در لحظه ی تحویل سال ماهی ها در تنگ بلورشان ثابت و بی حرکت می مانند.
Making Friends روز پنجم و ششم
روز ششم یعنی روز کارگردان. یعنی یک روز خوب. زود شروع کردیم، خوب پیش رفتیم و به موقع تمام کردیم. تنها مشکل امروز باریدن باران بود و هوای ابری. متاسفانه امکان به تعویق افتادن فیلمبرداری نبود و باید حتما صحنه را میگرفتیم و به اجبار کمی تغییرات در دکوپاژ دادم، در نماها آسمان را زیاد نمیبینیم و دیافراگم یک استاپ بازتر است و باقی را گذاشتهایم به امید مرحله اصلاح رنگ.
یکی از دلایلی که نمیشد فیلمبرداری را به تعویق انداخت این بود که امروز صحنهای را با هفت بازیگر کودک میگرفتیم و از آنجا که اینجا انگلیس است و داشتن بازیگر کودک همانند ایران بیحساب نیست باید اینکار را میکردیم. برای اینکه گوشهای از تفاوت را بدانید اشارهای کوتاه میکنم به برخی قوانین برای استفاده از بازیگر کودک در فیلم در اینجا:
کودکان نمیتوانند بیشتر از سه ساعت و نیم در روز کار کنند، یعنی هرچه میخواهی بگیری باید در همین زمان بگیری. در این بین باید حتما زمان برای استراحت داشته باشند (یک ساعت). برای هر چهار یا پنج کودک باید یک نفر بر سر صحنه مراقبشان باشد، این یک نفر هرکسی نمیتواند باشد، باید تخصص داشته باشد و کمترین دستمزدی که این فرد میگیرد برای همان چند ساعت چهلپوند است. این یعنی هشتاد پوند برای سه ساعت امروز و هفت کودک. همچنین این کودکان باید پیش دکتری ثبت شده باشند تا اگر اتفاقی افتاد بتوانند به سرعت به آنجا بروند و همچنین پیش از شروع فیلمبرداری دکتر تائید کند که در شرایط مساعد برای فیلمبرداری هستند. این یعنی چیزی حدود بیست تا بیست و پنج پوند برای هر کودک. این کودکان باید سر صحنه جایی مناسب برای استراحت داشته باشند. در ضمن یک پروسهی طولانی دیگر برای دریافت مجوز باید طی شود که اطلاع بدهی چه روز و ساعتی و کجا با آنها کار میکنی و بالطبع هرگونه تغییردر برنامه نیاز به طی کردن مجدد پروسه دارد و البته کار کردن در دو روز آخر هفته (شنبه و یکشنبه) برای دریافت مجوزها سادهتر است و به همین دلیل ما مجبور بودیم صحنههای بچهها را امروز بگیریم. تمام نماهای فردا نیز با بچهها خواهد بود که پرداخت به آن خودش یک مطلب مفصل است. خلاصهاش اینکه کارکردن با بچهها با همه سختیاش شیرین است.
امروز روز کارگردان بود برای اینکه تقریبا همهکار کردم: یک نما را فیلمبرداری کردم . امکان برداشت دوم نبود و باید در یک برداشت میگرفتیم و مطمئنترین راه این بود که خودم آنچه را که میخواهم بگیرم تا مطمئن باشم نما درست است که در نهایت نمای بسیار زیبایی شد، شاید یکی از بهترینها از نظر ترکیببندی. خوشبختانه در لوکیشن آخر طراح صحنه نتوانست بیاید و خودم صحنه را درست کردم و همهچیز را چیدم. نماهای بعداز ظهر نیاز به گریم داشت، گریمور مشکل پیدا کرد و نتوانست بیاید. بازیگر را با عکسهای روز قبلش پیش یکی دو گریمور دیگر (حتا بر سر صحنهی یک فیلم دیگر) فرستادیم و متاسفانه نتیجه آنچه باید میبود نشد و به اجبار تمام گریم را پاک کردیم و خودم مجبور شدم انجامش بدهم. باید یک زخم درست میکردم، برای اولین بار بود عملا تجربهاش میکردم (پیشتر هنگام گریم بالای سر گریمورمان بوده و دیده بودم چگونه انجامش میدهد). نتیجه خوب بود.
و اخر اینکه اولین نمایش فیلم یک غافلگیری کامل برای تمام عوامل خواهد بود. یک نما داریم که قرار است بعد از تیتراژ پایانی بیاید. تنها من، تهیهکننده، فیلمبردار و بازیگر اصلی از این نما خبر داریم و امروز بعد از پایان فیلمبرداری و رفتن عوامل، من و فیلمبردار و بازیگرمان به سرعت به آنجایی که باید رفتیم و نما را گرفتیم.
فردا روز مهمیاست. تمام نماهای بیرونی است و هوا باید، باید، باید آفتابی باشد. امیدوارم اینبار دیگر نبارد.
اگر میخواهید روز پنجم را هم بخوانید بر روی ادامه مطلب کلیک کنید.
ادامه مطلب
روز پنجم
در آینده اضافه خواهد شد.
همین
Making Friends روز چهارم
یک روز خوب. روزی طولانی و پردردسر اما وقتی در نهایت میبینی چیز بهدردبخوری در دست داری راضی هستی، حتا اگر در برداشت نوزدهم به دستش آورده باشی.
هنوز یک نما از برنامه عقب هستیم (با توجه به اینکه دیروز اصلا نتوانستیم چیزی بگیریم) باز با این همه امروز نماهای دو روز را در یک روز طولانی سیزده ساعته گرفتیم.
فردا اخرین روزی است که شانس ان را داریم تا به برنامهریزی پیشبینی شده برسیم، در غیر اینصورت بهطور جدی دچار مشکل خواهیم شد. متاسفانه فردا نیز کارمان به طاح صحنه گره خورده است و کمی نگرانم که باز هم همهچیز به هم بریزد.
اما همهی این سختیها و دردسرها به یک طرف؛ امروز خبری شنیدم که کمی سرحالم کرد. برای مرحلهی پست پروداکشن یا پستولید و اصلاح رنگ فیلمبردارم توانسته است که از طریق روابطی به استودیوی میل در لندن مراجعه و قول همکاری بگیرد. این استودیو را میتوان یکی از استودیوهای شماره یک انگلیس نامید (شاید بهترینشان) برای مراحل پستولید، جلوههای ویژه و اصلاح رنگ. در وصفش همین بس که متعلق به ریدلی اسکات معروف است و در کارنامهی این استودیو یک اسکار برای فیلم گلادیاتور به چشم میخورد. اگر برنامه همینگونه پیش برود خودش یک قدم بزرگ است: صرف کار کردن و شانس داشتن بهترینهای صنعت فیلمسازی در جهان برای کار کردن بر روی فیلمت خودش تجربهای است که به آسانی برای هرکسی مهیا نمیشود، جدا از اینکه میدانی که اگر فیلمی به درون این استودیو رفت دیگر امکانی وجود ندارد که با کیفیت پائین و یا حتا متوسط بیرون بیاید. البته منطورم از کیفیت تنها کیفیت تصویر است نه کیفیت هنری از نظر کارگردانی و فیلمبرداری و تدوین و فیلمنامه. به زبان بهتر یعنی می توانی تقریبا مطمئن باشی فریم به فریم فیلم عکسهای خوش آب و رنگی خواهند بود. امیدوارم وسط کار اتفاقی نیافتد که این شانس را از دست بدهیم. بیشتر خواستید دربارهی این استودیو در ویکیپدیا بخوانید.
تنها نگرانم که نکند این آخر هفته آسمان هوس باریدن به سرش بزند و تماما کاسه کوزهمان را به بریزد. سه روز آینده را تماما بیرونیم و باید نماهای خارجی بگیریم، یک تغییر هوا یعنی به هم ریختن همه چیز در حد متلاشی شدن کار. امیدوارم نبارد.
Making Friends روز سوم
بدترین روز.
تمام روز سروکله زدن بدون هیچ نتیجهای. یک روز از برنامه عقبیم. همینطور پیش برود تا آخر کار من بلایی سر طراحصحنهام خواهم آورد!
فعلا با نماهای گرفته شده در دو روز اول دلخوشم و امیدوار که باقی نیز به همین خوبی پیش برود. برای آن دسته از عزیزانی که درصدی میسنجند باید بگویم از امروز ۵ درصد هم راضی نیستم!
فردا روز سختی خواهد بود. شروع از ساعت ٧ صبح و پایان.... هروقت تمام شد، حتا اگر به نیمهشب بکشد.
همین
Making Friends روز دوم
خستهام اما از آن خستگیهایی که میچسبد.
برای روز دوم فیلمبرداری بد نبود، هشتاد درصد راضیام. یکی از سختترین روزهای کار را پشت سر گذاشتیم. نماهای طولانی و کمی پیچیده، کار کردن با لنزهایی با دامنه فوکوس کوتاه، حرکت بازیگر و دوربین، همه و همه کار را به کافی برای همه سخت کرده بود.
به گمانم همینطور پیش برود بهزودی رکورد کوبریک را میشکنم! یکی از بازیگران به شوخی امروز پیشنهاد میکرد تا برای من تیشرتی تهیه کنند که رویش نوشته شده باشد : One More Time!
فکر کنم خودم امشب این بلا را سر یکی از تیشرتهایم دربیاورم.
به گمانم انتخاب بازیگران تا کنون عالی بوده. ترکیبی خوب که کارکردن را آسان میکند، بخصوص وقتی با بازیگر حرفهای و باتجربه طرفی که هم خودش پیشنهادهایی برای بهتر شدن بازیها دارد و اجازهی بداههپردازی میدهد و هم اینکه با کوچکترین اشاره میفهمد دنبال چه هستی و چندین گزینه در برابرت قرار میدهد تا انتخاب کنی. بازیگری که خودش نور را میفهمد و میداند چگونه و در چه موقعیتی قرار بگیرد تا بهترین تصویر را بسازد.
دومین نکتهای که فکر میکنم بسیار خوب در مورد بازیگران جواب داده چشمهایشان است که یکی از دلایلم برای انتخابشان بود وقتی نخستین بار از روی عکسهایشان گفتم میخواهم اینها را ببینم. در کل ترکیب امروز ترکیب خوبی بود. بازیگری که امروز با او کار کردم و بسیار از کار کردن با او لذت بردم، به شکلی که به جرات میگویم اگر روزی نقشی متناسبش داشته باشم بیشک دوباره به سراغش خواهم رفت اسمش هست باسکار پاتل. مشخصات و عکسهایش را میشود در اینجا دید، و البته کارنامه پروپیمانش را به همچنین.
دیگر بازیگرمان ، بازیگر اصلیمان از تئاتر میآید و همین الان هم درگیر یک پروژه تئاتری است که قرار است در فستیوال ادینبورو (اگر اشتباه نکنم) نخستین اجرایش را داشته باشد. و البته یافتن او را مدیون استاد بازیگریابی/بازیگردانیمان هستم که یکی از بهترین کستینگهای انگلیس است و اگر اشتباه نکنم یک بفتا هم درکارنامهاش دارد.
و از همه مهمتر امروز یک نمای شکستن شیشهی ساده داشتیم. نمایی که در مقایسه با ابعاد و تعدادی که معمولا در فیلمهای هالیوودی میبینی هیچ به نظر میآید اما برای ما بسیار پرخرج و پر دردسر بود. اول اینکه به علت مسائل ایمنی به هیچوجه امکان ندارد چنین نمایی را با شیشهی معمولی فیلمبرداری کرد. به اجبار باید از شیشهی مصنوعی/شکری استفاده کرد که دو تکهی چهل در پنجاه سانتیمتری آن برای ما حدود سیصد پوند ناقابل خرج برداشت. و این یعنی تنها دو برداشت. و البته سفارش دادن و دریافت آنها یکهفته طول میکشد، یعنی اینکه اگر دوبرداشت اشتباه شد مجبوری دستکم یک هفتهی دیگر صبر کنی تا دوقطعهی دیگر دریافت کنی. و البته این شیشه های مصنوعی بسیار شکنندهاند و با کوچکترین فشاری میشکنند. این اتفاقیاست که درست بعد از بازکردن جعبه محافظ شیشهها و قبل از نصب آنها بر روی پنجره برای یکی از آنها افتاد. اگر کمی باهوش باشید میتوانید حدس بزنید چهکسی این کار را کرد، همان خانم طراح صحنه که دیروز هم به اندازهی کافی اشکمان را درآورد! البته این اشک در آوردنشان به همین اندازه پایان نیافت و با مجبور کردن ما به برداشت مجدد یک نمای خیلی مشکل (درست بعد از جمع کردن ریلها و دالی که چیدن و تراز کردنشان یک ساعتی وقت برده بود) حسابی اشکمان را درآورد و روزمان را روز کرد.
با اینهمه و با وجود این برداشتهای مکرر امروز نیم ساعتی زودتر از وقت مقرر تمام کردیم و اینرا تنها مدیون یکچیز هستیم: استفاده از دو دوربین همزمان. باید تا زمان تدوین صبر کرد تا بشود قضاوتش کرد، اما این اولین باری بود که از دو دوربین همزمان بر سر صحنه استفاده میکردم و فکر میکنم اگر درست و حساب شده این کار انجام شود نه تنها به روند تولید سرعت میبخشد، بلکه باعث میشود در آینده و هنگام تدوین مشکل کمتری برای کات کردن نماها به یکدیگر وجود داشته باشد. تا اینلحظه میتوانم بگویم ین یی از مهمترین تجربیات امروز بود. اگر میتوانید دو یا حتا سه دوربین داشته باشید، اینکار را بکنید، هزینهی اضافیاش از صرفهجویی در زمان و انرژی گروه و بازیگران جبران میشود.
اما نکتهی آخر که باید اول میگفتم: فیلمسازی در انگلیس. روز اول در هوایی تقریبا آفتابی فیلمبرداری میکنی و میخوابی و صبح بلند میشوی و میبینی همهجا سفید است! خوشبختانه برف امروز صبح بیرمق بود و با اولین تابش خورشید آب شد، اگرنه تمام زحمات دیروز بر باد رفته بود.
الان ساعت یازده و سی و پنج دقیقه شب به وقت انگلیس است. من از ساعت تقریبا پنج صبح بیدار شدهام و تا دو ساعت پیش مشغول و درگیر بودهام. رمقی نمانده، این یک ذره رمق را هم مدیون انرژی درینک ردبولم که امروز سرپا نگهمان داشت. خدا پدرتهیهکننده را بیامرزد که مقدار کافی از آن را برای تمام گروه به طور رایگان از طریق کمپانی ردبول و بخش تبلیغاتش تهیه کرد. محض اطلاع دوستان وطنی، با اینکه این مورد را کمپانی به شکل رایگان در اختیار گروه قرار داده است اما انتظار ندارند که تبلیغاتشان جایی در فیلم باشد و تنها چیزی که در برگشت میخواهند این است که تعدادی عکس از مصرف شدن این محصول توسط عوامل بر سر صحنه داشته باشند تا هم نشان دهد این بخش از محصولات صرف کار فرهنگی شده و برای درآمد زایی استفاده نشده و هم اینکه بتوانند نشان دهند چه اندازه این محصول کارآمد است و به بهتر شدن روند کارکردن و انرژی زایی! در افراد کمک میکند.
اثر انرژی درینکها از بین رفته است و دیگر رمقی به تایپ کردن نیست. متاسفانه باید اعلام کنم گمان نمیکنم هیچیک از این یادداشتهای پشت صحنه را بتوانم قبل از انتشار ویرایش کنم، طبق معمول خطاهایش را ببخشید.
همین
Making Friends روز اول
بعضی دوستان شاید بدانند که دو سه ماه گذشته همهاش گفتهام درگیر مراحل پیشتولید یک کار کوتاه هستم. اسمش همینیه که در بالا میخوانید، راستش خودم هم نمیتوانم به فارسی ترجمهاش کنم!
