تیراژ
دروغ چرا؟ این شعر اکبر اکسیر را از وبلاگ «خوابگرد» برداشتم، اما از بس طنزش جاندار است حیف است تکرار نشود!
تیراژ
محبوبیت احمد شاملو
کفرم را درمیآورد
با این که مرده است
هم کتابهایش تجدیدچاپ میشود
هم سنگ قبرش!
تلخ
خاطرات آزاردهندهترین داشتهی آدمیاند. مهم نیست خوب باشند و یا بد، تلخ باشند یا شیرین، دور باشند یا نزدیک. حتا شیرینترین خاطرات، وقتی با تلخی عدم تکرارشان بیامیزند، تلخ میشوند. هیچ خاطره خوبی وجود ندارد، مگر تکرارپذیر باشد.
کبک
سرم را زیر برف می کنم
بگذار همه بخندند
تماشای رفتنت در توان من نیست.
سال نو!
زندگی در خارج از کشور، یعنی سالی دوبار سال نو داشتن، یعنی سالی دوبار پیر شدن، که سالی دوبار با خودت بگویی: یک سال دیگر هم گذشت!
چند فیلم خوب وبد، درهم!
پیشتر در پاسخ به پرسشی در جایی نوشتم که بهترین فیلم غیرایرانی که در یک سال گذشته دیدم "سخنرانی پادشاه" بود، بهترین فیلم ایرانی هم "چدایی نادر از سیمین".
شاید بد نباشد یکی دو مورد دیگر اضافه کنم. "ملانکولیا" فون تریه را دوست داشتم، قصد داشتم مفصل درباره اش بنویسم، هنوز وقت نشده است! به هرحال باید یکبار دیگر ببینمش تا بتوانم به یادداشتهایم سروسامانی بدهم. فقط توصیه می کنم مثل برخی از دوستان، فیلم را در قیاس با ساخته های قبلی فیلمسازش و یا فیلمهای دیگر نبینید و از خود فیلم و ساختارش لذت ببرید.
همین توصیه را هم در ارتباط با فیلمهای "پوستی که در آن زندگی می کنم" ساخته "پدرو آلمادوار" و فیلم "کشتار" ساخته "رومن پولانسکی" می توان کرد. شاید در مقام مقایسه با بهترینهای این فیلمسازان جایگاه برجسته ای نداشته باشند، اما در هنگام صحبت از بهترینهای امسال، حتما ارزش دیدن دارند. "کشتار" انتخاب بازیگر خوبی دارد، آنقدر که می شود گفت به جز ریلی، دیگر کسی را نمی توان در نقش مایکل تصور کرد. شاید ضعیف ترین بازی کار متعلق به وینسلت باشد که جاهایی کمی تصنعی و اغراق آمیز می شود، بویژه قسمتهای آخر و مست شدن. اما در مجموع، فیلم و بازیها سرحال هستند و تا آخر تماشاگر را با خود همراه می کنند و فیلم برخی جاهاتماشاگر را واقعا به خنده می اندازد.
آلمادوار هم که در بازی با فضای همیشگی خود، لذت تماشای قاب بندی های زیبای خود را به تماشاگر عرضه می کند. فیلم شاهکار نیست و ضعف هایی دارد، اما در کل همه چیز در حد خوب است و من از دوساعت وقتی که برای تماشایش گذاشتم پشیمان نشدم، هرچند باید اعتراف کنم به طور کل سبک بصری آلمادوار را دوست دارم.
از ایرانی ها هم "ورود آقایان ممنوع" را دیدم. در مقایسه با ساخته قبلی رامبد جوان یعنی "پسر آدم، دختر حوا" صد البته بهتر است. آخر آن یکی را تا انتها نتوانستم تحمل کنم، اما این یکی را دست کم تا آخر دیدم. اما در مجموع، فیلم ویژه ای نیست، در بهترین توصیفش یک چشمی است که در شهر کورهای فیلمهای -به قول دوستان سخیف- کمدی، پادشاهی کرد. به قول مش قاسم، دروغ چرا، باقی فیلمهای ایرانی آش دهن سوزی نبودند. البته هنوز نه "یه حبه قند" را دیده ام، نه "سعادت آباد" و نه "مرهم" را.
این چند خط برای به روز شدن، در اولین فرصت کاملتر خواهم نوشت. بخصوص که هنوز یکی دو فیلم هست که باید به این فهرست اضافه شوند.
