رفیقی داشتیم اهل کتاب و قلم. اما مانند بسیاری برای آنکه از قافله عقب نماند و بتواند بالا برود از دستآویزی به هیچ چیز ابا نداشت٬ و بالطبع مذهب و کارهای مذهبی و اداهای باب میل حضرات یکی از چیزهایی بود که در کارهایش بسیار میدیدی٬ به جا و نا بجا. یعنی کافی بود بداند فلان داور فلان جشنواره از دیدن مراسم سینهزنی بر روی صحنه خوشش میآید٬ به هر نکبتی که شده صحنهای اینگونه در نمایشش میچپاند تا باب میل شود. بگذریم.
این رفیق شفیق برای آنکه در دایرهی روشنفکرنمایی و گرایی بماند البته به هیچچیزی نه نمیگفت. به پایش که میافتاد عرق سگی را بی مزه میخورد٬ و در موقعش به سنت ایرانیان که همه چیز را با هم دارند٬ نماز میخواند و روزه میگرفت و سینه میزد.
عاشق مهرجویی بود و عرفانزدگیاش و هامون بتی بود دستنایافتنی.(آن سالهای بسیاری درگیر هامون شدند. برای خود من که آخرین بار شاید هفت هشت سال پیش هامون را دیدهام٬ هنوز خاطرهاش شیرین است و مزهاش زیر دندان. هرچند که شاید آن هم مانند بسیاری چیزهای دیگر که امروز برایم بیمعنا و مسخره شدهاند٬ به همان درد دچار شود و دوباره دیدنش را تاب نیاورم).
به هر حال٬ آن دوران ما صادق هدایتی بودیم٬ این رفیق ما محمود دولتآبادی ونادر ابراهیمی را به رخ میکشید: که الحق حق هم داشت٬ که ایشان هم خود بلد هستند نان را به نرخ روز بخورند و باید شاگردیاشان را کرد٬ اگر رهرو این راهی!
یکی دیگر از کسانی که گهگاه این رفیق ما دست به دامانش میشد تا ثابت کند روشنفکری و مذهب با هم کنار میآیند٬ این شهید اهل قلم٬ یعنی مرتضی آوینی بود. بخصوص وقتهایی که قصد به انجام کاری برای جشنواره دفاع مقدس داشت.
از اتفاق نازینی چندتایی از نقدهای مرتضی آوینی بر فیلمهای مادر و هامون را بر روی وبلاگش گذاشته و من برای اولین بار میدیدمشان. دلم میخواست آن رفیقمان نیز این نقدها را میخواند و بعد میدیدم که چگونه میتواند عشقش به هامون را با روشنفکریای که خود آوینی منکرش است بیامیزد.
این خود نقدها:
مادر٬ دلبستگی به عهد قاجار
به گمان من هیچچیز بهتر از همین نوشتهها ماهیت فکری صاحب اثری را که همه سعی میکنند از او هنرمند ومتفکری درجهیک بسازند روشن نمیکند. یادتان نرود که بزرگان هنر امروز این سرزمین٬ یعنی سینماگرانی چون حاتمیکیا و ملاقلیپور و باقی جنگیسازان سینمای ایران بسیار به این دستمال میآویزند.
اما با این همه با آن قسمتش راجع به روشنفکری و عدم ارتباطش با جامعهی ایرانی موافقم. یکی از مشکلات ما همین است. به عبارت دیگر ما مدرنیزاسیون را میخواهیم ولی با آفتابه٬ پست مدرن را میخواهیم ولی با حفظ مطلقگرایی مذهبی٬ دمکراسی را میخواهیم ولی بدون بها دادن به حقوق دیگرانی که چون ما نیستند٬ آزادی را میخواهیم ولی تنها برای خودمان و دارو دستهمان. فراموش میکنیم که غرب دستآوردهایش را به وسیله ی همین روشنفکران به دست آورده است. جامعهی بدون روشنفکر٬ بدون پل ارتباطی میان متفکران و مردم٬ جامعهی بیمطالعه از این جلوتر نخواهد رفت. حال به قول آن شهید٬ اول قبلهنماینتان را پیدا کنید تا بعد ببینیم سرانجام به کجا خواهیم رسید و مطمثن باشید پایان راه همانجاست که قبلهنمایتان میگوید!