مراحل پیش تولیدش خود داستان طولانی است که اگر حس و حالش بود بعدا اینجا مینویسم که دست کم خودم یادم بماند. به هرحال از امروز فیلمبرداری رسما شروع شد و قاعدتا مطابق برنامه در یک هفته کار فشرده باید تمام شود. این که میگویم کار فشرده یعنی روز اولش که قرار بود روز سادهای باشد از ساعت ٨ صبح شروع شد و من ساعت ٩.٣٠ شب به خانه برکشتم. برای اینکه نگویید باز هم بد نیست باید اعتراف کنم که دو نمای کاربر و وقتگیر از برنامه امروز باقی ماند که قاعدتا فردا باید زودتر شروع کنیم تا بتوانیم به برنامه برسیم. و یککم زودتر یعنی شروع از ساعت ۶ صبح و اگر مطابق برنامه پیش برویم باید ساعت ٨ شب تمام کنیم. البته یکی از دلایل اصلی سخت و فشرده بودن روز دوم مشکلی بود که برای یکی از بازیگران پیش آمد و به جای دو روز فیلمبرداری برنامهریزی شده تنها میتواند یک روز بر سر صحنه حاضر شود و ما هم ناچاریم تمامی نماهایش را در همین امروز بگیریم. و البته چون بازیگر حرفهای و شناخته شده است باید با آن کنار بیاییم بخصوص که راضی شده بدون گرفتن دستمزد نقشی کوتاه را بازی کند و از آن سوی انگلیس چهارساعت در قطار بنشیند تا به اینجا بیاید. درباره او بعدا خواهم گفت، فقط همینش کافی است که در کارنامه اش ایندیاناجونز اسپیلبرگ و جیمز باند را دارد.
اما امروز:
راستش من خودم فکر میکنم از آن دسته آدمهایی هستم که تنها آنچه را که میبینند باور میکنند. برای همین هم موقع کار تا چیزی را خودم نبینم و امتحان نکنم، نمیتوانم اعتماد کنم که درست و مطابق آن چیزی که میخواهم ساخته و انجام خواهد شد. و به همین دلیل ترجیح میدهم که پیش از شروع، همه چیز را دقیق چک کنم تا سر صحنه با مشکلی روبرو نشوم. اما خوب گاهی وقتها آدم احمقانه اصولش را میشکند و تصمیم میگیرد(البته در این مورد به اجبار) که اعتماد کند و بعد این میشود که امروز شد تا من به این نتیجه برسم که نه، به این سادگی نمیشود اعتماد کرد و باید همچنان خودت بالای سر همه باشی تا مشکلی پیش نیاید، و اگر رگ فمینیستیتان قلمبه نمیشود باید عرض کنم تاکیدم در این مورد در مواقع کار با خانمها دوبرابر میشود. بد یا خوب تجربه من است، تا امروز و در تمامی کارهای جسته و گریختهای که کردهام هنوز یک مورد بدون مشکل از کار کردن با خانمها نداشتهام و البته باید اضافه کنم ایرانی و انگلیسیاش ( از نویسنده و بازیگرش گرفته تا فیلمبردار و کارگردانش، همه را تجربه کردهام) توفیر چندانی با هم ندارند! به همین دلیل هم هست که واقعا دوست دارم یک کار با بیضایی بکنم و ببینم چطور با آنها کنار میآید.
جدا از مورد باقی امروز خوب بود. اگر بتوانم سعی میکنم جسته و گریخته روزانههایش را بنویسم و البته اطلاعات بیشتر به همراه عکس و باقی مخلفات نیز اضافه خواهد شد.
ساعت نزدیک ١١ است، فردا صبح باید ساعت ۵ بلند شوم، کمی خرده کاری دارم برای فردا که باید قبل از خواب انجام دهم و اصلا جانش را ندارم که این نوشته را دوباره بخوانم و اصلاح کنم. اگر کمی بی سروته و نا مرتب است، ببخشید.
نقاشی با ماسه
تکنیک نقاشی با ماسه یکی از تکنیکهای قدیمی در ساخت انیمیشن است. در این روش ماسه را بر سطحی شفاف، ترجیحا شیشهای پهن میکنند، منبع نوری در زیر سطح شیشهای قرار دارد و دوربین در بالا که باعث میشود تصویری سیاه بوجود آید. هنرمند در اینجا با بازی کردن با حجم و عمق سطح ماسهای تصاویر خود را خلق میکند. یکی از زیباترین کارهایی که به وسیلهی این تکنیک خلق شده است و من دیدهام انیمیشنی بر اساس رمان مسخ کافکا بود که این تکنیک به هنرمند این امکان را داده بود تا سیاهی و تلخی اثر را به زیبایی به مخاطب منتقل کند.
اما این تکنیک به روش دیگری نیز مورد استفاده قرار میگیرد و آن هم نقاشی زنده در ترکیب با موسیقی و جلوههای صوتی. چند نمونهی جالب توجهاش را روی یوتیوب دیدم که ارزش دیدن دارند. اگر پیشتر ندیدهاید، ببینید و لذت ببرید.
این هم نشانی مستقیم ویدئو در یوتیوب:
http://www.youtube.com/watch?v=vOhf3OvRXKg
http://www.youtube.com/watch?v=YIOsIbqpR5s&feature=related
http://www.youtube.com/watch?v=o2pLHLOnG6I&feature=related
و بالاخره این هم همان انیمیشن که گفتم بر اساس داستان مسخ نوشتهی فرانتس کافکا:
http://www.youtube.com/watch?v=UYcI2dHqVXI
بیشتر خواستید در این زمینه بیابید و ببینید در یوتیوب یک جستجوی ساده بکنید با عبارت sand art
روزانه
پربارترین و مفیدترین دوران زندگی آن دورانی است که وقتی برمی گردی و به آن می نگری ، می بینی از آن خاطرات شیرینی داری. باقی همه بی حاصلی بود و ... . نگاهی به گذشته بیاندازیم و مرور کنیم.
جشنواره فیلم فجر
-دکور صحنه تعریفی ندارد، آدمهای ایستاده روبرویش به همچنین! قیافهها را که نگاه میکنی شهامت برندگان را برای بالا رفتن از سن و گرفتن جایزه تحسین میکنی. آدم میترسد نکند یکی از آن مسئولان روی سن دست برنده را بگیرد و از در سمت چپ عقب صحنه ببرد آنجا که عرب نیانداخت(ابته با سونا و جکوزی)!
- هدایت هاشمی بعد از گرفتن جایزه بازیگری (دیپلم افتخار) یادی و تشکری میکند از گروه نمایشی که در آن بالیده و پرورش یافته است، گروه تئاتر پاپتیها. در پایان نیز در لفافه آرزوی ایرانی دور از تعصب و خشونت میکند. همین هم جای تحسین دارد. همه آن بوسههای فرستاده شده از میان سالن نوش جانش. فقط من نمیدانم علی معلم چرا اینقدر با پدرکشتگی نگاهش میکند!
- قاعدتا جوایز باید غیرمنتظره باشند. جایزه بازیگری اول زن: کاندیداها اعلام میشوند. دوربین پیشاپی بر روی مریلا زارعی زوم کرده است، نکتهی جالبش اینجاست که تا به این لحظه میرسد زارعی کیفش را به بغل دستیاش میسپارد و آماده میشود تا بر خیزد. معلم برنده را اعلام میکند، زارعی است البته برای دیپلم افتخار! خوشحالی برای بردن جایزه را خوب بازی نمیکند مریلا زارعی.
-به رنگ ارغوان جایزهی بیشترین کف زدن از جانب تماشاگران را برد! هربار نامش برده شد همه دست زدند.
-الحمدالله حاتمیکیا به مرادش رسید. جایزه بهترین کارگردانی، هرچه نباشد قبلا ریاست محترم تعریفش را داده بودند! البته تشکرش را هم میکند، مفصل. البته آقای حاتمیکیا همه به شما اعتماد دارند. فقط سوال اینجاست که چرا این شاخکهای حساس شما این چند ماه گذشته حساس نبودهاند؟ از کدام داروی بیحسی دفتر ریاست جمهوری استفاده میفرمائید؟
- شش نامزد برای کارگردانی اعلام میشوند، چهارتایشان جایزه میگیرند! آن دوتای باقیمانده هم یکی جایزهی فیلمنامه را علیالحساب برده که بینصیب نمانده باشد، میماند بحرانی که آن هم خدا میرساند!
باقی مراسم را هم ندیدهام، هرکس دید برای ما هم تعریف کند.
رادیو زمانه
بعد از این حملهی هکرها به رادیو زمانه، چندروزی جایش خالی بود. گویا اکنون میشود در این نشانی جدید خواندش:
میگیم رهبر نمیخوایم, رئیسجمهور عوض میشه!
عکسها و فیلمهای اینروزها و اعتراضات و شعارها را که میبینی یاد سی سال پیش میافتی. ما که نبودیم و ندیدیم، اما آنها که بودند و دیدند، میگویند آن سالها هم همینگونه شد. شاهی بود خودکامه، کودتایی کرد، نخستوزیری را که خواست و رای ملت بود سرنگون کرد تا دستنشاندهای بر جایش بنشاند و خود قدرت مطلق باشد و ملتی را به خشم آورد و خشم این ملت به آنجا رسید که زمانی که شاه به غلطکردم افتاد و به خواست ملت تن در داد و نخست وزیر دستنشانده را عزل و نخست وزیری مطابق میل ملت انتخاب کرد ملت شعار دادند که: ما میگیم شاهنمیخوایم، نخست وزیر عوض میشه!
حکایت امروز هم اینگونه است، ملتی که تا دیروز تنها رای خود به رئیس جمهورش را مطالبه میکرد و بر علیه رئیسجمهور دستنشانده شعار میداد امروز از رئیسجمهور و رای دزدیده شده گذشته است و به دنبال تغیرات اساسی در ساختار است. اگر تا چند هفته پیش یک عذرخواهی، یکپذیرفتن اشتباه و عزل یک رئیسجمهور و تن دادن به رای و خواست ملت میتوانست آبی بر شعلهی روز به روز فروزانتر این خشم بریزد، امروز آن نیز کارگر نیست و مردم ایران به شعارهای سی سال پیششان بازگشتهاند. امروز مشکل ایرانیان دیگر رئیسجمهور و رای دزدیدهشده نیست. مشکل، حامیان این کلاهبرداری و پایمال کردن حقوق ملت هستند و و در راس آنها رهبری. این است که شعارهایی که تا دیروز تنها بر علیه رئیسجمهور انتصابی بود حذف شده و شعارهایی بر علیه مقامهای بلندپایهتر و رهبری جای آنها را گرفتهاند. در بوجود آمدن این اوضاع هیچکس بیش ار آنانی که به ظاهر دلسوز نظام و در باطن تنها به دنبال منافع شخصی خویش هستند مقصر نمیباشند.
اما، فیلمها و عکسها را که میبینی دو نکته جلبتوجه میکند:
اول اینکه ملتی که سالهای اختناق را پشتسر گذاشته و به آنجا رسیده که رودرروی نیروهای امنیتی میایستند ، به آنها حمله میکند و چماق از دستشان درمیآورد ، دیگر به آسانی نمیترسد و تن به اختناق نمیدهد. این بحث اختناق خود بحث جالبی است که چندی پیش با عزیزی داشتیم و امیدوارم خود ایشان بیشتر و بهتر به آن بپردازند که صاحبنظرترهستند در این بحث.
اما نکتهی دوم همین داستان است از زاویه دید مخالف. وقتی در فیلمی میبینی که ملت گویی تنها منتظر لحطهای هستند تا عقدههای سالیان را خالی کنند وقتی بر یکی از ماموران امنیتی هجوم می برند و غلبه میکنند به زدن آن مامور و تنها تنی چند جوان هستند که سعی میکنند اکثریت غالب را دعوت به آرامش کنند و جلوی خشونت را بگیرند، آنوقت باید به این فکر کنی که اگر این فشارها بیشتر و بیشتر بر هم انباشته شوند در هنگام فوران چه اتفاق وحشتناکی میافتد.
از سوی دیگر جناح مخالف است که درمییابد و میاندیشد که بعد از این خونریختنها و کشتارها دیگر جای گریزی ندارد و باید تا پای جان از موضع خود دفاع کند، چه اگر جز این باشد و این جنگ را ببازد مجازات کمتری در انتظارش نخواهد بود. ترس از خشم ملت خود انگیزهای کافی است برای ایشان برای جنگیدن تا پای جان!
اما این همهی داستان نیست. دست کمش ایرانیان نشان دادهاند که هرکس هرجا که بازگشته و به آنها پیوسته از اشتباهش چشمپوشیدهاند و قدرش دانستهاند( میتوانید اینرا به حساب نداشتن حافظهی تاریخیشان نیز بگذارید، انتخاب با شماست!). ایرانیان همواره حر را بیش از همه یاران حسین قدر دانستهاند. برای همین است که امروز میبینیم با همه مخالفتشان با بنیان و اساس ولایت فقیه، اما پایهگذارش را ارج مینهند و با هزار شور و عشق وداعش میگویند. تنها برای آنکه به هنگامش بازگشت و دست از اشتباهش شست.
و این همه نکتهای است که شاید باید به دیگران یاداوری کرد. به کسانی که هنوز خنجر در دست دارند و گمان میکنند باید تا پای جان بایستند چرا که راه دیگری نیست، نه... هنوز راه بازگشتی هست، اگر به هنگام بازگردید... .
عنایت فانی و گفتگو با سروش
بعد از گفتگو با محسن سازگارا بود که از عنایت فانی خوشم آمد. یکی از اولین مصاحبهگرانی بود که میدیدم به فارسی، بدون تعارفهای رایج و رک مصاحبه می کند و میپرسد. این گفتگویش با سروش نیز دیدنی است و جای فکر دارد.
بیبیسی فارسی: به عبارت دیگر، گفتگوی عنایت فانی با سروش
اما...
هرچند زیرنویس برنامه سروش را در نهایت روشنفکر دینی معرفی می کند و به نوعی بر این عنوان مهر نایید میگذارد اما جا دارد به چند نکته توجه کنیم:
باید از آقای سروش پرسید نخست روشنفکر را معنا کنند تا بعد به معنای روشنفکر دینی برسیم و ببینیم میشود دین را به روشنفکری چسباند یا نه؟ اگر تعریف سادهی "روشنفکر به عنوان کسی که در برخورد با هر مسئلهای علم و دانش و پرسشگری و شک را به عنوان معیارهای سنجشاش به کارمیبرد" را مد نظر قرار دهیم و توجه داشته باشیم که روشنفکر حتا در برخورد با تمامی آن چیزهایی که خود نیز به آنها باور دارد نیز به همین روال عمل کرده و دایم آنها را مورد تحلیل و بازخوانی و زیرذرهبین شک قرار میدهد، باز هم میشود آن را با دین - به عنوان ملاک غیر قابل شک و تحلیل و بازخوانی و عنصری ابدی/ازلی پایدار و درست- آمیخت؟ و اگر دین برای روشنقکری استثنا شود و از دایره آزمودن خارج و تبدیل به ملاک سنجش شود، آیا باز فردِ دچار به آن دیدگاه، کسی که با متر و معیارِ دین اندازه میگیرد همهچیز را، میتوان روشنفکر با توجه به تعاریف اولیهاش نامید؟
البته آقای سروش مغلطه میکند اینجا. ایشان میفرمایند روشنفکر دینی وجود دارد برای اینکه ما میگوییم روشنفکر غیر دینی نیز وجود دارد. پس هر چیزی که ضد آن وجود داشته باشد خود آن نیز وجود دارد. اگر با همین متر بخواهیم بسنجیم پس ساده باید بگوییم مثلا خدا هست برای اینکه عدهای میگویند خدا نیست و یا برعکس. در صورتی که اثبات وجود یکی از این دو در نهایت به نفی وجود دیگری میانجامد. نمی شود هم داروین را پذیرفت و هم افسانهی آدم و حوا را، و ابلهانه است ادعایی چونان که یکی از این دو و صرف وجود یکی از این دو دلیلی بر وجود آن دیگری است. حکایت دروغ و راست است، دروغ داستانی است که در وهلهی نخست راست و حقیقت مینماید اما با نمایان شدن حقیقت و راستی، ناراستی آن عیان میشود و از شکل راست به شکل دروغ تغییر مییابد.