شور انقلابی ابلهانه!
من نمی فهمم، طرف آن سر دنیا نشسته، چهارتا خبر درجه دو از اتفاقهای انگلیس شنیده و بعد تزهای عجیب و غریب صادر می کنه.
حالا جمهوری اسلامی و رئیس جمهور محترم راستگو بنا به منافعشان حرفهایی می زنند، قابل درک است، آنها حق دارند غارتگری مشتی اراذل و اوباش را انقلاب بخوانند، اما دوستان مثلا انقلابی چه؟ مشابه دانستن این ماجراها با جنبش ایران و مصر و تونس چه معنایی دارد؟
دیوید کامرون، نخست وزیر انگلیس در دفاع از حکم سنگین یکی از دادگاهها حرف جالی زد. نقل به مضمون خلاصه اش این بود که «من در دادگاه نبودم، مخالفان آن حکم هم در دادگاه نبودند و هیچکدام نمی دانیم در آنجا چه گذشته است، برای همین نمی توانیم درست قضاوتش کنیم.»
با آنکه کوچکترین علاقه ای به محافظه کاران و دولت فعلی ندارم، اما باید بگویم با این حرف تا حدودی موافقم. بخصوص در ارتباط با این دسته دوستانی که از راه دور چند عکس می بینند و چهار خبر می خوانند و شورانقلابی از نوع کمونیستی و جهانی اش برشان می دارد.
از سوی دیگر با منطق این دوستان من هم زمان شلوغی های بعد از انتخابات ایران نبودم، بنابراین وقتی می بینم دوستان سبز وسفید و آبی مبارز، شلوغی های انگلیس و دستگیری ها و محاکمه ها را با آنچه در ایران اتفاق افتاد مقایسه کرده و مشابه می دانند، انوقت می توانم فکر کنم پس شاید آنچه رسانه های وابسته به حکومت در زمان شلوغی های ایران می گفتند راست بوده است!
اما دست کم وقتی فکر می کنم، نگاهی می اندازم به نامهایی که در ان قیامها درگیر بودند و حمایت کردند، آدمهایی که اهل اندیشه بودند و سرشان به تنشان می ارزید. به گمان شما انگلیس آدم اهل فکر ندارد؟ روشنفکر مخالف سیاستهای حکومت ندارد؟ کدامشان از این غارتگری های خیابانی حمایت کردند؟ چرا؟
عزیزجان، برادر، خواهر، مبارزی؟ مخالفی؟ هرچه هستی باش، اما جان هرکه دوست داری با این مقایسه کردنهای احمقانه ات کاری نکن که دیگران فکر کنند سهراب و ندای ما هم مانند این شورشیان قیام انگلیس!! موادفروش و الکلی و بیکار و دزد و بیعار بوده اند!
فعلا رسانه ی ملی و خبرگزاری های «فارس» و «جهان نیوز» و البته «کیهان» خودشان زحمت اینکار را می کشند، شما خودتان را خسته نکنید.
و چون همیشه این توصیه را آویزه گوش کنید: لطفا جوگیر نشوید!
پانوشت: به گمانم مقایسه همین دو عکس اول و آخر این نوشته کافی است تا بفهمید چه اندازه مقایسه ایندو ابلهانه است!

به احترام «من و تو»
بی انصافی است اگر این چند خط را ننویسم. چرا که پیشتر در هنگام اشتباهشان گفته ام، اکنون نیز باید حسنش بگویم.
به گمانم شبکه ی ماهواره ای «من و تو» امسال با پخش دو مستند در ارتباط با دو بزرگمرد جاودانه یاد، «شاهپور بختیار» و «فریدون فرخزاد» وارد مرحله ی تازه ای شد و همین دو کار با همه ی کمبودها و ضعف هایشان بسنده اند تا کارنامه ی این شبکه را بسیار پربارتر از دیگر شبکه های ماهواره ای فارسی زبان کند.
«من و تو» در دو روز متوالی به سراغ دو سوژه ای رفت که در تمامی سالهای گذشته شبکه های ماهواره ای خارج از کشور شهامت دست گذاشتن و پرداختن به آنها را نداشتند، جالب اینکه هر دوی این موضوع ها از بار ملی قوی ای برخوردارند.