ار این گذشته این عکسها هم دیدن دارند٬
رضاشاه و کشف حجاب
و آخر اینکه از این آدم خطرناکترمن نمیشناسم. بتونهکاری که با قدرت هرچه تمامتر به مردهای نیمهجان مسیحاوار میدمد و جان میدهد و میتواند به راحتی حاصل سالها زحمت بسیاری را به باد دهد. نگاهی به این مصاحبهاش بیاندازید تا بفهمید چگونه این آدم با ظرافت بتونه بر حاصل زحماتِ کسانی چون علی دشتی و کسروی میکشد و دیوار نیمهویران را از نو با مصالح مدرن میسازد.
مصاحبه با عبدالکریم سروش
هرگونه میخواهید برداشت کنید. اما این حمایتها و هواداری از جانب غربیها از او برای من غیر قابل قبول و شک برانگیز است. این از آن کمانچهزدنهاست که فردا صدایش در میآید٬ و بد صدایی هم دارد.
این دیدگاههای مثلآ مدرن از اسلام رادیکال نیز خطرناکتر است و راه به بیراههای میبرد که بیرون آمدن از آن آسان نخواهد بود.
همین.
ترسهای فروخوردهی یک نسل رو به اضمحلال...
۱. این لینکی که در یادداشت قبلی دیدید هزار خاطره را با خودش برایم زنده کرد. از تجربهای شیرین که واقعآ دوستش دارم. بماند که این نمایش با آن تعداد بالای اجرای خیابانی برای منی که استاد نمایشهای تکاجرایی بودم واقعآ شاهکاری محسوب میشود.
گفتم متنش را اینجا میگذارم... این هم متن. اما همراه متن هزار خاطره است. به اندازهی هربار اجرایش شاید یکی دو خاطره. به مرور بخشی از این خاطرات را هم مینویسم. بیشتر برای خودم که واقعآ از مزه مزه کردن و یادآوریشان لذت میبرم. یادگار دوران خوب... .
۲. دوم اینکه متن را بخوانید٬ به گمان خودم با توجه به پرداختن به موضوعی هزاربار دستمالی شده٬ متن خوبی در آمده استو دست کم تکرار مکررات نمیکند و از همه مهمتر اشاره به نکتهای دارد که بسیاری نمیخواهند باور و قبولش کنند. بخصوص دولتمردانمان. چه کم کاری از ایشان است. خود بخوانید و قضاوت کنید.
۳. همانطور هم که در آخر متن آمده٬ اگر کسی دوست داشت(که فکر نکنم کسی پیدا شود!) به کمال میل مجوز اجرای مجددش را واگذار خواهم کرد. فقط دو خطی یا همینجا و یا به نشانی ایمیلام بفرستد و همهچیز حل است. من را بی خبر نگذارید.
۴. متن بدون بازنویسی و دستکاری اینجاست. یکی دو تکهی کوتاه بعدها در تمرینات به آن اضافه شد که نه در خاطرم ماندهاند و نه به همرها دارمشان. امیدوارم اگر بهروز به یادشان دارد٬ بعدها اضافهشان کند. باقی همان است که بود. همین!
ترسهای فروخورده ی یک نسل رو به اضمحلالیک تک گویی برای اجرای خیابانی
مکان اجرا: هرکدام از شهرهای ایران زمین، هرکدام از کوچه ها، خیابانها و یا محلاتش
این نمایش به گونه ای اجرا می شود که تا پایان تماشاگران در نمی یابند آنچه می بینند نمایش است، نه واقعیت. بدون حفظ این اصل، نمایش زیبایی اش را از دست می دهد و معنا آنگونه که باید منتقل نخواهد شد. اما به هر حال قابل تغییر است اگر دلیل بهتری برای عیان کردن نمایشی بودن آن وجود داشته باشد.