ایشان در مقام دفاع از عملکردشان عملا مخالفانشان را متهم به همدستی با وزارت اطلاعات میکنند و هرگونه پرسشگری در رابطه با عملکردشان را حرکت در راست خواست وزارت اطلاعات عنوان میکنند. در صورتی که ایشان به هر حال به عنوان یک عضو شورای انقلاب فرهنگی، آن هم عضوی چنین تاثیرگذار با هزار شاگرد و نوچه و دنبالهرو سینهچاک، باید حسابش از باقی کمی بیشتر رسیدگی شود. حتا گیرم هیچکس از دیگران هیچ بازخواستی نکرد، باز این دلیل نمیشود که هیچکس نباید از ایشان هم بازخواست کند. این باز نوعی مغلطه کردن است برای رد کردن خطر از خود. در نهایت هم ایشان جوابی که میدهند این است که: آنجا عملکردها هیاتی بود، برخی کارهایی میکردند که دیگران از آن بیخبر بودند. یعنی عملا اینکه ایشان در کجرویها بیتقصیرند و گناه بر گردن دیگران است. قبول، اما آیا میشود از یک روشنفکر پذیرفت که اینچنین اختیارش را و رایش را به یک شورای هیاتی وا بگذارد تا در زیر نامش هرچه میخواهند بکنند؟ و البته نوع جواب ایشان در رابطه با استادانی که بعد از انقلاب فرهنگی فهمیدند که آن دانشگاهها دیگر جایشان نیست و باید بروند جای فکر دارد. گویا ایشان عملا با آن رفتنها و یا وادار به رفتن کردنها موفق هستند!
بحث دمکراسی و اسلام میشود، باز یکی دیگر از آن مغلطهها. به جملات جناب سروش دقت کنید، بخش اول گفتارش منطقی و درست است: اینکه نمیشود دین را از جامعه ایران جدا کرد(توجه داشته باشید ایشان میگویند دین نه اسلام) و اینکه از دل دین دمکراسی بیرون نمیآید اما ایشان اعتقاد دارند مسلمانان ( نه صاحبان ادیان گوناگون) میتوانند درکنار یکدیگر در یک دمکراسی اسلامی زندگی کنند و بر این نکته و مسلمانان تاکید میکنند. حال در این ایران با مردمان دیندارش تکلیف باقی ادیان چیست جناب سروش؟ همان داستان جزیه و ...؟ تکلیف بهاییها چیست؟ که نه مسلماناند و نه به اعتقاد شما صاحب دین؟ تکلیف بیدینان چیست؟ تکلیف کمونیستها مثلا؟ این دمکراسی اسلامی شما (که صد در صد برای مسلمانان خوب است) برای باقی اقلیتهای این جامعه هم جوابگو هست؟ تازه اگر بپذیریم که اینها اقلیت هستند، چه اگر بخواهیم تعریف درست اسلامی را به کار ببریم باز همین جامعه و بیشتر مردمانش از اسلام تنها نامی دارند و نشانی که به ناگزیر به هنگام زاده شدن پذیرفتهاند، اگرنه هیچ مسلمانی با توجه به تعاریف و دستورات این دین هیچکدام از کارهایی که امروز ایرانیان میکنند نمیکند!
دیرهنگام است و این گفتگوی کوتاه جا برای اینگونه خردهگیریها بسیار دارد، وقتداشتید یکبار دیگر با دقت نگاهش کنید.
زندگی
آدمها دو گونه زندگی را تجربه میکنند:
برای بعضی، غمها وقفههایی هستند میان شادیهای زندگی و برای برخی دیگر، شادیها سکتههایی کوتاهاند در میان غمها.
ما از دستهی دومیم گویا... .
دو راه حل برای یک مسئله
خبر مربوط به "رونویسی وزیر علوم از یک مقالهی علمی به نام خود" را میخوانم.
در سوابق این وزیر - که از قضا نسبت به مدرک دکترایش نیز شک وجود دارد- آمده است که ایشان در اعتراض به انتشار کتاب آیات شیطانی نوشتهی سلمان رشدی دست به آتش زدن یک کتابخانه در کشور انگلستان زده است و به همین دلیل به همراه هفت دانشجوی دیگر از کشور انگلستان اخراج شده است.
بعد یادم میافتد به وزیر دوران خاتمی که او نیز آن زمان در عکسالعمل به انتشار این کتاب به جای عمل متحجرانه آتش زدن کتابخانه و کتاب سوزی( آخ که چه خاطره تلخی ما ایرانیان از این کتابسوزی داریم)، به شکلی متمدنانه دست به قلم برد و وقت گذاشت و نقد و جوابیهای بر آن کتاب نوشت.
این وزیر -که از قضا هیچوقت هیچکس حتا سر سوزنی به مدارکش شک نداشت- به مجلس کشیده و استیضاح شد و دست آخر به آنجا رسید که دست از سیاست بشوید و گوشهی انزوا بگزیند و به همان نوشتن روی بیاورد و عرصه را خالی بگذارد برای جنجالآفرینان و مدعیان قلابی که هیچکس شهامت بازخواست و استیضاح ایشان را ندارد.
فکر میکنم مقایسه همین دو وزیر و نوع عکسالعملشان در برابر یک موضوع واحد -که به شکل کوچک شده نوع برخورد این دو دولت در برابر مسائل را به نمایش میگذارد- به اندازهی کافی برای بیان تفاوت دولت فعلی با دولت پیشین گویا باشد.
خود بخوان حدیث مفصل.
کابوس
ملت شبها خواب جنیفرلوپز میبینند، من خواب صفارهرندی!
در خواب دیدن هم شانس نیاوردهایم... .
هشدار!
می فرماید:
سپاه پاسداران در رابطه با راهپیمایی روز قدس هشدار داده است!
احتمالا اگر وضع به همین منوال پیش برود به زودی شاهد اطلاعیههایی از این دست نیز خواهیم بود که:
١. از این پس گفتن یا حسین، یا حسین درایام محرم نیز ممنوع بوده و جرم حساب میشود، به جای این عبارت شبهه برانگیز از عزاداران خواسته میشود از عبارت مانوستر یا آقا، یا آقا اسفاده کنند.
٢. حمل و همراه داشتن هرگونه نشان و بیرق سبز در روزهای ماه محرم به منظور تلاش برای براندازی نظام تلقی شده و ممنوع میباشد.
٣. از این پس پوشیدن لباس سبز در نمایشهای تعزیه برای نشان دادن اولیا ممنوع است. به همین منوال زین پس این اشقیا هستند که لباس سبز میپوشند و اولیا باید کت مدل احمدینژادی بر تن کنند.
۴. در سریالهای تلویزیونی برای نامگذاری کاراکترهای منفی علاوه بر اسامی اصیل ایرانی میتوان از نامهایی چون حسین ملقب به الیاس یا شیخ مهدی ملقب به داوود انگلیسی نیز استفاده کرد.
به زودی ادامه این بخشنامه به شکل مفصلتر به اطلاع عموم هموطنان غیرتمند و غیور خواهد رسید.
فعلا به علت وضیت قرمز حال و حوصلهی نوشتن نیست، با سفید شدن وضعیت باز میگردیم!
آخرین
همیشه اولین بودن مهم نیست، گاه آخرین بودن است که اهمیت دارد.
کابوس
گاهی سادهترین چیزها تبدیل میشوند به آرزو، روزمره ترینِ حرکات تبدیل میشود به رویایی که هرگز دست نیافتن به آن میشود کابوس هر روزت:
اینکه بنشینی کنارش و دستش را در دستت بگیری و بگویی که همیشه چقدر دوستش داشتهای....
و بگویی که همیشه می دانستی چقدر دوستت داشته است...
و بگویی که همهی این سالها چقدر منتظر این لحظه بودهای تا در کنارش بنشینی و به او بگویی چقدر، چقدر، چقدر دوستش داری.
کاش قدر این همه چیزهای خوبِ ساده را به زمانش میدانستیم.
گاهی...
گاهی چقدر خوب است که بنشینی و یک گونی پیاز پوست بکنی و برای خودت نم نمک گریه کنی و خیالت راحت باشد که هیچکس نخواهد گفت:
نگاه کن، مرد گنده داره گریه میکنه... .
دایی...
ظهر تابستان است؛ تابستان داغ اهواز، آنقدر داغ که قیر آسفالت کفِ خیابان قُل میزند و میریزد بیرون.
نشستهایم در سایه: من و سعید رومی و شهریار، شاید فاروق هم بود.
میبینمش از بالای کوچه میآید، با کیسهای پلاستیکی در دست: پر از بستنی لیوانی.
به سمتش میروم.
چقدر خوردن نه یکی که دو بستنی در آن ظهر داغ میچسبد، بخصوص وقتی که تنها پنج، شش و یا شاید هفتساله باشی و دو بستنی یعنی همهی دنیا.
ظهر تابستان است؛ مرداد داغ خوزستان.
زمین تفته دهان باز کرده و پیکر نحیفش را میبلعد و بعد از اندکی درِ گشوده به جهان مردگان بسته میشود.
من میمانم و یک خاطرهی مهربان.
خاطرهی مهربانی مردی که آخرینبار سالها پیش دیدمش.
خاطرهی مهربان مردی که میدانم دیگر هرگز نخواهمش دید... .
فیلمسازی از جنس مردم؟
همیشه گفتهام از سینمای جشنواره پسند ایران تنها کسی که فیلمهایش را میپسندم جعفر پناهی است. وقتی فیلمهایش را میبینی میتوانی احساس کنی خیلی چیزها، انتخاب کارگردان است حتا اگر ضعیفاند نه اجبار و تن دادن به ضعفها، کاری که استادِ پناهی، کیارستمی میکند: ضعف و ناتوانیهایش را به عنوان سبکش جا میزند!
نکتهی دوم پناهی این بود که اگر فیلمهایش سیاه هستند، اگر دیدش نقادانه است، دستکم این شهامت را هم داشته تا در مصاحبهها و گفتگوهایش نیز حرفش را بزند و نگاه انتقادیاش را دنبال کند، به همین دلیل هم بهایش را بارها پرداخته است و بعد باز همین را مقایسه کنید با دیگرانی که فیلمهای به قول خودشان اجتماعی و نقادانه میسازند تا تنها در غرب نمایش دهند و بعد در موارد دیگر خفهخون میگیرند و جیکشان در نمیآید. به قول عزیزی برای له شدن یک سوسک زیر پاهای یک نفر یک ساعت فیلم میسازند اما برای مرگ دستهجمعی انسانها در برابر چشمشان حرفی ندارند.
در جریان شلوغیهای اخیر یکی دوباری عکسهایی از پناهی و ماشینش که مورد هجوم لباس شخصیها قرار گرفته بود منتشر شد و اکنون نیز خبر بازداشت او در بهشتزهرا همهجا پیچیده است.
کسی که در کنار مردمش تا زندان میرود، حق دارد که از آنها انتقاد کند، حق دارد نکات منفی جامعهاش را بزرگ کند، دایره بسازد، طلای سرخ بسازد، چرا که دست کم نشان میدهد با مردمش است، دلسوز است.
اما در این شلوغیها آن دیگر منتقدانی که همیشه تنها از ایرادهای جامعه ایرانی فیلم ساختهاند و جوایز جشنوارهها را درو کردهاند کجایند و چه میکنند؟
عباس کیارستمی فیلمش را در فرانسه به پایان برد؟ کسی انتظار حضور در شلوغیها را از او و دیگر همقطارانش ندارد اما دست کم از این شهرتی که با فروختن آبروی ایرانی در طی این سالها بهدست آورده استفادهای می کرد، حرفی میزد، حمایتی میکرد. هرچند دنیا را چه دیدی شاید فردا سفارشی برای ساخت فیلمی متناسب با این روزها دریافت کنند و آنوقت آنها نیز سبزپوش شوند، همه چیز بستگی به سبزی یا سیاهی مسئولان کن دارد انگار!
این اتفاقات را که میبینم، میاندیشم که در برتری دادن پناهی به دیگران اشتباه نکرده بودم. هنوز فکر میکنم جنس او جنس دیگری است.
تکرار و تکرار و تکرار....
من گمان نمی کنم راه رسیدن به دمکراسی و آزادی از مصلای تهران و خواندن نماز جمعه در پشت سر رفسنجانی بگذارد.
من باور دارم که
هیچ صیادی از جوی حقیری که به مردابی می ریزد مروارید صید نخواهد کرد... .
باز هم خبر بد....
هنوز توی هیچکدام از خبرگزاری ها این خبر را ندیده ام، اما دوستان می گویند عبدی امینی، آهنگساز نام آشنا نیز در میان مسافران هواپیمای توپولوف سقوط کرده در اطراف قزوین بوده است، خبر راست است؟
Free My Land
یک موزیک ویدئوی زیبای دیگر برای ایران.
سخنرانی
نورها روشن شدند، میکروفونها وصل.
زیپ شلوارش را بست، مگسی سمجی را که دور سرش میچرخید با حرکت دست دور کرد، پشت تریبون قرار گرفت و دهان گشود:
بوی گند نفرت سالن را پر کرد.
خبر بد....
اینروزها کم خبر بد به آدم نمیرسد.
تازه آمدهام، اخبار را نگاهی میکنم و اولین خبر این است، دلم میگیرد:
قصهگوی خوب بچههای خوب هم رفت...
یادش جاودانه باد.
یوتوی سبز پوش
بونو و گروه معروف U2 به حمایت از ایرانیان سبزپوش شدند...
از این لینکها برای دیدن ویدئوها بر روی یوتیوب استفاده کنید:
http://www.youtube.com/watch?v=O7cbTcPhmiQ
http://www.youtube.com/watch?v=7xh9evrO3XQ
کی کی را کشته است؟
یکی از استندآپ کمدینهای آمریکایی به نکتهی جالبی اشاره کرد، کمی دیر است اما بازگوییاش خالی از لطف نیست:
اگر دولت ایران ادعا میکند که سازمان سیا برای بوجود آوردن اغتشاش و دامن زدن به شلوغیها ندا را کشته است، پس ما هم میتوانیم ادعا کنیم که جمهوری اسلامی مایکلجکسون را کشته است تا توجه افکار عمومی و رسانهها را از مسائل امروز ایران منحرف کند!

نه
و من هنوز در فکر آن مادرم که رویای دیدن دخترش در لباس سپید را در کتان سپید پیچید
نه، این سهم ما نیست... .
ایکاش سر سوزنی اهل کتاب بودند...
ای کاش دیگر دولتمردان و سیاستمدارانمان نیز سر سوزنی اهل کتاب و مطالعه و فرهنگ میبودند. چه شاید پیش از بوجود آوردن این جنجالها پند بیضایی را میشنیدند و میفهمیدند که نباید از این سکوت ملت بیشتر از این سواستفاده کرد.
خودتان بخوانید این بخش از نمایشنامه سلطانمار نوشتهی بهرام بیضایی را:
یک توضیح لازم:
[ سفرای جابلصا و جابلقا برای گرفتن امتیازاتی به سراغ سلطان مار آمدهاند و او پیامی برای روسای آنها میفرستد]
سلطانمار: بسیار خوب، پس این پیام را ببرید![به سیاه] آهای سیاه-سیاه، برو آن وسط بخواب.
سیاه: بخوابم؟
سفیر جابلصا: فرمودند بخواب.
سیاه: خوابم نمییاد!
سفیر جابلقا: یعنی دراز بکش.
سیاه: خواب هم ببینم؟
سلطانمار: فقط خودت را بزن به خواب؛ بیحرکت! حالا این چیست آقایان؟ عین مرده؛ جسد.
سفیر جابلقا: مو نمیزند!
سفیر جابلصا: گویی سالهاست به رحمت حق رفته!
سلطانمار: حالا شما لطفآ بروید کلاه جسد را بردارید.
سفیر جابلصا: کلاه؟ با کمال میل.
سلطانمار: شما کفش جسد را بردارید.
سفیر جابلقا: هرچه بفرمائید.
سلطانمار: شما لطفآ جلیقهی جسد را بکنید.
سفیر جابلصا: چه افتخاری.
سلطانمار: و شما میتوانید جورابهایش را صاحب شوید.
سفیر جابلقا: چه سعادتی.
سلطانمار: شما بروید پیراهن جسد را دربیاورید.
سفیر جابلصا: آه، پیراهن.
سلطانمار: و شما بروید شلوار جسد را بکنید.
سیاه [ از جا میپرد و شلوارش را میچسبد]: این دیگر نه! این دیگر نه!