بحث هم بر سر امکانات و پشوانه مالی و این بهانه ها نیست، هر دوی این مستندها کارهایی ساده بودند و بیشتر قدرت خود را از موضوع ناب و دست نخورده شان! می گرفتند تا ساختار و یا حتا بیان نکته ای تازه. در حالی که پیشتر دیده ایم که در همین شبکه های ماهواره ای برنامه هایی با هزینه های بسیار بیشتر با محوریت قرار دادن فلان دامبولی خوان لس آنجلسی (شرمنده، اما برای این دسته حتی از به کار بردن صفتی مانند "مطرب" هم باید خودداری کرد!) ساخته اند، یا تک و توک مواردی با انگیزه های سیاسی. هیچکدام این مستندها آنقدر پیچیده و پرخرج نبودند که دیگر شبکه ها توان ساختنشان را نداشته باشند. شاید دیگر شبکه ها چون «من و تو» با دید دقیق به مخاطبانشان نمی نگرند.
شاید «من و تو» چند برنامه ی بسیار سطحی مانند «چراکه نه؟» و «سالی تاک» داشته باشد، اما همینکه با آن برنامه ها (که کم هم طرفدار ندارند) جماعت عامی را پای تلویزیون می نشاند و بعد ناگهان یادشان می آورد که «فرخزاد» و «بختیار» که بودند، جای تقدیر دارد. نه «فارسی وان» چنین می کند، نه «تی آی»، نه «شهرام همایون» و نه هیچ کدام دیگر شبکه های سیاسی و غیر سیاسی.
و اتفاقا برای همین، و دقیقا بعد از پخش این دو مستند، جمهوری اسلامی حق دارد دشمن خونی این شبکه شود! هرچه دیگر شبکه ها به احترام نظام مقدس! و ترس از دردسرهایش به سراغ این "موضوعات ممنوعه" نمی رفتند، «من و تو» دوتا دوتا می رود!
اگر از من است صادقانه می گویم: سازندگان آن دو مستند و مدیران شبکه، خسته نباشید، دست مریزاد.
مستند «شب بود»
تغییرات انگشتشمار یا تحریف تاریخ؟
«امید نجوان» عزیز مصاحبه ای کرده است با «داوود میرباقری» کارگردان سریال «مختارنامه». وقت داشتید خودتان مصاحبه را بخوانید.

اما مصاحبه چند ایراد کوچک دارد و آن هم بر می گردد به موضوع که به گمانم نمی شود آزادانه به آن پرداخت. به عبارتی در اینگونه موارد، افراد چونان پشت سپرهای مذهبی خود را مخفی می کنند که هرگونه حرکت به سمت شفاف سازی و پرس و جوی بیشتر ممکن است تعبیر به غرض و منظور شود و دردسرساز گردد. برای همین هم گمان می کنم «امید» عزیز در جاهایی در برابر «میرباقری» کوتاه آمده است و آنگونه که باید او را به چالش نکشیده است. شاید اگر در جامعه ی بازتری زندگی می کردیم، امکان اینگونه چالش گری ها نیز وجود می داشت.
اما چند نکته ی کوچک:
امید نجوان می پرسد:
«شخصیت مختار و ماجراهای زندگی او چقدر با واقعیتهای تاریخی انطباق دارد؟»
و داوود میرباقری پاسخ می دهد:
«تمام آنچه که از این شخصیت در مختارنامه دیدهاید سند تاریخی دارد. به نظر من این که یک مجموعه نمایشی بتواند این همه سند و اطلاعات تاریخی را در خود جای بدهد اگر نگوییم کم سابقه، حتماً بیسابقه است.»
امید کمی بعدتر دوباره می پرسد:
«ظاهراً در برخی موارد به خاطر رعایت مسائل دراماتیک، تغییراتی در واقعیتهای تاریخی به وجود آوردهاید.»
و میرباقری دیگربار تاکید می کند که:
«عرض کردم. این دست موارد از شمار تعداد انگشتهای یک دست فراتر نمیرفت. البته این بحث خیلی پیچیده است و نیاز به توضیح مفصلی در یک زمان کافی دارد. اما اگر بخواهم مثال بزنم باید بگویم... .»
و بعد امید صحنه ی کشته شدن پسر «عمر بن سعد» را مثال می زند و میرباقری تحریف تاریخ را توجیه می کند.