( جوان، تقریبآ سی ساله، با ظاهری آشفته، کاپشنی بر دوش و ته ریشی بر چهره. شلوار لی کهنه اش تمیز می زند، گویی هنوز با همه آشفتگی نمی خواهد تن به خیابان بسپارد. هر چه هست، آشفته و ژولیده شاید، اما به معتادان ولگردی که تصویر ذهنی همه از بی خانمانان معتاد است نمی برد.
در یک دست سرنگی خالی دارد و در دست دیگر کتابی کهنه با پاره ورقی بر رویش.
در میان جمعیت می گردد. از مردم می پرسد که آیا سواد دارند یا نه؟ و آیا می توانند برای او نامه ای بنویسند؟
در نهایت یکی را می یابد، کاغذ و قلم به او می سپارد و از او می خواهد که هرچه می گوید بنویسد:
- واو ننداز لطفآ!
و آغاز به گفتن می کند:)
جوان:
بنویس...
بنویس سلام، همین بسه.
بنویس می دونم حال و حوصله و وقت خوندن این چند خطی را که این آقا که اسمش را نمی دونم زحمت می کشه و می نویسه ندارین، اما خوب... شاید بالاخره یه روزی مامان دلش اومد سرش رو از روی کتاب دعاش برداره و نگاهی را که یه عمر از من دریغ می کرد به این کاعذ بندازه، یا بابا یه شب که برق نبود به جای گوش دادن به چرت و پرتهای رادیوش بشینه و دو کلمه حرف دل بچه اش را بشنفه. بنویس.
(رو به جمعیت) وایسین و گوش بدین، ممکنه یه روزی خدای ناکرده، زبونم لال عین این نامه را واستون پست کنند... پس خوب گوش کنین!
بنویس من اینجا، وسط این جمعیت می خوام لخت شم. می خوام خودم را بریزم بیرون. می خوام لباسام را بکنم و راس چند خط نامه از این جلد دربیام. می خوام هرچی را که تا حالا نگفتم، حالا بگم.
شرمنده ام... بنویس می دونم می دونین، اما باز تکرار می کنم که یه وقت نزنین زیرش.
من – الان – سی سالمه. یعنی نصف راهی را که یه آدم عادی باهاس طی کنه تا به قبر برسه رفتم، اونم میون بر. یه تنه. تنها. تنها تموم ترس رفتن این راه را به دوش گرفتم و راهی شدم و حالا ته خطم. نقطه.
قبول دارم. من تو زندگیم هیچی کم نداشتم. بنویس...درشت: هیچی! بچگی ام اگر بهتر از بچگی همه ی این آدمهایی که اینجا ایستادند نبود، بدتر هم نبود.
همیشه همه ترسم از تنهایی بود و تاریکی و تو بچگی بغل مادرم برام بغل خدا بود، امن ِ امن... بچگی خوب بود... .
اما تا چش واکردم و خواستم بفهمم چی به چیه، تقه به توقه خورد و شد انقلاب. سنگ بود و شیشه که می شکست. آتیش بود و خشم بود خون بود و دست بود و زخم بود و تیر بود و شعار که تو هوا می گشت تا تو سر یه بدبخت فرود بیاد. ترسیدم، همه ترسیدیم، هممون ترسیدیم.
بابا از ترس از دست دادن کارش یاد نمازهای نخوندش افتاد و مامان رفت توی انباری تا دنبال چادر نماز خاک گرفته اش بگرده. یادتون هست؟
ترسیده بودم. من همه ی عمرم از کتاب می ترسیدم. آخه کسی که از کتاب می ترسه رو چه به دانشگاه؟
-کتاب مایه ی دردسره!
اینرا بابام می گفت، وقتی گوشه ی باغچه کتابهاش را می سوزوند و سیگار می کشید. می ترسید. از سیگار کشیدنش می فهمیدم می ترسه. تش به تش کتاب آتیش می زد و سیگار پشت سیگار که می سوخت تا ته و دست و دل را با هم می سوزوند. و می فهمیدم می ترسه٬ از سیگار کشیدنش. نقطه.
تا خواستم بفهمم انقلاب چیه٬ شد جنگ: باز هم ترس، ترس، ترس.
موشک بود و بمب و صدای هواپیما و آژیر و خرابی خونه ها... و یه عالمه جسد... یه عالمه جسد... یه عالمه جسد.