سلطانمار: میبینید آقایان؟ ملت به اینجا که برسد از جا بلند میشود!
اینبار شلوار از دست دادن حقِ انتخاب از میان چهار کاندیدای گزیده شده توسط حکومت و گذشته از صد صافی است! خود بخوان حدیث مفصل...
همین.
چند نکتهی ساده انتخاباتی...
مناظره (اگر بتوان این واژه را در توصیفش به کار برد) امشب کروبی و موسوی به نظرم یکی از مهمترینها در این مجموعه بود. دستکم برای من سوالاتی پیش آورد که پیشتر به آنها فکر نکرده بودم. به هر حال چند نکتهاش را دوست دارم اینجا با دیگران قسمت کنم:
١.ایکاش یهنفر پیدا میشد از جناب کروبی میپرسید:
شما که میخواهید از حقوق همهی شهروندان ایرانی فارغ از دین و مذهبشان دفاع نمایید، شما که اکنون دراویش از نظرتان بلامانع شدهاند، شما که به فکر زندانیان سیاسی هستید، نظرتان دربارهِ حقوقِ شهروندان/ایرانیانِ بهایی چیست؟ به قول خودتان میتوانید آنها را هم فارغ از دین و مذهبشان ببینید و حقوق اولیه زندگی را در سرزمینشان برایشان قائل شوید؟ میتوانید کلامی دربارهشان صحبت کنید؟
همچنین اگر مقدور است حداقل اسم آن کمونیسیتی را که واداشتهاند تا به دکتر سروش به دلیل حمایت از شما بدوبیراه بگوید افشا کنید تا مبادا ملت ذهنشان با به یاد آوردن نام نویسندهای سرشناس گمراه شود! هرچند در ذهن ایشان گویا هنوز شهروندان/ایرانیانِ با حقوقِ برابر با برچسبهای سیسال پیش سنجیده و به میزان برابریشان حقوق میگیرند! و االبته همین حضرت چند دقیقه بعدش به دفاع از حقوق همین نویسندگان و هنرمندان میپردازد.
٢.میدانم موسوی فرصت را مناسب دانسته بود تا از تریبون عمومی حرفهایش را به گوش مردم برساند، اما یک نکته ذهنم را مشغول کرده است و آن اینکه این مناظرهی امشب برای من نمونهای از به قدرت رسیدن اصلاحطلبان بود. همانگونه که در طول جلسه تمام و کمال اختیار در دست دوطرف بود -آن هم در سازمان صدا و سیمایی که به هیچ احدالناسی خارج از دایرهی بستهاش اجازهی حرف زدن نمیدهد- به همین شکل به قدرت رسیدن هرکدام از طرفین ماجرا در کشور یا حکومتی که به آنها اجازهی قدرتنمایی و حضور نمیدهد را میتوان تصور کرد. آیا موسوی پس از به قدرت رسیدن همینگونه از باز بودن عرصه برای تاختن به رقبا و مخالفانش استفاده خواهد کرد؟ صرف بودن با همپیمانان کافی است تا از شرایط به سودخود استفاده کنیم؟ این یک مناظره نبود، تسویه حساب بود. باز هم تاکید میکنم دلیل و انگیزهی موسوی را میفهمم اما از یک سیاستمدار انتظار دارم که دستکم معنای مناظرهی تلویزیونی را بداند. ایشان با علم به قوانینِ این مناظره پا به عرصه گذاشته است و اکنون به نفع خود همان قوانین را میشکند، اگر بحث مخالفت با قانونشکنی است پس کاندیدای ریاستجمهوری ما باید اولین فرد باشد که به قوانین احترام میگذارد حتا اکر به ضررش باشند. اینگونه دستبه یکیکردن و از فرصت استفاده کردن بر علیه احمدینژاد آخرین چیزی بود که من میتوانستم از یک کاندیدا با داعیه روشنفکری و متفاوت بودن توقعش را داشته باشم.
آقای موسوی وقتی صحبت از دفاع از دوران نخستوزیریشان میکنند متاسفانه سریع آنرا در هالهی محافظی مانند امام و خون شهدا میپوشانند. این گونه دفاع کردن برای من فرق چندانی با روش احمدینژاد که خود را آویزان امامزمان و رهبری میکند ندارد. گمان نمیکنم صرف دم زدن از امام و چسبیدن به آن مشروعیتی برای کسی بیاورد و یا دلیلی برای بهتر بودن کسی باشد. در همین مورد ساده ایکاش ایشان بیشتر به توضیحاتشان میافزودند و بر سر آنچه که کرده بودند میایستادند نه اینکه با انتسابِ همهچیز به امام و خون شهدا به شکلی دیگر همان بازی اتهامزدن احمدینژاد را در بیاورند: احمدینژاد مخالفانش را به همدستی با امریکا و اسرائیل متهم میکند، موسوی با اینکار زیر سوال بردن خود و دولتش را به مثابه زیر سوال بردن امام و شهدا و انقلاب قلمداد میکند. البته طرفداران دو آتیشه این نکته را فراموش نکنند که همین آقای موسوی نکات مثبت آن دوران را به عنوان افتخارات دولتش نام میبرد بدون منتسب کردنشان به جایی.
موسوی تاکید میکند همان آدم بیست سال پیش است و این اصلا خوب نیست، اتفاقن خیلی هم بد است. تاکید میکند بر انقلابی بودن خودش و بالطبع این لفظ انقلابی ناخودآگاه نقطهی مقابلش یعنی ضدانقلابی را در ذهن میآورد که اتفاقن این هم تفکر رایج همان دوران بیست سال پیش است به عنوان ملاک سنجش آدمها، زمانی که بسیاری به همین چوبِ ضدانقلابی بودن و یا به قول آقای کروبی کمونیست بودن تا پای چوبهی دار رفتند... .
و موسوی این حرفها را وقتی میزند که عصبانی شده و از کوره دررفته است و من به یاد میآورم آن جمله را که:
تا وقتی از کوره درنرفتهایم، نمیفهمیم چه اندازه ناخالصی در وجود ما نهفته است.
و نکتهی آخر اینکه چه شده که یکمرتبه همه دلسوز هنرمندان و روشنفکران ما شدهاند؟ قبل از دولت احمدینژاد این قشر کم از دست دولتهای دیگرکشیدند؟ سنتوری اولین فیلم ایرانی بود که توقیف شد؟ کتاب توقیفی دیگر نداشتهایم؟ موسیقی ما مشکل نداشت؟ واقعن بحث دلسوزی برای هنرمندان است و یا اینکه تنها استفاده تبلیغاتی/انتخاباتی است؟ وقتی کروبی هم به این ریسمان میآویزد دیگر باید به آن شک کنم... .
قصد از نوشتن این چند خط به هیچوجه نه طرفداری از کسی است و نه تاختن به دیگری. به عنوان کسی که دورادور این بازیها را تماشا میکند و کاملن بیطرف به داستان مینگرد چند نکتهی کوچک بهنظرم آمد، چند سوال ساده که دوست داشتم با دیگران در میان بگذارم. بخصوص دوستانی که احساس میکنم اینروزها آنچنان دچار تب انتخابات شدهاند که برخی چیزها را دیگر نمیبینند. شاید هم من اشتباه میکنم و دست کم این دوخط دلیلی میشود تا هرکس که واقعن دلسوز است به روشن کردن دیگران، دو خطی بنویسد و من و امثال من را از اشتباه دربیاورد.
همین
دیگران شلوارشان دو تا میشود، من دمپاییهایم!
نوستراداموس!
مینویسی بدون آنکه بدانی آینده را مینویسی.
ترسیم میکنی لحظهای را که رخ میدهد، اتفاقی که خودش میافتد و تو تنها به تماشایش مینشینی. به تماشای لحظهای که هنگام نوشتن شاید رخ دادنش را بسیار کودکانه و یا دور از ذهن میدانستی، اما رخ میدهد. دیر یا زود اتفاق میافتد.
باید با دقت بیشتری بنویسم. آینده را قشنگتر، هر چند دور از ذهن اما زیباتر: شاید روزی رخ داد و اتفاق افتاد، بگذار زیبا باشد، درست مثل همین یکی... .
دلتنگیهای شبانه
میدانم باور نمیکنی و میخندی
اما
خانه بوی تو را گرفته است
بانو
عطر تو پیچیده در پیراهنم
رد نگاهت مانده بر پنجرهی کوچک
برای همین دلتنگم
جای تو خالی است... .
آخرین شانس هاروی
جالبه، فکر میکنم دست کم برای دیدن همین یک صحنه باید این فیلم را ببینم.اینجا را کلیک کنید و بخوانیدش!
بعد از آن این شعر کوچولو هم میچسبد.
یک فیلم کوتاه
یک فیلم کوتاه جالب، توضیحی نمیدهم، نگاهش کنید. خود فیلم به اندازهی کافی گویاست . البته نیازی به دانستن زبان هم ندارید. هشداری است به هر دو سوی این داستان:
یکی از مشکلات ما این است که همیشه از یاد میبریم که پیشتر کسی، نازنینی هشدارمان داده است که:
هیچ صیادی از جوی حقیری که به مردابی میریزد مروارید صید نخواهد کرد... .
موریس ژار، یکی از بزرگترین آهنگسازان دنیای سینما درگذشت.
سالها ملودیهای جاودانهاش را زمزمه کردیم. چقدر از فیلمها را با ملودیهای او به یاد میآوریم. محمد رسولالله بدون موسیقی موریس ژار و آنتونی کوئین برایتان قابل تصور است؟
آقا بخوانید، قضاوت با خودتان.
از وقتی فیلم ده نمکی رکورد فروش رو زده ,شبها راحت میخوابم!
من فیلم را ندیدهام اما دیدن همان قسمت اولش بسنده بود تا بتوانم با بخش عمدهای از این نوشته موافق باشم. خلاصه اینکه باور دارم میشود هر اثرهنری را بدون نگاه به سازندهاش و با اعتبار به داشتن حداقل مشخصات هنر مورد ارزیابی قرار داد، حتا اگر صد در صد با سازندهاش مخالف باشی. اما وقتی صحبت از هنر نیست، وقتی که تنها دکان و کاسبی است و مسخرهبازی، آنوقت میشود اینگونه نالید.
آنان که اینروزها دورو بر من هستند میدانند که این مثل شده است ورد زبانم که:
خلایق هرچه لایق!
این مثل به همان جوانب زندگیمان قابل تعمیم است.
عیدانه
نیمه شب است. تازه برگشتهام خانه. ایمیلم را چک میکنم. مهربانی در پاسخ به یادداشت قبلی ترانهی بهار آمد را با صدای منصور برایم ایمیل کرده است. بر میگردم به چند سالی قبل. خاطرهها باز جان میگیرند.
من این ترانه را بسیار دوست دارم. یکی از جاودانههاست. منصور گوش نمیکنم اما این یکی از معدود ترانه هایش است که دوست دارم. آنقدر از این ترانه خاطره دارم که با هر صدایی بشنوم برایم دلنشین است. اگر کسی نسخهای از اصلش با صدای فریدون را جایی سراغ دارد لطفآ مارا بی خبر نگذارد.
محمود جان سپاس. عیدانهات امشبمان را ساخت. من اکنون همسفر خاطرات دورم:
من آن روزم که صبحم صبح پائیزه...
نوروز
نمیدانم چرا، هیچ بهاری تاکنون اینقدر سرد نبوده است.
دلم لک زده برای صدای فریدون فروغی که بخواند:
بهار اومد، بهار اومد، بهار اومد...
ای کاش کاستش همراهم بود
ای کاش همه خاطراتم همراهم بود
ای کاش بچه ها بودند، باز دور هم
ای کاش دیروز همراهم بود
ای کاش بهار، بهار بود و من بی نیاز از ای کاش گفتن.
بهار به تقویم و تاریخ نیست. نوروز هر روز نویی است، اگر نو باشد.
برای باور بهار نشانهای میخواهم.
نشانم بده.
لاف آخر!!!
این لاف آخر هم بدطور کار دست ما داده است. یکی از استادان آخر هفتهی گذشته ایمیل زد که فلانی یکی از پروژهها کارگردانش بیمار شده است و نمیتواند کار را تمام کند، میتوانی به سرانجامش برسانی؟ ما هم در رودربایستی قرار گرفتیم (البته بماند که ما کلآ نه در مرامان نیست بخصوص در مورد اساتید خاصه!)و رگ آبادانیمان گل کرد و نه نگفتیم و اکنون بدطور به غلط کردم افتادهایم! همزمان با این به دو نفر دیگر هم قول همکاری دادهام ( یکی را باید برای کار کلاسی انجام میدادم اما دومی جزو لاف آخریها بود!) و به این ترتیب باید تا پایان این ماه پنج پروژه را فیلمبرداری کرده و به سرانجام برسانم، باقی کارهای نوشتاری و درسی هم بماند! به هر حال این لاف آخر حسابی کار دستمان داده است، اگر تا مدتی خبری ازمان نبود مشکل از رگ جنوبیمان است، شرمنده همه دوستان. با تعطیلات ایستر بر میگردم.
حاجی واشنگتن
برای اولین بار به وبلاگ حاجی واشنگتن رفتم، صفحهی اولش را نگاهی انداختم و این دو مطلب چشمم را گرفت:
فروختن خیار در کنار گوجه ممنوع!
از آن چیزهایی است که نمیشود باورش کرد، هر چند حقیقت دارد.
و
آدمها!
بدطور با این نوشته حال کردم و موافقم!
و در نهایت فکر میکنم وقتی در چند دقیقه میتوانی در یک وبلاگ دو مطلب دلنشین پیدا کنی پس دلیل کافی برای اضافهکردن لینکش و خواندن گاه به گاهش داری.
باز چاپ
این همین الان به دستم رسید: بازچاپ مصاحبهای با کارگردان فیلم کشتن درست است که پیشتر در آدمبرفیها چاپ شده بود. من تا این لحظه از بازچاپش بیاطلاع بودم. به هر حال باز دمشان گرم که از منبع اصلی اسم بردهاند و نام مترجم را از قلم نیانداختهاند، با این اوضاع و احوال دزدیهای اینترنتی همین هم از سر ما زیادی است!
هشدار: این سایت دارای مطالب فرهنگی است!
قصد نوشتن دربارهی هقتان را نداشتم. نمیخواستم شکوه کنم و یا حتا اعتراض. میدانستم بسیار بزرگانی هستند که خواهند گفت و نیازی به گفتن من نیست. اعتراض هم بیفایده است. سر کوبیدن به دیوار سنگی به نشان اعتراض حتا روزنی کوچک در دیوار ایجاد نمیکند اما سر را میشکند. اما چه شد که توبه شکستم؟
با کسی که به تازگی از سفر ایران آمده بود حرف میزدم. مرا متهم به بدبینی میکرد. به اینکه شرایط امروز ایران آن چیزی نیست که ما در ذهن داریم و شرایط خیلی بهتر شده و عوض شده و چیزهایی میبینی که نمیتوانی تصورش را هم بکنی. از نظر ظاهری با این حرف موافقم. عکسهای امروز ایران و آدمها را میبینم به اندازهی کافی گویا هستند برای نشان دادن این آزادیها! اگر اسمش را بشود آزادی گذاشت. به هر حال نسل ما این تجربهی شیرین را داشته است که به خاطر آستین کوتاه و یا ژل مو و یا شلوار لی بازداشت شود و مورد توهین قرار بگیرد. وضع نسل قبل از ما که بسیار بدتر بود، باز ما آزادیهایی داشتیم که آنها از آن هم محروم بودند. هرچند هنوز هیچکدام از ما نفهمیدهایم که ربط پوشیدن شلوار لی و یا آستین کوتاه به توهین به خون شهدا چیست. هر بار کسی بهخاطر این مسائل کوچک به اصطلاح به ما گیر میداد اولین توجیهاش استفاده از همین عبارت توهین به خون شهدا بود! اما امروز عوض شده است گویا. تصاویر و ظاهرش که اینگونه میگویند.