اما آنچه که ای کاش امید نجوان می توانست بر روی آن دست بگذارد تنها تحریف در ماجرای کشتن پسر سعد نیست, این تحریف در تاریخ از نخستین پلان این سریال آغاز می شود.
اولین سوال این: مختار سریال مختارنامه چند ساله است؟
مختاری که در قسمتهای نخست سریال به تصویر کشیده می شود انسانی است در میانسالی که پرش چهل سال سن دارد و از نظر تاریخی تا اینجا مشکلی ندارد. بر اساس روایت تاریخی مختار متولد سال یک هجری قمری است و صلح حسن بن علی و معاویه مربوط می شود به سال 41 هجری قمری. واقعه ی کربلا در سال 61 هجری قمری رخ داد. حسین بن علی نیز سه سال از مختار کوچکتر و متولد سال 4 هجری قمری است. این سن ها و تاریخ ها را به یاد داشته باشید، با آنها کار داریم!

مختار در آغاز سریال: ایام جوانی 37 تا 40 سالگی
پس در زمان روی دادن واقعه ی کربلا حسین بن علی حدود 57 ساله و مختار ثقفی مردی 60 ساله بوده اند. و البته به این اضافه کنید محمد حنفی را که بر اساس روایت تاریخ حدودا 15 سالی از مختار کوچکتر است و در این سریال برعکس ان نشان داده میشود! البته در قسمت چهلم سریال و در هنگام مرگ مختار را با ریش و موی سپید شده می بینیم و بعد با توجه به تصویر اولیه ممکن است در ذهن مخاطب این تصور ایجاد شود که قیام مختار چیزی حدود 20 تا 25 سال دوام داشت، هرچند روایت تاریخی از تنها 18 ماه بر مسند قدرت بودن مختار حکایت دارند.
مختار در زمان قیام و رسیدن به حکومت
حدود 65 سالگی!
در این مجموعه، مختاری که نخستین بار در کوفه بر مسند قدرت می نشیند مردی 65 ساله تصویر نمی شود (عکس را ببینید) هرچند تا پایان سریال در طی حدود 18 قسمت (و بر اساس تاریخ در 18 ماه!) به سن 67 سالگی می رسد. این اختصاص دادن حدود نیمی از زمان سریال به دوران حکومت مختار نیز این تصور را در ذهن مخاطب ایجاد می کند که مختار طولانی مدت حکومت کرد!

18 ماه بعد: مختار در زمان مرگ حدود 67 سالگی!
ممکن است میرباقری این مورد را از آن موارد تغییر انگشت شمار بنامد. اما این تحریف تاریخ تغییر کوچکی نیست که بشود به آسانی آن را انجام داد و از آن چشم پوشید چرا که با این تغییر کلیت داستان در ذهن مخاطب اشتباه جا می افتد.
از سوی دیگر میرباقری ممکن است ادعا کند به شکل تمثیلی چنین کرده است، چرا که برای مثال این تنها مختار است که سنش در این برهه تغییر می کند و باقی افراد مانند کیان و ابراهیم اشتر و زنان مختار و غیره در طول سریال چندان تغییر جسمانی و گریم و نشانی از پیری ندارند.
این از آن مواردی است که می شد گفت ای کاش امید بدان پرداخته بود و می شد تحریف هدفمندانه و با غرض تاریخ در سریال را به چالش کشید.
اگر فرض را بر این بگیریم که با هدف معنا سازی کارگردان چنین کرده است، آنوقت می شود پرسید که اولا آیا این انتقال معنای مورد نظر کارگردان به درستی صورت گرفته است؟ آن هم وقتی با مدیوم تلویزیون و تماشاگر عام و انبوه طرف هستیم؟ و دوم اینکه وقتی عمده ی تماشاگران این سریال تلویزیونی متوجه منظور «معنایی» کارگردان نشوند و با توجه به عدم بیان کارگردان بر تغییر تاریخ و بر عکس تاکیدش بر «روایت صادقانه تاریخ بدون کوچکترین تغییر» صحت و درستی آنچه را که می بینندملاک قرار می دهند، آنوقت تاریخ به شکلی دیگر در ذهنشان نقش می بندد.
در همان مصاحبه کمی بعدتر میرباقری در ارتباط با تغییر سن یکی دیگر از شخصیتها (ابن حر) در سریال می گوید:
«یکی دیگر از این نمونه کارها ایجاد تغییر در سن ابن حُر است. به پیر، به پیغمبر من میدانستم سن واقعی او چهقدر است! اما برای آن که تاثیرگذارتر باشد نشان دادم که او یک جوان بوده است.»