اگه شما یادتون رفته، من هنوز یادمه.
هشت سال با مرگ زندگی کردم، هممون زندگی کردیم. هر لحظه منتظر بودیم تا صدای آژیر بلند شه و سقف رو سرمون بیاد پایین و خراب شه، می لرزیدیم. یادتون که هست؟
من ترسیده بودم. دلم می خواست یه جای امن پیدا بشه و برم توش و خودم را گم کنم. خواستم مثل بچگی ها بیام تو بغلت، هر چند جایم را گرفته بودند. می خواستم سرم را بگذارم روی سینه ات تا تو تاریکی واسم لالایی بگی و من خوابم ببره. یادتونه چطوری نگاهم کردید؟
- خجالت بکش خرس گنده!
خرس گنده... خر...س...هه.
(رو به جمعیت) آخه شمایی که که خماری نکشیدین چه می دونین خماری چیه؟ خیال می کنین اینه که یکی بشینه یه گوشه و هی خودش رو بماله و درد بکشه؟ درد می کشه، اما کی می دونه درد چیه؟ ها؟
نمی گم تقصیر شماست، چه می دونم تقصیر کیه... اصلآ زندگی همینه، مگه نیست؟
بنویس منم هرچی می تونستم واسه شما کردم.
گفتین برو دانشگاه، رفتم.
آخه من ِ خر را چه به روانشناسی؟
گفتین برو، مهم اینه که درس بخونی، رشته که مهم نیست!
خواستم بگم آخه بابا روانشناسی یکی را می خواد که مال این کارها باشه، مال این حرفها باشه. من خودم موش آزمایشگاهی روانشناسهام، برم بگم چی؟
من مال ِ این راه نبودم. من باید راه ِ خودم را می رفتم. باید می گفتم به درک که شیرت را حلالم نمی کنی. باید می گفتم به من چه که صب تا شب واسه ما جون می کنی. باید وامی ستادم تو روت، بگذار بزنی تو گوشم٬ ولی باید وا می ستادم و بهت می گفتم تویی که بچه به این دنیا آوردی، حقته! باید هم صب تا شب واسه سیر کردنش جون بکنی.
می خواستم بگم، صدبار خواستم بگم دلم به انجام این کار نیست، دلم به کردن اون کار نیست. نتونستم. ترسیدم. تا فکرش را می کردم ترس همه ی وجودم را می گرفت و زانوهام می لرزید.
صدبار خواستم بیام بالا سرت، وقتی سرت را از سجده برمی داری بهت بگم دِلاکردار، دو دقیقه این خدا رو تعطیلش کن و به من نگاه کن، با من حرف بزن... خواستم بگم به جای گوش دادن به زرت و پرتهای این صاحاب مرده به حرفهای من گوش کن... صد بار گفتم، با نگام، با چشام. کدومتون محل گذاشتین؟
صدبار خواستم بگم من می ترسم. من همیشه می ترسیدم. از گذاشتن خودکار روی کاغذ می ترسیدم. از گفتن ِ از ترسم، می ترسیدم. که نکنه به یکی٬ به یه جایی بر بخوره. که نکنه بزنن تو گوشم طوری که دیگه نتونم از جام بلند شم... که زندگی زد تو گوشم... که دیگه نتونستم از جام بلند شم!
یکی می گفت نوشتن سخته، من خیلی حرفها داشتم که بگم، که بنویسم.
می گفت تا آدم نکشه، تا نیاد تو حال و هواش، نمی تونه اون چیزی را که می خواد بنویسه.
من اومدم و نتونستم بنویسم. حالاشهم اگر این آقا که اسمش را نمی دونم واسم نمی نوشت، عمرآ نمی نوشتم.
هی... یه لحظه تا یادم نرفته...بگم...
قضیه عشق و این مزخرفات هم نبود. اصلآ گور بابای هرچی دختره! عشقه! منو چه به عاشقی؟ یعنی نمی خوام بگم من اگه امروزم اینه، واسه عشقه. من اصلآ نمی دونم عشق چی هست، چند گِرَمه؟
الکی هم نفرین نکن، ربطی به رفقام هم نداره، من اگه با خدا هم رفیق می شدم، باز همینی می شدم که الان هستم. اطلآ ربطی به هیچ کس و هیچ چیز نداره، الا... .