ربط این داستان بلند را به هفتان خواهم گفت. قبل از آن بگذارید یک خاطره بگویم:
شانزده یا هفده ساله بودیم، همان حدود، حبیب یک فیلم کوتاه ساخته بود که من عکاسش بودم. فیلمبرداری تمام شده بود و نگاتیوهای عکسها را داده بودم برای چاپ. دقیقآ یادم هست. ساعت حدود پنج بعد از ظهر بود و رفته بودم تا عکسها را بگیرم. ساعت شش تمرین تئاتر داشتم و میباید در ادارهی ارشاد (محل تمرین) حاضر میشدم. عکسها را گرفتم و از پاساژ تازهساز ملت در شاهین شهر بیرون آمدم که در پیادهروحبیب را دیدم با دست شکستهاش آویزان به گردن به همراه دائیاش. ایستادیم به سلام و احوالپرسی و گفتم عکسها را چاپ کردهام و از کیفم درشان آوردم به حبیب نشان دهم که دستی بر شانهام خورد. برگشتم. سرگشت نیروی انتظامی بود که با لحن پرخاشگرانهی همیشگیشان بیآنکه بپرسد چه میکنیم و یا چه میخواهیم به سربازان همراهش دستور داد بنده را به پشت ماشین گشت بیاندازند و به قول خودشان بازداشت کنند. حبیب دست شکسته هم نفهمیدم چطور در رفت. ما را گرفتند و انداختند پشت پاترول و چند ساعتی خدمت حضرات بودیم بدون آنکه بدانیم چه جرمی مرتکب شدهایم. بعد هم بردندمان به قرارگاه و یا پاسگاهشان و نمقداری علافی و توهین در آنجا و گرفتن تعهد که دیگر گذرمان به آنجا نخواهد افتاد و دست آخر هم بعد از چند ساعت علاف شدن و ماندن از کار و زندگی در نقطهای دورافتاده از شهررهایمان کردند که برو به امان خدا. نه من میتوانستم بپرسم که دلیل این به نوعی بازداشت و علاف شدن چه بوده و چه کسی باید پاسخگویش باشد و نه طرف مقابل اصلآ لازم میدید توضیحی بدهد. و تنها این نمونه نبود. هر کس از مامور نیروی انتظامی(کمیتهی سابق) تا جوجه بسیجیهایی که هنوز پشت لبشان سبز نشده بود به خودشان اجازه میدادند که بدون نیاز به توضیح دادن هر برخورد توهینآمیزی که میخواهند با مردم داشته باشند. این یکی از چیزهایی بود که حال من را به هم میزد.
امروز میگویند دیگر از این خبرها نیست. دیگر به آن شکل افراطی به آدمها در خیابان گیر نمیدهند. اوضاع بهتر شده است. باور نمیکنم!
شاید ظاهر اینگونه باشد اما باطن چی؟ در این یک هفته ده روزی که هفتان توقیف شده، هفتانی که نه آستینش کوتاه بود و نه شلوارش لی، من مانند خیلیهای دیگر منتظر بودم تا دلیلی برای این توقیف اعلام شود. تا بدانم مشکل از کجاست. تا همین چند روز پیش صاحب سایت هم دلیلی نداشت. اینکه میگویم تا چند روز پیش به خاطر تصمیم اخیرش بر توقف سایت است، گفتم شاید درگوشی حرفی شنیده، از آن چیزها که برای بدتر نشدن اوضاع باید بشنوی و با خود نگه داری تا شاید این مهر سکوت بر لبان دری برایت بگشاید. گفتم شاید چون نمی تواند راز بگشاید هیچ نمیگوید. این چیزی است میان او و مسئولین. اما من نیز به عنوان یک مخاطب و عضو سایت حقی دارم. باید بدانم چرا؟ مشکل از کجاست؟ برای من این برخورد نه تنها فرقی با آن برخوردهای قدیمی که مثالی از آن را گفتم ندارد که حتا بدتر هم هست. در آن موارد با مامور بیسوادی طرف بودیم که طرف مقابلش را نمیشناخت و بر اساس ذهنیتهای عقبماندهاش قضاوتی میکرد و عملی، اما در این مورد اینگونه نیست. دو طرف ماجرا مشخص هستند. نه اینوری جوانکی است ناپخته که نیاز به توجیه و امر به معروف کسی داشته باشد و نه طرف مقابل سرگشت بیسوادی که حتا حرفزدن عادی هم بلد نیست. اما هنوز یک بخش ماجرا خود را بینیاز از توضیح میبیند. هنوز استدلالش برای اینکه من میگویم است.
و برای همین هم میگویم که اعتقاد دارم هنوز در ایران تغییراتی رخ نداده است. همهچیز ظاهرسازی است. و البته مقداری هم از ترس است. نمیشود توی سر چندین میلیون جوان زد و دائم بخاطر مدل مو و نوع لباس تحریکشان کرد اما میشود توی سر نهایت چند هزار خوانندهی خستهِ یک وبسایت فرهنگی زد. نه صدایشان به جایی میرسد و نه کسی ابایی ازشان دارد. آنها اگر هم بخواهند کاری بکنند در همین فضاها میکنند نه در خیابان با شیشه شکستن و ماشین آتش زدن. همین یک وجب جا را هم که ازشان بگیری عملآ زندانیشان کردهای: دست بسته!
تا زمانی که مشابه این برخوردها در جریان است، من هیچ تغییری را باور ندارم.
یک پیشنهاد به هفتانیها:
در غرب قانونی وجود دارد و آن اینکه اگر شما وبساتی دارید که دارای مطالب بالای هجدهسال و بخصوص سکسی است باید در صفحهی اصلی سایت هشداری قرار دهید تا مخاطب خود تصمیم بگیرد که آیا میخواهد وارد سایت بشود و یا بدون دیدن مطالب از آن خارج شود چرا که گاه شما بدون غرض و به اشتباه وارد سایتی میشوید که نمیخواهید مطالب آن را ببینید.
اگر اینقدر مشکل هست بد نیست برای صفحهِ اصلی هفتان هم چیزی مشابه طراحی شود تا مبادا به بعضی آسیبی برسد! چیزی مانند این:
هشدار!
این سایت حاوی مطالب فرهنگی و لینک به اخبار روز هنری است.
می خواهم وارد شوم
میخواهم خارج شوم
شاید به اینگونه از بار غیراخلاقی سایت کاسته شود و مجددا راه بیافتد؛ باور کنید بدطور از اخبار دنیا دور افتادهایم.
چو عیبش گفتی حسناش نیز بگو...
حتمآ خبر اعتراضات به فیلم کشتیگیر را شنیدهاید. اگر نه این چند نمونه را داشته باشید تا عرض کنم:
مشکل همه هم مبارزهی آخر شخصیت اصلی فیلم با یک حریف قدیمی (نه دشمن به روایت مخالفان) به نام آیتالله است.
قصد نقد فیلم را ندارم اما اگر به همهی منابع اعتراض نگاه کنید میبینید که در وهلهی اول همه آنرا توهین به ایرانیان نامیدهاند و صد البته هیچکس به نام آیتاللهاش اشاره نمیکند.
دوم اینکه اگر بحث بر سر توهین به ایرانیان است پس بد نیست آن دکتر متخصص قلب در بیمارستان را هم به یاد بیاوریم. همان که به رام توصیه میکند دست از کشتیگرفتن بردارد اگرنه برای سلامتی اش خطرناک خواهد بود. مثلمآ نویسنده و کارگردان فیلم و یا به قول مخالفان هالیوود الابختکی و بی دلیل نام آن دکتر را مویدی زاده نگذاشته است و یک بازیگر ایرانی را برای ایفای آن نقش استفاده نکرده است( نامش هست آرمین امیری، دوست داشتید اینجا می توانید عکسش را با میکی رورک ببینید)
تا اینجایش دروغ نیست، هم آیت الله داریم و هم متخصصان قلب و مغز و سایر رشته ها که به نوعی حیات و اقتدار کشورهای غربی تا حدی مدیون آنان است ( سعی کردم به همان شکل نمادینی که همه فیلم را می بینند توصیفش کنم، زیاد سخت نگیرید لطفآ). پس اگر هم بخواهیم با این دیدگاه مخالف خوان جلو برویم باید تجدید نظری کرده و ببینیم پس آیا براستی مسئله بر سر ایرانیان است و یا...؟
و سومین نکته ارجاعتان می دهم به صحنه ای که رام (یا رَم) از بیمارستان مرخص شده و در اتاقش تنهاست و یکی از بچه های محله را می آورد تا با او پلی استیشن بازی کند (اصل بازی پلی استیشن نیست، یکی از انواع مشابه است که چون آشنایی ندارم قادر به یادآوری درست نامش نیستم). بازی بر اساس شخصیت رام طراحی شده است. در آن مسابقه رام با یک عرب می جنگد و بچه توضیحات جالبی درباره ی حریفان فرضی رام در آن بازی (و بازی های مشابه کامپیوتری) می دهد. اینکه همیشه حریفان بر اساس اتفاقات واقعی انتخاب می شوند، قبلآ با نگاهی به جنگ جهانی دوم طراحی می شدند، پس از آن توجه به جنگ خلیج و اعراب بود و این دلیل عرب بودن حریف رام در آن بازی است. این بازی و ربطش به واقعیت را هم فراموش نکنید. فکر می کنم این نکات به اندازه ی کافی گویا باشند که نیازی به تفسیر من نداشته باشند.
قبل از هیجان زده شدن بهتر است کمی با دقت بیشتر فیلم را ببینیم. مطمئن باشید آمریکایی ها اینقدر احمق نیستند که دست کم در ملآ عام شعار مرگ بر کسی سر بدهند!
پانوشت:
دو نکته را یادم رفت بنویسم:
اول اینکه شما با یک مسابقه کشتی کج طرف هستید نه کشتی معمولی. مسابقات کشتی کج هم بیشتر نمایشی هستند. یعنی طرفین نقشهایشان را می دانند و برنده و بازنده نهایی مسابقه از پیش مشخص است و هر دوطرف به بازی کردن این نقش راضی هستند. کما اینکه در همین فیلم هم رم قبل از مسابقه با آیت الله صحبت می کند و قرارهایشان را می گذارند و بعد در طول مسابقه همین قرار و مدارها به شکلی مورد تمسخر قرار می گیرند. در اینگونه مسابقات هیچ چیزی به جد مابین طرفین اتفاق نمی افتد، ابله کسانی هستند که در کنار نشسته اند و آن درگیری های ساختگی را باور می کنند.
دوم اینکه می توانید از هم اکنون اسکار را در دستان میکی رورک ببینید.
تا بعد، به جای آنکه از تماشاگران مسابقه باشید و با هر پرچم تکان دادن یا شکستنی هیجان زده شوید، فیلمتان را تماشا کنید و ازریشخند شدن قدرتمندان لذت ببرید. بگذارید آنهایی که در این فیلم مورد ریشخند قرار گرفته اند هر چه می خواهند داد و هوار کنند. به یاد بیاورید در صحنه ی نهایی این آیت الله است که وقتی ضعف رم را می بیند از او می خواهد که برای تمام شدن بازی ( و به نوعی زنده ماندن او) قهرمانانه پیروز شود. بازی باید آنگونه که باید به پایان رسد.
کسی چون پدربزرگ
قبلآ هم اینجا دربارهاش نوشتهام، باید سر فرصت بگردم و دوباره بیابمش.
یکی از کسانی که خود را بسیار مدیون آموختن از او میدانم مهدی آذریزدی است؛ همان نویسندهی نام آشنای قصههای خوب برای بچههای خوب.
چند شب پیش به او فکر میکردم. نمیدانم چرا، اما به یاد او افتاده بودم. با خودم میاندیشیدم که او آنگونه که باید ارج ندیده به خاطر زحمتهایی که برای فرهنگ ایرانزمین کشیده است. برای من جایگاه او بسیار بالاتر از بسیاری از این روشنفکران و شبهروشنفکرانی است که با نوشتن یکی یا دو یا تو بگو صد کتاب برای تعدادی خوانندهی محدود گمان میکنند شاخ غول شکستهاند، همان کتابهایی که بیشترشان آدم را از کتابخواندن بیزار میکنند!
متاسفانه ما هیچوقت دو دسته را جدی نگرفته و نمیگیریم: یکی کمدینها و دیگری کسانی را که در عرصهی کودک کار میکنند. و عجب اینکه هردوی اینها جدیترین ِ کارها را انجام میدهند.آنچه آنها در پیشبرد فرهنگ یک جامعه انجام میدهند(آگر کارشان را درست انجام دهند) بسیار عمدهتر و بنیادی تر از هر حرکت دیگری است و اگر ایندو راه را به بیراه روند آنوقت باید نگران جامعهی فردا شد. اگر نگاهی به دیروز خودمان بیاندازید میبینید که دقیقآ جای این دو دسته در جامعهی ایران بسیار خالی بوده و آنچه که در زیر این نامها حضور داشته بیشتر بیراهه میرفته، همین است که من امروز احساس میکنم در سراشیب سقوط پیش میرویم و فردایمان چندان روشنتر از امروزمان نخواهد بود.
وقتی به عرصهی کار برای کودک فکر میکنم، بویژه بخش داستاننویسی، یادم نمیآید که بعد از صمد بهرنگی(از نظر زمان نه جایگاه) کسی اینگونه عاشقانه و درست و ریشهای برای کودکان کار کرده باشد. آنانی که به فرهنگ کتابخوانی و ترویجش در جامعه میاندیشند باید بدانند که بیش از همه چیز به عاشقانی چون این مرد نیازمندند و حمایت از آنان، اگر میخواهند ریشهای کار کنند.
این همه درد دل کردم تا بگویم گزارشی یافتم از دیداری با مهدی آذریزدی؛ کسی چون پدربزرگ، این نامی است که من به او دادهام. خودتان بخوانید:
بنویس تا بچههای خوب فردا هم بخوانند
این مطلب به علت...
این مطلب به علت قطعی شماره تلفنهای زیر صفحهی تلویزیونتان نوشته شده و نیازی به است ندارد.
بیبیسی (شبکههای انگلیسیزبانش) دارای استانداردهایی است که یک سروگردن از شبکههای دیگر بالاتر هستند؛ از نوع خاص تصویربرداری و طراحی صحنهها و رنگآمیزی بگیر تا استفاده از زبان و تنظیم خبر و تدوین خلاقانه همه و همه تفاوتهایی با دیگر شبکهها دارند. همین تفاوتها هستند که به ویژگیهای بیبیسی تبدیل میشوند. تنها یک نمونهاش استفاده از رنگ قرمز به عنوان رنگ ثابت و به نوعی آیکون این شبکه است. ریشهی این رنگ قرمز هم بالطبع در فرهنگ انگلیسی است و اهمیت این رنگ در تاریخشان: تنها به یاد بیاورید اتوبوسهای قرمز انگلیسی را، باجه تلفنهای قرمز انگلیسی را، صندوقپستهای قرمز انگلیسی را و مشابه آن.
بخشی از این ویژگیها را میتوانید در بیبیسی فارسی هم ببینید. استودیوهای خبر بخش فارسی بسیار مشابه مادرِ انگلیسیشان هستند. اینکه میگویم مادرِ انگلیسی برای این است که به نظر من شبکههایی از این دست مانند فرزندان دورگهاند: از یک مادر انگلیسی و پدر ایرانی. حال این بچه چه مقدار از پدر و مادرش به ارث برده باشد مسئلهای است که باید به آن توجه کرد چرا که به هر حال ما ایرانیها این نکته را در ذهن داریم که:
پسر کو ندارد نشان از پدر تو بیگانه خوانش نخوانش پسر!
در کل بخش مادری یعنی قسمت تکنیکی این شبکه قابل قبول است. حال باید منتظر ماند و دید این فرزند از پدر چه به ارث برده است.
تا این لحظه تنها دوبار و حدود چهار یا پنج ساعت از برنامههای این شبکه را دیدهام. از دیگر شبکههای فارسی زبان بهتر است و برای من انتخاب اول است و از راه افتادنش بسیار خوشحالم. اما در همین نگاه کوتاه به برنامهها چند نکتهی کوچک به نظرم آمد. این نکتهها بیشتر مربوط به بخش پدری است!
در یکی از برنامهها خانم مجری میگوید:
برای تماس با ما از شماره تلفنهایی که در زیر صفحهی تلویزیونتان میبینید استفاده کنید(یا جملهای مشابه این).