کسی در اینکه میرباقری سن «ابن حر» و یا «مختار» را می دانسته شکی ندارد، اما بحث بر سر این است که این تغییرات به چه هدفی روی داده است؟ «ابن حر» بر خلاف گفته ی میرباقری جریان منتقد در قیام مختار نیست که جوان نشان دادنش تاثیرگذارتر باشد. ابن حر کسی است که عدالت مختار را زیر سوال می برد و بالبطع وقتی آدمی جاافتاده چنین کند برای تماشاگر قابل قبول تر است تا وقتی جوانی خام چنین می کند!
شاید هم بد نباشد این را هم اضافه کنیم که بر اساس تاریخ، «ابراهیم بن مالک اشتر» 15-20 سالی از مختار جوانتر است. برگردید و صحنه ی دیدار مختار و ابراهیم و بیعت کردن ابراهیم با مختار را به یاد بیاورید و ببینید آیا چنین تفاوت سنی را در آن احساس می کنید؟ چرا نه؟

در جای دیگر در توضیح تغییر چگونگی به تصویر کشیدن کشته شدن فرزند نوجوان عمربن سعد به دست دایی اش مختار (که در سریال عوض شده و به جای مختار، مادر مجنون کودک او را می کشد!)، میرباقری می گوید:
«بر اساس شناختی که تماشاگر از مختار پیدا کرده خیلی بعید است او برای کسی که محاکمه و مجرم شناخته نشده حکم اعدام صادر کند. و گر نه من میدانم و در تاریخ هم گفته شده قصاصِ یک نفر به جای خود امام و قصاص فرزند او به جای علیاکبرِ حسین (ع).»
این جمله مغلطه است. تماشاگر شناختش از مختار را از کجا به دست آورده است؟ جز از طریق چیزهایی است که شما نشانش داده اید؟ و وقتی شما از مختار اسطوره می سازید و بر تمامی زوایای تاریک زندگی اش پرده می کشید و عاری از گناهش می کنید، آنوقت نمی توانید بگوئید تماشاگر نمی پذیرد،درستش این است بفرمائید من نمی گذارم تماشاگر حقیقت را بپذیرد. چگونه است که در این سریال، پیشگویی یکی در زندان (میثم تمار بود اگر اشتباه نکنم) مبنی بر آنچه مختار در آینده می کند (اتفاقی که شاهدی بر روی دادن آن نیست) سندیت تاریخی پیدا می کند و اعتبار دارد تا نشان داده شود، اما روایات مبتنی بر پیشنهاد به دستگیری و تحویل حسن بن علی به یزید و مخالفت مختار با حسن بی علی، انکار مسلم بن عقیل در برابر ابن زیاد توسط مختار بعد از مرگ مسلم، نشان دادن درست چگونگی رهایی یافتن مختار از زندان ابن زیاد، ماجرای نامه گرفتن مختار از محمد حنفیه، گرایش مختار به حنفیه و اعتقاد به جانشینی ایشان به جای زین العابدین بعد از حسین بن علی و موارد دیگری از این دست هیچکدام سندیتی برای نشان دادن ندارند؟ یا درست این است که مانع قدیس ساختن از مختار می شوند؟ حال آن در دیگ روغن انداختن و سر بریدن و تکه تکه کردن و اسب بر بدن افراد راندنهایش به جای خود. اگر براستی باور دارید مختار سر آدمها را به حق برید، آدمی به حق مثله کرد، کسی را به حق در دیگ روغن جوشان انداخت که قاعدتا تماشاگر نباید بر او خرده بگیرد، در کدامین تعزیه دیده اید تماشاگر بر کشته شدن اشقیا گریه کند؟ گریه نمی کند، چرا که اعتقاد دارد اولیا اگر کاری می کنند درست است و بی عیب. اما مختار از اولیا نیست و از هیچ کس حکمی بر مجاز بودن به انجام این همه خشونت نداشته است. پس دلیل آنکه از نشان دادن این بخشهای شخصیت مختار طفره می روید چیست؟ جز تلاش برای همان قدیس سازی؟
از این موارد تحریف ومغلطه بسیار است، نمونه ی دیگر همان ماجرای پرچم ایران. اول از همه بهتر است آقای میرباقری منابع خود را معرفی کنند تا ببینیم این سه رنگ بودن پرچم مختار چقدر شباهت به پرچم ایران دارد. هرجا سه رنگ سبز و سفید و قرمز در کنار هم قرار بگیرند که پرچم ایران را نمی سازند، مگر این که بر اساس ترتیب و اصولی کنار هم قرار گیرند. این توجیه آقای میرباقری هم بیشتر نوعی مغلطه به حساب می آید. در ضمن چرا این پرچم سه رنگ بیشتر در بین یاران ایرانی مختار استفاده می شود؟ به نوارهای حاشیه کلاههای ایرانیان یکبار دیگر با دقت نگاه کنید. قبر زن و فرزند کیان هم که دیگر گفتن ندارد. کس دیگری در این سریال اینگونه این سه رنگ را استفاده می کند؟ اگر هم ایشان منظورشان این است که پرچم ایران برگرفته از قیام مختار است، چونانکه بیشتر گفته اند. که باید با مدرک و دلیل حرف بزنند و بر اساس حدس و گمان نمی توان یاوه ای چنین گنده را در هر مصاحبه ای بر زبان آورد.