کی بود می گفت کسی که می خواد بترکه وصیت نامه می خواد چکار؟
قربونت بنویس، آخرشه...
بنویس: گُه خورده هر کی گفته کرم از خود درخته، کرم از هرجا هست، فعلآ اینجا پره. چراش را من نمی دونم.
بنویس من مال اون زندگی ای که شما می خواستید واسم بسازید نبودم. خیال می کنید درسم تموم می شد، چی می شد؟ ها؟ گُه گُهه، چه با لیسانس، چه بی لیسانس. بنویس.
پس چه فرقی می کرد؟
بنویس اینجا این همه آدم شاهدن که من لنگ پونصد تومن پولم، نه بیشتر.
به خدا واسه خماری نیست، واسه درد نیست. من می ترسم.
من از اینکه این سرنگ را خالی به خودم تزریق کنم می ترسم. می خوام بمیرم، ولی می ترسم. ترس شده همه وجودم، خوره...افتاده به جون.
اگه فقط ، فقط یکبار ِ دیگه، یه تهای٬ یه خورده گیرم بیاد. فقط اونقدر که بتونه دوباره تموم این ترس را از بدنم بیرون کنه، آنقدر که بتونم این سرنگ را خالی بالا بیارم... اونوقت خیالتون تخت که دیگه از شَرَم راحت می شید. دیگه با دوتا تزریق همه چی تمومه: اولی دوا... دومی... هوا.
بنویس... چی چرت و پرت می نویسی واسه خودت؟ ها؟ نمی خواد بنویسی.
( به سمت نامه نویس می رود و کاغذ را از او می گیرد و پاره می کند.)
کسی که می خواد بترکه چه احتیاجی به گفتن این چرت و پرتها داره؟
( بلند رو به جمعیت)
یه مرد وسط شما پیدا نشد یه پونصدی به من بده؟
مجتبا یوسفی پور
شاهین شهر
تیر روز ِ آبان ماه ِ 2561
برابر با آبان ِ 1381 خورشیدی
این نمایشنامه در زمستان 1381 خورشیدی به
کارگردانی: مجتبی یوسفی پور
بازی: بهروز جمشیدی
و همکاری:
نوید میرزایی
علی احمدی دهنوی
و
حسین خاکسار
در کوچه و خیابان و پارکهای شهرهای مختلف استان اصفهان حدود ۶۰ بار به اجرا درآمد.
*نویسنده خوشحال خواهد شد اگر کسی دگربار این نمایش را به اجرا درآورد.
تنها اطلاع دادن به نویسنده و ارسال یک نامه ی الکترونیکی برای دریافت مجوز کافی می باشد.
یک لینک از ناکجا آباد
این لینک را به تازهگی عزیزی فرستاده است. توضیحاتش مفصل است:
اول اینکه عکس متعلق به نمایش نیست.
دوم اینکه نام درست نمایش ترسهای فروخوردهی یک نسل رو به اضمحلال است.
و سوم اینکه این نمایش به بیمعنایی این خلاصه داستانی که برایش نوشتهاند نیست. در اولین فرصت متن کاملش را همینجا میگذارم و توضیحات بیشتر را اضافه میکنم. علیالحساب اینرا داشته باشید که نام باقی عوامل جا افتادهاست و بیانصافی است اگر نام نبرم از:
بهروز جمشیدی عزیزم که بازیگر کار بود.
نوید میرزایی که منشی صحنه بود و علی احمدی و حسین خاکسار که رفقای پای ثابت اکثر کارهایم بودند و به اسم عناوینی چون مدیر صحنه یا بازیگر و یا دستیار داشتند٬ اما من میدانم که ایشان بسیار بارها از دوش من بر میداشتند و صرف حضورشان دلگرمی بود به انجام یک کار٬ آنچه امروز ندارم! دست همهشان درست و دمشان گرم.
آبادان و د...
با اینکه حسابی گیرم اما حیفم میآید این چندتا لینک را اینجا نگذارم.