من هرچه به زیر صفحهی تلویزیونم (مونیتورم) نگاه میکنم شمارهای نمیبینم. در قسمت پایین صفحه شمارههایی نوشته شده است اما در زیرش هیچ چیزی نیست!
اخبار: روسیه و اوکران برای پایان دادن به مشکل قطعی گاز... .
سالها پیش در شاهین شهر خودمان هر تابستان مشکل قطع آب داشتیم. روزی پارچهای بزرگ بر سردر ادارهی آب شهر نصب شد که بر روی آن جملهای مشابه نوشته شده بود: به علت قطعی آب... . تا آنجا که من میدانم (و همان زمان برای اطمینان بیشتر موضوع را با یکی از دبیران ادبیات نیز در میان گذاشتم و ایشان نظری مشابه داشتند) قطع شدن فعلی است به یک معنا و قطعی کلمهای است با معنایی متفاوت (میتوانید نگاهی به تفاوت قطع با قطعی در فرهنگ لغت دهخدا و معین بکنید). بهتر آن است که جملاتی از این دست به این شکل نوشته شوند که: به علت قطع آب، یا مشکل قطع گاز. دیگر نیازی به استفاده از ((ی)) اضافه نیست. البته مشابه این استفاده را در بسیاری از وبسایتها و پایگاههای خبر رسانی فارسیزبان میبینیم (نمونههایی از آن). با این وسعت استفاده من شک میکنم که شاید آن دبیر ادبیاتمان به ما آموزش اشتباه داد.
است: این کلمه گویا یکی از کلمات ممنوعه در شبکهی بیبیسی است. در بیشتر جملات این کلمه حذف میشود مثلآ: حماس گفته (است) که حملات اسرائیل نتوانسته (است) آسیبی به توان نظامی حماس برساند. در این مثال میتوان(( است)) اول را به قرینهی(( است)) دوم حذف کرد اما هر دو را با هم؟ شک دارم. این حذف شاید لحن خبرها را روزمرهتر و خودمانیتر کند اما آیا درست است؟ این پرسشی است که برای من بوجود آمده است و پاسخش را نمیدانم و بد نیست دوستانی که بیشتربر حوزهی زبانشناسی اشراف دارند کمی در آن تامل کرده و دستکم افرادی چون من را آگاهترکنند.
در همهی موارد مشکل به نوعی برمیگردد به عدم آشنایی و تسلط کافی گویندگان بر زبان فارسی. به این نکته اضافه کنید مجریهایی را که در همین چند برنامه و معرفینامه میتوانید ببینید و برخیشان از حداقل استانداردهای بیان برای گویندگی برخوردار نیستند. ایراداتی مانند نداشتن صدای خوب و پخته (بخصوص برای بخشهایی که قرار است گفتههای فردی به زبانی دیگر همزمان به فارسی گفته شود)و یا داشتن تلفظ خاص در بیان برخی حروف نمونههایی هستند که مشابه آنها را در شبکههای لسآنجلسی بسیار میتوان دید، اما فراموش نکنید که قرار نیست بیبیسی را با تلویزیونهای حمید شبخیز و امیرقاسمی مقایسه کنیم، چه صرف بهتر بودن از آن شبکهها دلیلی بر خوب بودن یک شبکه نیست.
و نکتهی آخر اینکه:
در یکی از گزارشهای بیبیسی به مناسب آغاز دوران ریاستجمهوری اوباما به عنوان اولین رئیس جمهوری سیاهپوست آمریکا به نکتهی جالبی به عنوان نمونهای از تبعیضات نژادی بر علیه سیاهپوستان اشاره شد و آن اینکه:
((تا شصت سال پیش سیاهپوستان باید از در مخصوص خود سوار اتوبوس میشدند و در قسمت عقب اتوبوس مینشستند.))
امیدوارم حداقل شصت سال بعد مبارزان حقوق زنان ما در مصاحبههایشان بتوانند از این نکته استفاده کرده و جملهای مشابه در بیان تبعیض جنسی در ایران بگویند، مثلآ چیزی مانند این:
تا شصت سال پیش زنان ایرانی باید از در مخصوص خود سوار اتوبوس میشدند و در قسمت عقب اتوبوس مینشستند.
غزه به روایت کارتونیستها
به اندازهِ کافی اینروزها همه دربارهی غزه و آنچه در آنجا اتفاق میافتد حرف زده و میزنند. من چیزی برای اضافه کردن ندارم. اما توصیه میکنم این مجموعه کارتون/کاریکاتور را با موضوع بچههای غزه ببینید. بعضیهایش بسیار زیبایند. تنها برای آنکه تحریکتان کنم تا بر روی لینک زیر کلیلک کرده و دانه دانه به تماشایشان بنشینید، یکی را که بیش از همه به دلم نشست اینجا بازچاپ میکنم:

کارتونیست: عماد حجاج، روزنامهی القاد
توضیح: در صفحهی جدید از فلش خاکستری رنگ پایین صفحه برای تعویض صفحات استفاده کنید.
قاعده بی استثنا
جناب حسین پارسایی را شاید بشناسید، اگر هم نشناسید چیزی از دست ندادهاید چه میشود گفت خوشا به حالتان.
به هر حال ایشان که تا چند سال پیش دنبال جناب مسافر میدویدند امروزرئیس مرکز هنرهای نمایشی ایران هستند، یکی دیگر از نمادهای پسرفت! اما برای اینکه کمی بهتر با این حضرت آشنا شوید این تکهی سرشار از ریا را بخوانید تا بفهمید این پستها چگونه به دست میآیند:
پیام مدیر مرکز هنرهای نمایشی به پنجمین همایش سراسری آئینهای عاشورایی
اما هنوز جوهر قلم ایشان خشک نشده به قول معروف در همان دم گوشمال حق میرسد و چشم او را چنان میگشاید که کار به گوش کشیدن هم نمیرسد! پس مطلب اول به سرعت از صفحهی اصلی خارج شده و جایی آن پشت و پسهای سایت گم و گور میشود و این دومی جایگزیناش میگردد.
بخوانید خبر دوم را:
اگر به متن خود ایشان مراجعه کنم که از قول یکی از همکاران -بخوانید همکاسهها- میفرمایند ((هیچگاه طی این سالهای گذر عمر با این روشنی حضور آقا را حس نکرده بودم، یقین دارم خودش همه چیز را جور کرد و آبروی ما را خرید)) باید بگویم:
حسین یا منصور جان، به استدلال خودت شاهد از این بهتر، آقا به زبان بی زبانی میفرمایند شما لطفآ همان منصور باش و نام ما را خراب و بازیچهی پست گرفتنت نکن که دفعهی بعد بدطور آبرویت را میبرم. این دستمال را جای دیگری پهن کن حاجی جان!
Iran: a nation of bloggers
اینرا به طور اتفاقی یافتم. یک انیمیشن کوتاه کار چهار دانشجوی غیر ایرانی مدرسهی فیلم ونکوور دربارهی وبلاگنویسی در ایران. کوتاه است اما با این همه نشان میدهد که بلاگرهای ایران در سطح جهانی چه اندازه خود را مطرح کردهاند. به گفتهی همین فیلم ایران سومین جمعیت وبلاگنویس دنیا را دارد!
اگر هم در اینجا نتوانستید ببینید به صفحهی اصلی آن مراجعه کنید:
در اینجا
پشت صحنه
چند هفته ی گذشته را درگیر فیلمبرداری یک کار کوتاه بودیم به سفارش موزه ی جنگ افزار لیدز. دو روزی را به قلعه ای قدیمی (بولتون کستل) در شمال همین منطقه ی خودمان رفته بودیم و به روش چهارصد سال پیش شبی را در قلعه در کنار آتش به عنوان تنها منبع گرمایی خوابیدیم. روزی بین 12 تا 16 ساعت کار کردیم و البته هنوز راشهایمان را ندیده ایم(یعنی تهیه کننده کمی دست دست کرد برای فرستادنشان به لابراتوار برای چاپ و الان هم لابراتوار علافمان کرده است) تا بفهمیم چه دست گلی به آب داده ایم. کمی از فیلمبرداری مانده که آن هم در یک ماه آینده انجام خواهد شد.
یکی از همراهان از پشت صحنه ی این دوروز فیلمبرداری کرد و اکنون آنرا بر روی سایت یوتیوپ قرار داده است: با یک کلیک می توانید در پنج دقیقه گزارشی از این دو روز ببینید والبته آن دوستانی هم که دلشان برای دیدن چهره ی مبارک ما تنگ شده می توانند رفع دلتنگی بنمایند! همین
میزنم از ریشه تیشه بر خود!
وقتی خبری بخوانی از مبارزه با خرافات در ایران تنها چیزی که کم داری در آوردن دو شاخ است. میگویند افتادهاند به جان درختان کهنسال به منظور مبارزه با خرافات. در خرافه بودن اعتقاد نهفته در این دخیل بستن به درختان شکی نیست، اما چه کسانی اینرا میگویند؟ کسانی که خود به هزار خرافهی به مراتب متحجرانهتر و احمقانهتر هنوز آویزانند؟ مشکل خرافات است یا کسادی دکان؟ نکند حضرات در اصل رقبا را از صحنه خارج میکنند؟ چه اگر شاید این درختان هم ممر درآمدی بودند و آب و نانی به برخی متولیان میرساندند نه تنها اینگونه از ریشه نمیکندندشان، که شاید مسیر رسیدن به آنها را هم آسفالت میکردند، از این پس با آبهای متبرک آبیاریشان میکردند، ریسه و چراغ دورتادورشان میآویختند و طلاکاریشان میکردند.
ای کاش این درخت اینجا سبز نمیشد، این دکان اگر کمی دورتر بود شاید به این زودی بسته نمیشد!
این خود ِ خبر، بخوانی
در اینجا هم میتوانید عکسهایی از آن درخت کهنسال را ببینیدد
و اگر دوست داشتید این نامهی اعتراض را امضا کنید. نامتان را کامل میخواهد. نترسید، فکر نمیکنم امضای نامهای چنین برای کسی دردسری درست کند. بیایید تمرین برای دستبرداشتن از محافظهکاری ایرانی را از همین چیزهای کوچک شروع کنیم، شاید در آینده یاد بگیریم که علاوه بر درختان، انسانها هم هستند؛ انسانهایی که باید به بیگناه کشته شدن آنها هم اعتراض کرد، که هیچ چیز برابر با ارزش جان یک انسان نیست خاصه آنان که آزادگانند، اگر نترسیم!
اول از همه این نتایج ششمین جایزهی ادبی اصفهان است که رمان "آخرین سفر زرتشت" نوشتهی فرهاد کشوری رتبهی سوم را به خود اختصاص داده و مایهی خوشحالی است و جای تبریک دارد. فرهاد خان، منتظر کار جدیدیم...!
دو. شمارهی تازهی آدم برفیها هم در آمد و این هم آن مطلب تئوریکی که قولش را داده بودیم:
یک تدوینگر چه میکند؟
قابل توجه جفت علیهای تدوینگرمان بخصوص اگر از نوع احمدیاش باشد.
باشد که بخواند و به همین علت یادی از رفقا بکند به نوشتن ِ خطی چند.
و باز باشد که حسین خان به خاکساری پیغام به راست برد و به راست آورد تا هیچکس دروغزنش نخواند! (این تکهی آخر کمی خصوصی شد و شاید تنها برای من و چندی دیگر معنا داشته باشد، بگذارید گهگاه یادی هم از رفاقتهای نابمان بکنیم)
باقی ندارد. زیاد نوشته ام در اینجا که اینروزها حسابی سرم شلوغ است، خودم دیگر از این جمله بدم آمده است پس تکرارش نمیکنم.
بدون شرح!

رادیو زمانه به کجا میرود؟
به تازگی هروقت پای کامپیوترم و کاری میکنم با یک کلیک روی پخش زندهی رادیو زمانه به آن گوش میدهم و راستش از رادیو گوش دادن هم لذت میبرم. سالها بود رادیو گوش نمیدادم.
رادیو زمانه را هم که همه میدانند چگونه است. فکر میکنم قرار است به نوعی یک رادیوی روشنفکری باشد، منظورم هم از روشنفکری٬ رادیویی است دور از مطالب سخیف و بس.
دارم کارم را میکنم و رادیو گوش میدهم. کمی خبر، گزارش و چیزهایی از این دست و بعد میرسد به پخش موسیقی. با شهرام شبپره و آصفاش مشکلی ندارم. به هر حال اینها هم شنوندگانی دارند، کما اینکه صادقانهاش با کارهایی از آصف من نیز خاطره دارم ( از دوستی که دیگر در این جهان نیست) و بدم نمیآید گهگاه بشنومشان.
اما در میان این همه آهنگ ناگهان آوازی به گوشم میرسد که شک میکنم آیا واقعآ از رادیو زمانه است؟
یکی از این آهنگهایی که معمولآ هموطنان تغییر مذهب دادهی ما و گرایش یافته به مسیحیت میخوانند. از اینها که دایم میگویند: عیسی تو شاه جهانی، خیلی آقایی فلانی.... و عملآ بخشی از تبلیغات مسیحیت است. از همین آهنگهایی که اگر یکی از تلویزیونهای تبلیغ مسیحیت را روشن کنی و یا به یکی از رادیوهایشان گوش دهی حتما میشنویشان و یا حتا اگر گذرت به اتفاق به یکی از این کلیساهایشان بیافتد حتمآ یک کاستاش را مجانی به دستت میدهند تا تو را هم به راه راست! بکشانند( زمانی با عزیزی همخانه بودم که برای منافع، تغییر مذهب داده بود و دشمنتان به جای ما چه عذابی میداد مارا با دایم پخش کردن و گوش دادن به اینگونه آهنگها، برای آنکه ثابت کند از ته دل به دین مبین مسیحیت! گرویده است).
شک میکنم، باور کنید هنوز هم شک دارم که آیا آن آهنگ را از رادیو زمانه شنیده بودم و یا چه میدانم، شاید داشتم به رادیو فردا گوش میدادم( هرچند رادیو فردا هم چنین نمیکند).
شاید من بدبینم. شاید رادیو زمانه پیش از این هم اینگونه بود و من چون عادت به گوش دادن نداشتم٬ نمیدانستم( اگر کسی میداند بگوید تا من نیز از اشتباه در آیم، لطفآ). به هر حال این انتظار من از رادیو زمانه نیست. با حساب دو دوتا چهارتای من و این درگیریهای جدید اینگونه داستانها زیاد دلچسب نیستند.
و تنها برای اینکه اشتباه نشود، من مخالف با پخش اینگونه آوازهای تبلیغاتی نیستم. آزادی است و اختیار به انجام و تبلیغ هرچیز. اما اگر بحث به تکثر عقاید است پس با این حساب رادیو زمانه از این پس باید گهگاه یکی از این قرآن خوانیها یا تواشیح( اگر نامش را درست بگویم) نیز پخش کند. یا آهنگهایی در باب یهودیت و زرتشتی و سایر ادیان. و البته با پخش بعضی از آنها فکر نمیکنم دیگر من و شما شنوندهاش باقی بمانیم. اما اگر بحث فضای باز برای همه است پس باید جا برای همه و عرضه برای همه انواع تقاضاها باشد، غیر از این باشد این داستان برای من کمی بودار است.
نکند زمانه به آنجایی میرود که... .
نمیدانم، همین.
اوباما؟
واقعآ کسی هست که انتظار انتخاب اوباما را به عنوان ریاست جمهوری آمریکا را نداشت؟
به نظر من نتیجه روشن بود. آیا گزینهای بهتر از اوباما برای ترمیم چهرهی مخدوش شدهی آمریکا در انظار جهانی وجود داشت؟
راستش من نه سیاستمدارم و نه دیگر علاقهای به این بازیها دارم، اما دیگر زیاد هم باورشان نمیکنم. نمیگویم رای مردم نبوده است، نمیگویم همه چیز مانند خیلی جاهای دیگر(مثلآ همین ایران خودمان) از پیش تعیین شده بوده است. اما همه چیز به سمتی رفت تا به این نتیجه برسد.
فراموش نکنید پیش از این گزینهای به عنوان اولین رئیس جمهور زن آمریکا نیز مطرح شد اما در نهایت گزینهی بهتر مناسب با شرایط روز برگزیده شد. آن گزینه هم همچنان در آرشیو موجود است تا در فرصتی مناسبتر استفاده شود.