داستان رستم و ریشه ی تاریخی اش هم از آن ادعاهایی است که اثباتش خیلی سخت است و به علت نبود منابع، مخالفت با آن هم به همین اندازه مشکل است. دست کم با استناد به خود فردوسی و با توجه به عدم آمدن نام رستم در سایر متون کهن و نداشتن هیچگونه مشابه ای برای آن :مجبوریم باور کنیم
که رستم یلی بود در سیستان
منش (فردوسی) کردمی رستم دستان
مختارنامه شاید از نظر ساختاری حرکتی رو به جلو باشد، اما از نظر روایت صادقانه ی تاریخ مشکل زیاد دارد، مشکلاتی که چون با تاریخ اسلام آمیخته است دست گذاشتن بر آنها سو تفاهم برانگیز است و همین باعث می شود تا افرادی چون میرباقری بتوانند راحت هرچه می خواهند بکنند و در گفتگوهای رسانه ای هر مغلطه ای دوست دارند انجام دهند و کسی هم نتواند آزادانه در برابرشان بایستد!

مردم در حسرت نقد درست
کم و بیش نقد فیلمها را می خوانم. در اینترنت هم زیاد جستجو می کنم. راستش سالهاست نقد خوبی نخوانده ام. نقدی که بعد از خواندنش احساس کنم چیزی یاد گرفته ام، نکته ای از دیدم پنهان مانده بوده و منتقد برایم روشن اش کرده، یا یادم داده که چگونه فیلمساز از ابزارش به شکل درست و یا نادرست برای بیان حرفش استفاده کرده است. آنچه اینروزها در بیشتر وب سایتهای تخصصی و غیرتخصصی و روزنامه ها به عنوان نقد فیلم می بینم،یک خلاصه داستان صحنه به صحنه نوشتن است (حالا به فرض گاهی سکانس به سکانس) که همراه می شود با جمله بندی های بی سروته که این موردش خیلی بستگی به نویسنده و جنسیتش دارد گویا*، و در نهایت حکمهای کلی و حرفهای تکراری. مثال دم دستش همین فیلم «جدایی نادر از سیمین»، نهایت اکثر نقدهایش حرفی جز این ندارند: فیلم بسیار زیبایی است چرا که همه در آن دروغ می گویند و فرهادی همین را نشان داده است و پر از جزئیات است! اگر در 99 درصد نقدهای این فیلم پس از حذف خلاصه صحنه ها و وراجی های نویسنده، چیزی بیش از این یافتید بگویید من هم بخوانم. (در ضمن آن یکی دو مورد تحلیلهای ایدئولوژیک را هم بگذارید به حساب آن یک درصد استثنا.) خوب یکی نیست بگوید برادر/خواهر منتقد، اینها را که با چشم بسته هم فیلم را ببینی متوجه می شوی، چیزی بیشتر برای گفتن داری؟
راستش درست که فکر می کنم، می بینم وقتی «امیر قادری» کلاس نقد فیلم بگذارد و شاگرد تربیت کند، وضعیت نقد نباید از این بهتر باشد! بابایی نقدی بر فیلم «لئون» نوشته بود، از همین نقدهای خلاصه صحنه نویسی، در توضیح صحنه ی نخست نوشته بود که «لئون ماموریت می یابد تا یک قاچاقچی مواد مخدر را بکشد، پس از انجام ماموریتش...» و من حیران مانده ام که چطور کسی به خودش اجازه می دهد هر چیزی را به جای نقد منتشر کند؟ شاید هم نسخه ی توزیع شده در ایران ِ فیلم با نسخه ی انگلیسی که من دیدم، متفاوت است!