همین دو ماه پیش بود به گمانم که رفته بودیم زیارت آسیدعبدالرحیم خودمان و پابوس والدهشان که با چمدانی پر از سبزی خشک و آجیل و گز و پولکی و البته چندتایی کتاب از ایران آمده بودند. در میان همه کتابها کتابی بود به نام جامعهشناسی آبادان که دیدن و تورقاش به هر حال برای کسی که اسمآ هم زادهی آبادان است خالی از لطف نیست. هنوز کتاب را نخواندهام(این یعنی سید بده بخوانیم کتاب را!)و هر وقت کامل خوانده شد دربارهاش نظر میدهم.
اما این سایت هم باز برای بچههای آبادان خالی از لطف نیست. دوست داشتید سری بزنید٬ بخصوص غربتنشینان:
آبادان٬ شهر خدا
هرچند که آبادان برای خیلیها دیگر تنها تبدیل به یک خاطرهی دور شده است و بس. و این همه را نداریم مگر از برکت جنگ!
البته این یکی را هم از دست ندهید:
تاریخچهی سینما در آبادان
نمیشود از آبادان و سینمای آبادن گفت و یاد دو نفر نیافتاد: اولی خودم٬ دومی امیر نادری!!!
جدا از شوخی این هم یک خبر دربارهی تنگنا٬ یکی از فیلمهای به یاد ماندنی امیر نادری.
اما از این یکی که بگذریم٬ با این حرف کاپولا موافقم که:
اسکورسیزی فقط برای پول فیلم میسازد!
همین هفتهی گذشته صحبتش با حضرت فرید بود و دقیقآ همین مثال اسکورسیزی. البته صحبت ما از بیضایی شروع شد که وقتی آدم نام بازیگران فیلم جدیدش را میخواند شوکه میشود. مثلآ شنیدن نام گلزار به عنوان بازیگر؟! در فیلم بیضایی. نمیدانم شاید بیضایی واقعآ میخواهد ثابت کند که از دسته جارو هم میتواند بازی خوب بگیرد! باید دید.
امیدوارم دیگر سراغ امین حیایی نرود!
این یکی را من اولینبار است اسمش را میشنوم. حرفهایش به نظرم کمی عجیب آمد٬ سری به منبع خبر زدم و دیدم: بعله!
خودتان به هر دو سر بزنید و قضاوت کنید که از چنان دکانی آشی بهتر از این بیرون میآید یا نه؟
آمدم برای یک دقیقه یک نگاه گذرا به اخبار بکنم و بروم٬ یک ساعت اینجا گیر افتادم!
میخواهم تا وقتی که میمیرم زنده باشم.............گفتگویی با پائولو کوئیلو
مقدمهی من:
آن زمان که ایران بودم و تازه تب کوئیلو همهجا را فرا گرفته بود من هم دچارش گشتم. کیمیاگر را خواندم و همراهش رفتم و تا مدتها به همه پیشنهاد خواندنش را میدادم(هنوز هم گهگاه به بعضی میدهم!). یکی از این کسان خواهرزادهی خودم ایلیای عزیزم بود که به بهانهی تولدش چند جلدی ازکتابهای تازه منتشر شدهی کوئیلو را برایش خریدم و فردای تولدش دانهدانه از او قرض کردم و خواندم و برگرداندم!
گذشت تا یکیدوسال پیش که عزیزی از ایران به اینطرفها میآمد و ایلیا برای اولین بارچند جلدی کتاب برایم همراه آن مسافرفرستاد که در میانشان دو کتاب از کوئیلو هم بود. یکی زهیر با ترجمهی فارسی و دیگری یازدهدقیقه به زبان انگلیسی که هنوز گویا در ایران چاپ نشده است و با توجه به اینکه قهرمان داستان یک فاحشه است و ماجراهای داستان پیرامون اوست٬ فکر هم نمیکنم به این زودیها اجازهی چاپ بگیرد. و این یازدهدقیقه اولین کتابی است که تمام و کمال به انگلیسی خواندم.
