دور از چشم خدا

گاه‌نوشتهای من درباره‌ی هیچ چیز و همه چیز!

کتاب به سبک ایرانی۱

این گزارش بی‌بی‌سی واقعآ خواندن دارد. بحث کتاب و کتابخوانی میان ایرانیان است٬ البته خارج‌نشینان!
این گله از کتاب‌نخوانی ایرانیان سر دراز دارد. پیشتر هم عباس معروفی در مصاحبه‌ای سربسته اشاره کرده بود. به هر حال گزارش را بخوانید٬ چیزهای بسیاری دستگیرتان می‌شود.
اگر این گزارش را مقایسه کنید با این یکی٬ باز موضوع جالب‌تر می‌شود.
در جایی نویسنده اشاره به قشر کتابخوان(در آمریکا) می‌کند و می‌گوید اکثرآ آدمهای بالای پنجاه سال هستند و بیشتر کسانی هستند که توانایی خواندن به زبان دیگر(انگلیسی) را ندارند. این سوی مسئله شاید درست باشد٬ اما به تجربه‌ی روزانه‌ی خودم٬ بر اساس هزار موردی که هر روز می‌بینم( اگر کم است این رفیق بلاک‌پول نشینمان آماده است تا به عنوان یک شاهد عاقل و بالغ حضور پیدا کرده و شهادت بدهد!) می‌توانم بگویم اصلآ فرهنگ کتابخوانی از میان نسل جدید ایرانی رخت بربسته است. نه تنها کتابخوانی٬ که فرهنگ به طور کلی باروبنه‌اش را از این جماعت برداشته و رفته است. اینانی که دست‌کم من می‌بینم٬ توانایی خواندن به زبان دیگر را هم که ندارند٬ آنهایی هم که دارند نمی‌خوانند. از اینترنت و رسانه‌های گروهی تنها مزخرفاتشان به کار ایرانیان می‌آید و بس. یا در چت رومها پلاسند و یا در سایتهای پورنوگرافی و سکسی.
همین امروز یک وبلاگ پورنوگرافی و سکسی راه بیاندازید و چهارتا عکس دربوقی در آن بگذارید و چهارخط گل‌واژه‌ی مزین به اسامی آلات تناسلی چاشنی‌اش کنید و ببینید در کمتر از یک هفته رکورد بازدید بهترین وبلاگهای فرهنگی را نمی‌شکنید. تعارف ندارد٬ برای ما زیر شکم حرف اول را می‌زند.
می‌گویید نه٬ اگر گذرتان به اطراف ما افتاد٬ از اولین ایرانی‌ای که در خیابان دیدید بپرسید از کجا می‌توانم چند کتاب فارسی تهیه کنم؟ و بعد ببینید چند نفر پاسخی برایتان دارند. بعد از این پرسش ببا لحنی دوستانه بگویید که مسافرید و بدتان نمی‌آید تا در اینجایید سری به جایی بزنید و خستگی در کنید(منظور که روشن است؟) و بعد ببینید چند تا آدرس دریافت می‌کنید!
همین شهر ما٬ لیدز. تا دلتان بخواهد رستوران و مغازه‌ی ایرانی دارد. چیزی بیش از نیاز یک شهر به اندازه‌ی لیدز. اما اگر کتاب ایرانی می‌خواهید باید به یکی از همان فروشگاههای ایرانی(دکان بگویم بهتر است) مراجعه کنید تا چهارتا کتاب عهد تیغ‌علی‌شاهی در یکی از قفسه‌هایش-جایی بین ترشی‌ها و چای خشک- بیابید٬ که آنها هم بیشتر به درد مقوا سازی می‌خورند٬ قیمتها هم که بماند٬ پول خون طلب می‌کنند.
این از شکم و آن هم زیر شکم٬ دیگر به عنوان ایرانی چه کم داریم؟ قربانش بروم سابقه و تاریخ پر بار و نشانهای فروهرمان هم که به‌پاست٬ گور بابای کتاب و کتابخوانی و فرهنگ. گور بابای به روز بودن.
البته باز هم جای تاکید دارد که مشکل اینوری‌ها دیگر مشکل مالی نیست. اینها دیگر دستشان می‌رسد پول یک کتاب را بدهند٬ حتا چندبرابر قیمت واقعی. به هر حال برای زیر شکمشان که پنجاه و شصت پوند می‌توانند خرج کنند٬ برای یک غذا خوردن ساده‌ی بیرونشان هم بیست یا سی پوند٬ آنوقت زورشان به کتاب هشت پوندی نمی‌رسد؟ همان ایرانش ملت کم خرجهای آنچنانی می‌کنند اما تا به کتاب خریدن می‌رسند یاد بدهکاریهایشان می‌افتند؟ به خودمان هم دروغ بگوییم؟
این را قبلآ گفته‌ام٬ باز تکرارش می‌کنم:
 با همین رفیقمان مش رحیم رفتیم لندن٬ یکی از جاهایی که خیلی واجب بود برویم همین فرهنگسرای لندن بود. دوستی که لندن میزبانمان بود قرار شد روزی ما را به آنجا ببرد. به قول خود آن گرانقدر پنج یا شش سالی بود که ساکن لندن بود و بچه‌ی لندن به حساب می‌آمد. از یک روز قبل از هشتاد نفر آدم نشانی پرسید تا بلکه بتوانیم این فرهنگ‌سرا را پیدا کنیم(گویا در این همه مدت هیچ کس نیازش به آنجا نیافتاده بود!)٬ پیدا کردیم و با هزار گشتن یافتیمش. رفتیم و چند کتابی خریدیم و برگشتیم. بعد از بازگشت یکی از دوستان بسیار عزیز ایرانی دیگر! وقتی فهمید مش رحیم پنجاه٬ شصت پوندی پول کتاب داده است فرمود:
(با لهجه شیرازی بخوانید لطفآ):تو ....خله؟ رفتی این همه پول کتاب دادی؟ عامو دیوونه‌ای تو!
و البته گوینده‌ی این جمله آنقدر پول دارد که اگر از همین امروز در خانه بنشیند و بخورد و بخوابد تا یکی دو نسل بعد از او هم کم نمی‌آورند.
آن یکی که کتاب می‌خواند خوابش می‌گیرد٬ دیگری سر درد می‌گیرد و ... .
درد ریشه‌ای تر از این حرفهاست.
نکته‌ی دیگر اینکه در آن گزارش جا افتاده است٬ متاسفانه حداقل در بین اینهایی که من در اینجا دیده‌ام٬ دسترسی به بعضی کتابها ساده نیست٬ گویا کتابفروش‌ها از فروش بعضی کتابها می‌ترسند٬ حتا اگر سراغی از انها بگیری با سردی جوابت می‌دهند.نمی‌دانم شاید حق دارند.
ادامه دارد...

  
نویسنده : مجتبا یوسفی‌پور ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٦/۳/٢٢
تگ های این مطلب :لینک و تگ های این مطلب :نقد و تگ های این مطلب :کتاب و تگ های این مطلب :روزانه
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin مطلب را به دنباله بفرستید: Donbaleh