به هر حال ناگفته نماند، به همان اندازه که آن نود و خورده ای درصد منتقدهای خلاصه صحنه نویس رو دست هم کپی کن و نقدهایشان تهوع آور است و اعصاب خورد کن، یک چندتایی منتقد خوب هم داریم که گاه خواندنشان شوق دوباره بینی فیلم را در آدم بر می انگیزند. هرچند این دسته ی دوم کاملا برعکس مزخرف نویسان، بسیار کم می نویسند و درباره ی هر فیلمی نمی نویسند. مصداق همان شعرند:گویا: کم گوی و گزیده گوی، چون در.
* توضیح: برای اینکه متهم به دیدگاه جنسیتی نشوم، این چند سطر را از یادداشتی بر یک فیلم کپی کرده و در اینجا قرار می دهم، خودتان جنسیت نویسنده و نام فیلم را حدس بزنید:
فیلم [نام فیلم] زمزمه ای است که سکوت غبار آلود این برهوت را می شکند، زمزمه ای آرام، که خواب را از چشمهای خاک گرفته می رباید "چشمهایی که گاه باید شسته شوند"، "[نام فیلمساز]" در فیلم جدیدش، به خوشه چینی دردهایی رفته است که دارند "لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو" می روند، نگاه بغض آلود و معصومانه ی دختر [نام یکی از شخصیتهای فیلم]، استیصال و درماندگی "[نام شخصیتی دیگر]"، چشمهای نگران و ملتمس "[نام زنش]"، باران اشک "[یک شخصیت دیگر]"، گریه ی "[پدر شخصیت قبلی]" بر شانه پدر، سرگشتگی و هراس "[زن شخصیت قبلی]"، نگاههای تکان دهنده ی "[پدر شوهر شخصیت قبلی] " و.... همه و همه عمیق ترین غمها، به ستوه آورنده ترین تماشاها و شرمنده کننده ترین واقعیت هارا برای مردمی به نمایش در می آورد که گویی همه، چون "[همان شخصیت آخر]" دچار "فراموشی" شده اند و همه ی این تلخی ها را در پوشش عاداتشان محو کرده اند. چرا که حقیقت همیشه تلخ است... .
با شیر به اندرون شد و با جان به در شود گویا!
اینروزها این پرسشنامه های فیس بوکی مد شده است. روزی چندتایش می آید و همه جور سوالی هم هست: از اینکه دیشب شام چی خوردی تا پرسش درباره ی فلسفه و هنر.
یکی دو روز گذشته دیدم برخی از دوستان به پرسشی پاسخ مثبت داده اند به این مضمون که: «آیا موافقید که دانشجویان بهایی در دانشگاههای ایران تحصیل کنند؟»
یک پانزده هزارنفری هم رای داده اند، بیشتر مثبت و تعدادی هم منفی که یعنی نه.
این دسته ی نه گو که اصلا حرفی با ایشان نیست که به کل تعطیل هستند.
اما دوستانی که می گویند آری، با حسن نیت می گویند و با نیت حمایت، بی آنکه خود بدانند از چه حمایت می کنند. به نظر من نفس این پرسش از پایه دچار مشکل است، چرا که حق تحصیل هر انسانی چیزی نیست که بتوان آنرا به پرسش گذاشت و اصلا به خود حق داد که درباره ی آن نظر داد. مگر کسی می تواند درباره ی حق درس خواندن شما تصمیم بگیرد و رای دهد شکه شما بتوانید برای دیگران چنین کنید؟ می شود چنین کرد اما تنها در مواردی خاص که فردی و یا دانشجویی کاری ناشایست کرده و برای مدتی از این حق محروم می شود، آن هم برای تنبیه. که تصمیم گیری در مورد آن هم کار افراد خاص است نه عام (منظور از افرادخاص، افراد مرتبط با موضوع مانند هیات مدیره یک دانشکده در مقام تصمیم گیری برای تنبیه یک دانشجوی خاطی است).