امروز در حین ورق زدن روزنامهی مترو چشمم به عکس کوئیلو افتاد و مصاحبهای کوتاه با او به بهانهی چاپ و پخش کتاب تازهاش در انگلیس. دروغ نگویم وسوسهاش به جانم افتاده که بخرم و بخوانمش!(از آن حرفهای ضد افهی روشنفکری زدم!) در همان اتوبوس مصاحبه را خواندم. در فاصلهی استراحت بین کلاسها ترجمهاش کردم و در هنگام تایپ کردن بازنویسی! این قصه را خواندم تا بهانهای بتراشم برای ایرادهای احتمالی این ترجمه! و البته لازم به ذکر است که این گفتگو اولین ترجمهی من از انگلیسی به فارسی است. این سه اولین با کوئیلو را اگر بخواهم به زبان و با توجه به فلسفهاش تفسیر کنم باید بگویم:
اینها همه نشانه است! نشانه از چه؟ نمیدانم!
مقدمهی روزنامهی مترو
پائولو کوئیلو٬ نویسندهی برزیلی٬ کسی است که تا کنون حدود نود میلیون نسخه از کتابهایش به فروش رفته است. رمان سال ۱۹۸۸ او٬ کیمیاگر٬ به ۶۳ زبان ترجمه شده و حدود ۴۰ میلیون نسخه فروش داشته است. او نقد و شناخته شده است برای زبان نوشتاری ساده و فلسفهی دوران تازهاش. طرفدارانش با شوق داستانهای رمزآمیزش را میخوانند و دنبال میکنند. آخرین کتابش٬ جادوگر پورتوبلو
(The witch of portobello)٬ هم اکنون منتشر شده و در کتابفروشیها است.
متن گفتگو با پائولو کوئیلو:
وقتی مینویسم سعی میکنم خودم را بهتر بشناسم... 
مترو: کتاب جدیدتان دربارهی چیست؟
کوئیلو: دربارهی کشف و بروز دادن تواناییها و هدایایی است که در وجود همهی ما نهفته است اما بدانها توجهی نمیکنیم. چیزهایی چون کشف و شهود٬ دوستی و دلسوزی و رحم. همچنین دربارهی چهرهی زنانهی خداست.
مترو: خیلی پیچیده به نظر میآید.
کوئیلو: اصلآ٬ کاملآ برعکس. شخصیت اصلی در بانک کار میکند٬ درگیربا اتفاقها و مشکلات واقعی٬ یک زندگی واقعی. در کل کتاب من دربارهی چیز پیچیدهای صحبت نمیکنم. دربارهی رقص و هنر نوشتن حرف میزنم٬ دربارهی یک آدم معمولی در یک موقعیت معمولی از یک زندگی معمولی.
مترو: چرا کتابهایت اینقدر خوانده میشوند و جذاب هستند؟
کوئیلو: توضیح دادنش مشکل است٬ برای اینکه به زبانهای بسیاری ترجمه شدهاند و آدمهای زیادی با پسزمینههای متفاوت فرهنگی آنها را خواندهاند.
من برای خودم کتاب مینویسم٬ اما همهی انواع بشر سوالهای یکسانی دارند٬ حتا اگر پاسخهایشان یکسان نباشد. فکر میکنم همین دلیل جذابیت آنها برای دیگران است. من برنامهریزی نمیکنم برای پرسیدن پرسشهایی که مردم در ذهنشان دارند. وقتی مینویسم سعی میکنم خودم را بهتر بشناسم.
مترو: برایتان مهم است منتقدان چه میگویند؟ بعضیها خیلی جبههگیرانه و یا ضعیف مینویسند.
کوئیلو: نه٬ نه... خوب هستند. به من ربطی ندارد که منتقدان را نقد کنم. نقد شدن خوب است٬ مسئله بزرگی نیست.
مترو: نقدهای نوشته شده بر آثارتان را هم خواندهاید؟
کوئیلو: بله٬ همهی آنها را. اما اصلآ برایم مهم نیست که چه میگویند. من نقدهای نوشته شده بر کتابهایم را همانگونه میخوانم که نقدهای نوشته شده بر کتابهای دیگران را. شخصی با آنها برخورد نمیکنم .