و باور دارم که واقعا این یک لحظهی تاریخی بود، اگر نتیجهاش همانگونه پیش برود که انتظارش میرود.
نمیدانم، شاید من کمی بدبینم.... هرچند اعتقاد دارم که آدمهای خوشبین همیشه آدمهای واقعبین را متهم به بدبینی میکنند.
همین
بیست و دومین جشنواره بینالمللی لیدز!
آقا شیش تا ایمیل با هم برامون اومده(یکی اش از همین سرکار علیه تهیه کننده مان) که چه نشسته ای که قرار است این فیلم مستندی(Hands off our homes) را که ما پارسال ساختیم(من فیلمبردار و یا آنگونه که در فارسی رایج است تصویربردارش بودم) در یکی از بخشهای جشنواره ی فیلم لیدز ( بنویسم بین المللی لیدز پر دهان پر کن تر می شود) نمایش دهند.
این هم لیست کل کارهای کوتاه جشنواره امسال،
و اینجاست که آدم می تواند بفهمد که یک جشنواره چه اندازه اعتبار دارد و یا به زبان بهتر درپیتی است!
البته لازم به یادآوری است که فیلم از طرف دانشگاه به جشنواره فرستاده شده و هیچکدام از ما چهارنفر سازندگانش نقشی در تصمیم گیری برای ارسال و یا عدم ارسال و انتخاب بخش نمایش و باقی قضایا نداشتیم.
به هر حال یک فیلم ایرانی هم در جشنواره ی امسال هست که من متاسفانه نمی توانم ببینمش(غم نان نمی گذارد، نمایشش روزهایی است که من سرِ کارم و دنبال پول شهریه و اجاره خانه!)): مینای شهر خاموش ساخته ی امیرشهاب رضویان(اگر اشتباه نکنم، برای اینکه نامش را به انگلیسی رنگهای خاطره و یا چیزی مشابه ترجمه کرده اند).
راستی این صفحه را هم به گمانم همان سرکار تهیه کننده برای فیلم راه انداخته که عکسهایی از یکی دوصحنه ی فیلم و چهارخطی توضیح در آن است.
این هم آخرین خبر برای دوستان که بدانند هنوز نفس می کشیم ...
تا بخش بعدی خبرها، با ما باشید!
یک نشریه جدید...
میتوانید اسمش را وبلاگ یا نشریه بگذارید، نامش مهم نیست، مهم تلاش برای حرکت است، رفتن به جلو، نه درجا زدن.
این شماره اول نشریهای است که مهربانی از دور نشانیاش را برای من فرستاده است. قرار است نشریه تخصصی داستان باشد.
مرا به یاد سروی میاندازد که یکبار خواستیم به همین شکل و با همین کلک در این باغ ِ اینترنت(این یکی از آن اوجهای تشبیه شاعرانه است!!!) بنشانیم که به هزار دلیل(اولیناش اینکه همهمان ایرانی بودیم!) نتوانستیم بیش از یک شماره جلو برویم و فکر کنم هنوز تعدادی از پیشنویسهای مطالب شمارهی دوم در بخش پیشنویس آن وبلاگ موجود باشد.
باید سرِ دل(احتمالآ هفتهی آینده) بنشینم و بخوانمش تا بتوانم نظر بدهم اما اگر شما وقت دارید همین الان نگاهی بکنید:
همراوی
درگیری با خود، قسمت دوم!
مخلوط درس و کلاس و کار حسابی گرهام زده است: به تمام معنای کلمه! وقت برای خوابیدن ندارم(کم میآورم) کمی بدقول شدهام(از بیوقتی) و بفهمی نفهمی اندکی گیج: یادم میرود کتابی را که باید سر موقع به کتابخانه برگردانم(چشمم کور، جریمه میدهم) دفتر یادداشتم را جا میگذارم(دندم نرم یکی دیگر میخرم) کارهای درسی را که باید سر وقت انجام نمیدهم(در عوض شب تا ساعت چهار بیدار میمانم به تمام کردنشان و تازه ساعت چهار صبح است که میفهمم اشتباه کرده بودم و روز بعد به جای ساعت دو باید ساعت ده در دانشگاه باشم! این یعنی بیدار شدن در ساعت هشت) دیر میرسم، زود میروم و از این دست داستانها.
اما بدقولیها، به بروبچههای آدمبرفیها قول یک مطلب تئوریک داده بودم که اصل مطلبش آماده است اما چون وقت نشد بازبینیاش کنم آنقدر امروز و فردا شد که شمارهی جدیدشان بیرون آمد و من هنوز مطلبم را نفرستادهام. میماند برای شمارهی آینده!
اما این شماره دستکم به یکی از قولهایم عمل کردهام و آن هم ترجمهی مصاحبهای با ریدلی اسکات معروف است. البته مصاحبه زیاد ربطی به فیلم جدیدش و گلشیفته فراهانی و این داستانها ندارد. اما حداقل اینرا در خودش دارد که منتظر دیدن رابینهودی تازه از او و راسلکرو باشیم.
به هر حال در این آشفته بازاری که من سرگردان آن هستم، این را بپذیرید تا شمارهی بعد. و البته طبق قولمان، مطلب را باید در سایت خود آدمبرفیها بخوانید که تازه نونوار شده و سر و شکل بهتری پیدا کردهاست.
این هم مطلب:
همین.
اگر یادداشت بعدی کمی دیر و زود شد ببخشید، به هر حال، دیر یا زود، برمیگردم!
داشتم یکی از این رادیوهای اینترنتی را گوش میدادم، بحثی بود بر سر گلشیفته فراهانی و حضورش در آمریکا و نوع لباسش و غیره. چند روز پیشتر خوابگرد مطلبی نوشته بود و اظهار نظری شخصی در همین زمینه که کامنتهای خوانندگانش واقعآ خواندنی بودند.جالبترین قسمت داستان برای من این است که در همهی این کامنتها همه در مورد موضوعی که ربطی به آنها ندارد چنان حرف میزنند که انگار براستی اختیاردارِ همهچیز هستند. همهی ما با این حکم دادن ِ به فرض حکومتها به نحوهی پوشش و آرایش و غیره انسانها مشکل داریم، اما در عمل آنچه خودمان میکنیم، این اظهارنظرها، حکم دادنها فرق چندانی با آن ندارد. آیا واقعآ درک این مسئله که ما حق اظهارنظر و حکم دادن در این مسائل را نداریم اینقدر سخت است؟ آیا اگر خود ما در موقعیتی مشابه بودیم باز هم به این آسانی به دیگران حق به زیر سوال بردن قدرت ِ تفکر و تصمیمگیری خودمان را میدادیم؟ آن هم در مسائلی شخصی و اینچنین ابتدایی؟
و البته فراموش نکنید که تفاوت است میان اظهار نظر شخصی و حکم دادن و تصمیم گرفتن برای دیگری. اینکه مثلآ کسی بگوید من طراحی لباسش را دوست نداشتم و یا از مدل مویش خوشم نیامد فرق دارد با به کار بردن جملهای چون((او نباید این لباس را میپوشید)) و یا ((نباید بی حجاب در برابر دوربینها ظاهر میشد)).
فهمیدن تفاوت ایندو اینقدرها هم سخت نیست. باور کنید!
بهترین فیلم تاریخ سینما
همیشه هرکس از من پرسیده است که بهترین فیلم تاریخ سینما و انتخاب اولم کدام فیلم است جوابم بدون شک و شبهه یکی بوده است:
پدرخوانده.
هرچند خیلیها همیشه فکر کردهاند این تنها بهخاطر فضای گنگستری فیلم و یا حضور بازیگران محبوبم است. اما این فیلم به گمان من یک کلاس کامل فیلمسازی است. میشود دستکم یک ترم سرِ کلاس سینما را با آن آموزش داد.
حالا این مجلهی امپایر یک نظر سنجی کرده و جوابش اینبار با جواب من یکی است! باید دوباره فیلم را ببینم!
مستر رایت و آن استرینگهای جادویی
من یکی از کسانی هستم که همیشه منتظر بودم تا روزی دوباره تمامی اعضای گروه پینکفلوید با یکدیگر جمع شده و آلبوم و یا کنسرتی اجرا کنند. سال گذشته یک اسپانسر گردن کلفت گویا همین پیشنهاد را به اعضای این گروه کرد، برای برگذاری یک تور جهانی با تعداد محدودی اجرا که میگویند مانند همیشه این گیلمور بود که زیر بار انجام این کار نرفت. در مستندی که دربارهی این گروه ساخته شده( در بیبیسی) وقتی از واترز در مورد امکان اجرای مجدد تمامی اعضا با یکدیگر میپرسند عملآ جواب مثبت میدهد و پرسشگر را به گیلمور پاس میدهد که ببینید او چه میگوید. نیک میسون نیز در پاسخ به پرسشی مشابه از نواختن در کنار واترز به عنوان یکی از بهترین تجربههایش یاد میکند و میگوید که رابطهی جازیست و گیتار بیس یک رابطهی خاص است و هیچکس مانند راجر نبوده است. رایت نیز با انجام این عمل موافق بود و در انتها وقتی پرسش با گیلمور مطرح میشود او خیلی زیرکانه از زیر آن در میرود و جواب روشنی نمیدهد.
به گمانم اکنون داستان همین داستان همیشگی است، اینبار تمامی اعضا برای مراسم تدفین رایت است که به دور یکدیگر جمع میشوند. و ما همه میدانیم که هرگز شاهد اجرای دوبارهی غولها با یکدیگر نخواهیم بود.
سال گذشته سید بارت درگذشت(پارسال بود؟) و امسال رایت. آیا براستی دوران غولها در حال پایان یافتن است؟
آیدین عزیز در کامنت یکی از یادداشتهای قدیمی(کتاب به سبک ایرانی) نشانی فرهنگسرای لندن را پرسیده بود. متاسفانه نشانی ایمیلش را ننوشته تا برایش ایمیل کنم.
به هر حال نشانی قدیمی که من دارم این است، امیدوارم به کار بیاید:
1261Finchley RD
5Ashbourne Parade
Temple Fortune
London
TEl: 02084555 550
02082018506
امیدوارم نشانی و شمارهی تلفن درست باشد و به کار آید.
همین
١.راستش از علاقمندان موسیقی رپ نیستم، حتا یکجورایی از این نوع موسیقی اصلآ خوشم هم نمیآید. شاید نمیفهمماش. نه تنها خارجیهایش را که این کپیهای درجهی دو ایرانیاش هم به مذاقم نمینشیند. خلاصه اینکه یکی از بدترین شکنجهها برایم مجبور شدن به گوش دادن به اینگونه از موسیقی است.
٢. مهم نیست که دیگران چه فکر میکنند. انسانهایی هستند که دوست داشتنی هستند. انسانهایی هستند که با حضورشان برای همیشه در گوشهای از ذهن ایران جاخوش میکنند و اگر هزار ممنوعیت هم بر ایشان بگذارند باز هم نمیشود از اذهان پاکشان کرد. برای من فریدون فرخزاد یکی از این آدمها است. انسانی بسیار پیشروتر از زمان خود با تفکری باز. شخصیتی دوست داشتنی. کسی که میشد نه تنها از شعرهایش لذت برد و به آوازش گوش سپرد بلکه برنامههایش را دید و به سخنانش اندیشید، چرا که به قولِ خودش در پس ِ همه سخنانش همیشه چیزهایی برای آموزش هست.
به هرحال مرگِ دلخراش فرخزاد کمترین اثرش این بود که دیگر هیچکس حتا جرات نکند نامش را ببرد! هرچند بسیاری در خلوت تحسینش میکنند و گوش به حرفهایش میدهند و در جمعهای پامنقلی رایج ایرانی حرفهایش را قرقره کنند و افههای روشنفکری بگیرند و به هزارجایش بیاویزند! اما در جمع هیچکس جرات ندارد اشارهای بکنذ!
١ بهعلاوهی ٢: و این میان من چشمم به آهنگ رپی خورده از گروه رپِ طپش ٢٠١٢ و شاهین نجفی که به جرات میگویم اولین آهنگ رپی است که نه تنها تا به آخر گوش دادم بلکه چندبار هم گوش دادم. آهنگ دربارهی فریدون و خطاب به فریدون است و شاید همین نکته و حرفهای آن است که جذبم کرده است، وقتی زیبا و بیپرده بعضی خصائل ما ایرانیها را به رویمان میآورد، وقتی میگوید:
تو را کشتن و قهرمان شدی، کف زدن از ما
تو را جونِ عمو فری بیشتر از این از ما نخواه!
راستش جز این نیست. مدعیان خلوت نشینی هستیم که در جمع دستمان برسد هزار کار ِمخالف با ادعاهایمان میکنیم و بسیاری از این پیفپیف گفتنهایمان تنها به خاطر آن است که خودمان دستمان به گوشت نمیرسد! اگر نه، خوب بلد بودیم چگونه گوشت تن برادرمان را کباب کنیم تا موقع خوردن بوی بد ندهد.
دوست دارید به این آهنگ همراه با دیدن تصاویری از فریدون فرخزاد گوش دهید. هرچند کلیپش زیاد چنگی به دل نمیزند.
روزی که جهان ایستاد!
روزی که جهان ایستاد و یا از نو آغاز به گردش کرد!
١. امروز روز مهمی است، مهمترین دلیلش هم این آزمایش فیزیکدانان و تلاششان برای بازآفرینی آغاز حیات است. حرکتی که اگر به سرانجام برسد دنیا را تغییر خواهد داد.
این تونل پنج میلیارد پوندی ِ ٢٧ کیلومتری که بزرگترین ساختهی دست بشر نیز لقب گرفته قرار است جهان را تکان دهد! هر چند بعضی میگویند میتواند دنیا را نابود هم کند، به عبارتی یک سیاهچاله بوجود آورد و به قول آن فیزیکدان آلمانی بعد از چهارسال اثرش نمودار شود، یعنی میخوابیم و صبح در جایی دیگر، مثلآ دنیای دیگری چشم میگشاییم! خبر آنفدر هیجانانگیز و تخیلبرانگیز است که نمیشود از آن چشم پوشید و به دیگر چیزها اندیشید.
امیرو راست میگه؟
٢. بعد از سالها امیرو که فیلمش در جشنوارهی ونیز به نمایش در آمده مصاحبهای میکند با یک خبرنگار ایرانی. طلسم سکوتی را که به قول خودش عمدی هم نبوده میشکند و حرف میزند، از خودش، فیلمش، گذشته و آینده.
در لابلای حرفهایش- که قشنگ هم هستند و آموزنده- امیرو میگوید که پس از خروج از ایران مجبور شده تا تمامی وزنههای بسته شده بر پایش را بگشاید تا راحتتر بدود، پشتش را سبکتر کرده و سعی کرده که حتا خوابهایش را به زبان تازه ببیند، اما درست در میانهی همین حرفها گریز میزند به آبادان، و وقتی از آبادان حرف میزند، همین چند جملهاش چناناند که نمیتوانی آبادانی باشی و تحتتاثیر قرار نگیری:
((همیشه هدفام این بود که در خارج از ایران فیلم بسازم.
آرزویم نبود، هدفم بود. علتش هم این است که من بچه آبادان هستم. زمانی که من در آنجا به دنیا آمدم و زندگی کردم، آبادان مثل یک کشور خارجی بود. برای همین وقتی به تهران رفتم، هیچوقت خودم را متعلق به آنجا ندانستم. وقتی که جنگ شد و من برگشتم به آن شهر تا فیلم جستجوی۲ را بسازم، دیدم که دیگر "آبادانی" وجود ندارد و از همانجا بود که فهمیدم من دیگر "شهری" ندارم.» این حسِ تعلق به این شهر هنوز در امیرو وجود دارد، برای همین هم احساس میکنم امیرو راستش را نمیگوید، امیرو همهی وزنههایش را باز نکرده، هنوز در خیالش، در رویایش جایی هست، جایی که او نیز میداند در واقعیت دیگر وجود ندارد. جایی که نمیشود خوابش را به زبان و لهجهی دیگری دید. این مصاحبه را خیلی دوست دارم، ممنون خانم اسدی.