اما چه شده که ما پیش از پاسخ دادن به چنین پرسشی و فشردن یک دکمه برای رای دادن، برای لحظه ای به این فکر نمی کنیم که آیا من اصلا حق نظر دادن و رای دادن در موردی چنین را دارم؟ نمی اندیشیم که با این کار، گویی خود را در جایگاه آن افراد خاص قرار می دهیم که حق دارند درباره ی افراد خاطی تصمیم بگیرند. حال خطا چیست؟ عقاید افراد. و با پاسخ دادن به این پرسش به نوعی ما به تفاوت گذاشت میان گروهی اقلیت با دیگران صحه گذاشته ایم و عملا همان می گوئیم که سالها است بسیاری از تندروان مذهبی سعی در جا انداختنش دارند و گویی تا حدودی موفق هم بوده اند که مفهوم «برابر نبودن حق اقلیتها با اکثریت» و «حق ما برای تصمیم گیری برای بدیهی ترین حقوقشان» را در ذهن ما نهادینه کنند.
این پرسش از زاویه ای دیگر نیز دچار مشکل اساسی است و آن "بی معنایی" است. البته این مشکل به نوعی در همه جای جامعه امروز رخنه کرده است. سالهاست که با آن دست به گریبانیم، اما سی سال است که با توجه به پرورش دادنش به شکل برنامه ریزی شده، به نوعی در ذهن ما و نسل جدید نهادینه شده است. آن هم حذف یک کلمه ی ساده ی «ایرانیان» و مفهوم «ایرانی» است.
«ایرانیان» یک کل هستند که از اجزایی مانند «ایرانیان مسلمان»، «ایرانیان یهودی»، «ایرانیان مسیحی»، «ایرانیان زرتشتی»، «ایرانیان بهایی»، «ایرانیان بی دین»، و «ایرانیان» با هر نوع دین و مسلک و مرام تشکیل شده است. به شکل دیگر این کل را می توان به اجزایی مانند «ایرانیان ترک»، «ایرانیان عرب»، «ایرانیان کرد» و مشابه آن نیز تقسیم بندی کرد. در سالهای گذشته با یک جابجایی کوچک کلمات، این اجزا تبدیل شدند به «مسلمانان ایرانی»، «یهودیان ایرانی»، «مسیحیان ایرانی» و الی آخر.
بعد برای ساده تر شدن، به روش حذف به قرینه، کلمه ی «ایرانی» حذف شد و تنها «مسلمانان» و «مسیحیان» و غیره اش باقی ماند. بعد هم همه انگار یادشان رفت اینها همه اجزای یک کل هستند و از یک جنس. اکثریت «مسلمان» باقی را تبدیل به «اقلیت» کرد و بعد حکم داد. برخی کشته شدند مانند «ایرانیان کمونیست» و یا «ایرانیان مجاهد» و امثالهم، برخی هم دچار محدودیت شدند مانند همین «ایرانیان بهایی».
و امروز ما چنان این کلمه ی مهم «ایرانیان» را فراموش کرده ایم، که دربرخورد با چنین پرسشی یادمان می رود که در اصل –به فرض محال، اگر قرار باشد و بشود پرسید- باید بپرسیم که مثلا «آیا با تحصیل دانشجویان ایرانی بهایی در دانشگاههای ایران موافق هستید؟»
در برابر چنین پرسشی، یک سوال دیگر شکل می گیرد: «مگر یک دانشجوی ایرانی بهایی چه تفاوتی با یک دانشجوی ایرانی مسلمان یا زرتشتی و یا مسیحی دارد که حق تحصیلش در دانشگاه های کشورش مورد سوال است؟»
به عبارت بهتر در مواردی چنین، این قسمت دوم ترکیب است که باید حذف شود، نه قسمت اول، و سوال مغلطه آمیز «آیا با تحصیل یک دانشجوی بهایی در دانشگاههای ایران موافق هستید؟» در اصل این است:«آیا با تحصیل یک دانشجوی ایرانی در دانشگاههای ایران موافق هستید؟»
اگر توانستید این جمله را به عنوان یک سوال منطقی بپذیرید و به آن پاسخ دهید، آنوقت می شود به آن پرسش هم پاسخ داد.