مترو : از اینکه پرفروشترین نویسندهی سال ۲۰۰۳ شدی چه احساسی داشت؟
کوئیلو: انتزاعی است. من اینقدر تماس با خوانندگانم ندارم. من فقط آنها را در My Space یا روی وبسایت و یا در مراسم امضاء دادن میبینم. این همانند بازیگران و موسیقیدانان نیست که برخورد مستقیم با مخاطبت داشته باشی. وقتی من صدها و صدها آدم را در مراسم امضاء کردن کتابهایم میبینم-همانطور که به تازگی در انگلیس انجام دادم- به یاد میآورم که تنها نیستم و انسانها به نوعی میتوانند مرا و قلبم را درک کنند.
اما وقتی شما دربارهی این صحبت میکنید که چگونه توانستهام نزدیک صد میلیون نسخه از کتابهایم را بفروشم٬ این معنایش میشود چیزی حدود سیصد میلیون خواننده و این کمی انتزاعی است.
مترو: وسوسه نشدهای که از قدرتت سوءاستفاده بکنی؟
کوئیلو: من برای خودم مینویسم٬ چطور میتوانم تاثیر خوب یا بدی بر روی آدمها بگذارم؟ خوانندگان من به خوبی میدانند که من سعی نمیکنم چیزی به آنها آموزش دهم. آیا هنری میلر روی من تاثیر گذاشت؟ من فقط کتابهایش را خواندم و فکر کردم که او یک آیکون Icon است.
مترو: آیا طرفدارانت چیزهای غیر معمولی برایت با پست میفرستند؟
کوئیلو: ها ها٬ چیزی مثل یک بمب؟ نه٬ هرگز. بعضی وقتها پرهای سفیدی موقع امضا دادن به من میدهند. رسم این است که من کتابی را تمام کنم و پر سفیدی بگیرم. اما من باید پر سفیدم را خودم پیدا کنم.
مترو: میلیونها کتاب فروختی٬ پولش را صرف چه کاری کردی؟
کوئیلو: تفریح من سفر کردن است. ناشرانم هزینهی سفرهایم را به هر صورت میپردازند. مسئلهی اصلی من موسسهای است که از ۴۳۰ بچه در ریودوژانیرو نگهداری میکند. من سعی میکنم تا آنرا گسترش دهم تا بتوانیم از ۸۰۰ بچه نگهداری کنیم. ما از بچهها نگهداری میکنیم٬ از تولد تا شانزده سالگی. به آنها آموزش میدهیم٬ تربیتشان میکنیم٬ بزرگشان میکنیم٬ به آنها عشق میدهیم. ما هر روز بر روی این پروژه کار میکنیم.
ما همچنین از کسانی که مشکل روانی دارند نیز حمایت میکنیم. برای اینکه من خودم در هفده سالگی در یکی از این آسایشگاههای روانی بودم.
مترو: بیماری روانی که نداشتی؟
کوئیلو: نه٬ اما والدینم نگران من بودند٬ برای اینکه میخواستم هنرمند بشوم. آنها مرا در یکی از این آسایشگاهها بستری کردند برای اینکه فکر میکردند کسی نمیتواند از راه نوشتن زندگی کند.
من اکنون از پروژههای حقوق بشر حمایت میکنم.( Amensty International)
مترو: تو تحت درمان با شوک الکتریکی قرار گرفتی٬ برای اینکار والدینت را سرزنش نمیکنی؟
کوئیلو: هرگز٬ هرگز. آنها نمیخواستند من را آزار دهند. این کاملآ متفاوت است با دستگیر شدن و زندانی شدن بهخاطر مسائل و دلایل سیاسی. چیزی که من هم داشتهام. والدینم فکر میکردند که به من کمک میکنند.
مترو: فلسفهی زندگیات چیست؟
کوئیلو: انسانهای زیادی هستند که مردهاند در حالی که به ظاهر زندهاند. من میخواهم تا وقتی که میمیرم زنده باشم. بعضی وقتها شما شادی و آرامش و شوقتان را کنار میگذارید برای رسیدن به آرامش و حفظ آن. من میخواهم در حالی بمیرم که هنوز این شوق و کنجکاوی و این تعهد به زندگی را در وجودم دارم.