خسرو رفت؟
بعضی چیزها تهوعآور هستند، نمونهاش همین سوگنامههایی که همه برای مرگ خسرو شکیبایی نوشتهاند. کسانی که تا دیروز به کل منکر توان بازیگری شکیبایی میشدند امروز مینویسند: خسرو بازیگری تکرارناشدنی است! آن یکی به شکلی دیگر، این یکی دروغی و دلنگی گندهتر. آن هم از کسانی که قریب به اتفاق همیشه متفقالقول بودند که شکیبایی از هامون فراتر نرفت و تمام کارهایش به نوعی تکرار همان شخصین حمید هامون بود. یکی از همان حضرات در پیامش جالب نوشته است که: ((امیدوارم روحش از ما آزرده نباشد؛)) خود این آقایان میدانند که چرا باید چنین آرزویی بکنند.
میشود در غم از دست دادن دوستی نوشت( اگر براستی دوستیای وجود داشت و تنها ریا و تظاهر نبود). ایرادی هم ندارد. اما دیگر این تعارفات و دروغ بافتنها و تظاهرها... تهوعآور است.
راست یا دروغ گردن نویسنده!
این مطلب در مورد منتقدان به نظرم جالب آمد،
و البته کم و بیش راست است. من یکی زیاد دل خوشی از منتقدان ندارم!
بالا رفتن خطر دستگیری وبلاگنویسها
در روزنامه ی متروی دیروز خبری توجهم را جلب کرد. نگاهی به رسانه های فارسی زبان انداختم اما هیچ نشانی از بازتاب آن در آنها ندیدم. بد ندیدم متن خبر را در اینجا بگذارم. خودش گویاست:
بالا رفتن خطر دستگیری وبلاگ نویسها
محققین گزارش داده اند: تعداد وبلاگ نویسهایی که بازداشت می شوند رو به افزایش است.
از سال ٢٠٠٣ مجموع ۶۴ وبلاگ نویس به خاطر نشان دادن فساد، نقض حقوق بشر ودر اختیار داشتن و نشر اطلاعات حساس/ محرمانه بازداشت شده اند.
بیش از نیمی از بازداشتها در چین، مصر و ایران اتفاق افتاده است، محققین اعلام کرده اند.
در یک مورد، هانگ کویی Huang Qi ،یک معترض چینی به خاطر یادداشتهای اعتراض آمیزش نسبت به عکس العمل دولت چین در قبال زلزله ی ماه گذشته در چین که ٧٠٠٠٠ کشته به جا گذاشت، بازداشت شده است.
همچنین محققین با توجه به فیلتر شدن و تحت کنترل بودن اینترنت در حدود ۵٠ کشورمی گویند این تنها می تواند بخش کوچکی از آمار حقیقی باشد.
این گزارش می افزاید:(( پیش بینی می شود که تعداد وبلاگ نویسهای بازداشتی در سال ٢٠٠٨ افزایش یابد. میزان محبوبیت یافتن وبلاگها رو به افزایش است و می تواند امیدی باشد برای پوشش دادن بیشتر به اینگونه بازداشتها.))
این تحقیق که بوسیله ی دانشگاه واشنگتن در امریکا انتشار یافته است نشان داده است که آقای هانگ، پایه گذار یک وبسایت حقوق بشر به نام ۶۴ تیانونگ 64Tianwang
، به علت فاش ساختن و در اختیار داشتن اسرار دولتی بازداشت شده است. این اتهام معمولآ برای تحت فشار قرار دادن و بازداشت مخالفان مورد استفاده قرار می گیرد.
شارون هام Sharon Hom، دیده بان حقوق بشر در چین می گوید: این نمونه ی دیگری است از اینکه چگونه کسی که تلاش برای کمک کردن می کند می تواند در تله ی بازداشت به خاطر قانون اسرار دولتی چین بیافتد.
این استفاده از قانون به عنوان شمشیری بر علیه حقوق افراد در تناقض با گزارش وجود رسانه های گروهی آزاد در چین بعد از زلزله قرار دارد.
روزنامه ی مترو. چهارشنبه 18 جون 2008
بعدالتحریر:
اما درست همین الان پیش از پست مطلب بد ندیدم که لینکی به مطلب اصلی نیز بگذارم. گشتی در اینترنت زدم و آنرا یافتم و در مقایسه دیدم که بخشهایی از مطلب اصلی در خبر بالا نیامده است. برای کاملتر شدن مطلب نکات مهماش را خیلی سردستی ترجمه کردم که میتوانید در ادامه بخوانید:
رکورد بیشترین بازداشتها در سال ٢٠٠٧ ثبت شده است، سه برابر تعداد ثبت شده در سال ٢٠٠۶.
در عکسالعمل به این بازدداشتها تعداد زیادی از وبلاگنویسها به مخفینویسی روی آوردهاند. آنها یا به طور ناشناس مینویسند و یا از ابزارهای آنلاین دیگری چون My Space و YouTube برای ارسال یادداشتهای انتقادیشان استفاده میکنند.
احتمالآ تعداد بلاگرهای بازداشت شده بسیار بیشتر است چرا که در کشورهایی مانند چین، زیمبابوه و ایران این موارد به رسانههای گروهی گزارش نمیشوند.
در مجموع در طی پنج سال گذشته در تمام جهان وبلاگنویسها ٩۴٠ ماه را در زندان گذراندهاند. در این دوره میانگین دوران حبس برای روزنامهنگاران ١۵ ماه بوده است.
کشورهای زیادی وبلاگنویسهای سیاسی دارند و همچنین روزنامهنگاران آزاردیده. مردم بیشتر و بیشتر به نوشتن اینترنتی روی میآورند و بیشتر مجازات میشوند.
میزان مجازاتها متفاوت است از حداقل چند ساعت تا حدااکثر هشت سال.
در سال ٢٠٠۵، مجتبا سمیعینژاد، یک وبلاگنویس ایرانی به علت نوشتن دربارهی بازداشت دیگر وبلاگنویسان بازداشت شد. بعضی افراد به محض آزادی از زندان شروع به نوشتن دربارهی بازداشتشان میکنند.
در کشورهای دمکرات مانند انگلستان و آمریکا، تعدادی بازداشت به علت پست مطالب پورنوگرافیک و یا نژادپرستانه صورت گرفته است. با این همه حتا در کشورهای دارای دمکراسی مانند کانادا وبلاگنویسها برای مطالبی که خیلیها آنها را در چهاچوب آزادی بیان طبقهبندی میکنند بازداشت شدهاند.به عنوان مثال، چارلز لبانس Charles Leblanc کانادایی برای قرار دادن عکسهای یک اعتراض در وبلاگش بازداشت شد.
این تحقیق توسط فیل هاوارد Phil Howard دستیار پروفسور دانشگاه واشنگتن در رشتهی ارتباطات با همکاری دانشجویانش انجام گرفته است. تکیه آنها بیشتر بر منابع در دسترس مانند تلویزیون٬ رادیو٬ اخبار و اطلاعات اینترنتی بوده است.
مقالهی اصلی به انگلیسی را میتوانید در اینجا بخوانید:
International arrests of citizen bloggers more than triple
و این هم جدول میزان بازداشتها با توجه به علل بازداشت:
باران تندی میبارید.
سرتاپایش خیس شد: لباسهایش، کفشهایش، کیفش، کتابهایش، جزوههایش. همه چیز به جز چترش.
آنرا خانه جا گذاشته بود.
توی وبلاگ دستنوشتههای یک روزنامهنگار آماتور به جملهی جالبی برخوردم:
هرچه بیشتر اوج بگیری از نظر اونهایی که قادر به پرواز نیستند کوچکتر به نظر میآیی!
خود بخوان حدیث مفصل، لطفآ!
١.دوستانی که بخشی از مطلب پیشین به مذاقشان خوش نیامده بود:
باز هم میگویم: ای کاش اینرا هم به قول شما دزدیده بودند و در موزههایشان برایمان نگاه میداشتند، باور کنید برای ما جماعت دلالصفت همین هم زیادی است!
٢.باستان شناسان میگویند بر روی آن کتیبه نوشته شده بوده است: این سرزمین خشک و بی آبی بود، شادی و آسایش را آوردم."
کارشناسان میگویند قرار است کتیبهی دیگری به جای آن نصب شود با این مضمون که:
ما دوباره به وضع سابق برگرداندیمش!
پناهگاه
یک سفر یکروزه داشتم به لندن. دلیل اصلی سفر رفتن به کنسرت راجز واترز، یکی از آخرین غولهای موسیقی امروز و یکی از پایهگذاران گروه معروف پینک فلوید بود. دوربینمان را هم به همراه بردیم که اگر شد چند عکسی بگیریم و اینجا بگذاریم برای علاقمندان که متاسفانه در همان دم در ورودی کنسرت دوربینمان توقیف شد و درسی شد تا دیگر در اینگونه مکانها دوربین حرفهای به دنبالمان نبریم. به هر حال به قول عزیزی ما حج ِواجبمان را رفتیم!
اما قبل از رفتن به کنسرت دو ساعتی وقت آزاد داشتیم و به قول هادی خرسندی گفتیم تا در لندن هستیم سری به استوانهی کوروش بزنیم ببینیم سر جایش هست یا نه!
دیداری کردیم دوساعته از بریتیش میوزیوم که تمام دوساعتش به گشتن در غرفهی ایران باستان گذشت، موزه آنقدر بزرگ است که شاید یک روز هم برای گشتن و دل سیر دیدنش کافی نباشد، در وصفش همین را میتوانم بگویم که باید به لیست مکانهای دیدنی قبل از مرگتان آن را اضافه کنید و حداقل یک روز از عمرتان را در آن بگذرانید. تمام دنیا در ساختمانی که خود یکی از دیدنیهای جهان است در کنار یکدیگر گردآوری شدهاند: از تمدن چین گرفته تا مومیاییهای مصر باستانُ از ایران باستان تا تمدن اسلامیُ از آمریکای جنوبی تا شرق دور. تمام دنیای کهن در دنیایی مدرن.
اگر از کنسرت راجر واترز عکس نگرفتم اما از موزه تعدادی گرفتم، اگر خواستید میتوانید عکسها را به شکل اسلاید شو در یوتیوپ ببینید(درپایین و یا در اینجا) و یا اینکه تعدادی را با کلیک کردن روی اینجا تماشا کنید.
اسم کلیپ را گذاشتهام پناهگاه، اول برای اینکه جایی مانند این پناهگاهی برای فرار از بیگانه شدن با خود ِانسان غربت نشین است، و دوم اینکه بر خلاف آنکه همه از این آثار به عنوان آثار دزدی شده نام میبرند، من یکی از حضورشان در جایی چنین امن بسیار راضی هستم. ای کاش انگلیسیها آن مجسمههای بودای در افغانستان را هم به قول ما دزدیده بودند و برایمان سالم نگه میداشتند تا بتوانیم امروز ببینیمشان و فردا به نسل بعد سالم تحویلشان دهیم. شاید بسیاری به یاد بیاورند روزهای اول انقلاب را که عدهای با بولدوزر میرفتند تا تختجمشید را ویران کنند، یا همین امروز که پاسارگادمان در آستانهی نابودی است. اگر عرضه، توان، لیاقت -هرچه میخواهید بنامیدش- داشتن و نگاهداری بعضی چیزها را نداریم، همان بهتر که به دیگران بسپاریمشان تا برایمان نگاهشان دارند.
من هنوز حیرتزده از دیدار آثاری هستم که از زیبایی، تمیزی و نو بودن گویی همین دیروز ساخته شدهاند: دیوارهای داخلی اهرام مصر٬ تخت جمشید٬ مومیاییها و هزار و یک چیز دیگر.
خوابگرد عزیز اشاره کرده است به فیلتر بودن سایت یوتیوپ در ایران و اینکه گویا به این نشانی باز کردناش ممکن است:
http://uk.youtube.com/watch?v=WJoki36nOi4
ممنون از لطفش.
حرام و حلال!
چند روزی قبل از عید چشممان به لیستی روشن شد از فیلمهایی که قرار است در نوروز امسال از شبکههای تلویزیونی پخش شوند. هر چه را که هنوز ندیدهایم در این لیست میتوانستیم بیابیم. کمی تعجب کردم٬ اما نه خیلی زیادُ به هر حال ایران است دیگر.
دیشب رفیقی از ایران زنگ زد به تبریک سال نو و در میان گفتگو صحبت رسید به فیلم خون به پا خواهد شد٬ همانی که امسال اسکار بهترین بازیگری را برای دانیل دیلوئیس به ارمغان آورد. گویا چند روز پیش تلویزیون جمهوری اسلامی پخشاش کرده است و همه هم راحت به تماشایش نشستهاند٬ انگار نه انگار که این فیلم بدون مجوز سازنده از رسمیترین مرجع کشور در حال پخش است. هرچه در وبلاگها و صفحات اینترنتی میگردم باز هم اشارهای نیست. دلم برای سازندگان ان فیلم نسوخته است. اما هنوز فتوای حرام بودن تماشای فیلم سنتوری و آن همه جار و جنجال یادم نرفته است.
خواستم بگویم برادر من٬ عزیز من٬ حضراتی که آن هنگام همهتان یاد قوانین کپی رایت و حقوق مولف و هزار و یک چیز دیگر افتاده بودید٬ اکنون کجایید؟ فراموش نکنید بینندگان فیلم سنتوری و دیگر دست به دستگردانندگان بازار قاچاق سینمای ایران بینندگان همین تلویزیون هم هستند. اگر آن حرام است٬ این هم هست! وقتی تلویزیون دولتی با پررویی فیلمهایی را که هنوز بر پردهی سینماهای دنیا هستند نمایش میدهد و هیچ کس هم ککاش نمیگزد که عنوان دزدی را برای این عمل به کار ببرد و نکوهشاش کندُ دیگر چه انتظاری از باقی داریم؟ و اگر این حلال است که وای از فردای ما... .
و فراموش نکنیم در دنیای امروز تلویزیون یکی از عمدهترین رسانههای آموزشی برای جامعه است. با این آموزش٬ باید بپذیریم که ما درسمان را خوب از بر شدهایم.
همین.
خانه تکانی قبل از عید
خدا پدر بلاگر را بیامرزد که زبان فارسی را به رسمیت شناخت و امکانات فارسی در اختیار کاربراناش قرار داد.
بالطبع با این عمل بازار سرویسدهندگان فارسی زبان که بسیاری از مشتریانشان تنها به اجبار -نه از سر بالا بودن کیفیت امکاناتشان- از آنها استفاده میکنند کساد کرد و باعث شد تا آنها نیز تکانی به خود داده و کاری بکنند.
این از مزایای رقابت است در بین عرضهکنندگان که سودش را مشتریان میبرند. و البته این سرویس دهندهی ما - که از سرویس دادن فقط سرویس کردن مشتریان را بلد است گویا!- به رسم و سنت ایرانی تا زور و ترس بالای سرش نیامد کاری نکرد.
اما اگر با پرشینبلاگ سرو کار داشته باشید میدانید که چند وقتیاست تغییر کرده٬ منوی داخلی٬ اضافه شدن ابزارهای تازه٬ امکانات بهتر و ایجاد تغییرات راحتتر. یعنی همان چیزهایی که شکل کاملتر و بهترش را چند ماه پیشتر بلاگر داده بود.
برای استفاده از این امکانات تازه مجبور به تغییر قالب وبلاگ هستید و ناچار به انتخاب از میان قالبهای بیقوارهی فعلی.
این همه قصه را گفتم تا دلیل این خانه تکانی و تغییرات را گفته باشم. البته این قالبی که میبینید قالب کلاسیک پرشین بلاگ است که من کمکی دستکاریاش کردهام. اگر نظری برای بهتر شدناش دارید٬ بگویید. فکر میکنم از قالب قبلی بهتر است.
اما با این همه من قالبهای سادهی بلاگر را ترجیح میدهم. بیشتر ترجیح میدادم از قالبی مانند قالب این وبلاگم در بلاگر استفاده کنم. اگر کسی مشابه آن را متناسب برای پرشینبلاگ جایی سراغ دارد٬ ممنون میشوم نشانی دهد.
تا نوروزی دیگر و خانه تکانی دیگر٬ لطفآ با همین قالب بسازید.(قابل توجه آقای حسین٬ که امیدوارم مشکلاتش با قالبهای قبلی رفع شده باشد)
همین
